سرداران صدر اسلام(ج7)

سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٦

صعصعه نامه را گرفت و به دمشق آمد. وقتى كه به كاخ معاويه رسيد به دربان معاويه گفت: براى فرستاده اميرالمؤمنين على‌بن ابيطالب از معاويه اجازه ورود بگير. عدّه‌اى از بنى اميه كه درآنجا حاضر بودند با شنيدن اين حرف او را زير مشت و لگد گرفتند. او فرياد مى‌زد:
«آيا مردى را كه مى‌گويد پروردگار من خداست مى‌كشيد؟» «١» وقتى هياهوى جمعيت به گوش معاويه رسيد، كسى را فرستاد تا ببيند چه خبر است.
گفتند: مرد عربى است به نام صعصعه‌بن صوحان و با او نامه‌اى از على (ع) است.
معاويه گفت: قسم به خدا! آوازه او به من رسيده است، اين مرد يكى ازتيرهاى على واز سخنگويان بزرگ عرب است كه من مشتاق ملاقات او بوده‌ام. به او اجازه ورود بدهيد.
صعصعه وارد مجلس معاويه شد و گفت: سلام بر تو اى پسر ابى سفيان! اين نامه اميرالمؤمنين (ع) است.
معاويه گفت: اگر در جاهليت و يا در اسلام، نامه رسان را مى‌كشتند من تو را به قتل مى‌رساندم.
سپس معاويه خواست او را از نظر نطق و خطابه آزمايش كند كه آيا آنچه مى‌گويد از روى قريحه و طبع سرشار اوست و يا با تكلّف و سختى سخن مى‌گويد.
بدين جهت از او پرسيد: از كدام طائفه‌اى؟
گفت: از نزار.
معاويه گفت نزار چگونه قبيله‌اى بود؟
گفت: نزار وقتى مى‌جنگيد، ميدان را زير و رو مى كرد و وقتى با دشمن روبرو مى‌شد او را مى‌دريد ووقتى ازجنگ بر مى‌گشت، اطراف را به خوبى زير نظر داشت.