دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٧٣٢
| افشاريه جلد: ٩ شماره مقاله:٣٧٣٢ |
اَفْشاريّه، سلسلهاي كه از ١١٤٨ تا ١٢١٠ق/١٧٣٥ تا
١٧٩٥م پاي برجا بود و بر پهنة وسيعى از عراق و قفقاز تا شبه قارة هند فرمان
مىراند. بنيانگذار اين سلسله نادرشاه افشار (حك ١١٤٨-١١٦٠ق) از ايل افشار (ه
م) شاخة قرقلو بود كه شاه اسماعيل صفوي (ه م) آنها را براي جلوگيري از
تهاجم تركمنها و ازبكها از آذربايجان به كوبكان در ناحية ابيورد واقع در شمال
شرقى خراسان كوچ داده بود (استرابادي، جهانگشا...، ٢٦-٢٧؛ محمدكاظم، ١/٤- ٥).
عصر حكومت افشاريه يكى از مهمترين و حساسترين دورههاي تاريخى ايران به
شمار مىرود؛ اما بهرغم آنكه برجستهترين نتيجة ظهور دولت آنان سركوب و
اسقاط افغانان و بيرون راندن نيروهاي روس و عثمانى از ايران بود، به چند
دليل عمده مورد توجه محققان تاريخ ايران قرار نگرفته است. برخى از اين
دلايل عبارتند از: ١. قرار گرفتن دورة نسبتاً كوتاه دولت افشاريه بين دو دورة
طولانى و با اهميت صفويه (٩٠٥- ١١٣٥ق/١٥٠٠-١٧٢٣م) و قاجاريه
(١٢١٠-١٣٤٤ق/١٧٩٥- ١٩٢٥م)؛ ٢. خودداري نادر از تمسك به ابزار دينى و مذهبى
براي مقابله با همسايگان، به ويژه عثمانيان كه سياست او مبنى بر اصلاح
روابط ايران با همسايگانش نيز از همين نظر و موضع نشأت مىگرفت؛ ٣. خشونت
جنونآميز نادر در ٣ سال پايانى فرمانرواييش كه چهرة فرمانروايى مستبد و
بىرحم از او در تاريخ ايران ترسيم كرده است.
وقتى نادر در خراسان به تكاپو برخاست، ايران دچار هرج و مرجى كمسابقه بود.
افغانها توانايى ادارة امور كشور را نداشتند و در هر گوشه بانگ مخالفى به گوش
مىرسيد. از سوي ديگر قواي روس و عثمانى نيز بخشهايى از ايران را به تصرف
خود درآورده بودند (لاكهارت، ٢٠-٢٣). در خراسان نيز ملك محمود سيستانى به
استقلال فرمان مىراند (محمدكاظم، ١/٣٨-٤١؛ مستوفى، ١٧٧؛ تهرانى، ١٨-٢٤). در
اين زمان فعاليتهاي نادر در برابر تاخت و تاز ازبكان به مرو براي حمايت از
مردم مرزنشين، او را به چهرهاي شناخته شده در منطقه، و به عنوان تنها
نيروي عمده در برابر تهاجم ازبكها و ملك محمود سيستانى درآورده بود.
برخوردهاي نادر با ملك محمود و شكست ملك محمود از او (نك: استرابادي، همان،
٤٧؛ محمدكاظم، ١/٤٥-٤٦) توجه شاه طهماسب دوم صفوي را به او معطوف ساخت و
از اتحاد با نادر استقبال كرد. نادر در ١١٣٩ق به او پيوست و هر دو مشهد را به
تصرف درآوردند (استرابادي، همان، ٥٩ -٦١، دره...، ١٨٨-١٨٩؛ محمدكاظم، ١/٦٦ -
٦٧؛ مستوفى، ١٨٣). از اين زمان به بعد، به ويژه پس از خلع شاه طهماسب از
سلطنت (١١٤٥ق/١٧٣٢م) نادر همواره نقش اول را در صحنة سياسى ايران برعهده
داشت، تا آنگاه كه در دشت مغان رسماً به پادشاهى نشست (٢٤ شوال ١١٤٨).
