دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٧٢٢
| افريقا جلد: ٩ شماره مقاله:٣٧٢٢ |
اِفْريقا، يا آفريقا، دومين قارة كرة زمين از نظر وسعت پس از آسيا.
.I جغرافيا
نام گذاري: دربارة اطلاق نام افريقا بر اين قاره، محققان نظرهاي متفاوتى
ابراز داشتهاند كه از ميان آنها دو نظر واجد اهميت است: گروهى برآنند كه
نام افريقا از ريشة واژة فينيقى «ف ر ك» پديد آمده كه به معناي «جداشده»
از درياي مديترانه است. گروه ديگر بر اين عقيدهاند كه افريقا از نام
قبيلهاي بربر با عنوان اوريگ١، يا افاريك٢، افري٣، افر٤ پديد آمده است ٤٣٥)
II/ , ٣ ؛ BSE٤٥٤ - III/٤٥٣ , ١ EI؛بروكهاوس، .(I/١٥٥ روميان در معناي محدودتر،
اين نام را براي سرزمينى به كار بردند كه در قلمرو دولت كارتاژ بود. اين
همان است كه يونانيان در معناي عام ليبوئه٥ مىناميدند ( پاولى، .(I(١)/٧١٣
اين نام در متن يونانى نوشتة پروكوپيوس نيز به همين صورت، و در متن
لاتينى همان اثر به صورت آفريكا٦ آمده است .(III/٥٨-٥٩) گفتهاند كه روميان
نخستين بار در پيكار كارتاژ، مردمان بومى تونس را افري يا افر ناميدند.
سرزمين آنان نيز افري خوانده شد و سرانجام در زبان لاتينى به صورت منشأي
براي نام «آفريكا» درآمد («دائرةالمعارف ديانت...٧»، .(I/٤١٣ از نام آفريكا در
ماجراي تسليم دولت پادشاهى واندالها به دست بليزاريوس سردار بيزانسى نيز
ياد شده است. در روزگار فرمانروايى يوستى نيانوس امپراتور بيزانس (حك ٥٢٧ -
٥٦٥م)، سپاهيان روم شرقى در اين لشكركشى، بخشى از شمال افريقا (تونس
كنونى و شرق الجزاير) را به تصرف خود در آوردند (بليايف، ٩ ؛ كولسنيكوف، .(١٤
ايران با قارة افريقا از اوايل پادشاهى هخامنشيان تماس حاصل كرده بود.
نخستين نمونة اين تماس لشكركشى كبوجيه (كمبوجيه) فرزند كوروش به مصر است.
كبوجيه پس از تصرف مصر بر آن بود كه ديگر سرزمينهاي افريقا از جمله كارتاژ و
حبشه را نيز به چنگ آورد، ولى به سبب ياري نرساندن فينيقيان كه نيروي
دريايى قابل ملاحظهاي در اختيار داشتند، اين خواسته برآورده نشد و او ناچار
به تصرف واحة آمون در شمال غرب صحراي ليبى و سرزمين حبشيان بسنده كرد
(داندامايف، «تاريخ...٨»، .(٦١ گرچه در حجاريهاي نقش رستم صورتهاي برجستة
مصريان، نوبيها و برخى اقوام افريقايى كه از اتباع دولت هخامنشى و خراجگزار
آن بودهاند، حك شده است (همو، ايران...، ١١ -١٠ )، با اين وصف، در
كتبيههاي هخامنشى نامى از افريقا نمىيابيم.
از برخى اشارات تاريخى چنين برمىآيد كه از سوي آخرين شاهان ساسانى
شهرهايى در نقاط مختلف از جمله افريقا ساخته شده بود (كولسنيكوف، همانجا).
عربها بخش شرقى سرزمين بربرها را افريقيه، و بخش غربى آن را مغرب ناميدند.
افريقيه صورت تحريف شدهاي از نام لاتينى آفريكاست كه روميان پس از
ويرانى كارتاژ بر آن نهاده بودند. سرانجام نام افريقيه از سوي عربها بر
سراسر قارة افريقا اطلاق شد ( ١ ، EIهمانجا). افريقيه در نوشتههاي مؤلفان عهد
اسلامى با افسانههايى نيز همراه شده است؛ چنانكه برخى اين نام را
برگرفته از نام افريقسبنابرهه دانستهاند (مسعودي، ٣/٢٢٤؛ ياقوت، ١/٣٢٤؛ نيز
نك: III/١٠٤٧ , ٢ EI). اروپاييان نيز در آغاز همة سرزمينها و صحراهاي جنوب
درياي مديترانه را آفريكا مىناميدند. اين نام بعدها در دورة اكتشافهاي
جغرافيايى به سراسر قارة افريقا اطلاق شد ( بروكهاوس، .(I/١٥٥
اكتشافهاي جغرافيايى: كهنترين آگاهيهاي جغرافيايى دربارة افريقا به ويژه
مناطق شمالى آن با مصر مرتبط بوده است. اطلاعات موجود در مصر باستان بعدها
در اختيار يونانيان، روميان و عربها قرار گرفت. مصريان، در غرب به سرزمينهاي
دور دست، از رود نيل تا صحراي ليبى، و در جنوب، حدود ٢ هزار كم تا مسير علياي
رود نيل و سرچشمههاي آن، نيز در جنوب شرق، در طول ساحل درياي سرخ، خليج
عدن، شمال سودان، اتيوپى و سومالى سفر كردند ( افريقا...، .(I/٣٨
فينيقيان بخش بزرگى از سواحل جنوبى درياي مديترانه را درنورديدند و به
احتمال در سدة ٦قم از اقيانوس اطلس سر بر آوردند و در ساحل غربى افريقا چند
كلنى (مستملكه) تأسيس كردند. در اين زمان دريانوردان كارتاژ نيز به سواحل
غربى افريقا راه يافتند، و رشته كوههاي اطلس را در غرب افريقا كشف كردند،
ولى چنين به نظر مىرسد كه نتوانستند قارة افريقا را دور بزنند. يونانيانى كه
در خدمت نخوي٩ (نكائو) دوم (٦١٠ - ٥٩٥ قم)، فرعون مصر، بودند، نخستين كسان
به شمار مىآيند كه قارة افريقا را دور زدند (همانجا).
اقوام مختلف تصورهاي متفاوتى دربارة شكل قارة افريقا داشتند. يونانيان و
روميان باستان، عربها و اروپاييان در سدههاي ميانه گمان داشتند كه جنوب
افريقا در منطقهاي نزديك خط استواست (همانجا). از نوشتة استرابن (٦٤ يا ٦٣قم
- ٢٣ يا ٢٤م) مىتوان دريافت كه يونانيان با غرب قارة افريقا آشنا بودهاند.
وي تصور معقولى دربارة رشته كوههاي اطلس ارائه كرده، و متذكر شده است كه
يونانيان اين رشته كوهها را اطلس، و بربرها دوريس١٠ مىنامند .(VIII/١٥٦-١٥٧)
روميان نخستين كسانى بودند كه به اعماق اين قاره راه يافتند. آنها در سدة
٢م سرزمين كنونى مغرب (مراكش) را نيك مىشناختند، ولى نقشهاي كه از
سواحل شمالى افريقا تهيه كردند، تحريف شده بود ( افريقا، همانجا). دانشمندان
مسلمان نيز به تحقيقات جغرافيايى دربارة افريقا پرداختند. اصطخري از نخستين
مؤلفان ايرانى و اسلامى است كه مطالب قابل توجهى از قارة افريقا تهيه
كرده است. وي ديار مغرب را به درازاي درياي مديترانه دانسته، و آن را به
دو نيمة شرقى و غربى بخش كرده است (ص ٣٦). اصطخري بجز شمال افريقا به
سرزمين سياهان اشاره كرده، و آن را سرزمينى فراخ دانسته است كه هيچ
اقليمى فراختر از اقليم ايشان نيست و تا كنارة درياي محيط امتداد دارد (ص
٤٠). وي نه تنها به سرزمينهاي واقع در جنوب افريقاي شرقى از جمله نوبه،
حبشه، زنگبار و بجايه اشاره دارد، بلكه مطالبى دربارة سرزمينهاي واقع در
جنوب سرزمين مغرب نوشته، و از وجود بيابانهايى ميان مغرب و سرزمين سياهان
خبر داده است (ص ٤٠، ٤٥). در سدة ٥ق/١١م دريانوردان مسلمان سواحل شرقى
قارة افريقا را درنورديدند و به سرزمينهاي حبشه، غنا و مالى راه يافتند و
درياچة چاد و مسير سفلاي رود زامبزي١ و كوههاي اژدها را كشف كردند و به
ماداگاسكار رفتند ( افريقا، .(I/٣٨ از شرحى كه ابوالفدا (سدة ٨ق/ ١٤م) دربارة
ديار مغرب نوشته است، چنين بر مىآيد كه وي از وسعت قارة افريقا و وجود
اقوام سياه پوست در جنوب صحرا آگاه بوده است (ص ١٢٢).
ابن بطوطه كه سفر ٣٠ سالة خود را از ٧٢٥ق/١٣٢٥م آغاز كرده بود،
در٧٥٣ق/١٣٥٢م از طريق مراكش و سجلماسه و تمبوكتو٢ به سرزمين سياهان افريقا
رسيد و دوبار از صحراي افريقا گذشت. مطالبى كه وي دربارة سرزمين سياهان، از
جمله كشور مالى نوشته، در خور توجه است (نك: ٢/٧٧٦-٨٠٢).
در اوايل سدة ٩ق/١٥م دريانوردان پرتغالى طول سواحل غربى افريقا را در
نورديدند و تا مصب رود سنگال پيش رفتند. آنان در حدود سال ٨٦٦ق/١٤٦٢م دماغة
سبز٣ و كرانة سيرالئون را مىشناختند. ديگوكائو٤ ناخداي پرتغالى در سالهاي ٨٨٩
-٨٩١ق/١٤٨٤-١٤٨٦م دهانة رود كنگو را كشف كرد و ٥٠٠ ،٢كم ساحل غرب اين قاره
به ويژه سرزمين آنگولا را بر روي نقشه رسم نمود (سرمد، ٣٧؛ افريقا، همانجا).
در ١٤٨٧م بارتولومئودياش٥ از دماغة اميد نيك گذشت و به دهانة رود اُرانژ٦ رسيد
و سرانجام نقشة سراسر طول سواحل غربى افريقا را تهيه كرد (همانجاها). از اواخر
سال ١٤٩٧م واسكودگاما با ٤ كشتى بزرگ غرب قارة افريقا را پيمود و در ١٤٩٨م
به سواحل شرقى افريقا روي آورد و سپس به موزامبيك و از آنجا به ماليندي٧
رسيد و با كمك دريانوردي به نام ابن ماجد (ه م) تا ساحل دكن پيش رفت
(سرمد، ٣٩، ٤٠، ٤١). در اواخر سدة ٩ق/١٥م، اروپاييان نخستين بار به آگاهيهاي
دقيقتري دربارة سراسر سواحل قارة افريقا دست يافتند. از اين زمان نفوذ
اروپاييان به اعماق مناطق استوايى اين قاره آغاز شد كه با اكتشافهاي
جغرافيايى عمدهاي همراه بود. در نيمة نخست سدة ١٠ق/١٦م توجه اروپاييان به
قارة افريقا افزون گشت. از اواسط همين سده ميسيونرهاي پرتغالى اطلاعات
ارزشمندي دربارة اتيوپى گردآوردند. در ١٠٢٢ق/١٦١٣م، پائش٨ كه تبار اسپانيايى
داشت، از نخستين اروپاييانى بود كه سرچشمة نيل آبى را كشف كرد. با اينهمه،
آگاهى اروپاييان دربارة شرق و شمال شرق افريقا تدريجى بود. به عنوان نمونه
آ. داپر٩ نقشهنگار هلندي در ١٠٧٩ق/١٦٦٨م هنوز به اطلاعات پائش دربارة نيل
آبى دست نيافته بود. در اوايل سدة ١٢ق/ ١٨م جهانگردان فرانسوي و انگليسى
به تكرار مطالبى پرداختند كه پيش از آن از سوي پرتغاليها عنوان شده بود (
افريقا، .(I/٣٨
از اواخر سدة ١٧ و اوايل سدة ١٨م، هيأتهاي فرانسوي به حوضة رود سنگال روي
آوردند. بروس١٠ جهانگرد انگليسى در سالهاي ١١٨٣- ١١٨٧ق/١٧٦٩-١٧٧٣م نقشهاي از
شمال شرق افريقا تهيه كرد كه در ١٧٩٠م انتشار يافت (همان، .(I/٣٩ با وجود
تلاش جهانگردان اروپايى، اطلاعات مربوط به قارة افريقا، بيشتر محدود به
سواحل اين قاره بود. در ١٧٨٨م در لندن انجمنى براي كمك به كشف بخشهاي
درونى قارة افريقا تأسيس شد. وظيفة عمدة اين انجمن مطالعه دربارة نيجر بود كه
با توفيق چندان همراه نشد؛ چنانكه يكى از جهانگردان به نام لوكاس نتوانست
از طريق طرابلس منطقة صحرا را طى كند. همچنين در ١٧٩٠م تنى چند از جهانگردان
انگليسى در راه كشف نيجر جان باختند، ولى سفر مونگوپارك١١ به موفقيت
انجاميد. وي در سالهاي ١٢١٠- ١٢١٢ق/١٧٩٥-١٧٩٧م توانست راه ميان مصب رود
گامبيا تا شهر سگو١٢ در نيجر را طى كند. بدينسان، مصب رود سنگال نيز كشف شد،
اما پارك در سفر بعدي خود در سالهاي ١٢٢٠-١٢٢١ق/١٨٠٥- ١٨٠٦م گرچه ٢هزار كم از
مسير رود نيجر را طى كرده بود، جان باخت (همان، ؛ I/٤٠ سرمد، ٧٤-٨٤). در
١٢٤٦ق/١٨٣٠م برادران لاندر١٣ توانستند بقية راه نارفته از سوي مونگوپارك را
در مسير رود نيجر بپيمايند (همو، ٩٤- ٩٥؛ افريقا، همانجا). كلاپرتن١٤ و همراهان
او در سالهاي ١٢٣٧- ١٢٤٠ق/١٨٢٢- ١٨٢٥م فاصلة طرابلس تا چاد را طى كردند. اين
سفر براي تهية نقشة جغرافيايى صحراي افريقا، اهميت فراوان داشت (همانجا).
جهانگردان فرانسوي در كشف اراضى شمالى و غربى قارة افريقا، نقشى بسزا
داشتند. رنه كاية١٥ فرانسوي در سالهاي ١٢٤٢- ١٢٤٣ق/ ١٨٢٧- ١٨٢٨م، ضمن عبور از
غرب افريقا، از سيرالئون راه تمبوكتو به مراكش را طى كرد (همانجا؛ سرمد،
٩٢-٩٣). پس از حملة فرانسويان به الجزاير در ١٢٤٦ق/١٨٣٠م تحقيقات جغرافيايى
قابل توجهى دربارة سرزمين مغرب صورت گرفت. در دهة ١٩٥٠م نقشههايى از
نواحى شمالى الجزاير و متعاقب آن اطلاعاتى علمى دربارة صحراي الجزاير همراه
با نقشه انتشار يافت. تا اواسط سدة ١٣ق/١٩م جهانگردان اروپايى به اطلاعات
قابل توجهى دربارة سودان، بخشهايى از صحراي ليبى و نوبه دست يافتند. سراسر
مسير رود نيل و محل تلاقى نيلهاي سفيد و آبى و نيز مسير نيل آبى از كوههاي
اتيوپى بر روي نقشه آورده شد ( افريقا، .(I/٤٠ از ١٨٣٠م مطالعات جغرافيايى
دربارة شرق افريقا قوت گرفت. در سالهاي ١٢٤٧-١٢٤٩ق/ ١٨٣١-١٨٣٣م روپل١ از
بندر مصوع٢ در درياي سرخ تا مسير شرقى نيل آبى را طى كرد ( افريقا، همانجا).
مهمترين اكتشافهاي جغرافيايى قارة افريقا در دهههاي ٤٠ تا ٧٠ سدة ١٩م صورت
گرفت. در ضمن، مطالعه دربارة صحرا و سودان نيز وسعت يافت. نقش پل دوشايو٣
دانشمند فرانسوي در تهية نقشة بخش غربى منطقة استوايى قارة افريقا، حائز اهميت
است. وي در سالهاي ١٢٧١- ١٢٧٥ق/١٨٥٥-١٨٥٩م به اكتشافهاي جالبى دست زد
(همان، ؛ I/٤١ سرمد، ١٠٥-١٠٧). در اواخر سدة ١٩ و اوايل سدة ٢٠م با بررسى بخش
جنوبى اتيوپى، ابهامى كه در نقشة جغرافيايى افريقا وجود داشت، برطرف شد و
مرحلة جديدي در مطالعات دقيق، از جمله اوضاع طبيعى و منابع اين قاره آغاز
گرديد ( افريقا، .(I/٤٢
افريقا تنها قارة كرة زمين است كه خط استوا به تقريب از وسط آن مىگذرد.
حداكثر طول آن از دماغة ابيض در تونس تا دماغة آگولاس٤ در جنوب، حدود ٨
هزاركم، و حداكثر عرض اين قاره از دماغة سبز در ناحية داكار پايتخت سنگال تا
رأس خافون در سومالى ٥٠٠ ،٧كم، است. قارة افريقا ميان دو اقيانوس اطلس در
غرب و هند در شرق قرار گرفته است. در شمال آن درياي مديترانه و در بخشى از
مشرق آن درياي سرخ قرار دارد. كانال سوئز به طول ١٢٠ كم افريقا را از آسيا
جدا كرده است. افريقا شبيه مثلثى است كه رأس آن در جنوب قرار گرفته است.
پيش از حفر كانال سوئز، اين قاره به آسيا متصل بود و صحراي سينا مرز ميان
اين دو قاره محسوب مىشد، ولى با حفر كانال، قارة افريقا از خشكى جدا شد و
به صورت جزيرهاي بزرگ درآمد. اين قاره از طريق تنگة جبل طارق به طول ١٤
كم از اروپا جدا شده است. طول سواحل افريقا جمعاً ٥٠٠ ،٣٠كم است (همان، ؛
I/١٢ «اطلس...٥»، ١٣٧ -١٣٤ ؛ شيفرز، ؛ IV/٩ غروي، ٢). مساحت سراسر قارة افريقا
٠٠٠ ،٢٠٠ ،٢٩كم ٢، و همراه با جزاير متعلق بدان ٠٠٠ ،٣٠٠ ،٣٠كم ٢ و به تقريب
يك پنجم خشكيهاي كرة زمين است ( افريقا، .(I/١٣ افريقا از شمالىترين تا
جنوبىترين نقطه در فاصلة ميان ٣٧ و ٢١ عرض شمالى و ٣٤ و ٥٢ عرض جنوبى، و از
شرقىترين تا غربىترين نقطه در فاصلة ميان ٥١ و ٢٦ طول شرقى و ١٧ و ٣٢ طول
غربى واقع است ١٠) .(WNGD,
قارة افريقا داراي جزاير متعددي است كه از آن جملهاند: ماداگاسكار، كومور،
ماسكارِن كه جزيرة موريس جزئى از آن است، اميرانت، سيشل، الدبره، پِمبا،
مافيا، زنگبار و سُقطري در شرق، ماديرا، قناري، جزاير دماغة سبز، اننوبون،
پرنسيپ، سائوتومه و سنت هلن در غرب، و شماري جزاير كوچك. مجموع مساحت
جزاير متعلق به قارة افريقا حدود ٠٠٠ ،١٠٠ ،١كم ٢ است («اطلس»، ١١ -١٠ ؛
افريقا، همانجا).
ساختار طبيعى: بلنديهاي عمدة قارة افريقا را مىتوان به چند منطقه تقسيم كرد:
بخش شمال غربى كه بلنديهاي آن كمتر از هزار متر است و حدود دو سوم اراضى
اين قاره را دربرمىگيرد، و بخش جنوب شرقى كه ارتفاع آن بيشتر از هزار متر
است. مرز ميان اين دو بخش از جنوب غرب تا شمال شرق از آنگولا تا مصوع
(اتيوپى) كشيده شده است (همانجا). بيشتر اراضى اين قاره به صورت فلاتى
است كه اكنون كم و بيش آرام است و جنبش و حركت چندانى ندارد. شالودة اين
فلات از صخرههاي بسيار كهن آركائن از دورههاي قديم پركامبرين است كه در
برابر حركتهاي ارضى ايستادگى داشتهاند. در درون اين فلات پهناور به تقريب
اثري از كوههاي چين خورده و جوان نيست، اما بيرون از فلات، رشته كوههاي
چين خورده، مانند اطلس در شمال (نك: ه د، اطلس) و كاپ در جنوب وجود دارند.
كهنترين لايهها را در بخشهاي جنوبى مىتوان يافت كه همه قديمى و مربوط
به دوران پالئوزوئيك هستند (غروي، ٢٨). در سراسر دورة پالئوزوئيك، فلات
افريقا بخشى از قارة بسيار كهن گُندوانا٦ بود (همو، ٣٠). در فلات افريقا
ناهمواريهايى بر اثر فرسايش، به صورت فرورفتگيهاي تنگ و عميق پديد آمده كه
حاصل آنها و جود درياچههاست. در طول شكستگيهاي زمين، قلههايى از
آتشفشانهاي خاموش پديد آمد كه بلندترين آنها در كوههاي كيليمانجارو به
ارتفاع ٨٩٥ ،٥متر، و كنيا به ارتفاع ١٩٩ ،٥متر است ( افريقا، همانجا).
افريقا گرمترين قارة كرة زمين است، زيرا بخش اعظم آن در دو سوي كمربند
استوايى قرار گرفته است. از اين رو، اختلاف آب و هوايى آن بسيار است. در
اين قاره صحراي خشك و مناطق به شدت مرطوب، هردو ديده مىشود. پرآبترين
رودهاي نيمكرة شرقى در اين قاره جاري است كه از آن جملهاند رودهاي كنگو
(زئير) و نيل. در حدود يك سوم از سرزمين قارة افريقا صحراست. اين صحراها از
منابع آبهاي زيرزمينى فراوانى برخوردارند (همانجا). به تقريب سراسر شمال
منطقة استوايى در قارة افريقا، صحراست كه صحراي كبير، صحراي سودان و ليبى از
آن جملهاند. در وسط صحرا كوههايى وجود دارد كه بلندترين قلههاي آنها
اميكوسى حدود ٤١٥ ،٣متر، و جبل مرّه ٠٨٨ ،٣متر از سطح دريا ارتفاع دارند . در
شمال غرب صحراي كبير ، رشته كوههاي اطلس سربر آوردهاند كه بلندترين نقطة
آن جبل طبقال٧ به ارتفاع ١٦٥ ،٤متر است. در شرق افريقا كوههاي اتيوپى قرار
دارد كه بلندترين نقطة آن رأس داشن به ارتفاع ٦٢٠ ،٤متر است. ارتفاعات
شرق افريقا به دو بخش ناهمواريهاي ساختاري و ناهمواريهاي آتشفشانى تقسيم
شدهاند كه اولى به صورت چين خوردگيها و دومى به صورت ستيغهاي موجود بر
روي فلاتهاي مرتفع قرار گرفته است (غروي، ٣٧- ٣٨). در جنوب قارة افريقا
رشته كوه كاپ واقع است كه بلندترين نقطة آن تابانانتلنيانا٨ به ارتفاع
٤٨٢ ،٣متر است ( , ٣ BSE؛ II/٤٣٥ «اطلس»، .(١٠-١١
در دورة پلئيستوسن (دوران چهارم زمين شناسى) در قارة افريقا دورههاي متفاوت
مرطوب و خشك وجود داشته است. همين امر سبب فرسايش شديد زمين در صحراها و
نقاط خشك شده است. اين فرسايش حاصل دورانهاي مرطوب است. زمينهاي قديمى
مركزي در بيشتر نقاط از فرسايش شديد در لايههاي بيرونى زمين پديد آمدهاند.
برجستگيهاي فلات كه در آن چين خوردگيها كمتر ديده مىشود، بر اثر عوامل
فرسايش بيرونى يا آتشفشانى پديدار شدهاند (غروي، ٢٨، ٣٢). صحراي كبير
بزرگترين منطقة بيابانى استوايى در سراسر كرة زمين است و به همين سبب كبير
خوانده شده است. صحرا نامى است عربى كه به اين منطقه اطلاق شده است.
صحراي كبير شامل حدود يك چهارم مساحت سراسر قارة افريقاست. اين صحرا از
مرزهاي جنوبى مراكش، تونس و بخشى از الجزاير، موريتانى، ليبى و مصر آغاز، و
تا شمال كشورهاي مالى، نيجر، چاد و سودان گسترده شده است. طول صحراي كبير
از غرب تا شرق ٧٠٠ ،٥كم و از شمال تا جنوب در منطقة ميانى ٢ هزار كم است (
افريقا، .(II/٣٣٦ صحراي كبير از چند درجة شمال خط استوا تا بيش از ٣٠ عرض
شمالى را شامل مىشود و خود مشتمل بر ٣ بخش صحراي شمالى، صحراي جنوبى و
صحراي مركزي است (غروي، ٥٠، ٥٢، ٥٣). ميزان بارندگى ساليانه در صحرا به طور
متوسط از ١٠٠ ميلىمتر تجاوزنمىكند و دربعضى نقاط چون بيلما١ (دونيجر) از ٢/٣
ميلىمتر كمتر است. شدت تبخير در صحرا به اندازهاي است كه رطوبت حاصل از
رگبارهاي سيلآسا بيش از چند ساعت دوام نمىآورد. بخش اندكى از آن نيز در
شن نفوذ مىكند (همو، ٥٤ -٥٦؛ «اطلس»، .(١٠ خشكى شديد اقليمِ صحرا را مربوط به
اواسط دورة چهارم زمينشناسى دانستهاند. در صحرا طبقات قديمى ارتفاع ملايمى
دارند، زيرا كه در دورانهاي مختلف (مرطوب و خشك) دچار فرسايش شدهاند. جريان
باد، در اين زمينها گونهاي ناهمواري ايجاد مىكند كه به آن رِگ٢ مىگويند.
