سرداران صدر اسلام(ج7)

سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٨

ربيعه و بزرگان و ملوك يمن حضور داشتند معاويه سخنرانى كرد و گفت:
خداوند خلفاى خويش را كرامت بخشيده، بهشت را بر آنان واجب كرده و آنان را از آتش دوزخ رهايى داده است و من از آنهايم و اهل شام را خداوند، حافظ حرم خويش قرار داده و پيروزى بر دشمنان آنها را تأييد كرده است.
در اين حال، احنف‌بن قيس به صعصعه گفت: جواب معاويه را مى‌دهى يا من به او پاسخ دهم؟
صعصعه گفت: من خود جواب مى‌دهم. سپس ايستاد و گفت:
اى پسر ابو سفيان! آنچه در نهان داشتى، بيان كردى، امّا چگونه اين سخن تو درست باشد، در حالى كه با جبر و زور بر ما حاكم شدى و به غير حق ما را ذليل كردى و با وسايل مختلف بر ما سلطه پيدا كردى. اما اينكه از اهل شام قدردانى كردى، من مردمى مانند مردم شام، فرمانبردار مخلوق و گناهكار در مقابل پروردگار نديدم. مردمى كه دين و بدنهاى آنها را با پول خريده‌اى. اگر بر آنها ببخشى از تو اطاعت مى‌كنند و يارى‌ات مى‌كنند و اگر ندهى از تو روى برمى‌گردانند. «١» صعصعه به معاويه گفت: چگونه ما تو را عاقل بدانيم در حالى كه يك زن بر تو غلبه كرده است «٢» (مقصود فاخته، زن معاويه بود كه بر او مسلط بود).
ج. دفاع از على (ع) نزد معاويه:
وقتى معاويه به كوفه آمد، عدّه‌اى از اصحاب اميرالمؤمنين نزد او آمدند.
امام‌حسن (ع) براى بعضى از آنان امان گرفته بود، كه يكى از آنها صعصعه بود.
وقتى صعصعه نزد معاويه رفت، معاويه به او گفت: من بيزارم از اين كه تو در امان‌