دورة پادشاهى نادر را مىتوان به دو بخش متمايز تقسيم كرد: ١. از تاجگذاري
تا لشكركشى به داغستان (١١٥٤ق)؛ ٢. از جنگهاي داغستان و تغيير روحية او تا
قتلش در ١١٦٠ق. نادر از زمانى كه رسماً رشتة كارها را در دست گرفت تا ٣٠ سال
بعد، همه را به سركوب دشمنان و سامان دادن به امور كشور صرف كرد. در ١١٤٨ق
شورش بختياريها را فرو نشاند (استرابادي، جهانگشا، ٢٨٠-٢٨٣) و در ١١٥٠ق قندهار
را پس از محاصرهاي سخت به تصرف درآورد (محمدكاظم، ٢/٥٤٩ - ٥٥١؛ هنوي، ١٨٢؛
لاكهارت، ١٦٣-١٦٤). نادر از آنجا به سوي هند رفت و پس از تصرف دهلى (١١٥١ق)
با ابقاي محمدشاه گوركانى بر تخت سلطنت، در ١١٥٣ق با ثروت هنگفتى از هند
بازگشت (دوبو، .(٣٦٤ پس از آن، عمليات بزرگ نادر براي تصرف سرزمينهاي شمال
شرقى ايران آغاز شد. فتوحات نادر در بخارا و نواحى اطراف آن (استرابادي،
همان، ٣٥١-٣٥٢؛ مستوفى تبريزي، گ ٩٣٤؛ مينورسكى، ٧٥- ٧٨) و
شكستايلبارسخانحاكمخوارزم در١١٥٣ق (استرابادي، همان، ٣٥٣-٣٥٩) در تاريخ
اين دوره از اهميت بسيار برخوردار است.
سوءقصد به نادر در جنگلهاي سواد كوه مازندران كه او را نسبت به پسرش
رضاقلى ميرزا بدبين كرد و به كور گردانيدن او منجر گرديد، و طولانى شدن نبرد
با لزگيها در داغستان و نيز تشديد بيماري نادر، موجب شد تا اخلاق و رفتارش به
كلى دگرگون شود و به خشونت و خونريزيمتمايلگردد (محمدكاظم،٢/٨٥٢؛
وزيري،٥١٨). شورشهايى كه در مناطق مختلف امپراتوري بزرگ نادر روي مىداد
(محمدكاظم، ٣/٩٣٣-٩٤٦، ٩٨٨-٩٩٦؛ مستوفى تبريزي، گ ٩٣٧؛ فسايى، ١/٥٦٦ - ٥٦٧)
نيز به خشونت او مىافزود (استرابادي، همان، ٤٢٠-٤٢٤؛ محمدكاظم، ٣/١٠٨٥-١١٩٣)
و آن وحدت و يكپارچگى ملى كه وي با كوششى ٣٠ ساله پديد آورده بود، از
درون تهى مىشد و مىگسست؛ چنانكه وقتى سرانجام وي را به قتل آوردند
(استرابادي، همان، ٤٢٥-٤٢٦)، يكباره شيرازة كارها از هم گسيخت و در هر جا
اميري داعية استقلال برداشت. با اينهمه، يكى از مهمترين دستاوردهاي نادر،
گذشته از تحقق استقلال ايران و ايجاد دولتى قدرتمند در برابر روس و عثمانى،
ايجاد تفاهم دينى ميان مردم و از بين بردن اختلافات مذهبى و فرقهاي در
ايران و روابط با همسايگان سنى مذهب چون ازبكها، تركمانان، افغانها و
عثمانيها بود و با همين سياست توانست مذهب شيعة جعفري را به عنوان ركن
پنجم اسلام مطرح كند (نك: شعبانى، ١/٨٧) و بلكه به جهان تسنن بقبولاند.