اين ارتفاعات سنگهاي سختى بودهاند كه بر اثر فرسايش زمين هموار شدهاند و
گاه قشر نازكى از شن روي آنها راپوشانيده است. عبور وسائط نقليه و كاروانها
تنها از روي رِگها ميسر است (غروي، ٥٩، ٦١).
معادن: در قارة افريقا وجود همه نوع معدن معلوم و مشخص شده است. افريقا در
ميان قارههاي جهان از حيث ذخاير منگنز، كروم، بوكسيت، طلا، پلوتونيوم،
كُبالت، الماس و فسفر مقام اول، و از نظر ذخاير مس، پنبة نسوز، اورانيوم و
گرافيت مقام دوم، و از جهت منابع نفت، گاز، سنگآهن، تيتانيوم، نيكل،
جيوه، قلع، روي و سنگهاي قيمتى مقام سوم را داراست. در ١٩٨٤م/١٣٦٣ش
ميزان ذخاير نفت افريقا ٨ ميليارد تن، و گاز طبيعى از جمله گاز متان ٦
تريليون متر مكعب برآورد شده است. حوضههاي عمدة نفت و گاز افريقا در اطراف
درياي مديترانه و صحرا، از جمله در الجزاير، تونس، ليبى، مصر، حوضة خليج
سوئز، گينه، نيجريه، گابُن، كنگو و آنگولا، قرار دارند ( افريقا، I/١٩, .(٢٠
ذخاير زغال سنگ افريقا را ١٥٥ ميليارد و ٧٠٠ ميليون تن تخمين زدهاند كه بخش
عمدة آن در جمهوري افريقاي جنوبى (١٢٩ ميليارد تن) و نيز در زيمبابوه،
سوازيلند، بوتسوانا، موزامبيك، نيجريه، ماداگاسكار، تانزانيا و زامبيا واقع
است. افريقا پس از آمريكا از حيث ذخاير سنگ آهن مقام دوم را دارد كه ميزان
آن را حدود ٤٢ ميليارد و ٣٠٠ ميليون تن دانستهاند. ميزان ذخاير كروم اين
قاره را حدود ٤ ميليارد تن تخمين زدهاند كه ٧٨% آن در جمهوري افريقاي
جنوبى و ٢١% در زيمبابوه است. ذخاير منگنز ١٢ ميليارد و ٧٠٠ ميليون تن است
كه ٩٠% آن را در جمهوري افريقاي جنوبى و ٥/٣% را در گابن و باقى را در
مراكش، غنا و كنگو مىتوان يافت. ذخاير بوكسيت را ٢٥ ميليارد تن برآورد
كردهاند كه ٢١ ميليارد تن آن در گينه و باقى در كامرون، غنا، مالى،
سيرالئون، كنگو، مالاوي و ماداگاسكار نهاده شده است. ذخاير مس ١٦٢ ميليون و
٧٠٠ هزار تن تخمين زده شده است كه مهمترين منابع آن در منطقة افريقاي
مركزي، كنگو و زيمبابوه است. ميزان ذخاير مس زيمبابوه ٥٤% و كنگو ٣٦% كل
ذخاير مس افريقاست. ذخاير سرب ١٦ ميليون تن و ذخاير روي ٣١ ميليون تن
برآورد شده است. منابع روي در مراكش، تونس، افريقاي مركزي (زيمبابوه،
كنگو) و جمهوري افريقاي جنوبى وجود دارد و به تقريب ٥٤% مجموع ذخاير روي
افريقا در اين جمهوري است. ذخاير نيكل افريقا ٨/١٦ ميليون تن است. ذخاير
كبالت ٠٠٠ ،٢٦٠ ،٢تن و منابع عمدة آن در كنگو و زامبياست. ذخاير ولفرام ٨٣
هزار تن و ذخاير قلع ٧٥٠ هزار تن كه عمدهترين منابع آن در زيمبابوه ،
اوگاندا و جمهوري افريقاي جنوبى است. افريقا از حيث معادن طلا مقام مهمى در
جهان دارد. ٩٣% ذخاير طلاي اين قاره در جمهوري افريقاي جنوبى قرار دارد.
ذخاير طلاي افريقاي جنوبى را ٣٥ هزار تن برآورد كردهاند (همان، .(I/٢٠ ميزان
پلاتين (طلاي سفيد) افريقا را ١٨٠ ،١٨تن تخمين زدهاند كه منابع عمدة آن در
افريقاي جنوبى است. ذخاير اورانيوم افريقا ٥٣٥ هزار تن برآورد شده است كه
حدود ١٩١ هزار تن آن در جمهوري افريقاي جنوبى، ١٦٠ هزار تن در نيجريه، ١١٩
هزار تن در ناميبيا، ٢٦ هزارتن در الجزيره و ١٩ هزار تن در گابن نهاده شده
است. ذخاير الماس افريقا را حدود يك ميليارد و ١٦٥ ميليون قيراط تخمين زدهاند
كه از ٣١٨ ميليون قيراط آن مىتوان در جواهرسازي استفاده كرد. مهمترين
دخاير الماس افريقا در آنگولا، جمهوري افريقاي جنوبى، تانزانيا و ناميبياست
(همانجا). از ديگر سنگهاي قيمتى افريقا، زمرد، لعل و ياقوت است كه در
موزامبيك، زيمبابوه و ماداگاسكار يافت مىشود (همان، .(I/٢١
آب و هوا: افريقا گرمترين قارة كرة زمين است. زيرا بخش اعظم آن در دو سوي
منطقة استوايى و مدارهاي رأسالسرطان و رأسالجدي قرار گرفته است. تأثير اشعة
راديو ا¸كتيو خورشيدي در قارة افريقا بيش از ديگر قارههاست. كوچكترين زاوية
تابش خورشيد در اين قاره حدود ٤٣ است (شيفرز، ؛ IV/٢٤ سوره كانال، I/١٨ ).
منطقة استوايى و جنب استوايى شمالى و جنوبى محل وزش بادهاي شمال شرقى و
جنوب شرقى است كه در نتيجة حركت وضعى زمين پديد مىآيند و نزديك سطح زمين
به سمت منطقة استوا جريان دارند (شيفرز، همانجا؛ گرو، ١٢ ؛ نف، .(٣١٦ نوسانهاي
آب و هوايى در منطقة استوايى افريقا بسيار اندك است. درجة حرارت در همة
فصلهاي سال بالا و به تقريب يكسان، ولى ميزان بارندگى متغير است (همانجا؛
شيفرز، .(IV/٢٤ در اين قاره دو گونه منطقة مهم آب و هوايى وجود دارد كه يكى
گرم معتدل و ديگري حاره است. منطقة حاره به تقريب در ميان عرضهاي ٣٠
شمالى و جنوبى واقع است (همانجا). از آنجا كه بخشى از قارة افريقا در نيمكرة
شمالى و بخشى ديگر در نيمكرة جنوبى واقع است، فصلهاي آن در اين دو نيمكره
با هم تفاوت دارند و برعكس يكديگرند، اما اختلاف درجة حرارت ميان اين دو
بخش چندان زياد نيست. بخش اعظم قارة افريقا فاقد رطوبت كافى است. از اين
رو بيشتر زمينهاي اين قاره به مناطق خشك و مرطوب تقسيم شدهاند ( افريقا،
همانجا). جريان باد در افريقا، بيشتر هواي گرم استوايى را با خود به همراه
دارد. در منطقة استوايى به تقريب در تمام طول سال بادهاي غربى جريان دارند
(براي وضع بارندگى در مناطق مختلف افريقا با در نظر گرفتن ماههاي سال، نك:
همان، .(I/٢٢
گرماي ممتد ٢٥ تا ٢٦ در سراسر طول سال در سواحل خليج گينه و فرورفتگى كنگو
ثبت شده است. در اين نواحى تفاوت ميان ماههاي بسيار گرم و سرد از ١ و ٢ تا
٤ و ٥ سانتى گراد تجاوز نمىكند. حال آنكه در شبانه روز ممكن است تفاوت دما
به ١٠ تا ١٥ سانتى گراد برسد. ميانگين دما در روز ٣٠ و در شب ٢٠ است.
كوهستانهاي شرق افريقا داراي آب و هوايى خنكتر هستند. به عنوان نمونه در
آديس آبابا كه ارتفاع آن ٤٠٠ ،٢متر بالاتر از سطح درياست، اختلاف دما در
ماههاي سردوگرم سال به ١٤ تا ١٨ مىرسد. ارتفاعات ٤٠٠ ،٤تا ٠٠٠ ،٥متر در
كوههاي كيليمانجارو و رُونزُري١ همواره پوشيده از برف است ( افريقا،
.(I/٢٢-٢٣ تنها در جنوب غرب آن قسمت از قارة افريقا كه در نيمكرة جنوبى واقع
است، آب و هوا مديترانهاي است. هواي اين منطقه مرطوب است و ميزان
بارندگى سالانه به ٢ هزار ميلىمتر مىرسد. كشاورزي در نقاطى كه ميزان
بارندگى متجاوز از ٨٠٠ ميلىمتر باشد، امكانپذير است و در مناطقى كه بارندگى
سالانه كمتر از ٦٠٠ ميلىمتر باشد، امكان كشاورزي اندك و گاه ناميسر است
(همانجا).
آبهاي داخلى: شبكة هيدروگرافى افريقا مؤيد تقسيم بسيار نامتعادلى از آبهاي
اين قاره است. بيشتر رودخانههاي افريقا در نواحى غربى و مركزي اطراف استوا
جريان دارند. به تقريب در تمام مناطق حارة افريقا، تأمين آب مسألهاي بسيار
مهم و اساسى است (همان، ؛ I/٢٤ مانسهارد، .(١٩ شبكة رودخانههاي افريقا جمعاً
٤ سيستم بزرگ رودخانهاي پديد آوردهاند II/٤٣٨) , ٣ BSE). بيشتر رودخانهها در
نواحى مرطوب واقع در مناطق غربى و مركزي اطراف استوا جريان دارند كه
عمدهترين آنها شبكهاي است كه با رود كنگو پيوند دارد ( افريقا، .(I/٢٣ رود
كنگو كه پرآبترين رود افريقاست و نيز رود نيجر با شمار بسياري از رودخانههاي
بزرگ و كوچك، جمعاً ٠٥/٣٦% از حوضة آبهاي افريقايى اقيانوس اطلس را تشكيل
مىدهند ( ٣ ، BSEهمانجا). در شمال و جنوب منطقة استوايى كه رطوبت موسمى و
غيركافى است، با ظهور دوران خشكى، از تراكم شبكههاي رودخانهاي كاسته
مىشود، به گونهاي كه برخى از آنها كاملاً خشك مىشوند. در صحراها، به
استثناي نيل، آب رودخانهها به صورت مداوم جريان ندارند. اين رودها به
هنگام بارندگى شديد داراي آب مىشوند ( افريقا، .(I/٢٤ رود نيل و رودخانههاي
فرعى و كوچك ديگر وابسته به آن، حدود ٨٨/١٤% از حوضة آبهاي افريقا را تشكيل
مىدهند كه به حوضة درياي مديترانه تعلق دارند. رود زامبزي و ديگر
رودخانههاي واقع در شرق افريقا، حدود ٤٨/١٨% از حوضة آبهاي اين قاره را
تشكيل مىدهند وبهحوضةاقيانوس هندتعلقدارند. آبريز ٥/٣٠% ازرودخانهها،
حوضههاي بستهاي هستند كه به دريا راه ندارند ( ٣ ، BSEهمانجا). سرچشمة اصلى
رودخانههاي بزرگ افريقاي حاره چون كنگو و نيجر در مناطق مرطوب جنگلى واقع
است. اين رودها از نظر كشتىرانى و توليد برق واجد اهميت است (گرو،
بزرگترين رودهاي قارة افريقا عبارتنداز: رود نيل به طول ٦٧١ ،٦كم و حوضة
آبگيري ٠٠٠ ،٨٧٠ ،٢كم ٢ و آبدهى ٧٠٠ م ٣ در ثانيه؛ كنگو به طول ٣٢٠ ،٤كم و
حوضة آبگيري ٠٠٠ ،٦٩١ ،٣كم ٢ و آبدهى ٠٠٠ ،٣٨م ٣ در ثانيه؛ نيجر به طول ١٦٠
،٤كم و حوضة آبگيري ٠٠٠ ،٠٩٢ ،٢كم ٢ و آبدهى، ٦ هزار م ٣ در ثانيه؛ زامبزي به
طول ٦٦٠ ،٢كم و حوضة آبگيري ٠٠٠ ،٣٣٠ ،١كم ٢ و آبدهى ٠٢٥ ،١م ٣ در ثانيه؛ارانژ
٨٦٠ ،١كم و حوضةآبگيري ٠٠٠ ،٠٢٠ ،١كم ٢؛ولتا ٦٠٠ ،١كم و حوضة آبگيري ٣٩٤ هزار كم
٢؛ جوبا ٦٠٠ ،١كم و حوضة آبگيري ٧٥٠ هزار كم ٢؛ ليمپوپو ٦٠٠ ،١كم و حوضة آبگيري
٤٤٠ هزار كم ٢؛ سنگال ٤٣٠ ،١كم و حوضة آبگيري ٤٤١ هزار كم ٢؛ روفيجى به طول
٤٠٠ ،١كم و حوضة آبگيري ١٧٨ هزار كم ٢ ( افريقا، همانجا؛ قس: شيفرز، .(IV/٢١
در قارة افريقا به ويژه مناطق جنوب آن در اراضى تكتونيك و داراي شكستگى،
درياچههاي متعددي وجود دارد؛ از اينرو، اين بخش از افريقا را سرزمين
درياچههاي بزرگ ناميدهاند. وسعت درياچههاي بزرگ افريقا حدود ٢٠٠ هزار كم ٢
است كه تنها ١٧٠ هزار كم ٢ متعلق به درياچههاي شرق اين قاره است (
افريقا، .(I/٢٧ بزرگترين درياچة افريقا ويكتورياست كه مساحت آن را ميان ٦٨ و
٦٩ هزار كم ٢ و حداكثر عمق آن را ميان ٧٥ و ٨٠ متر نوشتهاند (همانجا؛ نف، ٣٤٦
؛ مشيري، ٢٠٧). از ديگر درياچههاي بزرگ افريقا، تانگانيكا به وسعت ٠٠٠ ،٣٤كم
٢ و حداكثر عمق ٤٧٠ ،١متر؛ نياسا، ٨٠٠ ،٣٠كم ٢ و عمق ٧٠٦ متر، رودلف، ٥٠٠ ،٨كم ٢
و عمق ٧٣ متر؛ مورو١، ٢٠٠ ،٥كم ٢ و عمق ١٥ متر است. دو درياچة چاد و بنگ وئولو٢
وضعى متفاوت دارند. وسعت درياچة چاد از ٢٦ هزار تا ١٠ هزار كم ٢ متغير است.
عمق اين درياچه نيز از ١١ متر، گاه به دو متر كاهش مىيابد. وسعت درياچة
بنگ وئولو نيز نوسانى ميان ١٥ هزار تا ٤ هزار كم ٢ دارد ( افريقا، همانجا).
درياچههاي آلبرت و كيبو كه در ارتفاع ٥٠٠ ،١متري واقع شدهاند، از مراكز
تفريحى افريقا به شمار مىروند (مشيري، ٢٠٧- ٢٠٨). برخى از درياچههاي افريقا
مانند تانگانيكا و نياسا آب شيرين دارند. اين درياچهها به سبب محدود بودن
حوضة آبخيز، تأثير چندانى در وضع آب و هوا و كشاورزي ندارند، ولى درياچة
ويكتوريا كه ميان ٣ كشور اوگاندا، تانزانيا و كنيا در ارتفاع ١٣٤ ،١متري از
سطح دريا قرار گرفته، و دومين درياچة آب شيرين جهان است، در آب و هواي
مناطق پيرامون خود تأثير بسيار دارد ( افريقا، ٣٦٥ ؛ I/٢٧, نف، .(٣٤٦-٣٤٧
در افريقا صدها تالاب موسمى وجود دارد كه عمدهترين آنها متعلق به منطقة
استوايى حوضة رودهاي كنگو و نيل است و مساحت كل آنها حدود ٣٤٠ هزار كم ٢ است
( افريقا، .(I/٢٧ در فصول كم باران برخى از رودخانههاي كوچك و تالابها
درنواحى حاره خشك مىشوند. اين نواحى كه دو پنجم مساحت قارة افريقا را
شامل مىشود، همواره در مضيقة آب است. از مجموع آبهاي اين منطقه تنها بخش
كوچكى در زمين فرو مىرود و به صورت آبهاي زيرزمينى در مىآيد؛ باقى آن
تبخير مىشود و حاصلى ندارد (مانسهارد، .(٢٥ اقليم خشك، نياز به ايجاد مخازن
آب در قارة افريقا را فزونى بخشيده است. طبق آمار ١٩٧٤م/١٣٥٣ش در اين قاره
١٠٠ مخزن بزرگ آب با گنجايش ١٠٠ ميليون م ٣ وجود داشته كه حدود ٢٠% كل
مخازن آب جهان را تشكيل مىداده است. افريقا از ديدگاه نيروگاههاي آبى،
پس از آسيا مقام دوم را داراست. ذخاير انرژي رودخانههاي مرتبط با رود كنگو،
با قدرت ٣٩٠ ميليون كيلووات و زامبزي با قدرت ١٣٧ ميليون كيلووات،
عمدهترين آنها هستند ( افريقا، .(I/٢٨
خاك: وضع اقليمى بسيار متفاوت افريقا و شرايط اكولوژيك گياهى آن با
گونهگونى خاك اين قاره ارتباط دارد. حاصلخيزترين خاكهاي قارة افريقا،
خاكهاي آبرفتى است. اين خاكهاي حاصلخيز در امتداد سواحل رود نيل و بخشهايى
از زمينهاي نسبتاً مرتفع افريقاي شرقى قرار دارند. زمينهاي امتداد رود نيل
طى هزاران سال از جمله مناطق كشاورزي قارة افريقا بوده است. خاكهاي
حاصلخيز اراضى مرتفع در نتيجة تأثيرات جوي و امتزاج با مواد آتشفشانى به
خاك مرغوب بدل شدهاند. از ديگر انواع خاكهاي قابل كشت قارة افريقا خاك
استپهاي استوايى و علفزارهاي مناطق نسبتاً معتدل است كه در منطقة جنب
مداري جنوب در افريقايجنوبى قرار گرفتهاند. اين خاكها شبيه خاكهاي
چرنوزيوم (خاك سياه) روسيه هستند و با خاكهاي مرغزاري و بلوطى آمريكاي
شمالى مشابهت چندانى ندارند. اين خاكها كم دوامند و به سبب كشت مداوم،
حاصلخيزي خود را از دست مىدهند (ويلر، ٢/٢٥١-٢٥٢؛ مشيري، ٢٠٨). خاكهاي اراضى
مرتفع اغلب از روي دامنهها شسته، و در فرورفتگيها انباشته مىشوند. در
مرطوبترين بخش قارة افريقا، در حوضة رود كنگو و سواحل اطراف آن و نيز در
سواحل خليج گينه و كمربند استوايى، خاك، اغلب سرخ مايل به زرد است. اين
خاكها داراي تركيبهايى از آهن و مواد اسيدي كوارتزدار است ( افريقا، همانجا؛
موسى، ٣٩٩). اين مواد اسيدي از رشد نباتات مىكاهد و در نتيجه اين خاكها از
نظر ذخيرة مواد نباتى ضعيف مىشوند و حاصلخيزي خود را به سبب كمى خاك برگ
و دخيرة آهك از دست مىدهند (مشيري، ٢٠٨). خاكهاي منطقة افريقايى درياي
مديترانه از حيث مواد معدنى نيتروژن و كلسيم غنى نيستند. در منطقة سواحل
جنوب شرقى افريقا از جمله موزامبيك، خاك سياه (چرنوزيوم) و در برخى نواحى،
خاك سرخ مناطق مداري وجود دارد (موسى، ٤٠٠). خاك منطقة صحرا را مىتوان به
٣ گروه تقسيم كرد كه عبارتند از: خاك بيابانهاي سنگى از نوع حماده٣ ، خاك
ماسهاي از نوع ارگ و خاك رگ. همة خاكهاي اين منطقه داراي نمك هستند. در
صحراهاي نزديك به سواحل درياي مديترانه كه رطوبت هوا در آنها اندكى بيشتر
است، خاكها عمدتاً به رنگ خاكستري - قهوهاي متمايل به سرخ است ( افريقا،
.(I/٢٨ در قارة افريقا حدود يك پنجم از اراضى زير كشت قرار مىگيرد، ولى شيوة
كشاورزي ابتدايى در اين قاره موجب فرسودگى خاك شده است (همان، .(I/٢٩
پوشش گياهى: ويژگيها و تقسيمات گياهى افريقا با وضع جغرافيايى كنونى و
مشخصات زمينشناختى ادوار پيشين اين قاره مرتبط است. تاكنون برخى از
رستنيهاي افريقا چنانكه بايد، شناخته نشده است. شمار اين رستنيها به ٤٠ هزار
تخمين زده مىشود. سرزمين افريقا داراي مناطق نباتى متعددي است. بخش
شمالى اين قاره متعلق به منطقة هولاركتيك٤ و شامل رستنيهاي مناطق خشك
است كه به تقريب سراسر نيمكرة شمالى را تا نزديك مناطق استوايى دربر
مىگيرد (همانجا؛ شيفرز، ؛ IV/٢٧-٢٨ «دائرة المعارف جغرافيايى٥»، .(I/٤٦٨ اين
منطقه داراي گياهان و درختانى از انواع كاج، صنوبر، سرو، سپيدار، توس
(غان)، آلاش، نارگيل، جوزهندي، گردو، بيد، آلاله، روناس، گياهان چليپايى و
جزاينهاست (همانجا؛ افريقا، .(I/٢٩ درختان و گياهان اين منطقه بيشتر داراي
برگهاي نسبتاً خشن و هميشه سبز هستند (همانجا). منطقة پالئوتروپيس به تقريب
سراسر جنوب صحرا را دربر گرفته است. در اين منطقه گياهانى مىرويند كه به
اقليم مناطق گرم و مرطوب تعلق دارند و در برابر گرماي هوا مقاوم هستند.
گياهان اين منطقه از نوع گياهان منطقة ساوان (ساوانا) يا اقليم علفزار
استوايى است (همان، ٣١ ؛ I/٢٩, «دائرة المعارف جغرافيايى»، ؛ III/٢٠١
مانسهارد، .(٢٦ درختان و بوتهزارهاي آن انبوه نيستند و اغلب رطوبت جذب شده
را در خود نگاه مىدارند. جزاير ماداگاسكار، سنتهلن و جنوب غرب افريقا جزو
اين منطقه است. وضع منطقة ساوان وابسته به مدت بارندگى است كه تعيين
كنندة ميزان رطوبت و دوام آن است ( افريقا، نيز «دائرة المعارف جغرافيايى»،
همانجاها). بزرگترين مشخصة اين اقليم تناوب فصلهاي مرطوب و خشك آن است.
پوشش گياهى اين منطقه را بيشتر علفهاي بلند استوايى با بيشههايى از درختان
متفرق و تنك تشكيل مىدهند. نواحى اين منطقه را به جنگلهاي خشك يا
بوتهزارهاي استوايى طبقهبندي مىكنند. در منطقة پالئوتروپيس ٦ هزار نوع
رستنى از ٧٠٠ خانوادة گياهى وجود دارد كه از آن جملهاند: نخلهاي بسيار بلند،
انواع خيزران، درختان جنگلى مناطق حاره و ساوانا (همانجا؛ موسى، ٣٩٦-٣٩٧؛
مشيري، ٢١٢). منطقة جنوب رود ارانژ از ديگر مناطق گياهى مهم در قارة
افريقاست. اين منطقه كه ارتفاعات فلات كاپ را در بر مىگيرد و ٧٠٠ هزار كم ٢
مساحت دارد، داراي ١٤ هزار نوع رستنى از ٢٠٠ ،١خانوادة گياهى است كه بيشتر
از نوع گياهان هميشه سبز هستند («دائرة المعارف جغرافيايى»، .(II/٢٢٥
سرزمين حارة استوايى با جنگلهاي مختلطِ فلات همواره مرطوب و سرسبز، از پوشش
گياهى بسيار گستردهاي برخوردار است. اين سرزمين در منطقهاي ميان ٧ عرض
شمالى و ٥ عرض جنوبى در اطراف خليج گينه، فرورفتگيهاي كنگو، نواحى
كوهستانى كامرون، حوضة مسير علياي رود كنگو قرار گرفته است. در اين سرزمين
بيش از ٣ هزار نوع درخت وجود دارد كه ارتفاع هزار نوع آن گاه به ٤٠ تا ٥٠
متر و قطرشان به ٥/١ متر مىرسد. در شمال و جنوب منطقة حارة استوايى با كم
شدن ميزان بارندگى و طولانى شدن مدت گرما و خشكى كه به ٢ تا ٣ ماه در
سال مىرسد، برگها مىريزند و سرسبزي خود را از دست مىدهند. در ارتفاعات
بالاتر از ٣٠٠ ،١متر در منطقة حارة افريقا، درختان كوتاهترند. درختان بيشههاي
خشك، انبوه نيستند و اغلب صورت بوتهزار را دارند. اين منطقه تا حدود ٢٠ عرض
جنوبى كشيده شده است ( افريقا، ٣١ ٣٠, .(I/٢٩, نواحى جنگلى اين منطقه شامل
درختان آبنوس، نخل، زيتون، كاكائو و درختان هميشه سبز است (موسى، ٣٩٦).
