فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٥٨ - رؤيت خدا از انديشه هاى يهوديان است
مى كنند، همگى براى توجيه عقيده اى است كه از قبل پذيرفته اند، و هرگز قرآن ريشه چنين عقيده اى نبوده،بلكه اين گروه، نخست چنين عقيد اى را پذيرفته اند، آنگاه براى خاموش كردن مخالفان، به تكاپو افتاده اند تا از قرآن دلائلى بر آن پيدا كنند. ما در اينجا نمونه هايى از عهدين را كه تصريح بر ديدن خدا دارد، نقل ميكنيم:
الف: «خداوند را ديدم كه بر تخت بلندى نشسته بود. گفتم واى بر من، چشمان من پادشاه سپه دار را ديدند»(اشعيا ـ ٦: ١ـ٦).
ب: «مى ديدم كه تختهايى گذارده اند و خداى قديم برآن نشسته، لباس او چون برف سفيد و موهاى سر او مانند پشم پاكيزه بود، تخت او شعله اى از نور بود»(دانيال: ٧ـ٩).
ج: «اما من به صورت او مى نگرم»(مزامير داود ـ١٧ـ ١٥).
د: «سليمان بر پروردگار خود خشمگين شد، چون قلب او از خدا برگشت، خداى اسرائيل كه دو بار براى او ديده شده است»(ملوك اول ـ١١).
هـ : « من خدا را ديدم كه بر تخت خود نشسته و همه سپاهيان دريا در برابر او ايستاده اند»(ملوك اول ـ ٢٢).
ما به همين مقدار از نصوص عهد قديم اكتفا مى ورزيم و ياد آور مى شويم: رؤيت قلبى كه برخى از عارفان و كاملان در سير و سلوك مدعى آن هستند، يا گفتار گروه دوم كه ما خدا را در روز رستاخيز با حس ششم درك مى نمائيم ـ همگى ـ از قلمرو گفتار ما بيرون است، موضوع بحث، رؤيت خدا با همين چشمهاى عادى در روز رستاخيز، به سان رؤيت بدر در شب چهاردهم است; چيزى كه هست گروه مجسمه با پذيرفتن لوازم تجسيم، آن را مطرح مى كنند، در حالى كه اشعرى به خاطر حفظ تنزيه، آن را به صورتى پيراسته از تجسيم و جهت دارى مطرح مى نمايد.