پس از قتل نادر يكباره اردوي بزرگ وي در هم ريخت و افغانان و ازبكانِ
اردو هر يك راه خويش گرفتند. احمد خان ابدالى (ه م) با افغانهاي سپاه نادر
به سوي قندهار رفت. در اين زمان عليقلى خان برادرزادة نادر در هرات به سر
مىبرد و گويا در سيستان سر به شورش برداشته، و خود را آمادة پيكار با نادر
كرده بود (نامى، ٨؛ استرابادي، همان، ٤٢٤، ٤٢٥؛ محمدكاظم، ٣/١١٨٤؛ مستوفى
تبريزي، گ ٩٣٩؛ بازن، ٣٥). وي با نفوذ و قدرت و ٤٠ هزار سپاهى كه در اختيار
داشت، مىتوانست نقشى مهم در سامان دادن به اوضاع داشته باشد. بدين سبب،
امراي نادر او را به مشهد خواندند و به سلطنتش برداشتند (همو، ٥٠ -٥١). عليقلى
خان با نام عادلشاه (در بعضى منابع: علىشاه، مثلاً نك: همو، ٥٦ -٥٧؛ پري، ٥
-٦) رشتة كارها را در دست گرفت و بىدرنگ در مشهد همة بازماندگان نادر را كه
خويشاوندان او نيز بودند، به قتل رساند و از آن ميان تنها شاهرخ (ه م) نوادة
نادر را كه ١٤ سال بيش نداشت، در ارك مشهد محبوس كرد تا اگر در آينده
مخالفتى با حكومت خود ديد، بتواند او را كه نوادة شاه سلطان حسين صفوي نيز
بود، بر تخت بنشاند (محمدكاظم، ٣/١١٩٧). در واقع نيز چون عادلشاه بر تخت
نشست، در گوشه و كنار شورشهايى رخ داد؛ از آن جمله مىتوان به شورش
بختياريها در ١١٦١ق/١٧٤٨م (بازن، نيز پري، همانجاها) و مخالفت محمدحسن خان
قاجار اشاره كرد. چون عادلشاه به محمد حسن خان دست نيافت، دستور داد تا
فرزند ٤ سالة او را كه بعدها به آقامحمدخان قاجار (ه م) شهرت يافت، اخته
كردند (ابوالحسن گلستانه، ٢١-٢٣؛ مرعشى صفوي، ٩٨؛ پري، همانجا؛ ايوري، .(٥٩
يكى از مخالفان عمدة عادلشاه، برادر كوچكترش ابراهيم خان بود كه حكومت
اصفهان داشت. ابراهيمخان با استفاده از افغانها و ازبكها و اتحاد با امير
اصلان خان قرقلوي افشار (عمهزادة نادر)، سردار آذربايجان، كرمانشاه را كه
مركز مهمات نظامى نادر بود، به تصرف خود درآورد (استرابادي، جهانگشا، ٤٢٩-٤٣٠؛
ابوالحسن گلستانه، ٢٢- ٢٦). عادلشاه به مقابله رفت، ولى شكست خورد (بازن،
٥٩؛ ابوالحسن گلستانه، ٢٦-٢٧) و به تهران گريخت. در اينجا توسط حاكم تهران
دستگير و به ابراهيمخان برادرش تحويل داده شد و به دستور ابراهيم خان او
را پس از ٣ روز حبس، كور كردند (استرابادي، همان، ٤٣٠).
