سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١١
اسبهايتان قرار گيريد، و همگى با هم پيش آييد.
زياد پيشاپيش ما حركت كرد و من همراه او بودم، در آن حال شنيدم يكى از آنان چنين مىگفت: اين گروه خسته و كوفته به سمت شما آمدند و شما در حال استراحت بوديد، ايشان را آزاد گذاشتيد تا فرود آمدند، خوردند و آشاميدند و چهار پايانشان نيز استراحت كردند؛ به خدا سوگند اين، بدانديشى است.
آنگاه زياد فرماندهشان، خرّيت، را فرا خواند و به او گفت: بيا تا درباره سرانجام كار با يكديگر تبادل نظر كنيم او به همراه پنج تن آمد. من به زياد گفتم:
مىخواهى سه تن از يارانمان را برايت فرا خوانم تا تعداد نيروها برابر شود گفت: هر كه را مىخواهى فرا خوان. من نيز سه تن از يارانمان را فرا خواندم تا ما نيز پنج تن شديم.
زياد از او پرسيد: بر چه چيز اميرمؤمنان و ما انتقاد دارى كه از ما جدا شدى؟
گفت: من به رهبرى يار شما راضى نيستم، و راضى به رفتار شما نيز نيستم.
مصلحت بر آن ديدم كه كنارهگيرى كنم و در كنار كسانى قرار بگيرم كه مردم را به برگزارى شورا دعوت مىكنند. پس هر گاه همه مردم يك پارچه مردى را انتخاب كردند كه مورد رضايت همه بود، من نيز با آنان همراه خواهم شد.
زياد گفت: واى بر تو مگر ممكن است كه مردم بر كسى اجتماع كنند كه همپاى على (ع) باشد؟ با آن شناخت خدا و دانش به كتاب خدا و سنت رسول خدا، با خويشاوندى با پيامبر (ص) و سابقهاش در اسلام! خرّيت گفت: سخن همان است كه گفتم. (زياد) گفت: پس چرا آن مرد مسلمان را كشتيد؟ خرّيت گفت: من او را نكشتم، بلكه گروهى از ياران من او را كشتند، گفت: آنان را به دست ما بسپار. گفت: راهى براى دستيابى بر آنان نيست. (زياد) گفت: تو همين گونه خواهى بود؟ گفت: همان است كه شنيدى.
راوى گويد: ما ياران خود را فرا خوانديم و خرّيت نيز يارانش را صدا زد، آنگاه با