سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٣
يافتهايم، عايشه ما را به آنچه خود به آن مأموريت يافته است امر مىكند، و خودش آنچه را كه وظيفه ماست مرتكب مىشود. «١» شَبَثِبن رِبعى به زيد گفت: ساكت شو اى عمانى. «٢» در حالى كه آماده جنگ مىشدند، ابوموسى آنها را از حركت باز مىداشت و به لطايفالحيل از عزيمت آنها به جبهه جنگ ممانعت به عمل مىآورد. زيد برخاست و دست قطع شده خود را بلند كرد، و خطاب به ابوموسى چنين گفت:
اى عبداللهبن قيس (ابوموسى) اگر مىتوانى رود فرات را از راه خود بازگردان! مسير جريان آن را تغيير ده، تا آب رود به سرچشمه خود بازگردد، اگر توانايى آن را داشته باشى به خواستهات (كه منحرف ساختن مردم از على (ع) است) نيز خواهى رسيد؛ پس از كارى كه انجام آن را در توان ندارى دست بدار. و سپس اين دو آيه را قرائت كرد: «الَمْ أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكوُا أَنْ يَقوُلوُا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنوُنَ» «٣» سپس فرياد كرد اى مردم به سوى اميرمؤمنان و سرور مسلمانان برويد، و همگى به سوى اوكوچ كنيدتا به حق برسيد. «٤» سخنان زيد در مردم اثر گذارد، و در نتيجه هزاران نفر سپاهى براى يارى على (ع) از كوفه روانه بصره شدند. ابن اثير در حوادث سال سى و شش هجرى در اين باره مىنويسد: گفته شده است عدد كسانى كه در جمل از كوفه براى يارى