پس از شكست و فرار عادلشاه، رؤساي ايلات و بزرگان خراسان شاهرخ را در ٨
شوال ١١٦١ بر تخت نشاندند (مرعشى صفوي، ٨٦؛ ايوري، .(٦٠ پادشاهى شاهرخ كه
از يك سو به خاندان صفويه وابسته بود، در حقيقت حاصل اتحاد و نيروي قدرتمند
ايلى و مذهبى به شمار مىرفت. همزمان با پادشاهى شاهرخ، ابراهيمخان،
برادرزادة نادر و پسر ابراهيمخان ظهيرالدوله، نيز به رقابت با وي در همان
سال خود را پادشاه خواند و به نام خود سكه زد (استرابادي، همان، ٤٣١-٤٣٢؛
ابوالحسن گلستانه، ٣٠). ابراهيمخان در ١١٦٢ق براي مقابله با شاهرخ از
آذربايجان به سوي خراسان حركت كرد (همو، ٣١). اما سپاهيان افغان و ازبك او
- كه همة اتكايش به آنها بود - وي را رها كردند و به شاهرخ پيوستند
(استرابادي، دره، ٧١٤- ٧١٥؛ ابوالحسن گلستانه، ٣١-٣٢؛ مرعشى صفوي، همانجا؛
بازن، ٦٢ -٦٣؛ پري، ٧). ابراهيمخان ناچار به قم بازگشت، اما سيدمحمد متولى
كه از سوي ابراهيمخان در آنجا گمارده شده بود، دروازههاي شهر را بست و او
را راه نداد (مرعشى صفوي، ١٠٠-١٠١). ابراهيم سرانجام درپى خيانت سليم خان
افشار كور، و به فرمان شاهرخ تبعيد شد (همو، ١٠٢). عادل شاه نيز كه در اردوي
ابراهيم خان در قم به سر مىبرد، پس از آنكه به مشهد رسيد به دستور شاهرخ
كشته شد. در اين وقت سيد محمد صفوي هم كه در قم، توليت خزانه و بيوتات
عادل شاه را در دست داشت و خطري براي شاهرخ محسوب مىگرديد، به دعوت
شاهرخ با ٢٠٠ سوار به سوي مشهد روانه شد (ابوالحسن گلستانه، ٣٨-٤٠؛ پري، ٨).
منابع اين دوره از توطئة شاهرخ براي قتل سيد محمد سخن گفتهاند (ابوالحسن
گلستانه، همانجا؛ مرعشى صفوي، ٨٧ - ٨٨، ١٠٥-١٠٧). به علاوه، ناآرامى و
نابسامانى اوضاع و اختلافات عميق و پايان ناپذير رؤساي ايلات و سرانجام
اطلاع امرا و رؤسا بر قصد قتل سيد محمد توسط شاهرخ، موجب شد تا گروهى از امرا
و سرداران برجستة شاهرخ از او روي گردانده، خواهان تفويض فرمانروايى به سيد
محمد شوند (مرعشى، گ ٤٣؛ ابوالحسن گلستانه، ٤٣- ٤٥؛ مرعشى صفوي، ١٠٩-١١٢).
بدين ترتيب، شاهرخ دستگير و زندانى شد و سيد محمد با لقب شاه سليمان دوم
صفوي بر تخت نشست. اين سيد محمد از سوي پدر به مير قوامالدين مرعشى، و از
سوي مادر به شاه سليمان اول صفوي نسب مىبرد (مرعشى، گ ٢٧- ٢٨).
سيدمحمد (شاه سليمان دوم) به روزگار نادرشاه متولى آستان قدس رضوي شد
(مرعشى صفوي، ٩٠- ٩٥) و پس از قتل نادر به پشتيبانى از عادل شاه برخاست
(مرعشى، گ ٣٢). به روزگار ابراهيم خان نيز سيد محمد محترم و معزز بود و همان
اختيارات پيشين را داشت. وي پس از خلع شاهرخ، در ٥ صفر ١١٦٣ به سلطنت رسيد
(مرعشى صفوي، ١١٤). البته كسانى كه او را به قدرت رساندند، طمع داشتند كه
وي مطيع خواستهاي آنها باشد، اما سيد محمد خود را مستقل نشان داد و به
تمايلات آنان وقعى ننهاد، چنانكه بهرغم اصرار آنها، با قتل شاهرخ مخالفت
كرد (همو، ١١٣). بدين سبب، وقتى سيدمحمد مشهد را رها كرده، به شكار رفته بود،
اميراعلم خان وكيلالدوله و حسين خان قرائى به سراي شاهرخ رفته، او را
كور كردند (همو، ١٢٩-١٣٠). فعاليتهاي بىوقفة همسر شاهرخ و تحريك امراي كرد و
افشار به مبارزه با شاه سليمان و همچنين امتناع شاه سليمان از تصرف اموال
وقف براي مخارج لشكر و بخشش ماليات ٣ ساله به مردم كه مانع چپاول و
غارت كشاورزان از سوي خوانين مىشد، از جمله عواملى بودند كه مقدمات سقوط
شاه سليمان دوم را فراهم آوردند. شورشيان او را در نمازخانه غافلگير، و
همانجا نابينايش كردند (همو، ١٣٣-١٣٧).
