سرداران صدر اسلام(ج7) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠٥
در برابر او يارى كنى و من سوگند ياد مىكنم و با خدا پيمان مىبندم كه هر گاه پيروزى نصيب من شد، هر يك از دو شهر (كوفه و بصره) را كه بخواهى بتو واگذارم.
ابو مجاهد گويد: زياد بن خصفه اين داستان را برايم حكايت كرد و گفت: وقتى سخن معاويه به پايان رسيد، من حمد و ثناى خداوند بجا آوردم و آنگاه به او گفتم:
به درستى كه من از پروردگارم داراى بينشى استوار هستم و به آنچه او به من ارزانى فرموده آگاهم. پس هرگز پشتيبان جنايتكاران نخواهم بود. سپس برخاستم.
معاويه رو به عمرو بن عاص (كه در كنارش بود) كرد و گفت: نشده است كه مردى از ما با مردى از آنان سخن بگويد و پاسخ خوب بشنود. آنها را چه مىشود، خدا دست و پاى آنان را قطع كند! دلهاى همهشان مانند دل يك مرد است! «١» پيكار با خوارج از آنجا كه زياد، مورد اعتماد اميرمؤمنان على (ع) بود، آن حضرت از وى جهت تعقيب و تنبيه منافقان استفاده مىكرد و مسؤوليت سركوب مخالفان را به وى مىسپرد.
هنگامى كه خِريّت بن راشد پس از جنگ صفين و برقرارى حكميت نزد على (ع) آمد و به آن حضرت گفت: به خدا سوگند پيرو دستورات تو نخواهم بود، حضرت به او فرمود: بيا تا حقيقت امر را برايت روشن سازم. وى به حضرت گفت:
فردا جهت بيان حقايق نزد شما خواهم آمد. و آنگاه كه از حضرت جدا شد، عبدالله بن قُعَين به دنبال خِرّيت رفته و مسائل را از نزديك ديد و به آن حضرت گزارش داد. على (ع) دانست كه او قصد آشوب بپا كردن دارد. در اين هنگام زياد بن خصفه ايستاد و درباره آنها به حضرت چنين گفت: