سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٧
باامام حسن (ع) بيعت نمودند و امامت و رهبرى حضرت را گردن نهادند. امام حسن (ع) به منظور جنگ با معاويه به تدارك سپاه پرداخت، وى در اثر خيانت سران لشگر مجبور به صلح با معاويه شد. از سوى ديگر، معاويه تلاش پيگيرى براى نامزدى فرزندش يزيد براى خلافت پس از خود را شروع كرد و سعى كرد از بزرگان و سران قبايل براى يزيد بيعت بگيرد. براى اين منظور معاويه عدهاى را از شهرستانها طلبيد كه از جمله آنها احنف بن قيس بود. ضحاك بن قيس را نيز طلبيد و به او گفت: وقتى من مقدارى صحبت كردم، تو از جا برخيز و از من اجازه سخن گفتن بگير و از من بخواه كه يزيد را به ولايتعهدى معرفى كنم. به عده ديگرى هم دستور داد كه پس از كلام ضحاك او را تصديق كنند.
آنگاه معاويه خطبه ايراد كرد، و مردم براى خوشامد او جانشينى يزيد را تأييد كردند. پس معاويه پرسيد احنف كجاست؟ احنف جواب داد. معاويه گفت: پس چرا چيزى نمىگويى؟ احنف ايستاد و خطبهاى خواند وضمن آن چنين گفت:
اهل حجاز و اهل عراق به اين امر راضى نخواهند بود، و تا زمانى كه حسن (ع) زنده است با يزيد بيعت نخواهند كرد.
پس از كلام احنف، ضحّاك از جابرخاست و تهديدهاى مفصّلى نسبت به اهل عراق كرد و توصيه كرد كه اهل عراق مخالفت نكنند. آنگاه احنف بن قيس برخاست و پس از سخنانى خطاب به معاويه گفت: مىدانى كه تو عراق را با قهر نگشودهاى، و بر آن با زور مسلّط نگشتهاى بلكه به حسن بن على (ع) تعهداتى- در برابر خدا- سپردهاى كه خود مىدانى و به موجبش حكومت پس از تو با وى خواهد بود. اگر به پيمانت وفا كنى تو پيمانگزار و وفادار خواهى بود، و در صورتى كه به پيمانت خيانت كنى بايد بدانى به خدا سوگند پشت سر حسن سوارانى كارآزموده قرار دارد، و بازوانى پيچيده و پرتوان، و شمشيرهايى برّان كه اگر يك