گرچه به گفتة مرعشى صفوي، شاهرخ دستور قتل شاه سليمان را داد، اما امرا
مخالفت كرده، تنها به قطع زبان پس از كوركردن او رضا دادند (ص ١٣٨). از
جلوس شاه سليمان دوم تا خلع او، ٤٠ روز بيشتر طول نكشيد (قزوينى، ١٥٥). پس
از او شاهرخ دوباره به سلطنت نشست. در اين دورة پرتشنج، از يكسو احمد شاه
ابدالى خراسان را در معرض يورشهاي متوالى قرار داد، و از سوي ديگر سران
ايلات خراسان با يكديگر و با افشاريان به نزاع و رقابتهاي تند برخاستند و به
علاوه، اختلافات دو فرزند شاهرخ، نصرالله ميرزا و نادرميرزا، بر پريشانيها
افزود. در اين دوره، قدرت و استقلال خوانين و سران ايلات به اندازهاي بود
كه حكومت شاهرخ در مشهد به صورت حكومت محلى ضعيفى درآمد (نك: ملكم، ٢/٣٨٣)
و او ناچار بود براي حفظ خود از تهاجم امراي نواحى اطراف به آنها باج
بپردازد، و حتى زمانى ناچار شد به جلب حمايت احمد شاه ابدالى برخيزد (همو،
٢/٤٣٨-٤٣٩). تنها در سالهاي كوتاه و منقطع حكمروايى نصرالله ميرزا، سرداران و
خوانين رقيب از بيم رشادتهاي او، تا اندازهاي مطيع دولت افشاريه در مشهد
شدند. نصرالله ميرزا كه در ١٦ سالگى امور خراسان را به دست گرفت (ابوالحسن
مستوفى، ٦٣٢)، ظاهراً از طرف شاهرخ با حسن قبول تلقى نشد و به همين دليل
در ١١٨١ق/١٧٦٧م نصرالله ميرزا را به بهانة كمك گرفتن از كريم خان زند براي
جنگ با احمد شاه ابدالى به فارس فرستاد و نادر ميرزا پسر كوچكتر خود را صاحب
اختيار امور خراسان كرد (اعتمادالسلطنه، ٢/٦٣١).
نصرالله ميرزا پس از مدتى اقامت در شيراز به خراسان بازگشت؛ و اين بار با
تلاش بيشتري به آرام كردن اوضاع خراسان و سركوب خانها و حاكمان متمرد
محلى پرداخت (ابوالحسن گلستانه، ٩٧-٩٩؛ محمدتقى خان، ٥٨٣ -٥٨٤). اما كوتاه
انديشى شاهرخ و جاهطلبى درباريان و خانها موجب شد تا اين مرد دليري كه
مىتوانست قدرت از دست رفتة افشاريه را تجديد كند، در كار خود توفيقى به دست
نياورد؛ به علاوه رفتار غرورآميز و خطاهاي وي موجب رنجيدگى شاهرخ گرديد (نك:
اعتمادالسلطنه، ٢/٣١٢؛ قزوينى، ١٥٦) و بنابراين، نادر ميرزا، پسر دوم خود را
وصى و وليعهد خود كرد (محمدتقى خان، ٥٨٥؛ اعتمادالسلطنه، ٢/٦٣٣). به ويژه،
مرگ نصرالله ميرزا در ١٢٠٠ق/١٧٨٦م (توحدي، ١/١٨٥-١٨٦)، نادر ميرزا را حكمران
مطلق مشهد گردانيد. اما اختلاف ميان او و امراي خراسان همچنان دوام داشت و
تا ١٢١٠ق كه آقا محمد خان به خراسان لشكركشى كرد، نادرميرزا به همراه
شاهرخ سالخورده همواره در پناه حمايت افغانها بر مشهد حكم مىراند (ملكم،
٢/٤٣٩).
