سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٥
روزى احنف نزد معاويه بود. همه حاضرين سخن گفتند بجز احنف كه سكوت اختيار كرده بود. معاويه گفت: اى ابوبحر (احنف) چرا سخنى نمىگويى؟ گفت اگر به دروغ سخن بگويم از خدا مىترسم، و اگر راست بگويم از شما مىترسم. «١» هنگاميكه احنف و گروهى از اهل عراق بر معاويه وارد شدند، معاويه به احنف گفت: تويى كه در واقعه صفين به روى ما شمشير كشيدى، و از امالمؤمنين عايشه روگردانى كردى؟ احنف گفت: اى معاويه آنچه را كه گذشته است به ياد مياور، چرخ زمان به عقب باز نمىگردد. بدانكه شمشيرهائى كه با آن با تو جنگيديم بر دوشمان است و دلهايى كه آكنده از دشمنى تو است در سينههايمان، اگر تو با نيرنگت يك وجب به ما دست درازى كنى، ما در جنگ با تو يك گام به پيش خواهيم آمد. «٢» دفاع احنف از على (ع)
روزى معاويه در مجلس خود نشسته بود و بزرگانى چون احنف بن قيس نزد اوبودند. مردى از اهل شام داخل شد و لب به سخن گشود، و در پايان سخنانش على (ع) را سبّ و لعن نموده احنف گفت: اين گوينده اگر بداند كه خشنودى تو در لعن پيامبران الهى است، البته آنان را لعن خواهد كرد؛ از خدا بپرهيز و از على دست بردار، او به خداى خود پيوست، و تنها در قبر رفت و به اعمال خود واگذار شد. به خدا سوگند شمشيرش بحق بود، دامانش پاك بود و مصيبتش بسيار بزرگ. معاويه گفت: اى احنف، خار را در چشم ما فرو بردى و گفتى آنچه را كه گفتى، به خدا قسم بايد بر فراز منبر بروى، و چه بخواهى يا نخواهى او را ناسزا بگوئى. احنف گفت: اگر مرا معاف دارى برايت بهتر است، و اگر مرا بر آن مجبور سازى سوگند به خدا زبانم ياراى آن را ندارد. گفت: پس برخيز و بر منبر قدم گذار.