سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠٧
كارى مهم فراخوانده و فرمان داده است كه با مردان قبيله خود بر اين كار قيام كنم و خواسته او را برآورده سازم و شما پيروان و ياوران او هستيد، و اعتمادش بر شما از ديگر قبيلههاى عرب بيشتر است، پس هماكنون داوطلبانه با شتاب هر چه بيشتر آماده شويد.
ساعتى نگذشت كه يكصد و سى رزمنده اطراف او گرد آمدند. زياد گفت:
همين تعداد ما را بس است بيشتر از اينان نمىخواهيم. آنگاه به راه افتاد تا از پل گذشت و سپس به دير ابوموسى رسيد و در آنجا فرود آمد و بقيه روز را در انتظار فرمان على (ع) سپرى كرد.
عبدالل سرداران صدر اسلام(ج٧) ١١٨ از ياران خاص مسلمبن عقيل ص : ١١٨ ه بن وال تيمى گويد: من نزد اميرمؤمنان (ع) بودم كه پيكى از راه رسيد و با خود نامهاى از قرظة بن كعب انصارى (يكى از كارگزاران آن حضرت) داشت.
متن نامه اين بود: به بنده خدا على اميرمؤمنان، از قرظة بن كعب. درود بر تو، سپاس خدايى را كه يگانه است و جز او خدايى نيست. من اميرمؤمنان را آگاه مىكنم كه گروهى اسب سوار از سوى كوفه آمدند واز اين جا گذر كردند و متوجه سمت «نِفْر» (شهرى در كنار رودخانه نرس) شدند، در اين هنگام، مردى از دهقانان پايين فرات به نام «زاذان فرخ» كه اسلام آورده و نماز بپا مىداشت، از نزد دايىهايش مىآمد. اين جماعت با او روبرو شدند و از او پرسيدند:
تو مسلمانى يا كافر؟
گفت: مسلمانم.
گفتند: درباره على چه مىگويى؟
گفت: سخن نيك درباره او مىگويم، مىگويم او اميرمؤمنين و سرور بشر و جانشين رسول خدا (ص) است.
گفتند: كافر شدى اى دشمن خدا! آنگاه گروهى از ايشان به او حمله كردند و او