در اين روزگار آقامحمدخان براي بسط نفوذ و سلطة خود، متوجه خراسان شد. در اين
ديار، حاكمان متعددي در گوشه و كنار حكم مىراندند و مشهد هنوز در دست شاهرخ
و پسرش نادر ميرزا بود. آقامحمدخان از يك سو مىخواست از افشاريه به سبب
قتل جد خود و فتحعلى خان قاجار كين كشى كند، و از سوي ديگر، درپى ايجاد
كشوري يكپارچه و سركوب افغانان و ازبكان بود؛ نيز جواهرات نادري كه نزد
شاهرخ بود، طمع او را برمىانگيخت. پس وي لشكر آراسته، روي به خراسان
نهاد. شاهرخ خود پيشدستى كرد و به استقبال آقامحمدخان شتافت، اما نادر ميرزا
از همان مشهد، از آقامحمدخان اجازة مرخصى گرفت و با خانوادة خود به هرات
گريخت (قاجار، گ ٣٣ الف - ٣٤ الف) و شاهرخ به دست خان قاجار افتاد و آقا
محمدخان نيز براي دستيابى به آن جواهرات وي را آزار بسيار كرد و سرانجام،
همة جواهرات را به دست آورد (سپهر، ١/٨٠ -٨١). شاهرخ ٦٣ ساله و خانوادهاش
بعد از ٢٠ روز به مازندران تبعيد شدند، اما بر اثر شكنجهاي كه بر او وارد شده
بود، پيش از ورود به مازندران درگذشت (شيبانى، ٥١؛ ملكم، ٢/٤٧٩).
آخرين بازمانده از اين سلسله كه مدتى پس از اين نيز حكومت داشت، نادر
ميرزا بود كه به روزگار فتحعلى شاه با كمك محمود خان ابدالى از هرات روي
به مشهد نهاد و خود را مطيع شاه قاجار خواند و خواهان حكومت مشهد شد (قاجار،
گ ٦٤ ب؛ مروزي، گ ٦٠) و شاه با اين تقاضا موافقت كرد. اما چنين مىنمايد
كه وي بعداً به مخالفت با دولت قاجار برخاست. فتحعلى شاه چند بار به مشهد
لشكركشيد تا سرانجام در ١٢١٨ق آنجا را گرفت و به فرمان او نادر ميرزا را به
تهران آوردند و مدتى بعد به قتلش رساندند (نوري، ٩٥، ٩٦، ١٨٦-١٨٧؛ مروزي،
برگ ١٣٠). مرگ نادر ميرزا پايان حكومت افشاريان در ايران بود.
