سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٣
آخرين فردى كه با ابوموسى وداع گفت احنف بن قيس بود. او دست ابوموسى را گرفت و گفت: اى ابوموسى، حساسيت اين مهم را درياب، بدانكه اگر تو عراق را تباه سازى ديگر عراقى نخواهد بود، از خدا بترس، كه ترس از خدا دنيا و آخرت تو را آباد مىسازد. چون فردا با عمرو روبرو شدى به سلام آغاز مكن زيرا او شايسته سلام گفتن نيست، و با او دست مده زيرا دست امانت است، مبادا تو را بر صدر فراش بنشاند، او را در حال تنهايى ديدار مكن، مبادا با او در خانهاى كه در آن نيرنگ حاكم است گفتگو كنى.
آنگاه خواست از درون ابوموسى نسبت به على (ع) آگاه شود، از اين رو گفت: اگر عمروعاص به بيعت با على (ع) راضى نشد، پس پيشنهاد كن كه اهل عراق كسى را از ميان قريشيان شام برگزينند ... پس ما آن شخص را كه مىخواهيم انتخاب مىكنيم.
اگر از قبول اين پيشنهاد هم سرباز زنند در اين صورت اهل شام از ميا ن قريشيان عراق كسى را انتخاب كنند كه اگر چنين كنند كار به دست ما خواهد بود.
ابوموسى گفت: سخنت را شنيدم، و اعتراضى نكرد. احنف به حضور على (ع) رسيد وگفت: اى اميرمؤمنان، شخصى را فرستاديم كه با عزل تو مخالف نيست. على (ع) فرمود: خداوند بر امر خود غالب است. وقتى جريان گفتگوى احنف با ابوموسى انتشار يافت، يكى از شعرا شعرى براى ابوموسى سرود، و ضمن آن به او هشدار داد كه مبادا اسير ترفندهاى عمروعاص گردد و معاويه را به خلافت بگمارد. «١» هنگام نوشتن پيمان حكميّت، كاتب چنين نگاشته بود:
«اين پيمانى است كه بر سرآن به توافق رسيدند على، اميرمؤمنان » معاويه گفت: اگر من اقرار داشته باشم كه او اميرمؤمنان بوده و من با وى جنگيدهام بد مردى بودهام. عمروعاص به كاتب گفت: فقط نام و نام پدرش را