گياهان بيابانى، اغلب در مناطق بيابانى شمال، جنوب علفزارهاي استوايى و
استپهاي صحراي بزرگ و بيابان كالاهاري مىرويند و داراي پوشش قابل
ملاحظهاي از علف و بوته هستند (همو، ٣٩٧؛ مشيري، همانجا). بيشتر گياهان
مناطق استپى كوتاهند و ارتفاع آنها تا ٥/١ متر مىرسد. اين منطقة سرسبز، براي
حيوانات علفخوار مرتعى مناسب است (موسى، ٣٩٨). در صحراهاي جنوب افريقا،
بيشتر رستنيهايى وجود دارند كه رطوبت را در خود نگاه مىدارند ( افريقا، .(I/٣٣
گياهان مديترانهاي در نواحى ساحلى درياي مديترانه، شمال افريقا و جنوب
غرب اين قاره در اطراف كيپ تاون مىرويند. درختان اين نواحى عبارتند از:
صنوبر (كاج)، سرو، زيتون، بلوط و جزآنها. در اين مناطق حبوبات، گندم و جو نيز
كاشته مىشود (مشيري، ٢١٣؛ موسى، همانجا). گياهان منطقة ناتال در افريقاي
جنوبى، مشابه گياهان منطقة مديترانهاي است (همو، ٣٩٨-٣٩٩؛ «دائرةالمعارف
جغرافيايى»، .(III/٦٨ در قارة افريقا مناطق ساوانا حدود ٣٣%، بيابانى و نيمه
بيابانى ٤٠%، و جنگلى و بيشهزار ٢٧% از اراضى را در بر مىگيرد ( افريقا،
همانجا).
حيات وحش: تنوع جانوران در قارة افريقا بسيار است. در اين قاره هنوز
بقايايى از جانوران دوران متأخر زمينشناسى، حتى دوران مزوزوئيك مىتوان
يافت. در افريقا انواع حشرات خونخوار سمى وجود دارند. در شمال و جنوب قاره،
انواع حيوانات مناطق جنب مداري در جنگلها بهسر مىبرند. وجود فيلها، گوزنها،
كرگدنها و ميمونهاي شبيه انسان، پرندگان داراي شاخك، انواع طوطى، طاووس و
جز آنها، حاكى از ارتباط زمينى اين قاره با هندوستان و قارة آسياست. در
افريقا، بز و گاو وحشى، گورخر، كرگدن، زرافه، شير، كفتار، تمساح، جانورانى كه
در ماسهها و شنزارها زندگى مىكنند، خزندگان و... در انواع مختلف وجود دارند
(همانجا؛ ويلر، ٢/٢٥٢- ٢٥٣). گروههايى از جانوران درشت اندام افريقا در نتيجة
شكار نامحدود، رو به زوال نهادهاند. در برخى از نواحى، حيواناتى كه مصون
ماندهاند، در پاركهاي ملى نگاهداري مىشوند. از مشهورترين اين پاركها، پارك
ملى آلبرت واقع در منطقة آتشفشانى مرتفع در بخش شرقى كنگو و پارك كروگر در
انتهاي شمال شرقى افريقاي جنوبى است (همانجا؛ مشيري، ٢١٣- ٢١٤). در مسير و
مجاري رودهاي مرتبط با درياها و اقيانوسها، انواع تمساح و ماهى نيز وجود دارد
(همو، ٢١٤؛ ويلر، ٢/٢٥٣).
جمعيت: در ١٩٩٤م/١٣٧٣ش جمعيت افريقا را ٠٠٠ ،٢٨٨ ،٧٠٨نفر برآورد كردهاند
(«سالنامه...١»، «٣ -١ ») كه در مقايسه با ١٩٨٤م/ ١٣٦٣ش ( افريقا، )، I/١٣ ٠٠٠
،٢٨٨ ،١٧١نفر، افزايش نشان مىدهد كه نشانة رشد جمعيت در اين قاره است و
رقم آن را ٩/٢% (همانجا) و يا٣% («گزارش...» ١٨٣) نوشتهاند. تراكم جمعيت در
قارة افريقا ٢٣ نفر در هر كم ٢ است («سالنامه»، همانجا). از مجموع جمعيت اين
قاره در ١٩٩٤م بالغ بر ٠٠٠ ،٤٠٧ ،١٢٩نفر تنها در ٥ كشور مصر، الجزاير، مراكش،
ليبى و تونس در ساحل جنوبى مديترانه سكنى داشتهاند. قارة افريقا شامل ٥٦
كشور است. چند جزيرة اين قاره نيز وابسته و تابع دولتهاي اروپايى هستند. در
جدول ١ نام كشورها، تاريخ تأسيس، پايتخت، مساحت و شمار جمعيت آنها در ١٩٩٤م
مشخص شده است ( افريقا، ؛ I/١٢ «سالنامه»، «٤ -١ »، «٣ -١ »)
اراضى متعلق به بريتانيا در اقيانوس هند شامل جزاير آلدابرا، دروش ، فاكورا
كه از جمهوري سيشل جدا شده است و نيز جزيرة
جدول ١
نام كشور تاريخاستقلالوياتأسيسدولت مساحت (كم ٢) جمعيت در ١٩٩٤م نام
پايتخت
آنگولا ١١ نوامبر ١٩٧٥ ٠٠٠ ،٢٤٦ ،١ ٠٠٠ ،٦٧٤ ،١٠ لوآندا
اتيوپى كشور مستقل قديمى ٠٠٠ ،٢٢٢ ،١ ٠٠٠ ،٥٣٤ ،٥٣ آديس آبابا
اريتره ٢٧ آوريل ١٩٩٣ ٠٠٠ ،١٢٥ ٠٠٠ ،٤٣٧ ،٣ اسمره
افريقاي جنوبى ٣١ مة ١٩٦١ ٠٠٠ ،٢٢١ ،١ ٠٠٠ ،٥٥٥ ،٤٠ پرتوريا
افريقاي مركزي ١٣ اوت ١٩٦٠ ٠٠٠ ،٦٢٣ ٠٠٠ ،٢٣٥ ،٣ بانگى
الجزاير ٥ ژوئن ١٩٦٢ ٧٠٠ ،٣٨١ ،١ ٠٠٠ ،٣٢٥ ،٢٧ الجزيره
اوگاندا ٩ اكتبر ١٩٦٢ ٠٠٠ ،٢٣٦ ٠٠٠ ،٦٢١ ،٢٠ كامپالا
بنين (داهومى) ١ اوت ١٩٦٠ ٦٠٠ ،١١٢ ٠٠٠ ،٢٤٦ ،٥ پورتو نوو
بوتسوانا ٣٠ سپتامبر ١٩٦٦ ٤٠٠ ،٦٠٠ ٠٠٠ ،٤٤٣ ،١ گابورونه
بوركينافاسو ٥ اوت ١٩٦٠ ٢٠٠ ،٢٧٤ ٠٠٠ ،٠٤٦ ،١٠ اوآگادوگو
بوروندي ١ ژوئية ١٩٦٢ ٨٠٠ ،٢٧ ٠٠٠ ،٢٠٩ ،٦ بوژومبورا
تانزانيا ٢٦ آوريل ١٩٦٤ ١٠٠ ،٩٤٥ ٠٠٠ ،٨٤٦ ،٢٨ دارالسلام
توگو ٢٧ آوريل ١٩٦٠ ٨٠٠ ،٥٦ ٠٠٠ ،٠١١ ،٤ لومه
تونس ٢٠ مارس ١٩٥٦ ٦٠٠ ،١٦٣ ٠٠٠ ،٧٣٣ ،٨ تونس
جيبوتى ٢٧ ژوئية ١٩٧٧ ٢٠٠ ،٢٣ ٠٠٠ ،٥٦٧ جيبوتى
چاد ١١ اوت ١٩٦٠ ٤٠٠ ،٢٨٤ ،١ ٠٠٠ ،١٨٣ ،٦ نجامنا
دماغة سبز ٥ ژوئية ١٩٧٥ ٠٣٣ ،٤ ٠٠٠ ،٣٨١ پرايا
رواندا ١ ژوئية ١٩٦٢ ٣٠٠ ،٢٦ ٠٠٠ ،٧٥٠ ،٧ كيگالى
زامبيا ٢٤ اكتبر ١٩٦٤ ٦٠٠ ،٧٥٢ ٠٠٠ ،١٩٦ ،٩ لوساكا
زيمبابوه ١٨ آوريل ١٩٨٠ ٦٠٠ ،٣٩٠ ٠٠٠ ،٠٠٢ ،١١ هراره
ساحل عاج (كوت ديووار) ٧ اوت ١٩٦٠ ٥٠٠ ،٣٢٢ ٠٠٠ ،٧٨٠ ،١٣ ياموسوكرو
سن تومه و پرنسيپ ١٢ ژوئية ١٩٧٥ ٩٦٤ ٠٠٠ ،١٣٠ سن تومه
سنگال ٤ آوريل ١٩٦٠ ٢٠٠ ،١٩٦ ٠٠٠ ،١٠٢ ،٨ داكار
سوازيلند ٦ سپتامبر ١٩٦٨ ٤٠٠ ،١٧ ٠٠٠ ،٨٣٢ اِمبابان
سودان ١ ژانوية ١٩٥٦ ٨٠٠ ،٥٠٥ ،٢ ٠٠٠ ،٣٦١ ،٢٧ خرطوم
سومالى ١ ژوئية ١٩٦٠ ٧٠٠ ،٦٣٧ ٠٠٠ ،٠٧٧ ،٩ موگاديشو
سيرالئون ٢٧ آوريل ١٩٦١ ٧٠٠ ،٧١ ٠٠٠ ،٤٠٢ ،٤ فري تاون
سيشل (جزاير) ٢٩ ژوئن ١٩٧٦ ٣٠٠ ٠٠٠ ،٤٠٢ ،٤ ويكتوريا
صحراي غربى ٠٠٠ ،٢٦٦ ٠٠٠ ،٢٧٢ العيون
غنا ٦ مارس ١٩٥٧ ٥٠٠ ،٢٣٨ ٠٠٠ ،٩٤٤ ،١٦ آكرا
كامرون ١ ژانوية ١٩٦٠ ٤٤٢ ،٤٧٥ ٠٠٠ ،٨٧١ ،١٢ يائونده
كنگو ١٥ اوت ١٩٦٠ ٠٠٠ ،٣٤٢ ٠٠٠ ،٥١٦ ،٢ برازاويل
كنگو (زئير) ٣٠ ژوئن ١٩٦٠ ٨٥٨ ،٣٤٤ ،٢ ٠٠٠ ،٥٥٢ ،٤٢ كينشاسا
كنيا ١٢ دسامبر ١٩٦٣ ٦٠٠ ،٥٨٢ ٠٠٠ ،٣٤٣ ،٢٧ نايروبى
كومور (جزاير) ٦ ژوئية ١٩٧٥ ٢٠٠ ،٢ ٠٠٠ ،٥١٦ ،٢ مورونى
گابن ١٧ اوت ١٩٦٠ ٧٠٠ ،٢٦٧ ٠٠٠ ،٢٨٣ ،١ ليبرويل
گامبيا ١٨ فورية ١٩٦٥ ٣٠٠ ،١١ ٠٠٠ ،٠٨١ ،١ بانجول
گينه ٢ اكتبر ١٩٥٨ ٩٠٠ ،٢٤٥ ٠٠٠ ،٥٠١ ،٦ كوناكري
گينة استوايى ١٢ اكتبر ١٩٦٨ ١٠٠ ،٢٨ ٠٠٠ ،٣٨٩ مالابو
گينة بيسائو ٢٤ سپتامبر ١٩٧٣ ١٠٠ ،٣٦ ٠٠٠ ،٠٥٠ ،١ بيسائو
لسوتو ٤ اكتبر ١٩٦٦ ٢٠٠ ،٣٠ ٠٠٠ ،٩٩٦ ،١ ماسِرو
ليبريا ٢٦ ژوئية ١٨٤٧ ٤٠٠ ،١١١ ٠٠٠ ،٩٤١ ،٢ مونرويا
ليبى ٢٤ دسامبر ١٩٥١ ٥٠٠ ،٧٥٩ ،١ ٠٠٠ ،٢٢٥ ،٥ طرابلس
ماداگاسكار (مالاگاسى) ٢٦ ژوئن ١٩٦٠ ٠٠٠ ،٥٨٧ ٠٠٠ ،٣٠٣ ،١٤ آنتاناناريوو
مالى ٢٢ سپتامبر ١٩٦٠ ٠٠٠ ،٢٤٠ ،١ ٠٠٠ ،٤٦٢ ،١٠ باماكو
مراكش (مغرب) ٢ مارس ١٩٥٦ ٦٠٠ ،٤٤٦ ٠٠٠ ،٤٨٨ ،٢٦ رباط
مصر ٢٨ فورية ١٩٢٢ ٤٠٠ ،٠٠١ ،١ ٠٠٠ ،٦٣٦ ،٦١ قاهره
مالاوي ٦ ژوئية ١٩٦٤ ٥٠٠ ،١١٨ ٠٠٠ ،٨٤٣ ،١٠ ليلونگوه
موريتانى ٢٨ نوامبر ١٩٦٠ ٧٠٠ ،٠٣٠ ،١ ٠٠٠ ،٢١٧ ،٢ نوآكشات
موريشس ١٢ مارس ١٩٦٨ ٠٠٠ ،٢ ٠٠٠ ،١٠٤ ،١ پُرت - لوئى
موزامبيك ٢٥ ژوئية ١٩٧٥ ٦٠٠ ،٨٠١ ٠٠٠ ،٥٢٧ ،١٥ ماپوتو
ناميبيا(افريقايجنوبغربى) ٣٠٠ ،٨٢٤ ٠٠٠ ،٥٠٠ ،١ ويندهوك
نيجر ٣ اوت ١٩٦٠ ٠٠٠ ،٢٦٧ ،١ ٠٠٠ ،٨٤٦ ،٨ نيامى
نيجريه ١ اكتبر ١٩٦٠ ٨٠٠ ،٩٢٣ ٠٠٠ ،٤٦٧ ،١٠٨ لاگوس
ديگوگارسيا، ٢٠٠ كم٢؛ اراضى متعلق به اسپانيا در شمال افريقا، شامل شهر
مِليله، سِئوتا، جزاير آلوسِماس، چافاريناس و ولس دِلا گومرا، ٣٠ كم٢ و نيز
جزاير سنت هلن و رئونيون كه متعلق به بريتانيا و فرانسه هستند، سنت هلن،
مركز آن جيمز تاون، ١٢٢ كم٢، رئونيون، مركز آن سن دنى ٥١٠ ،٢كم٢ ( افريقا، ؛
I/١٢ «سالنامه»، ,«٣ -١ » «٤ -١ »).
پر جمعيت ترين منطقة افريقا درة نيل است كه در منطقة دلتا تراكم جمعيت به
٣٠٠ نفر در كم٢ مىرسد. مردم افريقا بيشتر در شمال خليج گينه و سرزمين مصب
رود گامبيا و كنگو، كشورهاي سواحل جنوب درياي مديترانه، جنوب منطقة افريقاي
جنوبى، اطراف درياچهها و سواحل شرقى استقرار يافتهاند. فلات حبشه نيز از
نقاط نسبتاً پرجمعيت افريقاست (مشيري، ٢٢٤). پرجمعيتترين كشور افريقا، نيجريه
است كه بيش از ١٠٨ ميليون نفر جمعيت دارد («سالنامه»، همانجا). چنانكه از
جدول جمعيت كشورهاي افريقا بر مىآيد، تراكم جمعيت در منطقة صحرا بسيار اندك
است.
افريقا را از نظر قومى و نژادي مىتوان به ٤ منطقة اصلى بزرگ بخش كرد: ١.
منطقة شمال، بخشى از نواحى غربى، كرانة اقيانوس اطلس و نيز شرق افريقا، نيل
عليا و اتيوپى. مردم اين منطقه را از تيرههاي حامى - سامى دانستهاند؛ ٢.
منطقة سياهان افريقاي غربى كه از محل نيل سفيد تا اقيانوس اطلس كشيده شده
است؛ ٣. منطقة بانتو در جنوب و جنوب شرقى افريقا؛ ٤. منطقة بوشمن در جنوب
غرب افريقا (فُردم، ٤٢ ، نقشه). با اينهمه، بايد افزود كه تركيب قومى مردم
افريقا بسيار بغرنجتر و پيچيدهتر از ديگر قارههاي جهان است.
اقوام افريقا شامل ٥ تيرهاند: ١. تيرة سامى - حامى كه خود شامل ٣ گروه
سامى، كوشى و بربراست. در سرزمينهاي شمال و شمالشرق
افريقا مردمى زندگى مىكنند كه به زبانهاي سامى افريقايى - آسيايى سخن
مىگويند و عمدهترين آنها زبان عربى است. ساكنان عمدة كشورهاي مصر، تونس،
الجزيره، ليبى، موريتانى، مراكش و سودان عربى زبان هستند. از ديگر گروههاي
سامى افريقا، مىتوان مردم حبشه (اتيوپى) و همسايگان آن را نام برد.
كهنترين قوم شمال افريقا بربرها هستند كه در مناطق كوهستانى مراكش و
الجزيره سكنى دارند II/٤٤٩) , ٣ ؛ BSEافريقا، )؛ I/٩٢ ٢. تيرة بانتو كه شامل
گروههاي بانتو، بانتوي شرقى، گور (بانتوي مركزي)، آتلانتيك، بانتوي غربى و
سونگايى است. اقوامى كه به زبانهاي نيجري - كنگويى سخن مىگويند، در
منطقهاي وسيع از قارة افريقا استقرار دارند كه بانتو ناميده مىشوند و بيشتر
مردم بسياري از كشورهاي افريقاي مركزي را تشكيل مىدهند. در شرق و جنوب
افريقا ٤٣ قوم از بانتوها وجود دارند (همانجا). همچنين در جنوب منطقة صحراي
كبير و مناطق اطراف استوا، از جمله كنگو و نيجريه مردمى زندگى مىكنند كه
به زبانهاي مردم چاد سخن مىگويند (همانجا)؛ ٣. تيرة مانده١ شامل گروه گينه
و كوا٢، ايجو٣، و مردم سودان مركزي و شرقى؛ ٤. تيرة نيل شامل گروههاي نيل
شمالى، شرقى و جنوبى، گروه نوبه، گروه كانوري (بري - بري)، بوشمن و
گوتنتوت٤ (كويسان)؛ ٥. تيرة مالايا - پولينزي شامل گروه اندونزيايى،
مالاگاسى در ماداگاسكار و گروهى كه به زبانهاي تيرة هند و اروپايى سخن
مىگويند. اين گروه جدا از مردم ليبريا، شامل انگليسيها، اسپانياييها،
پرتغاليها، فرانسويها، هنديها، گجراتيهاي مقيم افريقاست ( ٣ ، BSEهمانجا).
در افريقا گروهها و تيرههاي قومى به صورتى آرام و نامحسوس با يكديگر در
آميختهاند، اما در دور افتادهترين نواحى افريقا دو گروه انسانى متفاوت و
مجزا از يكديگر به نام پيگمههاي حوضة كنگو و بوشمنهاي بيابان كالاهاري
زندگى مىكنند (غروي، ٨٩؛ فردم، همانجا؛ مشيري، ٢٢٦).
وضع مسلمانان افريقا با توجه به جمعيت هر كشور بدين شرح است: در مصر ٩٠%
جمعيت مسلمان و بيشتر سنى مذهبند. جمعيت ليبى و اكثريت مردم تونس، مراكش و
الجزاير را مسلمانان تشكيل مىدهند. در موريتانى كلية مردم مسلمان و پيرو
مذهب مالكى هستند. حدود ٩٠% مردم سنگال، ٨٥% مردم گامبيا، ٩٥% اهالى گينه،
٦٥% جمعيت گينة بيسائو، بخشى از اهالى سيرالئون، حدود ٣٢% اهالى ولتاي عليا
(بوركينافاسو)، ٢٣% جمعيت ساحل عاج، ١٢% مردم غنا و ١٣% اهالى بنين (داهومى)
مسلمانند. در نيجريه بيش از ٢٦ ميليون مسلمان سكنى دارند. در ليبريا مسيحيت و
اسلام (٦٧٠ هزار نفر = ٣٠% جمعيت) دو دين عمدة مردم را تشكيل مىدهند. در چاد
٤٥%، در كامرون ٢١%، در جمهوري افريقاي مركزي ٥% و در گابن حدود ١% اهالى
مسلمانند. در كنگو شمار مسلمانان بيش از ٤٠ هزار نفر است. در جمهوري دموكراتيك
كنگو (زئير سابق) شمار كمى مسلمان زندگى مىكنند. در بوروندي و رواندا اقليت
كوچكى از مسلمانان وجود دارند. بيشتر اهالى شمال سودان مسلمان هستند (١٥
ميليون نفر = ٧٣% جميعت). در اتيوپى ٤٥% و در جيبوتى و سومالى بيشتر مردم
مسلمانند. در كنيا، مسلمانان ٢٥% ، اوگاندا ٥% ، تانزانيا ٦٠% و زنگبار ٩٧% جمعيت
را تشكيل مىدهند. در موزامبيك بالغ بر ٢ ميليون نفر، در مالاوي اقليتى از
مردم، در زامبيا بالغ بر ١٠ هزار نفر، در بوتسوانا، گروهى از مردم، در جزاير
موريس ٦/١٦%، ماداگاسكار حدود ٣٩% و در كومور ٩٨% كل جمعيت مسلمانند (كوك، ٦٤٨
- ٦٨٥).
جدول ٢
تاريخ شمار جمعيت جهان شمار جمعيت افريقا نسبت به جمعيت جهان
١٩٠٠م ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٦٥٦ ،١ ٠٠٠ ،٠٠٠ ،١٣٠ ٨/٧%
١٩١٠م ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٧٥٥ ،١ ٠٠٠ ،٠٠٠ ،١٣٠ ٤/٧%
١٩٢٠م ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٨١١ ،١ ٠٠٠ ،٠٠٠ ،١٤١ ٧/٧%
١٩٣٠م ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٠٧٠ ،٢ ٠٠٠ ،٠٠٠ ،١٦٤ ٩/٧%
١٩٤٠م ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٢٩٥ ،٢ ٠٠٠ ،٠٠٠ ،١٩١ ٣/٨%
١٩٥٠م ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٥٢٧ ،٢ ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٢٢٠ ٧/٨%
١٩٦٠م ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٠٦٠ ،٣ ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٢٧٥ ٩%
١٩٧٠م ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٧٢٨ ،٣ ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٣٥٦ ٥/٩%
١٩٨٠م ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٤١٧ ،٤ ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٤٧٢ ٧/١٠%
١٩٨٤م ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٧٦٣ ،٤ ٠٠٠ ،٠٠٠ ،٥٣٧ ٣/١١%
١٩٩٤م ٠٠٠ ،٦٣٥ ،٦٢٩ ،٥ ٠٠٠ ،٢٨٨ ،٧٠٨ ٥٨/١٢%
افزايش جمعيت در قارة افريقا، صورتى ناهماهنگ و نامنظم داشته است. از سدة
١٦م و آغاز انتقال بردگان، رشد جمعيت اين قاره، نسبت به ديگر قارههاي كرة
زمين بسيار بطىء و كند شد. در ١٥٠٠م، ٨/١٠% از جمعيت كرة زمين در قارة افريقا
سكنى داشتند، ولى در ١٧٥٠م اين نسبت به ٩% كاهش يافت. در سدههاي ١٧ و
١٨م بر اثر تجارت برده، چند ميليون نفر از مردم افريقا، به اجبار از وطن خود
دور شدند. گذشته از آن، كار اجباري در مزارع و معادن متعلق به اروپاييان و
بيماري و گرسنگى، از ميزان رشد جمعيت در اين قاره كاست. در سالهاي
١٧٥٠-١٩٠٠م جمعيت افريقا ٧/١ برابر شد، حال آنكه افزايش جمعيت جهان ٣/٢
برابر بوده است. در نيمة اول سدة ٢٠م افزايش جمعيت در قارة افريقا نسبت به
رشد جمعيت در ديگر قارهها، اندكى فزونى گرفت. اين نسبت رفته رفته بيشتر
شد. در ١٩٨٤م/١٣٦٣ش رشد جمعيت قارة افريقا به ٤/٢% و در ١٩٩٤م به ٩/٢% رسيد.
جدول ٢ نشانهاي از رشد جمعيت در قارة افريقاست ( افريقا، ٩٧ ؛ I/١٣,
«سالنامه»، «٣ -١ »).
مهاجرت اقوام افريقا در روزگار كنونى با عدم تعادل در امور اقتصادي و رشد
جمعيت بىارتباط نيست. اهالى افريقا در جستوجوي شكارگاهها، مراتع و اراضى
مساعد كشاورزي چه در داخل كشورها و چه در درون قاره از جايى به جاي ديگر
نقل مكان مىكردند. اين حالت تاكنون نيز در برخى نواحى مشهود است. به
عنوان نمونه كوچندگان صحرا به صورت فصلى و گاه غير مستمر از جايى به جاي
ديگر نقل مكان مىكنند. كسانى كه در مغرب و صحراي افريقا به پرورش دام،
به ويژه شتر اشتغال دارند، در زمستانها از مناطق صحرايى به مناطق ساوان تا
سنگال و سرزمين نيجر مىروند. مسير حركت كوچندگان صحرا گاه به صدها و هزاران
كيلومتر مىرسد. از اواخر سدة ١٩م با پديد آمدن شهرها و نياز به نيروي كار در
رشتههاي كشاورزي و صنعت، اهالى در طريق دستيابى به كار، از محل خود به
ديگر نواحى مهاجرت كردند. غنا و سنگال از جمله كشورهايى هستند كه توانستند
گروههايى را براي كار در مزارع و معادن خود جلب كنند. در معادن مس زامبيا
كارگرانى به كار اشتغال دارند كه از سرزمنيهاي همجوار به آنجا رفتهاند. اين
كارگران فصلى حدود ١٢% جمعيت زامبيا را تشكيل مىدهند. همه ساله دو ميليون
نفر در جست و جوي كار به افريقاي جنوبى مىروند. رابطة كشورهاي شمال افريقا
چون الجزاير، تونس و مراكش با كشورهاي اروپايى، به ويژه فرانسه موجب
مهاجرت مردم افريقا به اروپا شده است. هم اكنون بالغ بر ٠٠٠ ،٥٠٠ ،١نفر
الجزايري، مراكشى، تونسى و افريقاييان مناطق افريقاي سياه، در فرانسه و
كشورهاي اروپاي غربى سكنى دارند. مهاجرت افريقاييان به ايالات متحدة امريكا
و كانادا در حال فزونى است. نهضتهاي ملى، كودتاهاي نظامى، مبارزة قبايل و
درگيري ميان كشورها نيز موجب مهاجرت شده است. اكنون شمار مهاجران افريقا را
ميان ٦ تا ٨ ميليون نفر تخمين زدهاند ( افريقا، .(I/٩٩
اقتصاد: اقتصاد بسياري از كشورهاي افريقا تك محصولى است و تأمين ارز مورد
نياز كشورها عمدتاً از طريق توليد محصول كشاورزي و يا معدنى به دست مىآيد.
