سرداران صدر اسلام(ج7)

سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠٩

مالك شتران سرخ مو مى‌شدم. گفتم: اى اميرمؤمنان! به خدا سوگند من از آنان خواهم بود، به خدا سوگند من از آنان هستم كه تو دوست دارى. آنگاه سوار بر اسبى زيبا و اصيل در حالى كه خود را مسلح كرده بودم نامه زياد را بردم.
زياد به من گفت: اى فرزند برادر، به خدا سوگند من از تو بى‌نياز نيستم و دوست دارم كه در اين راه با من باشى. به او گفتم: اميرمؤمنان در اين باره به من رخصت داده است. زياد خوشحال شد. عبدالله بن قُعَين ازدى گويد: آنگاه حركت كرديم تا به محلى كه دشمنان در آنجا فرود آمده بودند رسيديم. سراغ ايشان را گرفتيم به ما گفته شد كه آنها به سوى مداين رهسپار شده‌اند. مانيز به تعقيب آنها پرداختيم. آنان در مداين فرود آمده و يك شبانه‌روز در آنجا اقامت و استراحت نموده و اسبهايشان را علف داده بودند و در حال آسايش كامل به سر مى‌بردند. و ما در حالى به آنان رسيديم كه همگى خسته و كوفته بوديم. وقتى آنها ما را ديدند سوار بر اسبهايشان شدند. و ما آمديم تا در برابر آنها قرار گرفتيم.
خرّيت بن راشد (فرمانده گروه دشمن) فرياد برآورد:
اى كوردلان كور چشم! آيا شما با خدا و كتاب او هستيد يا طرفدار گروه ستمكار مى‌باشيد؟
زياد بن خَصَفه به او گفت: ما با خدا و كتاب او و سنّت رسول او و همراه با كسى هستيم كه خدا و رسول و كتاب او نزد وى از همه دنيا، از روزى كه آفريده شد تا روزى كه نابود مى‌شود، ارزشمندتر است او خدا را بر همه اينها ترجيح مى‌دهد اى كوران ناشنوا! خرّيت گفت: اكنون به ما بگوييد كه چه مى‌خواهيد؟
زياد كه مردى كارآزموده و ملايم بود به او گفت: مى‌بينى كه ما همه خسته و كوفته‌ايم، و شايسته نيست آنچه را كه ما براى آن آمده‌ايم آشكارا و در حضور يارانت، درباره‌اش سخن بگوئيم.