سرداران صدر اسلام(ج7)

سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٢

يكديگر جنگيديم. به خدا سوگند از وقتى كه خدا مرا آفريد مانند آن نديدم، آنقدر نيزه به يكديگر زديم تا ديگر نيزه‌اى در دستمان باقى نماند. و به قدرى با شمشير پيكار كرديم تا خم شد، و همه اسبهاى ما و اسبهاى آنان پى شد و هر دو گروه مجروح زيادى داشتند و دو تن از ما كشته شدند، يكى غلام زياد بنام سويداء كه پرچمدار بود، و ديگرى يكى از فرزندان بنام واقد بن بكر. و پنچ تن از ايشان از پاى در آمدند تا اينكه تاريكى شب ميان ما و ايشان پرده افكند و به خدا سوگند آنها از ما بيزار و متنفر شدند و ما هم از ايشان. و «زياد» زخم برداشت و من نيز مجروح شدم. با فرا رسيدن شب، هر دو گروه، در حاليكه از يكديگر فاصله داشتيم به استراحت پرداخته و شب را گذرانديم، بامداد متوجه شديم كه آنها در نيمه شب كوچ كرده و رفته‌اند. به خدا سوگند از رفتن آنان ناراضى نبوديم. ما نيز به بصره رفتيم، در آنجا به ما گزارش رسيد كه ايشان به اهواز رفته‌اند، و در يك سوى آن فرود آمده‌اند، و در حدود دويست تن از طرفدارانشان كه در كوفه با آنها دمساز بودند و نيروى كافى براى شورش نداشتند، پس از رسيدن گروه به اهواز، به آنان پيوستند.
زياد بن خَصَفه طىّ نامه‌اى به على (ع) نگاشت: اما بعد، ما با دشمن خدا «ناجى» (لقب خرّيت) و يارانش در شهر مداين روبرو شديم، ما آنان را به رستگارى و حق و وحدت كلمه فراخوانديم. اما آنها از حق رو گرداندند و به گناه خود دلشاد بودند و شيطان كارهايشان را در نظرشان زيبا جلوه داد و آنان را از راه راست بازداشت. آنان آهنگ ما كردند، و ما در برابرشان ايستادگى كرديم. در نتيجه جنگ سختى ميان ما و ايشان درگرفت كه از هنگام ظهر تا غروب آفتاب ادامه داشت، در اين درگيرى دو تن از ياران نيك ما به شهادت رسيدند و پنج تن از آنان از پاى درآمدند، آنگاه از نبرد شانه خالى كردند در حالى كه بسيارى از دو طرف مجروح شده بودند، وقتى شب فرا رسيد آنها مخفيانه از تاريكى استفاده‌