كشاورزي بر اساس توليد زراعى معيشتى استوار، و توليد براي مصرف است. در اكثر
كشورهاي افريقا، جز جمهوري افريقاي جنوبى، اغلب كشاورزان هنوز به كشاورزي
بومى اشتغال دارند. در تمام منطقة استوايى افريقا، حدود دو سوم تا سه چهارم
نواحى زراعى هنوز به توليد معيشتى اختصاص دارد. در رشتة توليدات كشاورزي تك
محصولى، ساحل عاج به كاكائو و سنگال به كشت بادام زمينى وابستهاند
(اوگبونايا، ١٠٢). محصولات كشاورزي به تقريب يك سوم كل بازده اقتصادي قارة
افريقا و نيمى از درآمد صادراتى آن را تشكيل مىدهد (واتكينز، ٢٥٦). در زمينة
توليدات معدنى تك محصولى، نيجريه، ليبى و گابن به نفت، زامبيا به مس و
جمهوري دموكراتيك كنگو (زئير) به چند مادة معدنى وابستهاند. به سبب
ناهماهنگى ميان بخشهاي مختلف اقتصادي، توسعة صنايع تا اندازهاي دشوار به
نظر مىرسد. اقتصاد افريقا فاقد تكنولوژي و سرماية كافى است، از اين رو جز در
معدودي از كشورها اقتصاد وابسته است. اين نيز خود حاصل سياستهاي استعماري
است (اوگبونايا، همانجا). از زمان كسب استقلال، بيشتر كشورهاي افريقايى
صنايع جانشينى وارداتى را گسترش دادهاند تا وابستگى خود را نسبت به
كالاهاي ساخت اروپا و ديگر كشورها كاهش دهند. صنايع سبك، از جمله صنايع
نساجى، پوشاك، دارو، مواد غذايى و نوشابهسازي رايجترين آنهاست و ٧٠% بخش
صنعتى را شامل مىگردد. واحدهاي صنعتى بيشتر در پايتختها متمركز شدهاند.
صنايع عمدتاً در مقياسى كوچكند و بيشتر سرمايه طلب هستند تا كارگر طلب، زيرا
نيروي كار هم فراوان و هم ارزان است (واتكينز، همانجا). دولتهاي افريقا بر
قيمتها و بازار فروش كالا نظارت كمتري دارند. از اين رو بيشتر براي تفكيك
سياست خارجى خود از كشورهاي سرمايهداري، به جنبش عدم تعهد پيوستهاند
(اوگبونايا، ١٠٣)؛ با اين وصف، وابستگى اقتصادي قارة افريقا به بازار
تكنولوژي و سرماية خارجى، هنوز از ميان نرفته است (همو، ١٠٥). صنعت در افريقا
به رغم وفور منابع طبيعى و وجود توانايى بالقوه، مراحل ابتدايى را
مىگذراند و تنها ١% محصولات صنعتى جهان را تأمين مىكند (واتكينز، ٢٥٦).
اكثر مبادلات بازرگانى خارجى قارة افريقا از طريق دريا صورت مىپذيرد. بنادر
افريقا به نسبت قدرت بارگيري و باراندازي از اهميت برخوردارند. در
١٩٨٢م/١٣٦١ش ميزان بارگيري و باراندازي بنادر كشورهاي نيجريه، ليبى،
الجزاير، مراكش، ليبريا، جمهوري افريقاي جنوبى و مصر، حدود ٣٧١ ميليون تن
بوده است كه با افزايش ميزان استخراج نفت در اين قاره، به مراتب بيشتر
شده است ( افريقا، .(I/١٤٦ در افريقا بالغ بر ١٠٠ بندر وجود دارد كه ميزان
بارگيري ٥٠ بندر از اين بنادر بيش از دو ميليون تن در سال است. ميزان
بارگيري ٢١ بندر افريقايى بيش از ١٠ ميليون تن در سال است. در سواحل غربى
افريقا ٤٧ بندر و در كرانة درياي مديترانه ٢٥ بندر وجود دارد. بنادر عمدة افريقا
عبارتند از : بندر بونى١ در نيجريه كه عمدتاً ويژة صدور نفت است. بندر لاگوس
در همان كشور، پرت سعيد در مصر، طرابلس در ليبى، ريچاردز و دوربن (پرت
ناتال) در جمهوري افريقاي جنوبى، كازابلانكا (دارالبيضاء) در مراكش، اسكندريه
در مصر، مومباسا در كنيا، دارالسلام در تانزانيا، مونرُويا در ليبريا، پرت ژانتى
در گابن، پرت لوكو در غرب سيرالئون، پرت لويى در موريتانى، پرت نُوو در
بنين، پرت سودان در كرانة درياي سرخ، پرت هاركور در جنوب نيجريه، پرت
اليزابت در جمهوري افريقاي جنوبى و غيره (همان، I/١٤٦,II/٢٩٢- .(٢٩٣
مآخذ: ابن بطوطه، رحلة، به كوشش على منتصر كتانى، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛
ابوالفدا، تقويم البلدان، به كوشش رنو و دوسلان، پاريس، ١٨٤٠م؛ اصطخري،
ابراهيم، مسالك الممالك، به كوشش دخويه، ليدن، ١٩٢٧م؛ اوگبونايا، اينوسنت
ك.، «اقتصاد و سياست خارجى در افريقا»، ترجمة هوشنگ راسخى، مطالعات افريقا،
تهران، ١٣٥٧ش، شم ٤؛ سرمد، خسرو، كشف و استعمار افريقا، تهران، ١٣٥٠ش؛ غروي،
محمد، جغرافياي افريقا، كليات طبيعى و انسانى، تهران، ١٣٥٦ش؛ كوك، ژزف م.،
مسلمانان افريقا، ترجمة اسدالله علوي، تهران، ١٣٧٣ش؛ «گزارش كميسيون
اقتصادي سازمان ملل دربارة وضعيت اجتماعى و اقتصادي افريقا»، مطالعات
افريقا، تهران، ١٣٥٧ش، شم ٤؛ مسعودي، على، مروج الذهب، به كوشش باربيه
دومنار و پاوه دوكورتى، تهران، ١٩٧٠م؛ مشيري، رحيم، كليات قارهها، تهران،
١٣٧١ش؛ موسى، على و محمد حمادي، جغرافية القارات، دمشق، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛
واتكينز، ران، «تجارت در افريقا: افسانهها و واقعيتها»، ترجمه و تلخيص
بهجتالله آرين، مطالعات افريقا، تهران، ١٣٧٣ش، شم ٢؛ ويلر، ه. و ديگران،
جغرافية العالم الاقليمية، ترجمة محمد حامد طائى و ديگران، بيروت، ١٩٦٤م؛
ياقوت، بلدان؛ نيز:
Afrika, entsiklopedicheski o spravochnik, Moscow, ١٩٨٦-١٩٨٧; Belyaev, E. A.,
Araby, Islam i Arabski o khalifat v rannee srednevekov'e, Moscow, ١٩٦٦;
Britannica Atlas, Chicago, ١٩٩٦; Brockhaus; BSE ٣ ; Dandamaev, M. A., Iran pri
pervykh Akhemenidakh, Moscow, ١٩٦٣; id, Politicheskaya istoriya Akhemenidsko o
derzhavy, Moscow , ١٩٨٥ ; EI ١ ; EI ٢ ; Fordham , P., The Geography of African
Affairs , Southampton , ١٩٧٤; Grove, A. T., Africa, South of the Sahara, Oxford,
١٩٧٠; Kolesnikov, A. I., X Iran v nachale VII veka n , Palestinski o sbornik,
Leningrad, ١٩٧٠, vol. XXII; Kratkaya geograficheskaya entsiklopediya, Moscow,
١٩٦٠-١٩٦٢; Manshard, W., Afrika - S O dlich der Sahara, Frankfurt, ١٩٧٠; Neef,
E., Das Gesicht der Erde, Frankfurt, ١٩٦٢; Pauly; Procopius, tr. H. B. Dewing,
London, ١٩٦٨; Schiffers, H., Afrika, M O nchen, ١٩٦٢; Strabo, The Geography, tr.
H. L. Jones, London, ١٩٤٩; Suret-Canal, J., Schwarz-Afrika, Berlin, ١٩٦٦; T O
rkiye diyanet vakf o Isl @ m ansiklopedisi, Istanbul, ١٩٨٨; Unesco Statistical
Yearbook, ١٩٩٦; WNGD.
عنايتالله رضا
.II تاريخ افريقاي شمالى
تاريخ شمال افريقا يا سرزمين بربرها - كه جغرافىدانان عصر اسلامى آنرا به
٣ منطقة مغرب ادنى، مغرب اوسط و مغرب اقصى تقسيم كردهاند - از هزارة ٢ قم
آغاز مىگردد. فينيقيها در قرن ٩ق م مهاجرنشين كارتاژ (قرطاجنه) را در كنار
خليج تونس ايجاد كردند كه به تدريج دولت - شهري مقتدر شد. آنان بعدها قلمرو
خود را تا سواحل جنوبى و جنوب شرقى اندلس گسترش دادند ( بريتانيكا، ؛ IV/٩٧٦
خطّاب، ١/٢٤-٢٦؛ عبدالوهاب، ٨، ١١؛ زبيب، ١/٨٧ - ٨٨، ٩٥؛ جوهري، ١/٩٣-٩٤، ٩٧).
در قرن ٥ق م هخامنشيان نواحى شمال افريقا را به تصرف درآوردند. يك قرن
بعد، در پى يورشهاي اسكندر مقدونى متصرفات ايرانيان در افريقا به دست او و
جانشينانش افتاد (داندامايف، ٦٢ -٦١ ؛ صفا، ٨). در سدة ٢ قم با پايان يافتن
سومين جنگ كارتاژي، يا پونيك (١٤٩-١٤٦ قم) كه به شكست كامل كارتاژها
انجاميد، روميان بر شمال افريقا دست يافتند (نپ١، ١٨ -١٧ ؛ بريتانيكا، ؛ I/٣١١
جوهري، ١/١٠٦). چيرگى اينان و سپس دولت روم شرقى بر اين منطقه مدتى دراز
دوام داشت. قبايل واندال در ٤٣٩م با تصرف كارتاژ بر مغرب چيره شدند (
بريتانيكا، ؛ I/٣١١-٣١٢ لاروئى، .(٣٨-٣٩ در ٥٣٣م يوستى نيانوس اول (٥٢٧ -
٥٦٥م) سپاهى به شمال افريقا روانه كرد و حكومت واندالها را از آنجا
برانداخت. سرانجام، نزديك به نيم قرن بعد مسلمانان حملات خود را از مصر به
مغرب آغاز كردند و به تدريج بر سراسر شمال افريقا دست يافتند (عبدالحميد،
١/١٢٢؛ نيز نك: بليايف، ٩ ؛ كولسنيكوف، .(١٤
دورة اسلامى: مسلمانان پس از فتح مصر (٢١ق/٦٤٢م) روي به شمال افريقا
نهادند. عمرو بن عاص سپاهى روانة برقه كرد. قبايل بربر برقه كه در آرزوي
رهايى از سلطة روميان بودند، با پرداخت جزيه تسليم مسلمانان شدند. عمرو عاص
در پى اين پيروزي در ٢٣ق به طرابلس لشكر كشيد و آنجا را گشود. سپس از عمر
بن خطاب خواست تا افريقيه (بخش شرقى سرزمين بربرها، نك: ١ را تسخير كند، اما
خليفه وي را از اين كار برحذر داشت و عمرو عاص سردار خود عقبة بن نافع را بر
برقه و طرابلس گماشت و خود به مصر بازگشت (ابن عبدالحكم، ١٧٠-١٧١؛ بلاذري،
٢٢٤- ٢٢٥؛ ابن عذاري، ١/٨؛ سالم، ٢/١٤٢- ١٥٢). از اين زمان تا حدود ٢٠ سال
اين منطقه زيرنظر حكومت مصر قرار گرفت. خليفه عثمان در ٢٥ق، عبدالله بن
سعد بن ابى سرح را بهجايعمرو عاصبر مصرگماشت(كندي،١١؛ابنعذاري،همانجا).
در همين حال، طرابلس از فرمانبرداري مسلمانان خارج شد؛ و از سوي ديگر
گرگوريوس (در منابع اسلامى: جرجير) كه از سوي هرقل (هراكليوس) اول امپراتور
بيزانس (حك ٥٧٥ -٦٤١م) بر افريقيه حكم مىراند (ابن اثير، ٣/٨٨ - ٨٩)،
استحكامات دفاعى مرزهاي شرقى قلمرو خود از جمله قابس را تقويت كرد و پايتخت
خود را از قرطاجنه به سُبيطله منتقل ساخت تا به قلمرو مسلمانان نزديكتر
باشد (مونس، فتح...، ٧٤-٧٦).
در ٢٧ق/٦٤٨م عبدالله بن سعد به دستور عثمان به افريقيه لشكر كشيد و در
سبيطله روميان را شكست داد. اين نخستين پيروزي مسلمانان در افريقيه بود و
در پى آن ميان مسلمانان و روميان به مدت ١٠ سال پيمان صلح منعقد شد
(بلاذري، ٢٢٦-٢٢٧؛ كندي، ١٢؛ ابن خلدون، ٦/١٤١؛ سالم، ٢/١٧٤؛ زبيب، ٢/١٧). در
٣٨ق/٦٥٨م معاويه حاكم شام عمرو عاص را دوباره بر مصر گماشت. عمرو به ياري
عقبة ابن نافع حملات خود را به افريقيه ادامه داد و تا ٤٣ق/٦٦٣م غدامس،
وردان (دان) و بخشهايى از سودان به دست مسلمانان افتاد (ابن عذاري، ١/١٥؛
ابن اثير، ٣/٣٥٢، ٣٦٠؛ ابن تغري بردي، ١/١٢٥؛ ابن ابى دينار، ٣٠). پس از
مرگ عمرو عاص (٤٣ق) معاويه حكومت افريقيه را از مصر جدا كرد و عقبة بن عامر
را حكومت مصر، و معاوية بن حُديج (يا خديج) را حكومت افريقيه داد. ابن حديج
به كمك عبدالله بن زبير و عبدالملك بن مروان شهرهاي قمونيه، جلولاء، سوسه
و قابس را تصرف كرد (ابن عذاري، ١/١٦- ١٨؛ عبادي، ٣٨؛ سالم، ٢/١٧٦، ١٨٢-١٨٣؛
زبيب، ٢/٢١). در ٥٠ق عقبة بن نافع به جاي ابن حديج والى افريقيه شد.
مهمترين اقدام عقبه طرحريزي شهر قيروان به عنوان نخستين پايگاه نظامى و
مركز سازماندهى مسلمانان در شمال افريقا بود كه ساختن آن ٥ سال به طول
انجاميد و ديري نگذشت كه به بزرگترين پايگاه نظامى و سياسى و فرهنگى
مسلمانان در شمال افريقا مبدل شد (بلاذري، ٢٢٨؛ ابن اثير، ٣/٤٦٥؛ ابن عذاري،
١/١٩-٢٠؛ ابن خلدون، ٦/١٤١-١٤٢؛ سالم، ٢/٢٠٨؛ زبيب، ٢/٢٣-٢٤).
در ٥٥ق/٦٧٥م مسلمة بن مخلد انصاري جاي عقبه را در مصر و افريقيه گرفت، اما
در ٦٢ق عقبه دوباره به ولايت افريقيه گماشته شد (ابن عذاري، ١/٢١، ٢٣؛
ابن ابى دينار، ٢٩-٣٠؛ مونس، همان، ١٤٩) و مرحلة جديدي از فتوحات اسلامى در
اين سرزمين آغاز گرديد. مسلمانان در مدتى كمتر از دو سال با فتح شهرهاي
باغايه، قرطاجنه، مستنير، زاب، تاهرت، مسيله و طنجه كه به گفتة ابن عذاري
دو هزار ميل با قيروان فاصله داشت، بر بيشتر شهرهاي مهم مغرب دست يافتند
(ابن عذاري، ١/٢٣- ٢٨؛ ابن اثير، ٤/١٠٥-١٠٦؛ ابن ابى دينار، ٣٠-٣١؛ عبدالحميد،
١/١٩١-٢٠٢؛ زبيب، ٢/٢٦-٢٩). در اين ميان عقبه به دست گروهى از بربرها به
قتل رسيد و روميان به ياري قبايل بربر بيشتر شهرهاي فتح شده را بازپس
گرفتند و در ٦٤ق نيز قيروان به تصرف كسيلة بربري، معروف به برنس درآمد
(ابن عذاري، ١/٣٠؛ ابن اثير، ٤/١٠٧- ١٠٨؛ عبدالحميد، ١/٢٠٦). در ٦٥ق عبدالملك
بن مروان سپاهى به فرماندهى زهير بن قيس بلوي روانة افريقيه كرد. زهير
قيروان را گرفت و كسيله را به قتل رساند، اما اندكى بعد خود نيز در جنگ با
روميان كشته شد (ابن عبدالحكم، ٢٠٠؛ ابن عذاري، ١/٣٢-٣٣؛ ابن خلدون، ٦/١٤٢؛
سالم، ٢/٢٣٣- ٢٣٨). چون حسان بن نعمان غسانى والى مغرب شد، نخست قرطاجنه
را از دست روميان به درآورد و از آن پس حدود ١٠ سال با قبايل بربر به جنگ
و گريز پرداخت تا سرانجام در ٨٢ق آنان را به تسليم واداشت (ابن عبدالحكم،
٢٠٠-٢٠١؛ ابن عذاري، ١/٣٤- ٣٨؛ ابن اثير، ٤/٣٦٩-٣٧٠؛ عبدالحميد، ١/٢١٧-٢٢٦).
در ٨٦ق/٧٠٥م موسى بن نصير حكومت افريقيه يافت. وي قبايل بربر را كه پس
از حسان سر از اطاعت بر تافته بودند، به تسليم واداشت و بر طنجه، سجلماسه و
وادي درعه دست يافت و طارق بن زياد را بر آن نواحى گماشت ( الامامة ...،
٢/٦٢-٦٣؛ ابن عذاري، ١/٤١-٤٢؛ قس: ابن اثير، ٤/٥٣٩). موسى بن نصير در
٩٣ق/٧١٢م فرزند خود عبدالله را ولايت افريقيه داد و خود سپاه به اندلس برد
و با ياري طارق بن زياد بخشهاي عظيمى از اندلس را تصرف كرد (ابن اثير،
٤/٥٧٦؛ خطاب، ١/٢٣٨؛ نيز نك: ه د، اندلس).
فتح كامل مغرب به علل گوناگون از جمله بحرانهاي سياسى دولت اسلامى در
قرن اول هجري، بُعد مسافت و وسعت جغرافيايى منطقة مغرب و ناآشنايى
مسلمانان با وضع طبيعى آنجا، مقاومت بربرها و كوشش روميان، حدود يك قرن به
طول انجاميد و در اواخر قرن اول هجري سراسر مغرب به دست مسلمانان افتاد
(مونس، تاريخ...، ١(١)/١٣٥، فتح، ٢٦٨-٢٧٠).
با خاتمة ولايت موسى بن نصير بر مغرب، عصر فتوحات در شمال افريقا به پايان
رسيد. پس از اين دوره، كشمكش ميان واليان متعدد اين ناحيه، ستمكاري آنان
نسبت به بربرها و ضعفى كه به تدريج به دولت اموي چيره مىشد، فرصت
مناسبى براي خوارج پديد آورد تا برضد حكومت مركزي و محلى به فعاليت
بپردازند و در نتيجه بيشتر قبايل بربر به خوارج پيوستند و دامنة شورشها برضد
واليان مغرب گسترش يافت؛ از آن جمله شورش خوارج صُفريه (١٢٢ق/٧٤٠م) به
سركردگى ميسرة مَدغري و خالد بن حُميد زناتى را در زمان خلافت هشام بن
عبدالملك مىتوان نام برد كه زيانهاي فراوانى براي حكومت در بر داشت (نك:
ابن عذاري، ١/٥٢ - ٥٥؛ اخبار مجموعة، ٣٤؛ ثعالبى، ١٣١ به بعد؛ سالم، ٢/٢٩٧،
٢٩٩-٣٠٠). در ١٢٣ق هشام بن عبدالملك براي فرو نشاندن اين شورشها سپاهى
بزرگ به فرماندهى كلثوم بن عياض قشيري روانة مغرب كرد. اما كلثوم از
بربرها به سختى شكست خورد و كشته شد. پس از او، حنظلة بن صفوان مأمور جنگ
با بربرها و خوارج شد، اما او نيز كاري از پيش نبرد و پس از مرگ هشام عربهاي
مقيم مغرب و بربرها كاملاً بر اين سرزمين دست يافتند ( اخبار مجموعة، ٣٤ - ٣٥؛
ابن عذاري، ١/٥٤ - ٥٥؛ سالم، ٢/٣٠٨-٣١١، ٣٢٠).
در نيمة اول سدة ٢ق، ٣ گروه عمده در مغرب با يكديگر در كشمكش بودند: نخست
عربهايى كه در اين منطقه بر آمده، و بومى گرديده بودند و گروهى از بربرهاي
زناته از آنان حمايت مىكردند و بيشتر در قيروان، تونس و اقليم زاب در
الجزاير سكنى داشتند؛ دوم عربهاي مهاجر كه از شام به مغرب كوچيدند، و
دولتمردان و كارگزاران رسمى را تشكيل مىدادند و بيشتر در قيروان، طرابلس و
تونس زندگى مىكردند؛ سوم قبايل بربر كه بسياري از آنان به مذهب خوارج
صفريه و اباضيه درآمدند و دولتى مستقل تشكيل دادند، مانند ابوقرة زناتى كه
در تلمسان دولتى خارجى تشكيل داد و خود را اميرالمؤمنين خواند (سالم،
٢/٣٢٠-٣٢٧؛ ناصري، ٢١٣).
در ١٢٦ يا ١٢٧ق عبدالرحمان بن حبيب فهري رهبر و نمايندة گروه نخست برضد
حنظلة بن صفوان والى مغرب قيام كرد و به پشتيبانى بربرها در قيروان بر تخت
نشست و خود را حاكم افريقيه خواند (ابن عذاري، ١/٦٠ -٦١؛ ابن اثير،
٥/٣١١-٣١٢؛ سالم، ٢/٣٢٠-٣٢٣). در اين ميان، امويان جاي خود را به عباسيان
دادند. با آنكه عبدالرحمان به اطاعت سفاح عباسى گردن نهاد، اما چون منصور
به خلافت نشست، ميان آن دو دشمنى آغاز گرديد (ابن عذاري، ١/٦٧؛ ابن اثير،
٥/٣١٣-٣١٤). از سويديگر بحرانهايشديد اجتماعىوسياسى و بىكفايتىعبدالرحمان
سبب شد تا به تدريج بر قدرت خوارج افزوده گرديد، چنانكه از اوايل قرن
٢ق/٨م مذهب خوارج اباضيه و صفريه در شمال افريقا و به خصوص در ميان
قبايل زناته رواج يافت و اباضيان حارث بن تليد را به امامت برداشتند و او
به ياري عبدالجبار بن قيس برخى شهرها را از چنگ عبدالرحمان خارج ساخت. پس
از او ابوالخطاب معافري در ١٤٠ق/٧٥٧م به امامت اباضيان رسيد و قلمرو خود را
در شرق و غرب و جنوب توسعه داد. در اين زمان محمد بن اشعث خزاعى از سوي
منصور عباسى به سركوب اباضيان آمد و آنها را به سختى شكست داد و قيروان را
تصرف كرد (ابن عذاري، ١/٧٠-٧١؛ درجينى، ١/٣٢- ٣٥؛ معمر، ٢(١)/٤٩-٥٩؛ ابن اثير،
٥/٣١٥-٣١٧؛ نيز نك: ه د، ٢/٣١٧- ٣١٨). چون عبدالرحمان بن رستم در الجزاير
سركردة اباضيان شد، شهر تاهرت را بنا كرد (١٤٥ق) و آنجا را پايگاه اباضيان
ساخت كه بعدها مركز حكومت رستميان (ه م) شد (سلاوي، ١/١٢٨؛ سالم، ٢/٣٤٥).
پس از ابن اشعث در ١٤٨ق اغلب بن سالم بن عقال به ولايت افريقيه گماشته
شد. وي ٣ سال از حكومت خود را در جنگ با اباضيان گذراند و سرانجام به دست
آنان كشته شد (ابن اثير، ٥/٥٨٦ -٥٨٧؛ سالم، ٢/٣٤٦-٣٥٠).
منصور عباسى در ١٥١ق/٧٦٨م عمرو (عمر) بن حفص، معروف به هزار مرد را به
ولايت افريقيه گماشت. از وقايع مهم دوران وي تصرف طرابلس و قيروان به
دست اباضيان بود (ابن عذاري، ١/٧٥؛ ابن ابى دينار، ٤٦). از اين تاريخ به
بعد تا پايان قرن ٢ق، مقارن با ظهور دولتهاي مستقل در شمال افريقا، خلافت
عباسى اين كسان را والى شمال افريقا گردانيد:
١. يزيد بن حاتم مهلبى (د ١٧٠ق/٧٨٦م) كه بر اباضيان دست يافت و تا حدودي
آرامش را به افريقيه بازگرداند؛ ٢. روح بن حاتم مهلبى (د ١٧٤ق)؛ ٣. فضل
بن روح مهلبى (د ١٧٨ق)؛ ٤. هرثمة بن اعين (حك ١٧٨-١٨١ق)؛ ٥. محمد بن مقاتل
(حك ١٨١-١٨٤ق).
