دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٦٢٥
| اصلح جلد: ٩ شماره مقاله:٣٦٢٥ |
اَصْلَح، اصطلاحى كلامى كه بر اساس آن غالب معتزله انجام دادن
بهترين و شايستهترين كارها را در حق بندگان بر خداوند واجب مىدانند. اهميت
اين اصطلاح در آن است كه مباحثى چون عدل الهى، صفات الهى و تكليف به
نحوي به آن مربوط مىشوند.
اختلاف متكلمان در اين بحث ناشى از نظرهاي متفاوت آنان در مسألة عدل و
صفات الهى است. عدل گرايان ترك اصلح را بر خدا قبيح مىدانند؛ در مقابل،
سنت گرايان و اشاعره كه مبناي بحث خود را بر قدرت و ارادة مطلق خداوند
مىگذارند، در كيفيات افعال او چند و چون نمىكنند. بحثِ قائل شدن وجوبِ
امري بر خداوند نيز از همين جا نشأت مىگيرد. گروه اول برخى افعال را بر
خداوند واجب مىشمرند (قاضى عبدالجبار، ١٣/٧- ٨)؛ ولى گروه دوم معتقدند كه
چيزي بر خداوند واجب نيست، چه، بجز با شرع حكمى اثبات نمىشود و حاكمى
ماوراي شرع وجود ندارد. پس چيزي بر خداوند واجب نيست (فخرالدين، ٣٤١-٣٤٢).
نظر معتزله: اعتقاد به وجوب رعايت اصلح همانند اصول منزلةٌ بين المنزلتين و
وعد و وعيد از آراء خاص معتزله است. پيشروان اين قول، يعنى ابراهيم بن
سيّار نظّام (د ح ٢٣١ق/٨٤٦م) و اصحاب او، على اسواري (د ٢٤٠ق/٨٥٤م) و جاحظ
(د ٢٥٥ق/٨٦٩م) معتقدند كه خدا قادر نيست ستم كند و دروغ بگويد و نمىتواند
اصلح را ترك كند و كاري انجام دهد كه اصلح نيست (نك: اشعري، ١/٢٠٨- ٢٠٩).
آنان بر اين باورند كه در افعال الهى جز خير و صلاح نيست و بر خداوند واجب
است كه از روي حكمت كامل خويش مصالح همة بندگان را رعايت كند. برخى از
معتزله علت فعل اصلح از سوي خداوند را عدم بخل او دانستهاند. آنان بر
خداوند واجب دانستهاند كه آنچه صلاح بنده است، نسبت به او انجام دهد و
دليل ايشان نيز آن بوده است كه اگر خداوند چنين نكند، بر آنها بخل ورزيده
است (نك: اسفراينى، ٤٣؛ تفتازانى، ٢/١٦٦).
برخى معتقدند كه نظّام عقيده به اصلح را از لاهوت مسيحى اقتباس كرده
است، چون «رجال كنيسه» نيز به اصلح اعتقاد داشتهاند، به ويژه آنكه يحيى
دمشقى در باب آن به بحث پرداخته است (جارالله، ١٠٣). برخى از مؤلفان
معاصر معتقدند كه معتزله اين باور را از انديشههاي يونانى گرفتهاند (شاخت،
.(٢٩ شاخت در بحث مبدأ قول به اصلح به ترجمة آثار يونانى مثل «فائدة
الاجزاء١» اثر جالينوس اشاره دارد كه به دنبال اثبات مفيد بودن همة اعضا و
اندامهاست و از طريق استدلال كلامى مىخواهد عقلانى بودن، و نيز متوجه به
خير بودن افعال خالق را اثبات كند (همانجا). برخى نيز نظّام را در اين
نظريه مشخصاً متأثر از آراء ارسطو دانستهاند (عثمان، ٤٠١).
معتزلة بغداد حوزة شمول وجوب فعل اصلح را دين و دنيا، و معتزلة بصره فقط دين
دانستهاند (جوينى، ٢٨٧- ٢٨٩؛ تفتازانى، همانجا). استدلال بغداديان آن است
كه مانعى براي فعل خداوند وجود ندارد و به همين دليل فعل اصلح در دنيا و
دين بر او واجب است. همچنين داعى بر فعل، يعنى اشتمال فعل بر مصلحت،
موجود است و صارف يعنى قبح وجود ندارد. استدلال مخالفان اين قول آن است
كه اگر اصلح در دنيا بر خداوند واجب باشد، در خود اين وجوب اخلال به وجود
مىآيد، چون خداوند بر امور غيرمتناهى قادر است و هر نعمتى كه افاضه كند،
مىتواند بيش از آن را نيز افاضه كند و حدي بر اين متصور نيست (همو، ٢/١٦٧).
