سرداران صدر اسلام(ج7)

سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٢

معاويه به او گفت: خود را به كشتن دادى.
صعصعه در جواب گفت: آرام باش! من از روى نادانى چيزى نگفتم و خو ن كسى را مباح نكردم، بنابراين، «جانى را كه خدا حرمت براى او قرار داده هلاك مكن مگر به حق» و كسى كه مظلوم كشته شود، خدا خونخواه اوست و قاتل او را به عذاب دردناك دچار مى‌كند واو را حميم جهنم مى‌نوشاند و به دوزخ روانه اش خواهد كرد.
معاويه به عمروعاص گفت: ما را از شر او خلاص كن.
عمرو عاص به صعصعه گفت: چه چيز تو را اين گونه درمقابل پادشاهت گستاخ كرده است؟
صعصعه درجواب گفت: واى بر تو اى پناه رانده‌شدگان فاسد و دشمن نيكان! عمر و عاص بناچار سكوت كرد. «١» روزى صعصعه نامه‌اى از اميرالمؤمنين على عليه‌السلام نزد معاويه آورده بود، درحالى كه عدّه‌اى از افراد بانفوذ نزد او بودند. معاويه گفت: زمين از آن خداست و من خليفه اويم؛ هر چه ازمال خدا بگيرم از آن من است و هر چه را صرف نظر كنم اشكالى ندارد.
صعصعه شعرى خواند كه ترجمه آن چنين است:
اى معاويه! نفس تو چيزى را آرزو كرده كه واقعيت ندارد و اين به علت جهل است؛ پس گناه نكن.
معاويه گفت: اى صعصعه سخن گفتن آموخته‌اى.
صعصعه پاسخ داد: دانش در گرو آموختن است و كسى كه نداند جاهل مى‌ماند.
معاويه گفت: وقت آن است كه پاداش اعمالت را به تو بچشانم.