مآخذ: ابوالحسن گلستانه، مجملالتواريخ، به كوشش مدرس رضوي، تهران، ١٣٤٤ش؛
ابوالحسن مستوفى، گلشن مراد، به كوشش غلامرضا طباطبايى مجد، تهران، ١٣٦٩ش؛
استرابادي، محمد مهدي، جهانگشاي نادري، به كوشش عبدالله انوار، تهران،
١٣١٤ش؛ همو، درة نادره، به كوشش جعفر شهيدي، تهران، ١٣٤١ش؛ اعتمادالسلطنه،
محمدحسن، مطلع الشمس، به كوشش تيمور برهان ليمودهى، تهران، ١٣٦٢-١٣٦٣ش؛
بازن، نامههاي طبيب نادرشاه، ترجمة علىاصغر حريري، تهران، ١٣٤٠ش؛ پري،
جان ر.، كريم خان زند، ترجمة على محمد ساكى، تهران، ١٣٦٥ش؛ توحدي،
كليمالله، حركت تاريخى كرد به خراسان، مشهد، ١٣٧١ش؛ تهرانى، محمد شفيع،
تاريخ نادرشاهى، به كوشش رضاشعبانى، تهران، ١٣٤٩ش؛ سپهر، محمد تقى، ناسخ
التواريخ، به كوشش محمدباقر بهبودي، تهران، ١٣٤٤ش؛ شعبانى، رضا، تاريخ
اجتماعى ايران در عصر افشاريه، تهران، ١٣٦٥ش؛ شيبانى، ابراهيم، منتخب
التواريخ، تهران، ١٣٦٦ش؛ فسايى، حسن، فارسنامة ناصري، به كوشش منصور
رستگار فسايى، تهران، ١٣٦٧ش؛ قاجار، محمودميرزا، تاريخ صاحبقرانى، نسخة عكسى
موجود در كتابخانة مركز؛ قزوينى، ابوالحسن، فوايد الصفويه، به كوشش مريم
ميراحمدي، تهران، ١٣٦٧ش؛ لاكهارت، لارنس، نادرشاه، ترجمه و اقتباس مشفق
همدانى، تهران، ١٣٥٧ش؛ محمدتقى خان حكيم، گنج دانش (جغرافياي تاريخى
شهرهاي ايران)، به كوشش محمدعلى صوتى و جمشيد كيانفر، تهران، ١٣٦٦ش؛
محمدكاظم، عالم آراي نادري، به كوشش محمد امين رياحى، تهران، ١٣٧٤ش؛
مرعشى، هاشم، زبور آل داود، ميكروفيلم كتابخانة مركزي دانشگاه تهران، شم
٥٨٧٠؛ مرعشى صفوي، ميرزا محمد خليل، مجمع التواريخ، به كوشش عباس اقبال،
تهران، ١٣٦٢ش؛ مروزي، محمد صادق، تاريخ جهان آرا، نسخة عكسى كتابخانة مركزي
دانشگاه تهران، شم ٤٤٤٩؛ مستوفى، محمدحسن، زبدة التواريخ، به كوشش بهروز
گودرزي، تهران، ١٣٧٥ش؛ مستوفى تبريزي، محمدرضا رضى، زينت التواريخ، نسخة
خطى مجلس شوراي اسلامى، شم ٢٥٨؛ ملكم، جان، تاريخ ايران، ترجمة ميرزا
اسماعيل حيرت، تهران، ١٣٦٢ش؛ مينورسكى، و.، تاريخچة نادرشاه، ترجمة رشيد
ياسمى، تهران، ١٣٥٦ش؛ نامى اصفهانى، محمدصادق، تاريخ گيتى گشا، تهران،
١٣٦٣ش؛ نوري، محمد تقى، اشرف التواريخ، به كوشش سوسن اصيلى، پايان نامة
كارشناسى ارشد، دانشكدة روانشناسى و اطلاعرسانى، تهران، ١٣٧٤ش؛ وزيري
كرمانى، احمدعلى، تاريخ كرمان، به كوشش محمد ابراهيم باستانى پاريزي،
تهران، ١٣٥٢ش؛ هنوي، ج.، زندگى نادرشاه، ترجمة اسماعيل دولتشاهى، تهران،
١٣٦٥ش؛ نيز:
, P., X N ? dir Sh ? h and the Afsharid Legacy n , The Cambridge History of
Iran, Cambridge, ١٩٩١, vol. VII; Dubeux, M. L., La Perse, Paris, ١٨٤١.
هدي سيدحسينزاده