نظر اشاعره: متكلمان اشعري مذهب برخلاف معتزله هرگونه قول به وجوب چيزي
بر خداوند، از جمله وجوب اصلح بودن فعل او نسبت به بندگان را ضلال و خطا
مىدانند (اشعري، ١/٢٠٩). اين گروه معتقدند چيزي بر خداوند واجب نيست، چون
افعال خداوند معلل به اغراض نيست و نمىتوان فعلى از افعال او را به دليل
خالى بودن از غرض قبيح دانست (ايجى، ٨/٢٠٢-٢٠٣). آنان بر خلاف ابوالقاسم
بلخى و معتزلة بغداد معتقدند كه بر خداوند واجب نيست اصلح امور دربارة دين و
دنياي بندگان را انجام دهد. استدلال آنان اين است كه اگر چنين بود، بايد
اهل دوزخ را از عذاب نجات مىداد، يا اينكه اهل بهشت را به منزلت
پيامبران مىرسانيد، زيرا اصلح براي آنان اين است (ابويعلى، ١١٦).
ابوحامد غزالى (د ٥٠٥ق/١١١١م) معتقد است كه خداوند هر آنچه اراده كند، نسبت
به بندگان خويش انجام مىدهد و رعايت اصلح نسبت به بندگان بر او واجب
نيست، زيرا نمىتوان چيزي را بر خداوند واجب دانست و چنين وجوبى عقلانى
نيست ( قواعد...، ٢٠٥-٢٠٦، نيز نك: الاقتصاد...، ١١٥). استدلال غزالى بر قول
خويش آن است كه ما فعلى را كه مطابق با مصلحت نباشد، قبيح مىدانيم؛
يعنى «قبيح آن چيزي است كه موافق با غرض نباشد» ( قواعد، ٢٠٥-٢٠٧).
بنابراين، اشخاص با اغراض گوناگون چيزهاي متفاوتى را قبيح خواهند دانست.
غزالى معتقد است كه اگر منظور ما از قبيح آن چيزي باشد كه موافق با غرض
باري نباشد، چنين تصوري محال است؛ چون خداوند غرضى ندارد و اگر منظور ما از
قبيح عدم موافقت با غرض غير باشد، چنين چيزي را نمىتوان براي او محال
دانست (همان، ٢٠٨). همچنين وي بر اين باور است كه ما در افعال خداوند به
افعالى بر مىخوريم كه در آنها هيچگونه صلاحى نسبت به بندگان مشاهده
نمىشود ( الاقتصاد، همانجا).
نظر اماميه: متكلمان اماميه آراء متفرق و متضادي داشتهاند. گروهى مانند
معتزله بر اين باور بودهاند كه خداوند نسبت به بندگان خويش جز اصلح روا
نمىدارد و اين قول را بر روايات گوناگونى متكى كردهاند (ابن بابويه، ٣٩٨-
٤٠٥؛ فيض، ١/٢١١-٢١٢). شيخ مفيد (د ٤١٣ق/١٠٢٢م) مىگويد: «خداي تعالى براي
بندگان خود تا زمانى كه مكلف هستند، هيچكاري، جز اصلح براي دين و
دنيايشان نمىكند و آنان را از چيزي كه برايشان شايسته و سودمند است، محروم
نمىسازد. هر كه را ثروتمند كرده، اين ثروتمندي شايستهترين تدبير براي
اوست؛ و هر كه را درويش كرده، نيز چنين است و در بيماري و تندرستى نيز سخن
اين گونه است» (ص ٢٥-٢٦). به گفتة او بسياري از مرجئه و زيديه نيز بر همين
قول هستند (ص ٢٦). مفيد در دفاع از غيبت امام عصر(ع) نيز از نظرية اصلح
بهرهبرداري مىكند (نك: مكدرموت، ١٧٧). اين گروه همانند معتزلة بغداد معتقدند
كه اصلح در دنيا واجب است، چون مانعى براي آن وجود ندارد و ترك آن بخل
است و عدم وقوع آن بر حقيقتِ قادر بودن خداوند نقص وارد مىكند (علامة حلى،
١٥٦).
گروهى ديگر از اماميه همانند برخى از معتزله معتقد بودهاند كه آن دسته از
امور اصلح كه به دين ارجاع ندارند، بر خداوند واجب نيستند (سيد مرتضى، ٢٠١).
اين گروه اصلح را در امور دنيوي، امر نافعتر و خوشايندتري مىدانند كه لطف
به آن تعلق نمىگيرد و از اين رو، رعايت چنين اصلحى بر خداوند واجب نيست؛
چه، در اين صورت انجام افعال بىنهايت و بىپايان بر خدا لازم مىآيد و
اين امر محال است (طوسى، ١٤٠).
