فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٢٠٧ - حدوث و قدم كلام خدا در سنت وارد نشده است
كرده وكم كم توانستند خليفه وقت (مأمون) را به اين عقيده معتقد سازند.
تا آنجا كه خليفه وقت در سال ٢١٢ و بار ديگر در سال ٢١٨ هـ كه سال درگذشت وى است، صريحا اعلام كرد كه مذهب حق اين است كه قرآن، حادث ومخلوق است و قديم نيست، آنگاه از طريق توسل به زور، اهل حديث را وادار كرد كه اين انديشه را بپذيرند و از ابراز مخالفت با آن خود دارى ورزند[١].
رئيس شرطه بغداد، پس از دريافت پيام مأمون كه از «طرطوس» براى او نوشته بود، اهل حديث را دعوت كرد و پيام مأمون را رساند و همگى به پيام مأمون لبيك گفته و به حدوث كلام خدا معترف شدند، جز چهار نفر به نامهاى احمد بن حنبل، محمد بن نوح، قواريرى و سجاده كه از اعتراف خود دارى كردند و بر عقيده خود باقى ماندند، از اين جهت، همه را به بند كشيدند و راهى محضر خليفه كردند، ولى دو نفر از آنان، فورا اظهار موافقت كردند و دو نفر ديگر بر عقيده خود اصرار ورزيدند و براى تعيين تكليف به سوى طرطوس روانه گرديدند، اما ابن نوح در نيمه راه مرد و احمد بن حنبل در مسير بود كه خبر در گذشت مأمون رسيد، از همانجا آزاد شد و به بغداد بازگشت.
از آنجا كه مأمون در باره حادث بودن كلام خدا، بيش از حد پافشارى داشت، وصيت كرد كه پس از او نيز همين حكم به مورد اجرا گذاشته شود. از اين جهت، وقتى معتصم و واثق، به ترتيب، زمام خلافت را به دست گرفتند، در تنفيذ وصيت او، كوشش فراوان نمودند و نفس اهل حديث را قطع كردند، و معتزله در همه جا يكه تاز ميدان شدند و فشار بر اهل حديث همچنان حاكم بود، تا روزى كه متوكل، زمام خلافت را به دست گرفت، در اين شرئط، اوضاع به نفع اهل حديث
[١] تاريخ الطبرى، ج٧، ص١٩٦. ـ بيانيه مأمون در اين مورد مبسوط و گسترده است كه براى اختصار از ترجمه آن خود دارى گرديد.