سرداران صدر اسلام(ج7)

سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠٨

را با شمشيرهاى خود قطعه قطعه كردند. در همان حال مردى را از اهل ذمه كه همراه او بود بازداشت كردند و از وى پرسيدند:
چه دينى دارى؟
گفت: يهودى هستم.
گفتند: آزادش كنيد، و او را آزار نرسانيد. آن مرد ذمى نزد ما آمد و ما را از واقعه آگاه نمود. من از خود آنان جوياى حال شدم ولى هيچ يك از آنان اطلاعى به من نداد از اميرمؤمنان مى‌خواهم كه تكليف مرا با آنان روشن كند به خواست خدا.
على (ع) پاسخ نامه او را نوشت و همچنين طى نامه‌اى به زياد چنين فرمود:
اما بعد، من به تو فرمان داده بودم كه در دير ابوموسى فرود آيى تا دستور من به تو برسد و اين بدان جهت بود كه نمى‌دانستم آنها در كجايند. اكنون به من گزارش رسيده كه آنها به سمت روستايى از روستاهاى اطراف كوفه رفته‌اند. به تعقيب ايشان بپرداز و سراغشان را بگير كه آنان مرد مسلمان نمازگزارى از اهل اطراف را كشته‌اند. هر گاه به ايشان دست يافتى آنان را به سوى من بازگردان و اگر از اين كار سر باز زدند، با مددخواهى از خدا با ايشان وارد جنگ شو كه آنها از حق جدا شدند و خون ناحق به زمين ريختند و راه‌ها را ناامن كرده‌اند. والسلام.
عبدالله بن وال (پيك على (ع)) گويد: نامه را از آن حضرت گرفتم، (و درآن روز من جوان بودم) و پاسى از راه را پيمودم آنگاه نزد آن حضرت باز گشتم و گفتم: اى اميرمؤمنان، پس از آن كه نامه‌ات را به زياد بن خصفه رساندم، اجازه مى‌دهى به نيروهاى او بپيوندم و با دشمنانت جنگ كنم؟
على (ع) فرمود: اى فرزند برادر، اين كار را انجام ده، به خدا سوگند من اميدوارم كه تو در راه حق از بازوان من باشى و از ياران من بر گروه ستمكاران.
(عبدالله بن وال) گويد: به خدا سوگند دوست ندارم كه به جاى اين گفتار او،