گروهى ديگر از متكلمان شيعه با اشاعره هم عقيده بوده، و چيزي را بر خداوند
واجب ندانستهاند. اين گروه مبنا را بر وجود اصلح نگذاشته، و فقط در شرايط
وجود مصلحت و عدم مفسده آن را واجب مىدانستهاند: «و اصلح گاه واجب است و
علت آن نيز وجود داعى و عدم صارف است» (نصيرالدين، ٣٧٢). نصيرالدين طوسى
(د ٦٧٢ق/ ١٢٧٣م) به رغم اشاعره فعل خداوند را معلل به اغراض مىداند و به
رغم معتزله خداوند را قادر بر قبيح مىشناسد (ص ٣٣١).
مباحث گوناگونى بر مسألة اصلح مترتب شده است. بحث «ارادة فاعل بر فعل» كه
در ميان متكلمان معطوف به خداوند است، به تدريج به صورت يك بحث مستقل
درآمده است و متكلمان مسلمان از علم به رجحان و تصور فاعل نسبت به مفيد
بودن، يا اكمال كننده بودن فعل، اراده بر آن را نتيجه مىگيرند. همچنين
بحث از «مصلحت» متأثر از مباحث مربوط به اصلح در كلام است، به قسمى كه
آن را بدون فرض كمال و نقص تمام نمىدانند. مبحث ديگر علم باري است.
متكلمان مسلمان علم باري قبل از ايجاد و خلقت را با قيد علم به مصالح و
مفاسد طرح مىكنند. برهان نظم يا استدلال از طريق نظام احسن بر وجود خداوند
نيز به تصور اصلح متكى است. متكلمان در ادلة اثبات وجود خداوند با فرض
پيشينى وجوب اصلح به دنبال شواهد عينى آن در جهان و انسان بودهاند و اين
شواهد را مؤيد وجود خالقى با قدرت و علم مطلق مىگيرند.
مآخذ: ابن بابويه، محمد، التوحيد، به كوشش هاشم حسينى، تهران، ١٣٨٧ق؛
ابويعلى، محمد، المعتمد فى اصول الدين، به كوشش وديع زيدان حداد، بيروت،
١٩٨٦م؛ اسفراينى، شاهفور، التبصير فى الدين، قاهره، ١٣٥٩ق/١٩٤٠م؛ اشعري،
على، مقالات الاسلاميين، به كوشش محمد محيىالدين عبدالحميد، قاهره، ١٣٦٩ق/
١٩٥٠م؛ ايجى، عبدالرحمان، المواقف، به كوشش محمد بدرالدين نعسانى، قاهره،
١٣٢٥ق/١٩٠٧م؛ تفتازانى، عمر، شرح المقاصد، استانبول، ١٣٠٥ق؛ جارالله، زهدي
حسن، المعتزلة، قاهره، ١٣٦٦ق/١٩٤٧م؛ جوينى، عبدالملك، الارشاد، به كوشش
محمد يوسف موسى و على عبدالمنعم عبدالحميد، قاهره، ١٣٦٩ق/ ١٩٥٠م؛ سيدمرتضى،
على، الذخيرة، به كوشش احمد حسينى، قم، ١٤١١ق؛ طوسى، محمد، الاقتصاد،
بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ عثمان، عبدالكريم، نظرية التكليف، بيروت، ١٩٧١م؛ علامة
حلى، حسن، انوار الملكوت، به كوشش محمدنجمى زنجانى، تهران، ١٣٣٨ش؛ غزالى،
محمد، الاقتصاد فى الاعتقاد، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ همو، قواعد العقائد، به
كوشش موسى محمدعلى، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ فخرالدين رازي، «المحصل»، ضمن
تلخيص المحصل نصيرالدين طوسى، بيروت، ١٤٠٥ق/ ١٩٨٥م؛ فيض كاشانى، محسن،
علم اليقين، قم، ١٣٥٨ش؛ قاضى عبدالجبار، المغنى، به كوشش ابوالعلاء عفيفى
و ديگران، قاهره، ١٣٨٢ق/١٩٦٢م؛ مفيد، محمد، اوائل المقالات، به كوشش واعظ
چرندابى، تبريز، مطبعة حقيقت؛ مكدرموت، مارتين، انديشههاي كلامى شيخ مفيد،
ترجمة احمد آرام، تهران، ١٣٦٣ش؛ نصيرالدين طوسى، محمد، تلخيص المحصل، به
كوشش عبدالله نورانى، تهران، ١٣٥٩ش؛ نيز:
Schacht,J., X New Sources for the History of Muhammadan Theology n , Studia
Islamica, Paris, ١٩٥٣, vol. I.
مجيد محمدي