پس از آن، عصر دولتهاي مستقل و نيمه مستقل در شمال افريقا آغاز شد؛ از آن
ميان، اين سلسلهها حائز اهميتند:
١. بنى اغلب در تونس: اين سلسله را ابراهيم بن اغلب (ه م) تأسيس كرد. وي
در آغاز از واليان منصوب از سوي هارونالرشيد بر افريقيه بود كه پس از خارج
ساختن قيروان از چنگ تمام بن تميم حكمران تونس در ١٨٤ق بدان شغل منصوب
شد (ابن عذاري، ١/٩٠؛ ابن ابى دينار، ٤٨، ٤٩؛ سالم، ٢/٣٧٤- ٣٧٥). آخرين
فرمانرواي اين سلسله زيادةالله بن عبدالله (حك ٢٩٠-٢٩٦ق) بود كه سرانجام
به دست ابوعبدالله شيعى (ه م) داعى اسماعيلى و بنيانگذار خلافت فاطميان
در شمال افريقا بر افتاد و دولتشان برچيده شد. اغلبيان برخى از سواحل
اروپايى مديترانه مانند سيسيل و پالرمو را زير سلطه داشتند (نك: ه د، بنى
اغلب؛ نيز نك: ابن ابى دينار، ٥٠ -٥٣). از بناهاي معروف دورة اغلبيان مسجد
جامع قيروان، جامع زيتونه در تونس و جامع سوسه را مىتوان نام برد (سالم،
٢/٤٢٣، ٤٣٥، ٤٤٣).
٢. آل ادريس: بنيانگذار اين سلسلة شيعى مذهب، ادريس بن عبدالله از
نوادگان امام حسن (ع) است. اين سلسله از ١٧٢ تا ٣٧٥ق/ ٧٨٨ تا ٩٨٥م بر
مراكش و بخشى از الجزاير حكومت مىكردند (نك: ه د، آل ادريس).
٣. بنى رستم در تاهرت: بنيانگذار سلسلة خوارج بنى رستم عبدالرحمان بن
رستم است كه مورخان او را ايرانى، و از نوادگان رستم فرخزاد (و به گفتهاي
بهرام گور) دانستهاند (ابن خلدون، ٦/٢٤٦؛ ياقوت، ١/٨١٥؛ ابن عذاري، ١/٢٧٧).
عبدالرحمان از سوي ابوالخطاب، امام اباضيان، به حكومت قيروان منصوب شده
بود و چون ابن اشعث در طرابلس بر اباضيان دست يافت و رو به سوي قيروان
نهاد، ابن رستم به مغرب اوسط گريخت و به ياري بزرگان اباضيه دولت
رستميان را تشكيل داد و در ١٤٤ق شهر تاهرت را به عنوان مقر حكومت خود تأسيس
كرد. در ١٦٠ق اباضيان او را به امامت برگزيدند. وي در مدتى كوتاه دولتى
مقتدر تشكيل داد كه حدود ١٥٠ سال بر تاهرت حكومت كرد. دولت بنى رستم
سرانجام به دست ابوعبدالله شيعى برچيده شد (نك: عبدالحميد، ٢/٢٨٩ به بعد؛
نيز نك: ه د، ابوعبدالله شيعى).
٤. بنى مِدرار در سجلماسه: پس از رواج مذهب خوارج در جنوب و جنوب غربى
مغرب، اهالى سجلماسه نيز به مذهب خوارج صفريه به رهبري عيسى بن يزيد
مكناسى، معروف به اسود صفري گردن نهادند. پس از او ابوالقاسم سمغون بن
واسول مكناسى، ملقب به مدرار (حك ١٥٥-١٦٧ق) به حكومت رسيد كه بنى مدرار
منسوب به او هستند. دولت بنى مدرار در ٣٥٤ق/٩٦٥م به دست فاطميان برچيده
شد (ابن خلدون، ٦/٢٦٨، ٢٧٠؛ ابن عذاري، ١/١٥٦-١٥٧؛ سلاوي، ١/١٢٥).
فاطميان: پس از آنكه ابوعبدالله شيعى به حكومتهاي محلى مغرب پايان داد و
زمينه را براي تشكيل دولت شيعى فراهم ساخت، عبيدالله مهدي در ٢٩٧ق/٩١٠م
در رقاده خود را رسماً خليفه و اميرالمؤمنين خواند و خلافت فاطميان را در
شمال افريقا بنيان نهاد كه بيش از نيم قرن به طول انجاميد. آخرين
فرمانرواي فاطمى مغرب ابوتميم سعد، معروف به المعزلدين الله (حك
٣٤١-٣٦٢ق/٩٥٢-٩٧٣م) بود كه در عصر او فاطميان مصر را فتح كردند و بدانجا
منتقل شدند (نك: ه د فاطميان؛ نيز نك: حمّد، ٢٠٩ به بعد؛ عبدالحميد، ٣/٥٧ به
بعد).
بنى زيري: چون خلافت فاطمى به مصر منتقل شد، المعز يكى از سرداران خود به
نام يوسف بن بلكين را ولايت مغرب داد. از اين تاريخ به بعد عصر جديدي در
تاريخ شمال افريقا آغاز شد كه به عصر صنهاجى، يا عصر بربري معروف است.
يوسف سلسلة بنى زيري، يا بنىمناد را در قيروان تأسيس كرد كه تا ٤٠٦ق/١٠١٥م
به نيابت از فاطميان بر آنجا فرمان راندند (نك: ه د، بنىزيري؛ نيز نك:
عبدالحميد، ٣/٣٠١ بهبعد؛ ١ .(EI
مرابطون: در نيمة دوم قرن ٥ق/١١م پس از آنكه سلطة مسلمانان در مغرب به
سبب پيشرفت مسيحيان و سقوط سيسيل به دست نرمانديها و نيز بروز اختلافات
ميان حكام محلى مغرب به ضعف گراييد، دولت مرابطون (از قبايل بربر صنهاجه)
به دست يوسف بن تاشفين تأسيس شد. مرابطون با فتح سرزمينهاي مجاور خود در
شمال و جنوب از جمله مراكش و غرب الجزاير و سپس اندلس حدود يك قرن بر
بخشهاي بزرگى از شمال افريقا و اندلس حكومت كردند. يوسف بن تاشفين در
٤٥٤ق/١٠٦٢م مراكش را بنا نهاد و آنجا را مركز حكومت خود قرار داد. دولت
مرابطون به دست موحدون برچيده شد (نك: ه د، مرابطون).
موحدون: مؤسس سلسلة موحدون ابن تومرت (د ٥٢٤ق/١١٣٠م) از مدعيان پرنفوذ
مهدويت، پيروان بسياري فراهم آورد و حكومتى مقتدر بنياد نهاد كه نزديك به
١٥٠ سال بر شمال افريقا و اسپانيا حكم راند. دولت موحدون در ٦٦٧ق/١٢٦٩م به
دست بنى مرين (ه م) برچيده شد (نك: ه د، ابن تومرت، نيز موحدون).
با فروپاشى حكومت موحدون، شمال افريقا ميان ٣ دولت بربري تقسيم شد:
١. بنى مرين كه با غلبة كامل بر موحدون، مراكش را به تصرف درآوردند و تا
٨٧٥ق/١٤٧٠م حكومت كردند (نك: ه د، بنى مرين).
٢. بنى حفص كه از بازماندگان موحدون بودند و تا ٩٤١ق/١٥٣٤م بر تونس (مغرب
ادنى) حكم راندند و سرانجام به دست تركان عثمانى منقرض شدند (نك: ه د، بنى
حفص).
٣. بنى عبدالواد كه از بربرهاي زناته بودند و تا ٧٩٦ق/١٣٩٤م گاه بر تمام
مغرب اوسط، و گاه بر بخشهايى از آن فرمان مىراندند (نك: ه د، بنى عبدالواد).
از اواسط قرن ٩ق/١٥م پس از فروپاشى دولت بنى وطاس (ه م) هرج و مرج
افريقيه، الجزاير و تونس را فراگرفت و زمينه را براي هجوم پرتغاليها و
اسپانياييها، و سرانجام اشغال سراسر شمال افريقا توسط تركان عثمانى فراهم
آورد و از آن پس تاريخ مستقل كشورهاي شمال افريقا آغاز مىشود (مونس،
تاريخ، ٢(٣)/١٠٤، ١٥٩؛ التر، ١٧؛ يحيى، ٩٧ به بعد؛ نيز نك: ه د، الجزاير، تونس،
ليبى، مراكش).
مآخذ: ابن ابى دينار، محمد، المؤنس فى اخبار افريقية و تونس، به كوشش
محمدشمام، تونس، ١٩٦٧م؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن
خلدون، عبدالرحمان، تاريخ، به كوشش خليل شحاده، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ ابن
عبدالحكم، عبدالرحمان، فتوح مصر و اخبارها، قاهره، ١٤١١ق/١٩٩١م؛ ابن عذاري،
احمد، البيان المغرب فى اخبار الاندلس و المغرب، به كوشش كولن و لوي
پرووانسال، بيروت، ١٩٨٣م؛ اخبار مجموعة، به كوشش ابراهيم ابياري،
بيروت/قاهره، ١٤٠١ق/ ١٩٨١م؛ التر، عزيز سامح، الاتراك العثمانيون فى
افريقيا الشمالية، ترجمة محمود على عامر، بيروت، ١٤٠٩ق/١٩٨٩م؛ الامامة و
السياسة، منسوب به ابن قتيبه، قاهره، ١٣٨٨ق؛ بلاذري، احمد، فتوح البلدان،
به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٦٥م؛ ثعالبى، عبدالعزيز، تاريخ شمال افريقيا، به
كوشش احمد بن ميلاد و محمد ادريس، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ جوهري، يسري، شمال
افريقية، اسكندريه، ١٩٧٦م؛ حمّد، عادله على، قيام الدولة الفاطمية ببلاد
المغرب، قاهره، ١٩٨٠م؛ خطاب، محمود شيت، قادة فتح المغرب العربى، بيروت،
١٣٩٣ق/١٩٧٣م؛ درجينى، احمد، طبقات المشايخ بالمغرب، به كوشش ابراهيم
طلاّي، قسنطينه، ١٣٩٤ق/١٩٧٤م؛ زبيب، نجيب، الموسوعة العامة لتاريخ المغرب و
الاندلس، بيروت، ١٤١٥ق/١٩٩٥م؛ سالم، عبدالعزيز، المغرب الكبير، بيروت،
١٩٨١م؛ سلاوي، احمد، الاستقصاء، به كوشش جعفر ناصري و محمد ناصري،
دارالبيضاء، ١٩٥٤م؛ صفا، ذبيحالله، تاريخ سياسى و اجتماعى و فرهنگى ايران،
تهران، ١٣٥٦ش؛ عبادي، احمد، فى تاريخ المغرب و الاندلس، بيروت، ١٩٧٨م؛
عبدالحميد، سعد زغلول، تاريخ المغرب العربى، اسكندريه، ١٩٧٩م؛ عبدالوهاب،
حسن حسنى، خلاصة تاريخ تونس، تونس، ١٣٧٣ق؛ كندي، محمد، الولاة و القضاة، به
كوشش روون گست، بيروت، ١٩٠٨م؛ معمر، على يحيى، الاباضية فى موكب التاريخ،
قاهره، ١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛ مونس، حسين، تاريخ المغرب و حضارته، بيروت،
١٤١٢ق/١٩٩٢م؛ همو، فتح العرب للمغرب، قاهره، مكتبة الثقافة الدينيه؛ ناصري،
عبدالله، مقدمهاي بر تاريخ سياسى اجتماعى شمال افريقا، تهران، ١٣٧٥ش؛
ياقوت، بلدان؛ يحيى، جلال، المغرب العربى الحديث و المعاصر، قاهره، ١٩٨٣م؛
نيز:
Belyaev, E.A., Araby, Islami arabski o khalifat v rannee srednevekov'e, Moscow,
١٩٦٦; Britannica; Dandamaev, M.A., Iran pri pervykh Akhemenidakh, Moscow, ١٩٦٣;
EI ١ ; Knapp, W., Tunisia, London, ١٩٧٠; Kolesnikov, A.I., X Iran v nachale VII
veka n , Palestinski o sbornik, Leningrad, ١٩٧٠, vol. XXII(٨٥); Laroui,
Abdallah, The History of the Maghrib, New Jersey, ١٩٧٧.
عنايتالله فاتحىنژاد
.III زبانهاي افريقا
با اينكه در جغرافياي امروز، افريقا به عنوان قارهاي واحد شناخته مىشود،
ولى اوضاع طبيعى قاره آن را به بخشهايى ممتاز تقسيم كرده، و به خصوص
صحراي بزرگ، بخش شمالى اين قاره را از افريقاي مركزي و جنوبى، يا به
تعبير ديگر افريقاي ماوراء صحرا جدا ساخته است. در شمال شرقى قاره نيز، حوضة
رود نيل همواره وضعى متفاوت با سرزمينهاي واقع در غرب آن، در درون قاره
داشته است. بدينترتيب، شمال افريقا از يك سو با آسيا و اروپا مرتبط بوده، و
شرق قاره نيز از سويى ديگر با آسيا پيوستگى دريايى داشته است. اين ويژگى،
در چهرة قومشناختى و فرهنگى شمال و شرق افريقا تأثيري محسوس برجاي نهاده،
و به تبع در ويژگيهاي زبانى نيز جلوه كرده است؛ به طوري كه در اين
مناطق، اعضاي خانوادههايى از زبانها وجود دارند كه خويشاوندان آنها در
قارهاي ديگر شناخته شدهاند.
افريقا قارهاي بزرگ با تنوعى گسترده در ساختار قومى است و از نظر پراكندگى
زبانى نيز، افزون بر ٠٠٠ ،١زبان مستقل در آن شناخته شده است؛ اما اين
تنوع به طور يكسان در سراسر قاره توزيع نشده است و در اين ميان، بيشترين
گونهگونى در بخش مركزي قاره مشاهده مىشود. در بخش شمالى افريقا، زبان
غالب عربى است و در ثلث جنوبىِ قاره، گروه زبانهاي بانتو غلبه دارد و تنها
قلمرو محدودي براي زبانهاي غير بانتو، مثلاً در صحراي كالاهاري و شمال
تانزانيا قابل اشاره است.
خانوادههاي زبانى و قومشناسى تاريخى: افريقا قارهاي بزرگ با اقوام و
فرهنگهاي بسيار متنوع است كه بخشهايى از آن تا سدههاي اخير بر ساكنانِ
آسيا و اروپا ناشناخته بوده، و قسمت قابل ملاحظهاي از بخشهاي شناختة آن نيز
همواره در هالهاي از ابهام و آميزهاي از رمز احاطه شده بوده است. از
نخستين مشكلاتى كه در پيش روي هر محققى وجود دارد، كمبود منابع مكتوب
تاريخى است كه بتواند پيوند ميان تاريخ انسانى و زبانهاي بومى افريقا را
روشن كند. با وجود تحقيقات گستردهاي كه تا كنون در بارة زبانهاي افريقا
صورت گرفته است، با اندك بازگشتى به تاريخ، در بارة بخش وسيعى از زبانهاي
اين قاره هنوز سخنى براي گفتن وجود ندارد.
يافتههاي باستانشناختى، از وجود گونهاي انسان راست قامت١ در حدود يك
ميليون سال پيش حكايت دارد كه بومى افريقاي ماوراء صحرا بود و نمونة
استخوانهاي آن در افريقاي جنوبى و شرق افريقا يافت شده است. بر پاية
نظريههاي مردم شناسى، اين انسان آن اندازه هوشمند بود كه بتواند سخن
بگويد. در حدود ٤٠ هزار سال پيش از ميلاد، بر پاية يافتههايى از انسان
نئاندرتال، مردمشناسان برآنند كه نئاندرتال ماوراء صحرا يا انسان رودزيا،
گونهاي خاص و متمايز از نئاندرتالى بود كه در اروپا و شمال افريقا مىزيست.
در مورد نوع امروزين انسان، ٥ نژاد مشخص در افريقا شناخته شدهاند كه از آن
ميان ٤ نژاد بومى ماوراء صحراست؛ در حدود ٨ هزار سال پيش از ميلاد، نژاد زنگى
در جنگلها و بيشههاي افريقاي غربى، نيل - صحراييها در ثلث ميانىِ درة نيل و
نواحى پيرامون و بتهموييها و كوتولهها در نيمة جنوبى قاره ساكن بودهاند و
اقوام حامى - سامى در شمال و شمال شرقى قاره سكنا داشتند (مكايودي،
٢٢-٢٩).
اين خانوادههاي نژادي، ويژگيهاي زبانى خود را نيز دارا بودند و با صرف نظر
از مهاجرت يا استحالة برخى اقوام، تقسيمبندي ياد شده از نژادها، عملاً توجيه
كنندة طبقهبنديهاي زبانى افريقا در زمان كنونى نيز هست. از ميان ٥ نژاد
اصلى، كوتولهها تحت تأثير مهاجران زنگى، زبان خود را با پذيرش زبان آنان
به فراموشى سپردند و ميراث زبانى اين نژاد را نه در زبانهايى مستقل، بلكه
در رسوبهاي هزاران ساله در طيفى از زبانهاي بانتو بايد جست و جو كرد.
بدينترتيب، مىتوان تناظري ميان ٤ گروه نژادي بازمانده با ٤ خانوادة اصلى
زبانها در افريقا بازجست: ١. خانوادة افريقا - آسيايى پيوسته با نژاد حامى -
سامى (زبانهاي شمال و شرق افريقا)؛ ٢. خانوادة نيل - صحرايى پيوسته با نژاد
نيل - صحرايى؛ ٣. خانوادة نيجر - كنگو پيوسته با نژاد زنگى؛ ٤. خانوادة
خويسان٢ پيوسته با نژاد بتهموييها (زبانهاي افريقاي ماوراء صحرا).
الف - زبانهاي شمال و شرق افريقا: زبانهاي شكلگرفته در اين منطقه كه به
اصطلاح خانوادة زبانهاي افريقا - آسيايى يا حامى - سامى خوانده مىشوند، در
طبقهبندي درونى چنين تقسيم مىگردند: ١. گروه سامى شامل زبانهايى در آسيا
و افريقا، ٢. گروه مصري در مصر، ٣. گروه بربري در شمال افريقا، ٤. گروه كوشى
در شاخ افريقا، ٥. گروه چادي در حوضة درياچة چاد. در اين ميان، زبانهاي ٣
گروه نخست، تنها نمايندگان زبانهاي افريقايى هستند كه مىتوان مكتوباتى
مربوط به روزگاران باستان از آنها به دست آورد و تحول تاريخى آنها را بررسى
كرد و دو گروه اخير، تنها در حد چند زبان مهم امروزي شناخته شدهاند.
١. زبانهاي سامى: در بررسى گروه سامى، پيش از هر زبان، زبان عربى به نظر
مىآيد كه در طول بيش از ٣٠٠ ،١سال از تاريخ قاره، مهمترين زبان فرهنگى و
بين قومى بوده، و همگام با گسترش نفوذ اسلام در قاره، نفوذ يافته است.
اكنون عربى زبان اصلى مردم شمال افريقا از مصر تا موريتانى است و اين
زبان در طول تاريخ دراز خود در اين منطقة وسيع و ناهمگن، گويشهاي متنوعى
يافته است (براي بررسى اين گويشها، نك: عبود، ٤٣٩ به بعد). با اين وصف،
زبان عربى (عربى كلاسيك)، زبانى آسيايى و راه يافته به افريقاست و آن
دسته از زبانهاي سامى كه در قاره بومى به حساب آمدهاند، زبانهايى مربوط
به شاخ افريقا هستند كه با زبان عربى جنوبى خويشاوندند (نيز براي يك جزيرة
زبانى عربى جنوبى در سومالى، نك: چرولى، «يك گروه...١»، ٢٥ به بعد). اين
خويشاوندي چنين توجيه شده است كه اجداد ساميانِ حبشه در مهاجرتى به
تخمين در ١٠٠٠قم از جنوب عربستان به شاخ افريقا مهاجرت كردهاند. هودسن در
مقالهاي به بررسى پيوستگى ميان طبقهبندي زبانى و نقش ساميان در حبشة
ماقبل تاريخ پرداخته است (ص ١١٩ به بعد).
مهمترين زبان سامى افريقايى، زبان گعزي يا زبان كلاسيك حبشى است كه
قديمترين نمونههاي بازماندة آن، كتيبههايى به خط سبايى و سپس به خط
گعزي مربوط به عصر اكسومى است (از سدة ٤م). زبان گعزي در قرون وسطى به
عنوان زبانى ادبى تكامل يافت و كتبى دينى، تاريخى و غير آن به اين زبان
نوشته شد. ادبيات گعزي متعلق به محيطى مسيحى است و ارتباط نزديكى با جهان
اسلام نيافته است؛ اما بايد در نظر داشت كه زبان عربى عصر پيامبر(ص) تا
اندازهاي از اين زبان متأثر بوده است (براي نمونهها، نك: جفري، .(١٢-١٤
اين تأثر در حدي آشكار بود كه مفسران قرآن در عهد صحابه و تابعان از مطرح
كردن آن ابايى نداشتند و كسانى چون ابنعباس و برخى شاگردان او مانند
مجاهد، شماري از مفردات غريب و كمآشناي قرآنى را در واژگان حبشى (گعزي)
مىجستهاند (براي مجموعهاي از اينگونه روايات، نك: سيوطى، ٣٩ به بعد).
بررسى تطبيقى ادبيات گعزي و منابع متقدم اسلامى، در موضوعاتى مانند قصص
دينى نشان از آن دارد كه ارتباطى ميان اين دو حوزة ادبى برقرار بوده كه
هنوز پژوهش لازم در بارة آن صورت نگرفته است. ابننديم در سدة ٤ق/١٠م،
نسخهاي از كتابى به خط و زبان حبشى در خزانة مأمون ديده بوده است (ص ٢١)
و اين نمونه نشان مىدهد كه در جريان نهضت ترجمه و آشنايى با ميراث
فرهنگى ملل گوناگون در عصر متقدم اسلامى، ميراث حبشه از نظر دور نبوده
است. در سدة ٧ق/١٣م، ابوحيان غرناطى، در مصر آن اندازه مواد و آگاهى در
اختيار داشته است كه بتواند در كتابى با عنوان نور الغبش فى لسان الحبش
(نك: صفدي، ٣/٢٣٨)، ويژگيهاي اين زبان را مورد بررسى قرار دهد.
در ميان زبانهاي سامى امروزي در شاخ افريقا، نزديكترين زبانها به گعزي
زبان تيگره رايج در منطقة وسيعى از اريتره، جزاير دهلك و استان كسلا در
سودان، و زبان تيگرينيا زبان حدود ٣ ميليون نفر در استان تيگره (اتيوپى) و
بخشهايى از اريتره است. همچنين شماري از زبانهاي سامى نيز وجود دارند كه تا
اندازهاي از زبانهاي حامىِ مجاور (كوشى) تأثير پذيرفتهاند و از آنها مىتوان
زبانهاي مهمى چون امهري زبان رسمى اتيوپى، و دو زبان كوچك مربوط به
مسلمانان، يعنى ارگبا در ناحية انكوبر در شمال آديس آبابا، و هرري زبان شهر
مسلمان نشين هرر در شرق اتيوپى را نام برد. بيشتر زبانهاي نام برده شده جز
ارگبا، در دورة متأخر ادبياتى قابل ملاحظه دارند كه ادبيات امهري با
پيشينهاي كه به قرن ١٤م بازمىگردد، پرسابقهترين آنهاست و ادبيات هرري
از نظر تعلق به حوزة جهان اسلام اهميتى خاص دارد. زبان برخى آثار اسلامى
در زمينههاي دينى و ادبى به خط عربى كه از سدة ١٨م برجاي مانده است، از
سوي محققان هرري كهن خوانده شده است (نك: ليتمان، ٢١ بهبعد؛ ولفنسون،
٢٦٦-٢٦٧؛ براي اطلاعاتى جامع، نك: لسلاو، ٤٦٧ به بعد).
٢. زبانهايمصري: تنوع زبانهايمصريرا برخلافديگرگروهها، نه در تنوع همزمان
و همعرض زبانهاي خويشاوند، بلكه بايد در مراحل تاريخى زبان مردم مصر
پىجويى كرد. زبان مصري قديم كه يكى از مهمترين زبانهاي باستانى در تمدن
بشري است، خود در چندين دوره طبقهبندي شده است: مصري باستان (ح ٣٠٠٠ تا
٢٢٠٠ قم)، مصري ميانه يا مصري كلاسيك (ح ٢٢٠٠ تا ١٦٠٠ قم)، مصري متأخر
(ح ١٥٠٠ تا ٧٠٠ قم)، مصري دموتيك (ح ٧٠٠ قم تا ٤٠٠م) و سرانجام زبان
قبطى كه از سدة ٢م در مصر شكل گرفته، و تا امروز - البته به صورتى محدود -
باقى مانده است (نك: كريستال، ١١٥ ؛ باكر، .(١ با راه يافتن مسيحيت به مصر،
زبان قبطى به عنوان زبانى متأثر از گرايشهاي هلنى روي به رشد نهاد و
برخلاف زبان قديم مصري، خطى بر پاية خط يونانى براي آن ساخته شد.
