سرداران صدر اسلام(ج7)

سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٩

من باشى، صعصعه پاسخ داد: من بيزارترم از اينكه تو را به اسم خليفه بخوانم سپس به او به عنوان خلافت سلام كرد.
معاويه گفت: اگر راست مى‌گويى بالاى منبر برو و به على دشنام بده.
صعصعه بى‌درنگ بالاى منبر رفت و بعد از حمد و ثناى خداوند گفت:
من از نزد مردى آمده‌ام كه شرّ او مقدم بر خير اوست و به من امر كرده كه على عليه السلام را لعنت كنم. مردم او را لعنت كنيد كه خدا او را لعنت كند. اهل مسجد همه با صداى بلند آمين گفتند. وقتى صعصعه نزد معاويه آمد، معاويه به او گفت: مقصود تو من بودم. بايد دوباره برگردى و با اسم او را دشنام دهى.
صعصعه دوباره بالاى منبر رفت و گفت: اى مردم! اميرالمؤمنين به من دستور داده كه على‌بن ابيطالب را دشنام دهم. پس شما لعنت كنيد كسى را كه على‌بن ابيطالب را ناسزا گويد. مردم دوباره آمين گفتند.
وقتى معاويه فهميد، گفت: او را بيرون كنيد. هرگز مباد كه من و او در يك شهر باشيم. «١» دفاع از على (ع) نزد مغيره‌ در زمانى كه مغيره از طرف معاويه حاكم كوفه بود، به صعصصه گفت: برخيز و على را دشنام بده.
صعصعه بر پا ايستاد و گفت فرمانرواى شما به من دستور داده است كه على (ع) را دشنام دهم. شما او را (مغيره را) لعنت كنيد. خدا او را لعنت كند. «٢» ابن جوزى نقل مى‌كند كه سخنوران در كوفه نزد مغيره آمدند. يكى از كسانى كه سخن گفت، صعصعه بود. مغيره گفت: او را بيرون كنيد در جايى بلند نگهداريد تا على را نفرين كند.