انقلاب اسلامى و انقلابهاى جهان - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٢
مذهبى، حقوقى و ... روبنايند. اگر روبنا با زيربنا سازگار نباشد جامعه دچار بحران شده و به انقلاب مىانجامد. ماركس معتقد بود كه ساخت اقتصادى، باعث ايجاد روابط اجتماعى مىشود و در نتيجه اين روابط اجتماعى دو طبقه استثمارگر و استثمار شده بهوجود مىآيند كه استثمار شدهها سرانجام دست به انقلاب زده، طبقه حاكم را سرنگون مىسازند. بنابراين انقلاب از نظر ماركس عبارت است از: حركت يا انتقال از يك مرحله ويژه به مرحلهاى ديگر كه از تغيير در شيوه توليد ناشى مىشود و در نهايت به انقلاب طبقه پرولتاريا عليه نظام سرمايهدارى مىانجامد. البته انقلاب در همينجا هم پايان نمىگيرد بلكه ديكتاتورى پرولتاريا كه يك مرحله انتقالى است بهوجود مىآيد تا راههاى رسيدن جامعه به مرحله كمونيستى را هموار كند. در جامعه كمونيستى ديگر دولت و طبقات وجود ندارد، تقسيم كار از بين مىرود و ... و در اينجا انقلاب پايان مىيابد. «١» بىپايه بودن تحليلهاى ماركس درباره علل و عوامل انقلاب از همان ابتدا مشخص شد؛ چرا كه در اولين انقلاب كمونيستى يعنى انقلاب ١٢٩٦ ه- ش/ ١٩١٧ م در شوروى سابق، هيچيك از اصول و علل نامبرده دخالت نداشتند و آن جامعه هيچ يك از آن مراحل را پشت سر نگذاشته بود و پيشبينيهاى ماركس مبنى بر ظهور انقلاب در جوامع صنعتى مثل انگليس و امريكا و فرانسه بوقوع نپيوست و يا «محو دولت» به دليل حمايتش از مالكيت يك نظريه خيالى و مبتنى بر شناخت ناقص از علل وجود دولت بيش نبود. همچنين در مرحله كمونيزم كه انقلاب در آن پايان مىپذيرد، نيز اين سؤال مطرح است كه چه دليلى وجود دارد كه پس از پيروزى انقلاب، مجدداً در مرحله كمونيستى، مالكيت و بردهدارى ظهور نكند. «٢» ب- لنين نظرات لنين درباره انقلاب با نظرات ماركس شباهت بسيار دارد. او فقط با افزودن چند قضيه به تئورى ماركس و اجتناب حسابشده از چند قضيه ديگر، تئورى خود را