به دنبال فتح مصر توسط مسلمانان در ٢٤ق/٦٤٥م و تبديل پرشتاب مصر به كشوري
اسلامى، زبان عربى به عنوان زبان مسلمانان در مصر گسترش يافت و طى چند
سده در اين سرزمين وضعى پديد آمد كه زبان قبطى در حد زبان دينى اقليت
مسيحى محدود شد. اشارههاي موجود در منابع مربوط به سدة ٢ق/٨م، حاكى از آن
است كه در اين سده، زبان قبطى هنوز در بين مسلمانان بومى مصر رواج داشته
است (نك: مسند زيد، ٣٢٧)، اما مطابق گزارش مقدسى، در سدة ٤ق/١٠م قبطى تنها
زبان اقليت مسيحى مصري بوده است (ص ٢٠٣). تدوين متونى به اين زبان، تا
سدة ٨ق/١٤م ادامه يافته، و از آن پس، بقاي اين زبان، در حد زبان مذهبى
كليساي قبطى بوده است (براي بررسى جامع، نك: فرگوته، ٥٣١ به بعد؛
پولوتسكى، ٥٥٨ به بعد).
در سدههاي متمادي پيش از اسلام و در دورة اسلامى آثار پرشماري به زبان
قبطى نوشته شده است كه امروزه در زمرة ميراث جهان مشرق به شمار مىآيد؛
اما به نظر نمىرسد كه با وجود نزديكى جغرافيايى، ميزان پيوستگى عربهاي حجاز
و مسلمانان صدر اسلام با زبان و ادبيات قبطى در حد حبشى بوده باشد. به
عنوان شاهد مىتوان به روايات مربوط به معربات قرآن توجه كرد؛ آنچه در
منابع در رابطة ميان مفردات قرآنى و زبان قبطى مطرح شده است، اولاً بسيار
معدود، و ثانياً مربوط به منابعى متأخرتر از عصر صحابه و تابعين است (مثلاً
نك: سيوطى، ١٤٢-١٤٤). شاهدي بر آشنايىِ اندك متقدمان مسلمان با زبان قبطى،
نسبت دادن برخى واژهها به اين زبان است كه هيچگونه ارتباطى با آن
ندارد. گزارشهايى از اين دست كه در زبان قبطى به «الاولى» «الا¸خرة» و به
«الا¸خرة» «الاولى» گفته مىشود، يا اينكه «وراء» در قبطى به معناي «اَمام»
و «بطائن» به معناي «ظواهر» آمده است (نك: زركشى، ١/٢٨٨-٢٨٩؛ سيوطى،
همانجا)، مشخصاً نمىتوانند جدي تلقى گردند.
٣. زبانهاي بربري: نشانههاي برجاي مانده از زبانهاي بربري پيش از اسلام
بسيار محدود، و در حد چند كتيبه به ليبيايى باستان است. با فتح اسلامى در
شمال افريقا در اواخر سدة نخست هجري، زبان عربى به عنوان رقيبى توانا براي
زبانهاي بربري وارد منطقه شد و به زودي در اين رويارويى - هرچند نه به
اندازة مصر - كسب توفيق كرد. بخش وسيعى از جمعيت منطقه به تدريج در پى
پذيرش اسلام، برخى ويژگيهاي فرهنگى بربري را از دست دادند و طى چندين قرن
زبان عربى را جانشين زبانهاي بومى خود ساختند. در سدة ٤ق هنوز زبان غالب
ميان مردم مغرب، به خصوص در خارج از مناطق شهري، بربري بود (نك: مقدسى،
٢٤٣)، عناصر زبانى بربري، حتى در اين دوره بر گويشهاي عربى منطقه، و فراتر
از قاره، در گويشهاي عربى اسپانيا، سيسيل و مالت تأثيراتى نهاده بود (مثلاً
نك: گارثيا گومث، .(III/٤٦٥-٤٦٧
برقرار كردن ارتباطى ميان زبانهاي بربري و زبان عربى قرآن، از نظر تاريخى
چندان قابل دفاع نيست، اما برخى از عالمان سدههاي نخستين چون ابوعبيد
قاسم بن سلام و شيذله مىكوشيدند تا بدون پاية مستحكم لغوي، برخى از
واژههاي قرآنى را معرب از بربري بدانند (مثلاً نك: ابوعبيد، ٢/٢٣٥؛ زركشى،
١/٢٨٨؛ سيوطى، ١٥٠).
اقليتى كه در تاريخى ٣٠٠ ،١ساله به عنوان محافظت كنندگان از زبانهاي
بربري شناخته شدهاند، مسلمانانى بودهاند كه دو انگيزة مختلف، اما گاه
هماهنگ آنها را به اين سمت سوق داده است. انگيزة نخست تمايل برخى از
گروههاي بدوي به ادامه دادن زندگى بدوي سنتى و انزوا گزيدن از منطقة عربى
شدة شهري است و انگيزة دوم برخى گرايشهاي تند سياسى - مذهبى است كه متمايز
ساختن فرهنگ هواداران خود از فرهنگ عربى غالب را در راستاي تحقق اهداف
خويش مىيافتهاند. بدينترتيب، در شمار بربران حافظ زبان بومى، مىتوان از
سويى گروههاي متشكل مذهبى - سياسى با فعاليت گستردة فرهنگى مانند اباضيه و
تا اندازهاي موحدون را شناسايى كرد و از ديگر سو، به قبايلى بدوي برخورد كه
با فقر شديد فرهنگى مواجهند. در اشاره به برخورد اباضيان با زبان بربري،
شايان ذكر است كه نويسندگان آنان گاه دشمنان خود را عرب، و ياران خويش را
بربر خواندهاند (درجينى، ١/٣٩) و حتى در روايات اباضيان مغرب چنين باوري
وجود داشته است كه خداوند در گفت و گو با موسى (ع) ابتدا او را به زبان
بربري خطاب نموده است (نك: ورجلانى، ٢/٦٧).
از فرقههاي مذهبى گراينده به زبان بربري، ادبياتى محدود به گويشهاي
مختلف بربري ميانه به خط عربى بر جاي مانده است كه مىتوان آنها را در ٣
گروه متمايز طبقهبندي كرد: ١. آثار مربوط به فرقة اباضيه، عمدتاً در عقايد و
فقه؛ ٢. آثار مربوط به موحدون، به خصوص نوشتههاي اعتقادي و فقهى
ابنتومرت؛ ٣. آثاري مربوط به مالكيان اهل سنت، متمركز بر ترجمههايى از
قرآن كريم (نك: ه د، بربري، ادبيات).
امروزه جزيرههاي بربري زبان از واحة سيوه (مصر) در شرق تا ساحل موريتانى -
سنگال در غرب ، و از ساحل مديترانه در شمال تا حاشية جنوبى صحرا در جنوب
گسترشى پراكنده دارد، اما بيشترين تمركز اين جزيرهها در الجزاير و مراكش
است. جمعيت سخنگويان به اين گروه از زبانها جمعاً حدود ١٢ ميليون نفر است
(كريستال، .(٤٢ در گذشته اگرچه حوزة نفوذ زبانهاي بربري تا اين اندازه دور
نرفته بوده، اما قلمرو آن در منطقه پيوسته بوده است. در ميان اين جزيرهها
بايد به زبان قبيل در الجزاير، ريفى و شِلحه در مراكش، و طوارق و تَمَشِك
در صحرا اشاره كرد. در ميان اين جوامع، بجز قبيلة طوارق كه كاربرد گونهاي
كتابت هجايى بربري، مسمى به «تَفَنغ» را براي مدتى طويل حفظ نموده است،
ديگر قبايل بربري زبان تنها در محاورات از اين زبان بهره بردهاند (براي
بررسى جامع، نك: اپلگيت، ٥٨٦ به بعد). در دهههاي اخير استفاده از اطلاعات
زبانشناختى براي گسترش پژوهشهاي مربوط به مردمشناسى تاريخى بربر مورد
توجه قرار گرفته است (مثلاً نك: بينون، ٦٤ به بعد).
٤. زبانهاي كوشى: نامگذاري زبانهاي كوشى الهام گرفته از نام قومى كوش در
عهد عتيق است و سابقة آشنايى اقوام ديگر با اين زبانها بسيار محدود است. از
جمله موارد شايان ذكر، اشارهاي مهم از ابننديم در سدة ٤ق است، مبنى بر
اينكه در زمان او، قوم بُجه (مهمترين قوم كوشى) براي كتابت زبان خود از
خطى استفاده مىكردهاند، اما نمونههاي اين كتابت به دست او نرسيده است
(ص ٢١). گزارشهاي موجود در منابع عربى از پادشاهى بجه در اعصار متقدم
اسلامى و ارتباط آنان با سرزمينهاي متمدن (مثلاً ابن عبدالحكم، ١٨٩)، مؤيد
اين نكته است كه زبان باستانى بجه كه ابننديم از آن ياد كرده، از نظر
اهميت، زبانى همطراز يا نزديك به نوبى بوده است. در تحقيقات زبانشناختى
اخير، تلاشهايى در جهت شناسايى و بازسازي عناصر «زبان مادرِ كوشى١»، صورت
گرفته است.
در زمرة زبانهاي كنونى گروه كوشى، مهمترين زبان، زبانِ سومالى است كه در
كشور سومالى در عرض عربى رسميت دارد و بخشى از ٥/٥ ميليون نفر سخنگويان آن
در خارج از اين كشور، در كنيا، حبشه و جيبوتى زندگى مىكنند (در بارة نوشتار و
ادبيات آن، مثلاً نك: چرولى، «متون...١»، ٨٦١ به بعد؛ لويس، ١٣٤ به بعد).
ديگر زبان پرجمعيت كوشى، اُرُمو يا گالا٢ست كه در جنوب اتيوپى و بخشى از
شمال كنيا حدود ١٠ ميليون نفر سخنگو دارد (براي بررسى جامع، نك: پامر، ٥٧١ به
بعد؛ براي كتابشناسى، نك: پُدُلسكى، بخش ، I ١٤٤ به بعد، بخش ، II ٢٣٧ به
بعد).
٥. زبانهاي چادي: از مهمترين زبانهاي چادي بايد زبانِ هاوسا را برشمرد كه
در نيجرية شمالى رسميت دارد و در منطقهاي وسيعتر نقش زبان واسطه را ايفا
مىكند. اين زبان در سدههاي اخير زبان كتابت برخى متون از جمله نوشتههاي
تاريخى وورنو٣ نيز بوده است (مثلاً نك: فيليپس، ١٩٢ به بعد).
زبانهاي اُموتيك٤، گروهى از زبانهاي رايج در غرب اتيوپى و شمال كنيا كه
حدود ٢ ميليون نفر به آن سخن مىگويند و در طبقهبندي زبان شناسان گاه به
عنوان شاخة غربى زبانهاي كوشى و گاه به عنوان شاخة مستقل ششم از خانوادة
زبانهاي افريقا - آسيايى شناخته مىشود (نك: كريستال، ٢٧٧ .(١٦٨,
ب - زبانهاي افريقاي ماوراء صحرا: از آنجا كه افريقاي ماوراء صحرا جز در چند
سدة اخير، براي مردمان ديگر قارهها و هم براي ساكنان شمال قاره كمشناخته
بوده، و از بوميان اين منطقه نيز آثار مكتوبى از گذشتههاي دور برجاي
نمانده است، بررسى تاريخىِ هر پديدهاي، از جمله زبان در اين منطقه با
دشواري جدي روبهروست. تنها زبان مستثنا در اين ميان كه شكل كهن آن به
صورت مكتوب برجاي مانده است، زبان نوبى است كه با وجود تعلق به خانوادة
زبانهاي نيل - صحرايى، به سبب مجاورت با مصريان و حبشيان و برخورداري از
شرايط نسبتاً پيشرفتة فرهنگى، داراي سنتى مكتوب از روزگاران گذشته است (نك:
سطور بعد).
از سدة ٩ق/١٥م، همزمان با آغاز حضور اروپاييان در افريقاي ماوراء صحرا،
زبانهاي افريقايى نيز به تدريج مورد توجه و مطالعة آنان قرار گرفت؛ برخلاف
بخش شرقى افريقا كه پيشتر براي مسلمانان كمابيش شناخته شده بود، نخستين
گزارشهاي اروپاييان از بخش غربى داراي اهميتى بسيار است. نخستين اقدامات
اين تازهواردان در بارة ضبط زبان بوميان، به صورت شماري فهرست لغات است
و نخستين دستور زبان براي يك زبان ماوراء صحرايى، يعنى كنگو در ١٦٥٩م منتشر
شده است.
١. خانوادة نيل - صحرايى: اين خانواده، خود در بردارندة حدود ١٠٠ زبان متعلق
به ٦شاخه است كه در آن ميان، شاخة شاري - نيل گستردهترين و ناهمگنترين
آنهاست. در اين نامگذاري دو رود شاري و نيل در مد نظر بودهاند كه حوضة آنها
و منطقة ميانيشان، قلمرو زبانهاي اين گروه است. بخش عمده از سخنگويان به
زبانهاي اين خانواده در همين منطقة ميان شاري و نيل ساكنند، اما قلمرو نفوذ
اين خانواده، در گسترش شمال به جنوب از مصر تا تانزانيا و در گسترش شرق به
غرب از حبشه تا مالى امتداد يافته است (نك: همو، .(٢٦٧
شاخة شاري - نيل خود به ٤ زيرشاخه تقسيم شده است: در كنار دو زيرشاخة
كماهميت كوناما و بِرتا كه فروع آنها در اريتره و سودان شرقى رواجى محدود
دارند، دو زيرشاخة سودانى مركزي و سودانى شرقى حائز اهميتند. شاخة سودانى
مركزي، گروهى گسترده و ناهمگن از زبانهاي رايج در شمال غربى اوگاندا، جنوب
سودان، شمال شرقى زئير، چاد و جمهوري افريقاي مركزي است. شاخة سودانى شرقى
داراي بيشترين تنوع است و خود به ١٠ زيرگروه تقسيم مىگردد. از زير گروههاي
مهم سودانى شرقى، نوبى است كه حوزة نفوذ آن در سرزمين باستانى نوبه، در
نيل عليا بوده، و اكنون، برخى گويشهاي آن به ديگر نواحى سودان، از جمله
كُردُفان جنوبى گسترش يافته است. از نظر پيشينة تاريخى، آثار مكتوب به
زبان نوبى باستان طى سدههاي ٢ تا ٥ق/٨ تا ١١م توسط نوبيان مسيحى در منطقة
نيل عليا نوشته شده، و خط مورد استفادة آنان صورتى از خط قبطى با افزايش و
كاهش چند حرف بوده است. در سدة ٤ق، زمانى كه هنوز اسلام در سرزمين نوبه
غلبه نيافته بود، ابننديم ضمن اشاره به زبان نوبى، يادآور شده كه اين
زبان با خطهاي گوناگون - به قول او سريانى و رومى [يونانى] و قبطى -
نوشته مىشده است (ص ٢١). در دورة اسلامى خط عربى جايگزين خطوط ديگر شده، و
محدود نوشتههاي برجا ماندة نوبىِ ميانه، به خط عربى نوشته شدهاند (براي
نوبى ميانه، نك: استريكر، ٤٣٩ به بعد).
افزون بر شاخة شاري - نيل، ديگر شاخههاي پنجگانه عبارتند از: سُنغاي،
صحرايى، مابا، كُما و فور. شاخة سُنغاي، در بر دارندة زبانى مهم و بدون
خويشاوند است كه از نظر تاريخى با پادشاهى مهم سنغاي پيوند دارد و اكنون در
طول رود نيجر در مالى و نيجر حدود ٢ ميليون نفر بدان تكلم مىكنند. شاخة
صحرايى، مشتمل بر زبانهايى عمده در چاد و بخشى در مناطق پيوسته در نيجريه،
نيجر، ليبى و سودان است. از مهمترين زبانهاي اين شاخه بايد كَنوري و
زغاوه را نام برد كه هر دو از اهميت تاريخى برخوردارند. كنوري كه از نظر
تاريخى زبان پادشاهى مسلمان بُرنو است، اكنون در شمال شرقى نيجريه به
عنوان زبان اصلى شناخته مىشود و زبان زغاوه كه گونة باستانى آن در سدة
٤ق/١٠م شناخته بوده، و ابننديم، در شمار زبانهاي اصلى افريقا از آن نام
برده است (همانجا)، اكنون در شرق منطقة كنوري زبان در چاد، و بخشى در سودان
گسترش دارد. شاخة فور، شماري از زبانهاي اقوام فور، در استانهاي دارفور شمالى
و جنوبى در سودان را دربرمىگيرد (نك: كريستال، ٣٥٩ ,٣٤٠ ، جم).
٢. خانوادة نيجر - كنگو: در نگرش تاريخى بر پيشينة اين خانواده، قلمرو نخستين
آن را بايد در جنگلها و بيشههاي افريقاي غربى پىجست و روند گسترش روي به
شرق و جنوب اين زبانها را با سير مهاجرت اقوام زنگى به درون دنبال كرد.
فشار جمعيتى كه به تخمين در اوان شروع تقويم ميلادي، قبايل شرقىِ زنگيان
و در رأس آنان بانتوها را به درون قاره راند، آغاز مهاجرتى بود كه تا چندين
سده پس از آن ادامه يافت و نتيجة آن جايگير شدن اقوام زنگى در اقصى نقاط
شرق و جنوب افريقا بود (نك: مك ايودي، ٤٧، ٤٩، ٥٩).
نيجر - كنگو گستردهترين خانوادة زبانى در افريقاست كه نزديك به ٠٠٠ ،١زبان
مستقل را در خود دارد. در تعيين محدودة گسترش زبانهاي نيجر - كنگو بايد گفت
كه تقريباً تمام ماوراء صحرا، به استثناي شاخ افريقا و حوضة درياچة چاد در
شمال، و قلمرو محدود زبانهاي خويسان در جنوب، به اين خانواده تعلق دارد.
اين حد از گستردگى را از سويى بايد حاصل موفقيت زنگيان مهاجر در فتح
سرزمينها و پس راندن ساكنان پيشين دانست و از ديگر سو، توجه داشت كه بخش
قابل ملاحظهاي از غلبة زبانهاي زنگى، از نظر تاريخى حاصل غلبة فرهنگى
مهاجمان و استحالة فرهنگى بوميان و نه رانش يا اضمحلال فيزيكى آنان است و
اين به خصوص در بارة كوتولهها مصداق مىيابد. به هر تقدير، در برخى
گمانهها، شمار سخنگويان به زبانهاي اين خانواده افزون بر ٣٠٠ ميليون نفر
تخمين زده شده است.
آشنايى تاريخى ملل مسلمان با اقوام زنگى، به زنگيانِ سكنا يافته در سواحل
شرقى افريقا بازمىگردد و شواهد تاريخى نشان مىدهد كه زبان اين اقوام، با
نام زبان «زنجى» براي مسلمانان از ديرباز شناخته شده بوده است. جاحظ در
سدة ٣ق/٩م، در سخن از زبان زنگى، آن را به عنوان سبكترين زبان جهان
ستوده، و در گفتوگو از جايگاه سخنوري نزد ملل گوناگون، يادآور شده است كه
زنج را خطابت و بلاغتى بر روش خود و به زبان خويش و در حدي قابل مقايسه
با سخنوري ديگر ملل بوده است ( البيان...، ٣/١٠، «فخر...»، ١٩٥) و ابننديم
در اشاره به زبانهاي افريقا، از زبان زنج ياد كرده است (همانجا). در سدة
٦ق/١٢م، كسانى چون ابنجوزي حتى ريشة چند واژة قرآنى مانند «غساق» و
«منسأة» را در زبان زنگى جستوجو مىكردهاند (نك: سيوطى، ١٤٨؛ براي نمونهاي
از كاربرد «زنج» در منابع متأخر اسلامى براي خويشاوندان درون قاره، نك:
هانويك، ١٠٢ به بعد). از جبل نفوسه در شمال افريقا، گزارشى مربوط به نيمة
نخست سدة ٣ق رسيده است، مبنى بر اينكه عبدالحميد جناونى حاكم اباضى اين
ديار، زبان كانِمى رايج در منطقة كانم (حدوداً در حوضة درياچة چاد) را
مىدانسته است (نك: شماخى، ١/١٦٠)، اما تعيين دقيق ماهيت اين زبان هنوز
دشوار استو تفسير لويتسكىكه آنرا همانزبان كنوري دانسته(نك: III/ , ٢ EI٦٥٧
)، بر پاية قابل قبولى استوار نيست.
خانوادة نيجر - كنگو بر پاية وضع كنونى زبانها به ٦ گروه تقسيم شده است؛ اما
اين طبقهبندي تا حد بسياري در انعكاس مهاجرتهاي تاريخى چند هزار ساله با
دانستههاي مردمشناسى تاريخى هماهنگ است (مثلاً نك: مك ايودي، ٤٦). كمبود
اطلاعات تاريخى از قاره، اعم از اطلاعات زبانشناختى و مردمشناختى،
پژوهشگران در هر دو رشته را متقاعد كرده كه استفاده از طبقهبنديهاي هماهنگ
به احتياط نزديكتر است و البته مواد گردآوري شده نيز امكان اين هماهنگى را
براي آنان فراهم آورده است (مثلاً نك: كلارك، ١ به بعد؛ گاثري، ٢٠ به بعد؛
هير، ٥٠ بهبعد).
گروههاي ششگانه عبارتند از: ١. گروه اطلس غربى، مشتمل بر حدود ٤٠ زبان در
غربىترين بخش افريقا در سنگال، گامبيا، گينة بيسائو، گينه، سيرالئون و
ليبريا، كه بيشترين تمركز سخنگويان به آن در منطقة سنگال - گينه است. به
عنوان دو زبان مهم و اصلى اين زيرگروه، از وُلُف و فولانى بايد ياد كرد كه
در همين منطقه تمركز دارند. تحرك تاريخى قبايل فولانى موجب شده است تا
زبان آنان در مناطقى گستردهتر تداول يابد و اكنون در شرق تا حوضة درياچة چاد
نيز نفوذ يافته است و جمعيت سخنگويان به آن نزديك ١٢ ميليون نفر برآورد
شده است. ٢. گروه مانْده، مشتمل بر حدود ٢٠ زبان، كه مهمترين آنها زبان
بامبارا در منطقة مالى - گينه و زبان مِنْده در سيرالئون است. ٣. گروه
وُلتايى، يا گور مربوط به حوضة رود ولتا، مشتمل بر حدود ٧٠ زبان، كه مهمترين
آنها زبان مُسى در بوركيناست. ٤. گروه كوا١ مشتمل بر حدود ٨٠ زبان، كه مربوط
به كمربند ساحلى غرب افريقا از ليبريا تا نيجريه است. چندين زبان مربوط به
پادشاهيهاي تاريخى منطقة استوايى غرب افريقا، مانند زبان مهم يوروبا مربوط
به پادشاهى اُيو جزو همين گروه است. همچنين زبان قوم مهم ايگبو كه
پراكندگى وسيعى دارد، نيز به همين گروه تعلق دارد. ٥. گروه ادماوة شرقى،
مشتمل بر حدود ٩٠ زبان، كه در جمهوري افريقاي مركزي و بخشهاي شمالى كامرون
و زئير رواج دارد. از آن ميان، مهمترين زبان سانگو از زبانهاي پررواج
جمهوري افريقاي مركزي است. ٦. گروه بنوئه - كنگو، مشتمل بر حدود ٧٠٠ زبان،
كه در منطقهاي وسيع از نيجريه تا افريقاي جنوبى به آن سخن مىگويند.
مجموعهاي از زبانهاي افريقايى كه با نام عمومى بانتو شناخته مىشوند، در
همين زيرگروه جاي مىگيرند. در توضيح بايد گفت كه از نظر شمار سخنگويان و
قلمرو جغرافيايى، گروه بنوئه - كنگو تقريباً همان بانتو است، اما از نظر
زبانشناسى قدري وسيع تر است و برخى زبانهاي غير بانتو بخشهايى از نيجريه
را نيز دربرمىگيرد. مهمترين اعضاي زير گروه بنوئه - كنگو، زبانهايى چون
سواحلى، كنگو و زولو هستند كه در بخشهايى وسيع از افريقا نقش زبان واسطه را
ايفا مىكنند.
در برخى طبقهبنديها، شاخهاي كوچك در برگيرندة چند زبان خويشاوند در منطقة
كردفان سودان، به خانوادة نيجر - كنگو پيوسته، و خانوادهاي فراگيرتر را با
عنوان نيجر - كردفانى شكل داده است (نك: كريستال، ٤٢ ,٦ ، جم).
٣. خانوادة خويسان: ديگر خانوادة زبانى در افريقا، خويسان مشتمل بر زبانهاي
اقوام بدوي بوشمن و هوتنتوت در صحراي كالاهاري و ناميبياست كه دربردارندة
حدود ٥٠ زبان است. با اينكه اعضاي اصلى اين خانوادة زبانى فاقد ارتباطى
تاريخى با جهان اسلامند، اما دو زبان خويشاوند آنها، يعنى زبان سانداوه و
هاتْسا كه در تانزانيا بدانها تكلم مىشود، در اين بحث حائز اهميتند. در مورد
ويژگيهاي اين دو زبان و ارائة پيشنهادي قابل قبول براي ارتباط آنها با
اقوام اصلى خويسان، هنوز كاستى وجود دارد (نك: بولك، ٩٣٩ -٩٣٧ ؛ كريستال،
.(٢٠٦
در پايان طبقهبندي زبانها، خارج از چارچوب خانوادههاي ياد شده از زبان
اقوام مروئه بايد ياد كرد كه در دورهاي پيش از تمدن نوبى در نيلعليا
مىزيسته، و از كهنترين اقوام افريقاييند كه آثاري مكتوب از خود برجاي
نهادهاند. خط كتيبههاي برجاي مانده از آنان در اصول با خط هيروگليف مصري و
در برخى دورهها با خط دموتيك مصري قابل مقايسه است، اما زبان آن، زبانى
ويژه و بىخويشاوند است كه در طبقهبنديها ميان زبانشناسان اختلافى
برانگيخته است. برخى آن را در شمار زبانهاي كوشى و برخى پيوسته با زبانهاي
شاري - نيل دانستهاند؛ در حالى كه برخى ديگر آن را همچون سومري و ايلامى،
با گروه شناخته شدهاي مرتبط نشمردهاند (نك: كوئن، ١٦٧ ؛ سيلارتس، ٤٠٩ به
بعد). در منابع اسلامى سدههاي نخست، در كنار نوبيان از اقوامى با نام
«مرو»، يا «المراوة» سخن آمده است كه به ظاهر بايد بازماندگان اين قوم
باستانى بوده باشند (نك: جاحظ، «فخر»، ٢١١، ٢١٦؛ ابننديم، ٢١).
