سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٢
عبداللّه راسبى به صعصعه گفت: اى صعصعه! خوب صحبت كردى لكن به مولايت بگو كه ما با او طبق حكم خدا و قرآن مىجنگيم صعصعه پاسخ داد: گويا مىبينم كه تو در خون خود غلتيدهاى و پرندگان اعضاى بدن تو را مىخورند نه كسى جواب تو را مىدهد و نه كسى به حرفت گوش خواهد داد. اين سرنوشتى است كه امام هدايت بر شمارقم خواهد زد.
راسبى گفت: به مولايت اين پيام را برسان كه ما دست از جنگ با او بر نمىداريم مگر آنكه يا اقرار به كفر نمايد و يا از گناه خويش توبه كند؛ زيرا خداوند توبه پذير است ...
سپس صعصعه نزد على عليهالسلام برگشت و آنچه را كه رخ داده بود براى آن حضرت بيان كرد. «١» ب. گزارش به اميرالمؤمنين (ع) درباره خوارج:
ابتداى شورش خوارج، على (ع)، صعصعه را خواست واو را با زيادبن نضر حارثى و عبداللّهبن عباس نزد خوارج فرستاد. وقتى برگشتند از صعصعه سؤال كرد: آنها به چه كسى ازميان خودشان بيشتر گرايش داشتند؟
صعصعه گفت: به يزيدبن قيس ارحبى. حضرت بعد از شنيدن اين سخن به طرف «حرورا» كه اردوگاه خوارج بود رفت تا به خيمه يزيدبن قيس رسيد. سپس دو ركعت نماز خوانده، بركمان خويش تكيه زد و رو به مردم كرده آنها را موعظه كرد. آنهاگفتند:
ما گناه بزرگى در قضيه حكميت مرتكب شديم، ولى بعد از آن توبه كرديم، تو نيز توبه كن تا ما برگرديم. على عليهالسلام فرمود: من از خدا براى هرگناهى طلب بخشش مىكنم. آنها كه شش هزار نفر بودند با حضرت برگشتند. «٢»