ديگر زبان ويژه در قاره، زبان مالاگازي در جزيرة ماداگاسكار است كه نه به
خانوادههاي زبانى قاره، بلكه به خانوادة زبانهاي ماله - پولينزي تعلق
دارد و با زبانهاي بومى آسياي جنوب شرقى خويشاوند است و گسترش آن در
جزيره، نتيجة مهاجرت آسياييانى است كه براي نخستين بار اين جزيره را
مسكون ساختهاند (نك: فوبله، ؛ I/٦٥٢ نيز مكايودي، ٥٩).
زبانهاي واسطه١: به عنوان پديدهاي طبيعى در زبانشناسى، در مناطقى كه
تنوع زبانى بيش از اندازه است، نياز بوميان براي ارتباط تجاري و اجتماعى
با يكديگر، آنان را به سوي گزينش يك زبان واسطه سوق مىدهد؛ بسته به
گونهگونى شرايط، اين زبان واسطه گاه يكى از زبانهاي بومى منطقه است كه
با برخورداري از غلبة جمعيتى، غلبة سياسى يا فرهنگى يا برخى امتيازات
ساختاري از مقبوليت عام برخوردار مىگردد و گاه يك زبان بيرونى است كه به
منطقه نفوذ كرده، و به عللى مشابه چنين نقشى را يافته است. قارة افريقا
نيز به سبب تنوع بسيار در زبانهاي بومى، از جمله مناطقى در جهان است كه
بيشترين استقبال را از زبانهاي واسطه كرده است.
دربارة دورههاي باستانى و اينكه زبان اقوام مقتدر عصر كهن تا چه اندازه در
افريقا جاي گشوده است، آگاهى محدودي وجود دارد. دانسته است كه در شهر -
كشورهاي ساحلىِ شمال افريقا، حضور قوم بازرگان فنيقى، گويشى از اين زبان
آسيايى را در اين منطقه پديد آورده بود كه پونيك ناميده شده، و قرنها به
عنوان زبان واسطه چه به صورت قارهاي و چه فراقارهاي ايفاي نقش كرده
است. زبان يونانى نيز در عصر باستان، چه در دورة كارتاژي و چه در دورة
استيلاي روم، در افريقا از اهميت بسيار برخوردار بوده، و افزون بر كاربري به
عنوان زبان واسطه، چه در شمال و چه در شرق افريقا، به عنوان زبان ادبى
نيز كمابيش كاربردي داشته است. نمونههاي اين كاربرد را مىتوان در
كتيبههاي دو يا چند زبانة شمال افريقا، حبشه و نوبه بازيافت.
در بررسى زبانهاي واسطه در افريقا در دورة اسلامى، پيش از هر زبان بايد از
عربى سخن گفت كه افزون بر ميليونها سخنگوي بومى در شمال و شمال شرقى
افريقا، زبانى هم تجاري و هم ادبى براي مسلمانان غيرعرب در سراسر حوزة نفوذ
اسلام بوده است. تاريخ ادبيات عربى در اين حوزه، افزون بر آنكه در آثار
عمومى تاريخ ادبيات عرب، مورد توجه قرار گرفته است، به طور مستقل و متمركز
نيز توسط محققانى چون شربونو (ص ٣٩١ به بعد) بررسى شده است (نيز نك: لوذي،
٢٥٧ بهبعد).
دربارة ميزان نفوذ زبان فارسى در دورة اسلامى، هنوز بررسى لازم صورت نگرفته
است، اما وجود ايرانيان مهاجر در مناطق گوناگون افريقا، ضرورت يك بررسى
تاريخى در اين باره را آشكار مىسازد. از جمله نقاط روشن براي آغاز چنين
پژوهشى، آگاهى ما از وجود برخى مهاجرنشينهاي ايرانى در سدههاي نخستين
اسلامى در شرق و شمال افريقاست كه منابع تاريخى از آن اخباري به اشاره
دادهاند (مثلاً نك: يعقوبى، ٣٥٠؛ نيز آرنولد، ٣٤٤ ، جم). همچنين مىدانيم كه
در سدههاي ميانة اسلامى، زبان فارسى در مصر به طور محدود مورد توجه بوده، و
كتاب ابوحيان غرناطى (سدة ٧ق/١٣م) با عنوان منطق الخرس فى لسان الفرس
كه اكنون از ميان رفته (نك: صفدي، ٣/٢٣٨)، حاصل آشنايى با اين زبان در
همان محيط است.
دانسته است كه همزمان با تغييرات عهد سلجوقى در آسيا، گروههايى از مهاجران
تركمن به مصر و نواحى شمال افريقا راه يافتهاند (براي تحليل منابع، نك:
سومر، .(١٣٨ در عهد استيلاي مماليك بر مصر كه از نژادي ترك بودند، زبان
تركى، به صورت گويشى قپچاقى در منطقة مصر با گسترشى محدود مواجه شد و اين
گسترش تا اندازهاي بود كه يك حوزة كوچك ادبى، نيز به موازات حوزههاي
آسيايى ادب تركى در مصر به وجود آمد (اكمان، .(٢٩٦-٣٠٤ ابوحيان غرناطى در
همان مصر تركى را آموخته، و در كتاب الادراك للسان الاتراك (به كوشش جعفر
اوغلو، استانبول، ١٩٣١م) به بررسى آن پرداخته است. همچنين بايد به اثري
ديگر با عنوان بلغة المشتاق فى لغة الترك و القفجاق، مربوط به همان دورة
مملوكى اشاره كرد (به كوشش زاياچكوفسكى، ورشو، ١٩٥٤م). در دورة استيلاي
عثمانى بر مصر و شمال افريقا، زبان تركى عثمانى در منطقه داراي اهميتى
قابل ملاحظه بود.
سواحلى، از جمله زبانهاي بانتو كه به شدت تحت تأثير عربى قرار گرفته است،
در سواحل شرق افريقا شكل گرفته، و در سدههاي اخير، افزون بر نقش تجاري و
اجتماعى، به صورت زبانى ادبى نيز درآمده است. اين زبان در تانزانيا و كنيا
زبان رسمى است و به عنوان يك زبان اسلامى در بخش وسيعى از افريقاي شرقى
تا كنگوي شرقى نقش زبان واسطه را ايفا مىكند. از ديگر زبانهاي واسطة
افريقايى، در غرب مىتوان به زبانهاي هاوسا، بامبارا، كنگو و وُلُف اشاره
كرد.
با آغاز دورة استعمار، برخى زبانهاي اروپايى چون انگليسى و فرانسه به طور
وسيعتر، و پرتغالى و ايتاليايى محدودتر به عنوان زبان واسطه، وارد صحنة
افريقا شدند. اين زبانها در طول دورة استعمار زبان علمى و رسمى بخشهاي مختلف
قاره بودند و پس از شكلگيري كشورهاي مستقل نيز، به دليل مبتنى بودن
آموزشهاي نوين در كشورهاي افريقايى بر اين زبانها، به عنوان زبان واسطه
ميان افراد تحصيلكرده، و نيز زبان رسمى به بقاي خود دوام بخشيدند. در حال
حاضر دو زبان انگليسى و فرانسه، زبان رسمى بيشتر كشورهاي افريقايى در سراسر
قاره است. پرتغالى كه زمانى در عصر كشف افريقا و استعمار نخستين، در مناطق
ساحلى غرب و شرق افريقا زبانى غالب بود، به تدريج در مقابل انگليسى و
فرانسه نفوذ پيشين خود را از دست داد و اكنون تنها به عنوان زبان رسمى چند
كشور، شامل آنگولا، موزامبيك، گينة بيسائو، سائوتومه و پرنسيپ، و دماغة سبز١
مطرح است.
زبان ايتاليايى با وجود حركت استعماري ايتاليا در شمال و شرق قاره، به
خصوص در ليبى و شاخ افريقا، اهميت چندانى در قاره به دست نياورد و امروزه
تنها زبان جمعيتهاي پراكندة مهاجر در كشورهاي شمالى و شرقى افريقاست.
افزون بر گونههاي اصيل از زبانهاي قارهاي و فراقارهاي، نياز به زبان
واسطه در ميان عامة مردم، در نواحى گوناگون قاره، گونههايى از زبان
بازاري٢ را پديد آورده است. از جمله زبانهاي بازاري با پاية بومى، بايد به
گونهاي ساده شده از زبان نگباندي٣ (از زبانهاي ادماوه - شرقى) اشاره كرد
كه تأثير وسيعى نيز از فرانسه گرفته، و سانگو نام يافته است. سانگو در منطقة
گستردهاي از افريقاي مركزي افزون بر ٣ ميليون سخنگو دارد (نك: كريستال،
.(٣٤١ همچنين در مناطقى از افريقا، به خصوص در كامرون و افريقاي غربى
مىتوان گونههاي بازاري از زبان انگليسى را به عنوان زبان واسطه يافت.
برخى از اين زبانهاي بازاري، به تدريج خود به صورت زبان مادري٤ گروهى
درآمده، و به عنوان زبانى مستقل، قابليت توسعه يافته است. در ميان اين
زبانها، يك نمونة قارهاي، زبان كِتوبه، گونهاي بازاري از زبان كنگواست و
گروهى پرجمعيت در زئير، آن را بهعنوان زبان مادري خود پذيرفتهاند.
از زبانهاي فراقارهاي، بايد به گونههاي مختلف بازاري از پرتغالى اشاره
كرد كه در گينة بيسائو، جزاير دماغة سبز و برخى مناطق ديگر بدانها تكلم مىشود.
زبان آفْريكانْس، گونهاي دگرگون شده از زبان هلندي كه در افريقاي جنوبى
شكل گرفته، و امروزه به عنوان يك زبان مستقل با پاية ژرمنى، زبان رسمى
افريقاي جنوبى است، نيز بايد زبانى از همين دست، البته توسعه يافته تلقى
گردد. كريو٥ نيز گونهاي بازاري از انگليسى است كه بوميان فريتاون،
سيرالئون و بخشهايى از گامبيا و گينة استوايى از آن استفاده مىكنند (نك: همو،
٢١٠ ٢٠٩, ١٦٥, ٥٥, .(١٠,
مآخذ: ابنعبدالحكم، عبدالرحمان، فتوح مصر و اخبارها، به كوشش توري، ليدن،
١٩٢٠م؛ ابننديم، الفهرست؛ ابوعبيد قاسم بن سلام، «رسالة ما ورد فى القرآن
الكريم من لغات القبائل»، در حاشية تفسير الجلالين، قاهره، ١٣٤٢ق؛ جاحظ،
عمرو، البيان و التبيين، به كوشش حسن سندوبى، قاهره، ١٣٥١ق؛ همو،
«فخرالسودان على البيضان»، رسائل، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره،
١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛ درجينى، احمد، طبقات المشايخ بالمغرب، به كوشش ابراهيم
طلاي، قسنطينه، ١٣٩٤ق/ ١٩٧٤م؛ زركشى، محمد، البرهان فى علوم القرآن، به
كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٣٩١ق؛ سيوطى، المتوكلى، به كوشش
لبيب بيضون، بيروت،١٤٠١ق/ ١٩٨١م ؛ شماخى ، احمد ، السير ، به كوشش احمد بن
سعود سيابى ، مسقط ، ١٤٠٧ق/ ١٩٨٧م؛ صفدي، خليل، اعيان العصر، نسخة عكسى
موجود در كتابخانة مركز؛ مسند زيد، به كوشش عبدالواسع واسعى، بيروت، ١٩٦٦م؛
مقدسى، محمد، احسن التقاسيم، به كوشش دخويه، ليدن، ١٩٠٦م؛ مك ايودي،
كالين، اطلس تاريخى آفريقا، ترجمة فريدون فاطمى، تهران، ١٣٦٥ش؛ ورجلانى،
يوسف، الدليل و البرهان، قاهره، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ ولفنسون، ا.، تاريخ اللغات
السامية، بيروت، ١٩٨٠م؛ يعقوبى، احمد، البلدان، به كوشش دخويه، ليدن،
١٨٩٢م؛ نيز:
Abboud, P.F., X Spoken Arabic n , Current Trends in Linguistics, ١٩٧٠, vol. VI;
Applegate, J.R., X The Berber Languages n , ibid; Arnold, T.W., The Preaching of
Islam, Lahore, ١٩٧٩; Bakir, A.M., An Introduction to the Study of the Egyptian
Language, Cairo, ١٩٧٨; Bulck, G., X Lan- gues khoin n , Les Langues du Monde,
Paris,١٩٥٢;Bynon,J., X The Contri- bution of Linguistics to History in the Field
of Berber Studies n , Language and History in Africa, ed. D. Dalby, London,
١٩٧٠; Cerulli, E., X Testi di diritto consuetudinario di Somali Marreh @ n n ,
RSO, ١٩١٦-١٩١٨, vol. VII; id, X Un gruppo Mahr / nella Somali italiana n , ibid,
١٩٢٦-١٩٢٨, vol. XI; Cherbonneau, A., X Histoire de la litt E rature arabe au
Soudan n , JA, ١٨٥٥, vol. VI; Clark, J.D., X African Prehistory: Opportunities
for Collaboration between Archaeologists, Ethno- graphers and Linguists n ,
Language and History in Africa, ed. D. Dalby, London, ١٩٧٠; Cohen, M., X Langues
chamito-s E mitiques n , Les Langues du Monde, Paris, ١٩٥٢; Crystal, D., An
Encyclopedic Dictionary of Language and Languages, Massachusetts, ١٩٩٢; Eckmann,
J., X Die kiptschakisch Literatur n , Philologicae turcicae fundamenta,
Wiesbaden, ١٩٦٤; EI ٢ ; Faubl E e, J., X Langues malayo- polynesiennes n , Les
Langues du Monde, Paris, ١٩٥٢; Garcia Gomez, E., notes on Todo ben Quzm ? n ,
Madrid , ١٩٧٢ ; Guthrie , M. , X Contri- butions from Comparative Bantu Studies
to the Prehistory of Africa n , Language and History in Africa, ed. D. Dalby,
London, ١٩٧٠; Hair, P.E.H., X The Contribution of Early Linguistic Material to
the History of West Africa n , ibid; Hudson, G., X Language Classification and
the Semitic Prehistory of Ethiopia n , Folia Orientalia, ١٩٧٩, vol. XX; Hunwick,
J.O., X The Term Zanj and its Derivatives in a West African Chronicle n ,
Language and History in Africa, ed. D. Dalby, London, ١٩٧٠; Jeffery, A., The
Foreign Vocabulary of Qur' ? n, Baroda, ١٩٣٨; Leslau, W., X Ethiopic and South
Arabian n , Current Trends in Linguis‹ tics, ١٩٧٠, vol. VI; Lewis, I.M., X The
Gadabuursi Somali Script n , Bulletin of the School of Oriental and African
Studies, ١٩٥٨, vol. XXI; Littmann, E., X Bemerkungen zu den neuen Harari Texten
n , ZDMG, ١٩٢١, vol. LXXV; Lodhi, A.Y., X The Status of Arabic in East Africa n
, Orientalia Suecana, ١٩٨٤-١٩٨٦, vols. XXXIII- XXXV; Palmer, F.R., X Cushitic n
, Current Trends in Linguistics, ١٩٧٠, vol. VI; Philips , J. E. , X Two Arabic /
Hausa Histories from Wurno by Malam V aliru Wurno n , Annals of Association for
Midddle East Studies, ١٩٨٩, vol. IV(٢); Podolsky, B., X Bibliographia Cushitica
n , part I, Israel Oriental Studies, vol. VIII, ١٩٧٨, ibid, part II, vol. IX,
١٩٧٩; Polotsky, H.J., X Coptic n , Current Trends in Linguistics, ١٩٧٠, vol. VI;
Stricker, B.H., X A Study in Medieval Nubian n , Bulletin of the School of
Oriental and African Studies, ١٩٣٩-١٩٤٢, vol. X; Sumer, F., Oguzlar (T O
rkmenler), Ankara, ١٩٧٢; Vergote, J., X Egyptian n , Current Trends in
Linguistics, ١٩٧٠, vol. VI; Zyhlarz, E., X Das meroitische Sprachproblem n ,
Anthropos, ١٩٣٠, vol. XXV.
احمد پاكتچى
.IV مكاتب و مذاهب در افريقا
با اينكه قارة افريقا واحدي جغرافيايى به شمار مىآيد، در بررسى تاريخ
فرهنگى و به ويژه، گوشهاي از آن، تاريخ مكاتب و مذاهب اسلامى، بايد به
عنوان عرصهاي براي فرهنگهاي ناهمگون در كنار يكديگر تلقى گردد. براي بررسى
هر بعد از حيات فرهنگى در افريقا، ممكن است بتوان گونهاي تقسيم منطقهاي
را به كار بست؛ اما به عنوان پايهاي براي بررسىِ تاريخى مكاتب و مذاهب
اسلامى، مىتوان تقسيم قاره به ٣ بخش را پيشنهاد كرد: ١. مصر، ٢. شمال
افريقا، ٣. شرق افريقا و ماوراء صحرا.
مصر با فتح نسبتاً صلحآميز در ٢٠ق/٦٤١م نخستين پايگاه تبليغ اسلام در درون
قاره گشت. اين سرزمين در سراسر سدة نخست هجري به اندازهاي با فرهنگ
اسلامى آشنا شده بود كه در بحبوحة شكلگيري مكاتب و مذاهب در سدههاي ٢ و
٣ق/٨ و ٩م بتواند خود به سان بومى مؤثر، در اين شكلگيري تأثيري فعال
برجاي گذارد. شمال افريقا با تأخيري نسبى كه در فتح آن ديار وجود داشت (پس
از ٨٩ق/٧٠٨م)، بهطبع داراي اوضاع و احوالى ديگر بود و همين ويژگى - به
نحوي قابل مقايسه با ماوراء النهر - موجب مىشد تا اين منطقه در برخورد با
دستهبنديهاي مذهبى جهان اسلام، نقشى ثانوي ايفا كند. شرق افريقا و ماوراء
صحرا وضعى به كلى متفاوت داشت و - به رغم آنكه آشنايى بخشهايى از آن با
ديانت اسلام از سدههاي نخست اسلامى آغاز شده بود - ارتباط آن با مكاتب
اسلامى و مركزيتهاي آن، غيرمستقيم و ناپيوسته بود.
نخستين زمينهها: در سدة نخست هجري، از عهد عثمان دو تفكر متقابل در ميان
مصريان پديد آمده بود: ١. تفكر گروهى از مردم كه با انتقاد از سياستهاي
عثمان، خواستار اصلاحات بودند و خود را پيروان امام على (ع) مىشمردند؛ ٢.
تفكر گروهى از اشراف و همراهان آنان كه شرايط نابرابر اقتصادي را به نفع
خود مىديدند. گروه نخست در همپيمانى با معترضان كوفى و بصري، در حركت سال
٣٥ق/٦٥٥م كه به قتل خليفة سوم انجاميد، شركتى فعال داشتند (نك: يعقوبى،
تاريخ، ٢/١٧٤- ١٧٥؛ طبري، ٤/٣٤٠ به بعد). اين تقابل در زمان خلافت امام
على (ع) استوارتر شد (همو، ٤/ ٤٤٢، ٥٥٢ -٥٥٣)، به طوري كه بر پاية شواهد،
گرايشى عدالتخواه و ضد تبعيض كه انتقاد از عثمان و حمايت از امام على (ع)
را شعار خود ساخته بود و در سراسر سدة ١ق/٧م و پاسى از سدة ٢ق/٨م، گرايش
غالب در ميان مصريان به شمار مىرفت (نيز نك: دميري، ٢/ ٣١٠).
با توجه به آنچه ياد شد، پايگيري گرايشهاي شيعى در مصر، امري قابل انتظار
است، اما بايد توجه داشت كه با آغاز سدة ٢ق، به تدريج گرايش به مكتب
اصحاب حديث - كه رفته رفته به عنوان شاخص پيروي سنت و جماعت شناخته
مىشد - نيز در مصر پايگاهى يافته بود. از وابستگان به اين مكتب در نيمة
نخست سدة ٢ق، بايد از فقيهان و مفتيانى صاحب حديث، چون عمرو بن حارث،
يونس بن يزيد ايلى و عبدالله بن لهيعه ياد كرد كه در مصر مكتبى بومى براي
حديث و فقه پايه نهادند. اين مكتب در ميانة سدة ٢ق، با ظهور ليث بن سعد كه
برجستهترين نمايندة اصحاب حديث در مصر به شمار آمده است، به اوج خود رسيد.
وي افزون بر جايگاه علمى خود، در معتدل ساختن افكار عمومى مصر نسبت به نقد
صحابه، به خصوص عثمان و آماده سازي آنان براي پذيرش انديشة سياسىِ اهل
سنت و جماعت، نقشى اساسى داشت (نك: همانجا).
در جانب افريقيه و مغرب، دشواري فتوح و سرسختى بربرها در پذيرش حاكميت
فاتحان اموي از يكسو، و روش امويان در برتري نهادن نژاد عرب از سويى ديگر،
عواملى بود كه در عصر نخستين اسلامى، نوعى دستهبندي عرب و بربر را در
منطقه پديد آورد؛ جماعت فاتح عرب كه در شهرهاي نوار ساحلى، همچون برقه،
طرابلس و قيروان متمركز بود، در مقايسه با بربرهاي مسلمان شده، ديد
خوشبينانهتري نسبت به حكومت مركزي و مكاتب حامىِ مشروعيت آن، به خصوص
مكتب اصحاب حديث داشتند. در مورد عربهاي مهاجر نيز بايد به تفاوت موجود ميان
قريش و ديگر قبايل، و تأثير آن در موضعگيريهاي سياسى - مذهبى توجه داشت.
در محيط مغرب، ويژگى ضديت با حكومت مركزي از شرق به غرب شديدتر مىشد و
اين ويژگى زمينه را براي فعاليت گروههاي مذهبى ضد حكومت مركزي، چون برخى
فرق شيعه و محكّمه مساعد ساخته بود. وجود همين خصوصيات موجب آن بود تا
مغربيان نخستين ملت مسلمان باشند كه به خود اجازه دادند تا حرمت خلافت
مركزي را شكسته، سلسلههايى حكومتى پديد آورند كه شخصيت نخستين آنها عنوان
خليفه يا امام را بر خود مىنهاد.
محافل اصحاب حديث: همزمان با فعاليت عالمان متقدم اصحاب حديث در بومهاي
گوناگون در جهت تدوين و شكلدهى به تعاليم مكتب اصحاب حديث، در حوزة علمى
مصر نيز، بايد از ليث بن سعد فهمى (٩٤- ١٧٥ق/٧١٣-٧٩١م) نام برد كه مذهب او
براي مدتى رقيب سرسختى براي مذهب مالك در منطقه بوده است. ليث دورة
تحصيل خود را در حجاز به سر برده، و از مشايخ مهم مكه و مدينه چون عطاء بن
ابى رباح و ابن شهاب زهري بهره گرفته بود (نك: نووي، ١(٢)/٧٣- ٧٤). شايد
همين ويژگىِ جمع ميان سنت مكيان و مدنيان در فقه ليث باشد كه او را بسيار
مورد توجه شافعى قرار داده است (نك: همانجا).
با وجود سابقة تأثير فرهنگ حجازي و به خصوص مدنى بر محافل مسلمانان مصر و با
وجود حرمت نهادن ليث بر اين سنت، وي با نفى حجيت سيرة اهل مدينه،
پارهاي فتاوا بر خلاف عمل مدنيان صادر كرد (نك: مالك، ٦٤؛ ليث، ٨٣ به بعد)
و بدينترتيب، كوشيد تا فقه مصري را از پيروي مدينه دور ساخته، گونهاي
آزادي گزينش را براي آن فراهم سازد. روي آوردن به منابع متنوع روايى از
مراكز مختلف اسلامى و آغاز كردن نقد و بررسى اختلافات ميان احاديث (نك: همو،
٨٥ - ٨٨) كه حاصل اين تنوع بود، به واقع زمينهساز روشى بود كه در نسل
بعدي، شافعى آن را سامان بخشيد؛ شافعى خود در سخنى اشارهوار در بارة اين
جايگاه ليث و پديد نيامدن جانشينى براي او در مصر، او را فقيهى برتر از مالك
شمرده، و بر آن است كه وي شاگردان قابلى نيافته بود تا دانش او را شكوفا
سازند (نك: نووي، ١(٢)/٧٤).
يونس بن يزيد ايلى (د ١٥٩ق/٧٧٦م) نيز از ديگر فقيهانحديثگراي شامى - مصري
است كه تحصيلات خود را در محفل ابن شهاب زهري گذرانده، و با كسانى چون
اوزاعى و ليث ارتباط علمى داشته است (نك: بخاري، ٤(٢)/٤٠٦). بخشى از
آموزشهاي فقهىِ او در مجموعة مالكىِ المدونه برجاي مانده است كه احتمال
مىرود برگرفته از نوشتهاي به قلم خود او بوده باشد (نك: I/٥١٩ .(GAS, بقاي
ديدگاههاي يونس در اين مجموعة مصري - افريقى نشان از اين واقعيت دارد كه
آموزشهاي او در نسلهاي پسين نيز در محافل شمال افريقا با ديدة احترام
نگريسته مىشده، و رواج مذهب مالكى در منطقه، موجب فراموشى ديدگاههاي اين
فقيه مستقل مصري نبوده است (براي مذاهب جايگزين در دورههاي بعد، نك: بخش
مذاهب فقهى در همين مقاله).
در افريقيه، اخباري حاكى از آن است كه در آغاز سدة ٢ق، عمر بن عبدالعزيز ١٠
تن از علما را براي آموزش تعاليم دينى به اين ديار گسيل داشت (نك:
ابوالعرب، ٨٤). اين كار او را بايد نقطة عطفى در شكلگيري مكتب اصحاب حديث
در اين منطقه به شمار آورد. ابنحزم اندلسى در تحليلى از اوضاع مذهبى در
افريقيه، يادآور شده كه در اين منطقه، پيش از فعاليتهاي اسد بن فرات،
يعنى تا اواخر سدة ٢ق، سنت و قرآن غالب بوده است (نك: ١/٦٢٦). به هر روي،
حضور گرايش اصحاب حديث در افريقية سدة ٢ق را بايد در حد بازتابى از مكاتب
اصحاب حديث مشرق تلقى كرد و عنايت داشت كه در اين دوره، مكتبى با اهميت
در منطقه پاي نگرفته است (ذهبى، الامصار...، ٥٥ -٥٦: تأييدي بر آن).
مذاهب شيعه: در شمال افريقا، مصر به سبب وجود زمينههاي تشيع از سدة نخست
هجري، و مغرب به سبب گرايشهاي استقلال خواهى و ضديت با حكومت مركزي،
بالقوه مناطقى مساعد براي رشد مذاهب گوناگون شيعه بودهاند. از ديدگاه
تاريخى نيز شواهدي وجود دارد كه نشان مىدهد اين قوه تا حدودي فعليت نيز
يافته است، اما فقدان ارتباط نزديك ميان شيعيان افريقا با شيعيان مشرق به
خصوص در دو طيف امامى و زيدي، موجب شده است تا آثار مكتوب متعلق به تشيع
افريقا در اعصار متقدم، برجاي نماند و از همين روست كه محدود دانستهها در
اين باره، مرهون گزارشهايى پراكنده است كه در آثار بوميان غير شيعى، يا
شيعيان غير بومى بازتاب يافته است. از آنجا كه اين دانستههايپراكنده، به
طور شايستهگردآوري و ارزشيابىنشدهاند، بايد اذعان داشت كه هنوز پژوهش در
باب حضور تاريخى اماميان و زيديان در افريقا در مرحلهاي نوپاست.
اماميه: از اندك دانستهها در بارة سدة ٢ق/٨م، اشاراتى در منابع رجالى به
برخى از رجال شيعه چون عمرو بن جابر حضرمى است (نك: ابنحجر، تقريب...،
٤١٩،جم؛نيزذهبى، ميزان...، ٤/٢٧- ٢٨).همچنين در ضمن اسانيد و رجال اماميه،
مىتوان در شمار اصحاب امام صادق(ع) نام برخى مصريان و افريقيان را
بازيافت (مثلاً نك: برقى، ٥٤٨؛ فرات، ٢١٠؛ دلائل...، ١٠٠-١٠١؛ طوسى، رجال،
١٧٤، جم). از رجال نامبردار امامى در سدة ٣ق/٩م مىتوان در مصر ابوعبدالله
حسين ابن على مصري، فقيه و متكلم (نجاشى، ٦٦) و در مغرب كسانى چون احمد
بن عبدالله قروي، از راويان كتب اربعه (نك: اردبيلى، ١/٥٢)؛ حمزة بن عمارة
بربري، از متهمان به غلو (كشى، ٣٠٤- ٣٠٥، جم)؛ و ابواحمد محمد بن عماد (عمار؟)
بربري، راوي تفسير (فرات، ١٦٥) را ياد كرد. همچنين بايد به متنى داستانى در
بارة حضور اماميان در مغرب اقصى اشاره كرد كه در ميان محدثان قم در سدة ٣ق
رواج داشته است و رگههايى از واقعيات تاريخى در آن وجود دارد (نك: صفار،
٥١٠).
از نكات مهم در بارة امامية متقدم در مغرب، وجود شاخهاي از مذهب واقفه -
وقف كنندگان بر امامت امام كاظم (ع) - در منطقة سوس در مغرب اقصى است كه
عالمى صاحب آثار به نام على بن ورسند مروج آن در مغرب بوده است. دربارة
اين فرقة مذهبى - كه بر پاية گزارشهاي ابنحوقل، ابنحزم، ادريسى و اشارات
ديگران تا زمان مرابطون در مغرب دوام داشته است - هنوز پژوهش كافى صورت
نگرفته، اما مادلونگ با گردآوري اطلاعات پراكنده و تحليل آنها، تصويري
مقدماتى از حيات آن به دست داده است (نك: ص .(٨٧-٩٧
افزايش دانستهها در بارة پيشينة اماميه در مصر، با سدة ٣ق و ظهور دعوت
اسماعيلى آغاز مىگردد؛ چه، در منابع گوناگون تاريخى بر اين نكته تأكيد شده
است كه پيش از پيدايى دعوت فاطمى، اماميان در مغرب جمعيتى باسابقه و
داراي حيات فرهنگى بودهاند (مثلاً نك: مقريزي، الخطط، ٢/ ٣٣٤). به تصريح
منابع، كسانى چون ابونصر ابنابىعمران، داعى فاطميان و زرارة بن احمد،
قاضى عبيدالله در مهديه، پيش از درآمدن به خدمت فاطميان، بر مذهب امامى
بودهاند (نك: خشنى، ٢٢٦؛ ابنحجر، لسان...، ١/٢٠٧)، خصوصيتى كه با توجه به
آثار قاضى نعمان مغربى، بزرگترين نظريهپرداز دولت فاطمى نيز صادق
مىنمايد.
در طول مدت اقتدار فاطميان در سدههاي ٤ و ٥ق/١٠ و ١١م مصر پايگاهى براي
اماميه محسوب مىشده، و با وجود متكلمانى مهم چون ابوالاحوص مصري (اوايل
سدة ٤ق) (نك: طوسى، الفهرست، ٢٢١؛ نجاشى، ١٥٧)، از نظر فعاليت روايى نيز
اهميت داشته است؛ و همين ويژگى محدثانى چون ابوالمفضل شيبانى و هارون بن
موسى تلعكبري را در سدة ٤ق به مصر و حتى برخى شهرهاي مصر عليا تا اسوان
كشانيده است (نك: طوسى، رجال، ٤٤٥، ٤٦٠، جم، امالى، ٢/ ٦٨، ١٠٤، ٢٣١، جم؛
نجاشى، ٢٣٢، ٣٧٩).
پرسشهاي اماميان مصر از علماي امامى عراق چون ابنجنيد اسكافى، ابن بابويه
و سيدمرتضى نشان دهندة ادامة اين مذهب در طول اين سدهها، و كوششى براي
ارتباط يافتن با هممذهبان شرقى است (نك: مفيد، ٢٢٤؛ طوسى، الفهرست، ١٢٦؛
نجاشى، ٤٠٠، ٢٧١، ٣٩٢). در همين راستا، فقيهانى مصري در مكتب شيخ طوسى در
بغداد تربيت يافتند و براي فعاليت در حوزههاي مصر به ديار خود بازگشتند؛ از
آن ميان سليمان بن حسن صهرشتى، فقيهى تواناست كه آثار فقهى او در مشرق
نيز مورد توجه اماميان بوده است (نك: منتجب الدين، ٨٥). در همين نسل و نيز
در نسلهاي پسين، مىتوان برخى از فقيهان مصر چون حسن بن عبدالعزيز جبهانى
و ريحان حبشى را نام برد كه از مكتب امامى شام نيز تأثيري بسزا گرفته
بودهاند (نك: همو، ٤٤؛ ابنحجر، همان، ٢/ ٤٦٩؛ نيز براي يك كتيبة شيعى در
اسوان از ٤٩٤ق، نك: «گزارش...١»، ٤٧ .(VIII/
زيديه: در منابع زيدي در سدة ٣ق از عالمى مصري، به نام محمد بن حبيب سخن
آمده كه ظاهراً جارودي مذهب بوده است (نك: مرشد بالله، ١/١٢٤). همچنين در
بارة محمد بن احمد صابونى، عالم مصري در سدة ٣ق، خبر رسيده كه پيش از گروش
به مذهب اماميه، بر مذهب زيديه بوده است (نجاشى، ٣٧٤- ٣٧٥؛ براي نمونهاي
ديگر، نك: منصور بالله، ٢/١٩). از زيديان مغرب نيز اخبار پراكندهاي به دست
رسيده كه حضور آنان در منطقه را محدود، اما پردوام مىنمايد؛ در سدة ٦ق/١٢م،
قزوينى رازي از حضور جماعتى زيدي در مغرب سخن آورده (ص ٤٩٣)، و عبدالله
بن حمزه از ائمة زيدي يمن، در حدود ٦٠٨ق/١٢١١م سفري به مغرب كرده، و در
جهت برقرار ساختن ارتباط زيديان مغرب با مركزيت يمن كوشيده است (نك:
ابنحمزه، ١/ ١٤ به بعد؛ نيز براي زيديانى مغربى در دورههاي متأخر، مثلاً
نك: واسعى، ٥، جم).
در شرق افريقا، نشانههايى كهن از حضور زيديه وجود دارد كه اين فرقه را در
نخستين تبليغهاي دين اسلام در اين منطقه سهيم مىنمايد؛ بر پاية برخى
روايات، حسن بن على بن حسن، رهبر زيدي در حدود سال ١٢٣ق/٧٤١م راه شرق
افريقا را در پيش گرفته بوده، و گويى در اين سفر گروهى از هممذهبان خود را
نيز همراه داشته است (نك: بدوي، ١١٦). همچنين مطابق ثبت يك تاريخ عربى
كه پرتغاليها در ٩١١ق/١٥٠٥م بر آن دست يافتند، نخستين گروهى كه در محل
كلوا سكنا گزيدند، پيروان «زيد بن على» بودند و با انتساب به او شهرت يافتند
و بعدها با گسترش تسنن در منطقه، اين گروه به مناطق جنوبىتر رانده شدند
(نك: آرنولد، ٣٤٤ .(٣٤٣-
در بارة ويژگيهاي مذهب غالب بر قلمرو حكومتهاي علوي در مغرب اقصى در
سدههاي نخست هجري، مانند حكومت بنى محمد بن جعفر، حكومت بنىسليمان (نك:
يعقوبى، البلدان، ٣٥٢-٣٥٩) و مهمتر از هر دو، حكومت پردوام آل ادريس (١٧٢-
٣٧٥ق/٧٨٩- ٩٨٥م)، هنوز پژوهش لازم صورت نگرفته، و بايسته است كه
پيوستگيهاي تشيع آنان با مذهب امامى و زيدي مورد تحليل قرار گيرد (اشعري،
٦٤: اشارهاي به تشيع ادريسى). خبري در منابع امامى، حكايت از ارتباط
ابوهاشم جعفري (د ٢٦١ق/٨٧٥م) از اصحاب چند تن از ائمة اماميه با شيعيان
ادريسى، و سفر وي به مغرب دارد (نك: ابونصر بخاري، ١٣؛ نيز نك: ابنفقيه، ٨١:
پيوند آل ادريس و اماميه). اينكه مقدسى مذهب ادريسيان را پيشينهاي براي
مذهب اسماعيليه تلقى كرده (نك: ص ١٩٦-١٩٧)، ناشى از ناآشنايى او با
ظرافتهاي اختلاف مذاهب شيعه، و نيز خاستگاههاي انديشة اسماعيلى است.
اسماعيليه: تاريخ دعوت اسماعيلى در افريقا از ٢٨٠ق/٨٩٣م آغاز مىشود كه
ابوعبدالله شيعى به عنوان داعى از سوي ابن حوشب رهبر اسماعيليان يمن به
مغرب درآمد و اين مذهب را در ميان بربرهاي قبيلة كتامه گسترش داد. وي از
كتاميان نيروي نظامى قابل توجهى ساخت و به زودي حكومتهاي مغرب را يكى
پس از ديگري برانداخت و با تصرف قيروان در رجب ٢٩٦/آوريل ٩٠٩، قدرت نخست
سياسى در مغرب را در اختيار گرفت. وي بلافاصله راهى سجلماسه شد و عبيدالله
مهدي، امام اسماعيلى را كه در ٢٨٩ق شام را به قصد مغرب ترك كرده، و در
سجلماسه زندانىِ صفريان شده بود، آزاد كرد و در رأس حكومت جاي داد؛ و اين
آغاز حكومت فاطمى بود (قاضى نعمان، ٥٤ به بعد؛ ابنحماد، ٦ به بعد).
در ٣٥٨ق/٩٦٩م فاطميان، مصر را فتح كردند و ديري نپاييد كه پايتخت آنان به
آنجا انتقال يافت. در طول حيات خلافت فاطمى (٢٩٦- ٤٨٧ق/٩٠٩-١٠٩٤م)،
اسماعيليان با برخورداري از اقتدار سياسى، موفق شدند تا از سويى تعاليم
فرقهاي را تدوين كنند و فرهنگى شكوفا پديد آورند و از ديگر سو، با پايگاه
نهادن مصر، دستگاهى را براي دعوت ايجاد كنند كه اين مذهب را تا اقصى نقاط
جهان اسلام منتشر ساخته، پيروان آن را رهبري نمايد. سلسلة فاطميان در ٥٦٧ق/
١١٧٢م به دست صلاحالدين ايوبى برافتاد و صلاحالدين بىدرنگ شعاير اهل
سنت را بر مصر حاكم گردانيد.
با اينكه در عصر فاطميان، مذهب آنان به عنوان مذهب رسمى، به ظاهر پيروان
بسياري در ميان مردم افريقيه و مصر يافته بود (نك: مقدسى، ١٧٢، ١٩٦)، برگهاي
تاريخ گواهى بر آن دارد كه با برداشته شدن اقتدار سياسى فاطميان، نخست در
افريقيه و سپس در مصر، شمار پيروان مذهب اسماعيلى به دامنهاي كوچك، در حد
پيروان واقعى مذهب محدود گرديد. در افريقيه و مغرب، مذهب اسماعيلى پس از
فاطميان دوامى نياورد و اما در مصر بازماندگان اسماعيليه به اميد توفيقى
دوباره تا مدتى شورشهايى بر ضد ايوبيان ترتيب مىدادند؛ از آن جمله بايد به
حركتهاي سالهاي ٥٦٩ق و ٥٧٢ق اشاره كرد كه خود دستاويزي براي ريشهكنى اين
مذهب در مصر بود (نك: مقريزي، اتعاظ...، ٣/٣٤٧- ٣٤٨).
در سدة ٧ق/١٣م، مصر عليا به عنوان پايگاهى موقت براي جماعت اسماعيليه
درآمده، و كمتر از يك سده پس از آن، مذهب اسماعيليه از پهنة مصر برچيده
شده بود (نك: ه د، ٨/٦٩٦). بر پاية حكايات بومى، گروهى از مردم كردفان و به
طور اعم سودان شرقى، خود را اعقاب عربهايى (ظاهراً اسماعيليانى) مىدانند كه
پس از سقوط دولت فاطمى به نواحى نيل عليا كوچيده بودهاند (نك: آرنولد،
.(٣٢٣
در پايان سخن از تشيع در افريقا، بايد به ابنتومرت (د ٥٢٤ق/ ١١٣٠م)
بنيانگذار سلسلة موحدون در مغرب اقصى اشاره كرد كه خود مدعى مهدويت بود و
مذهبى را عرضه مىداشت كه در كلام و فقه زمينهاي غير شيعى داشت، اما در
برخى پايهها و شعاير تشيع - مانند قول بهامامت منصوصو معصوميتامام -
چهرهايشيعى و بهخصوص امامى يافته بود (نك: ابنتومرت، سراسر كتاب). با
آنكه حكومت سلسلة موحدون تا چندين نسل ادامه داشت، مذهب شيعىِ خاص ابن
تومرت از سوي جانشينان او پىگيري نشد و دوامى نيافت.
مذاهب محكّمه: مصر، به سبب ويژگيهاي فرهنگى و اجتماعى، هرگز محيط مناسبى
براي پايگيري مذهب محكمه نبوده است. آنچه در تاريخ از گرايشهاي مصريان
نسبت به مذاهب محكمه يافت مىشود، تنها در حد كوششهايى پراكنده است. در
اين باره، نخست بايد به شورش گروهى از شرات (محكمه) در سال ٩١ق/٧١٠م در
شهر اسكندريه به رياست مهاجر بن ابى مثنى تجيبى اشاره كرد كه توفيقى به
دست نياورد (كندي، ٦٤). در فاصلة سالهاي ١٢٨-١٣٠ق/٧٤٦- ٧٤٨م طالب الحق امام
اباضىِ حضرموت داعيى براي تبليغ مذهب اباضى و گرفتن بيعت به مصر فرستاد و
توانست از گروهى، به خصوص از قبيلة تجيب بيعت بگيرد(همو، ٩٢، نيز ٣٦٢: اشاره
بهدعوتى اباضى با مركزيت طرابلس). در نيمة دوم سدة ٢ق تنها از حضور جمعيت
اباضى كوچكى در مصر اطلاع داريم كه در ميان ا¸ن كسانى چون شعيب بن
معروف، عيسى بن علقمه و محمد بن عباد عالمانى مؤثر در تاريخ اباضيه
بودهاند (درجينى، ١/ ٤٩، ٦٦؛ شماخى، ١/١١٢).
در افريقية مغرب، با آغاز سدة ٢ق بر پاية روايات از سوي دو فرقة صفري و اباضى
حركتى تبليغى با مركزيت قيروان آغاز شد كه داعيان آن عكرمه مولاي
ابنعباس و سلامة بن سعيد بصري بودند (درجينى، ١/١١). اسناد تاريخى نيز به
روشنى ثابت مىكنند كه تاريخ ياد شده براي آغاز دعوت صفري و اباضى در
مغرب از حقيقت دور نيست.
در حدود سال ١١٧ق/٧٣٥م از حضور جمعيتى صفري در افريقيه، طنجه و مناطقى در
ميانة آنها اطلاع داريم كه موفق شده بودند خلافتى با مركزيت طنجه، و بعد
تلمسان تأسيس كنند. اين خلافت كه بخش وسيعى از مغرب را زير فرمان خود
داشت، از ١١٧ تا بعد از ١٥٤ق/ ٧٧١م ادامه يافت. اگرچه تعيين مرز دقيق حوزة
نفوذ خلافت صفري و ولايت اموي افريقيه قدري دشوار است، ولى مىتوان حدود
آن را در الجزاير غربى دانست. اين خلافت در آغاز متكى بر حمايت بربرهاي
زناته بود، ولى در پى فعاليتهاي تبليغى، مذهب صفري در ميان قبايل قوم
بزرگ صنهاجه نيز گسترش يافت. در جانب جنوب شرقى، مذهب صفريه كه به ميان
بربرهاي مكناسه راه يافته بود، در ١٤٠ق/٧٥٧م پاية تأسيس خلافتى ديگر با
مركزيت سجلماسه بر دروازة صحرا شد كه به زودي به تنها حكومت مقتدر صفري در
مغرب بدل گشت و تا ٣٤٧ق/ ٩٥٨م، يعنى مدتى پس از شكست موقت آن از
فاطميان پا بر جا بود (براي آگاهيهايى پراكنده، نك: ابناثير، ٥/١٩٠-١٩٤، ٣١١،
جم).
در نيمة نخست سدة ٢ق، در ميان حركتهاي پراكندة سياسى از سوي بربرهاي اباضى،
مانند قيام حارث و عبدالجبار در فاصلة سالهاي ١٢٦-١٣١ق/٧٤٤-٧٤٩م در منطقة
طرابلس و قيام اسماعيل بن زياد نفوسى در قابس در ١٣١ق (ابنخلدون،
٦(٢)/٢٢٣؛ نيز ابناثير، ٥/٣١٣)، حركتى آرام در جهت تشكل فرهنگى اباضيه در
مغرب نيز آغاز شده بود. پيش از ١٤٠ق/٧٥٧م، تنى چند از بربرهاي افريقيه يا
مهاجران به آن ديار، به بصره سفر كردند و نزد ابوعبيده امام اباضيان به
فراگيري تعاليم اباضى پرداختند. از ميان اين اشخاص كه براي بسط مذهب
اباضى به افريقيه بازگشتند، مىتوان از ابوالخطاب معافري و عبدالرحمان بن
رستم نام برد كه توانستند در طرابلس و افريقيه امامتى را پايه گذارند
(درجينى، ١/١٩-٢١).
در پى عزم خليفه منصور بر اعمال حاكميت بر افريقيه، امامت اباضى به رهبري
ابنرستم به تاهرت منتقل شد و اين امامت رستمى تا ٢٩٦ق/٩٠٩م كه به دست
ابوعبدالله شيعى منقرض شد، دوام آورد (همو، ١/٢٦-٣٤). تمركز يافتن حكومت
اباضى در مغرب ميانه، به معناي پايان نفوذ اباضيه در نواحى طرابلس و
افريقيه نبود و در طى قرون تا امروز، اين دو منطقه حوزة نفوذ محدود مذهب
اباضى بوده است. در مغرب ميانه، اباضيان كه به دنبال جنگهاي داخلى و
خارجى متعدد، سازمان سياسيشان از هم پاشيده بود، در پى اضمحلال امامت
رستمى، آغاز به مهاجرتى تدريجى به عمق افريقا كردند؛ از سدة ٦ق/ ١٢م به
بعد، اباضيان افريقاي شمالى در چند ناحية دور از دسترس انزوا گزيدند و تا امروز
در آن مناطق باقى ماندهاند. اباضيانى كه مغرب ميانه را ترك گفتند، نخست
به گروههاي اباضى واحههاي ورقله و ريغ پيوستند و پس از آن مهاجرنشينهاي
جديدي در مزاب تأسيس كردند كه بعدها اباضيان ورقله و ريغ را نيز جذب خود
كرد (نك: III/٦٥٦ , ٢ .(EI
تحقيقات كسانى چون شاخت و لويتسكى نشان مىدهد كه اباضيان در نخستين
تبليغات اسلامى در سودان مركزي، در قلمرو كشورهاي كنونىِ موريتانى، سنگال،
مالى، غنا، نيجريه و چاد نقشى اساسى ايفا كردهاند (نك: همان، ؛ III/٦٥٦-٦٥٧
لويتسكى، و اين نكتهاي است كه در منابع كهن اباضى نيز شواهدي بر آن
يافت مىشود (مثلاً نك: درجينى، ٢/٥١٧).
گذشته از بخش ياد شده، در كرانه هاي شرقى افريقا يا «بلاد زنج» نيز شماري
از نخستين مبلغان اسلام، اباضيانى از عمان بودهاند؛ اين جريان تبليغى كه
آغاز آن از سدة ٣ق/٩م دانسته شده (مثلاً نك: III/٦٥٣ , ٢ ؛ EIبدوي، ١١٥)، در
سدة ٦ق/١٢م به ايجاد يك محيط فرهنگى اباضى انجاميده بوده است. در اين
سده، فقيهى اباضى از مردم شهر كِلوه (افريقاي شرقى) به نام وليد بن بارك
كلوي براي منابع عمانى شناخته بوده است (نك: سليل بن رزيق، ٢٠٥ .(٩٢,
سلطة عمان بر قسمت عمدة ساحل شرقى افريقا در قرنهاي ١١ و ١٢ق/١٧ و ١٨م
ظاهراً اثر مهمى در افزايش نفوذ مذهب اباضى در آن ديار داشته است. اگرچه در
آن روزگار مذهب اباضى سواحل و جزاير شرقى تانزانيا و جنوب شرقى كنياي
كنونى را در بر مىگرفت، ليكن امروز بيشتر اباضيان افريقاي شرقى در زنگبار
تجمع دارند (نك: بارونى، ٣٢، ٦١؛ ٢ ، EIهمانجا).
مكاتب كلامى: در بارة ميزان تأثيرپذيري محيط كلامى در عهد نخستين از
آموزشهاي ديگر اديان، وجود اشاراتى در روايات بر جاي مانده، اين تصور را
مطرح مىسازد كه ممكن است طرح بخشى از مباحث كلامى عمومى در زمينههاي
توحيد و عدل در عصر صحابه، حاصل مناظرات اهلكتاب با عالمان مسلمان بوده
باشد و از آنجا كه مصر و افريقيه، هر دو از حوزههاي فرهنگى مسيحيت بوده، و
اقليتى يهودي را نيز در خود داشتهاند، انتظار مىرود كه اين دو منطقه،
جايگاه مناسبى براي رشد مباحث كلامى و پايگيري مكاتب متكلمان بوده باشد؛
اما در عمل، حضور مصر در صحنة مجادلات كلامى محدود بود و دانستهها در بارة نقش
معتزله در آن ديار در حد يادداشتهايى پراكنده، از جمله در بارة وجود يك
جمعيت محدود معتزلى در مصر در اواخر سدة ٤ق/١٠م است (نك: مقدسى، ١٧٢). در
مقابل، افريقيه از سدة ٢ق، صحنة برخورد مذاهب گوناگون كلامى گشت، چنانكه
ابنفروخ عالم افريقيه در نامهاي به مالك - به طبع پيش از ١٧٩ق -
سرزمين خود را «كثير البدع» وصف كرده است (نك: سراج اندلسى، ١(٢)/٧٢٩).
برخى اسناد تاريخى حكايت از آن دارند كه واصل بن عطا در نيمة نخست سدة ٢ق،
داعيانى را براي آشنا ساختن مردم با مذهب معتزله و در عين حال دنبال
نمودن اهداف سياسى اين فرقه، به افريقيه و مغرب گسيل كرده بود (نك:
ابوالقاسم بلخى، ٦٦ -٦٧؛ قاضى عبدالجبار، ٢٣٧، ٢٥١). اين دعوت، در اواخر همان
سده گسترشى شايان يافت (نك: ابوالعرب، ١٠٧، ١٢٩، جم؛ خشنى، ٢٢٢) و از نتايج
آن پايگيري حكومتهايى معتزلى در مغرب به عنوان حكومت واصليه بود كه تا
سدة ٣ق، دوام داشت (نك: ابنفقيه، ٨٠، ٨٤). اگر گفتة شهرستانى به واقع مربوط
به عصر وي دانسته شود، بايد تصور كرد كه گروه واصليه در مغرب تشكل خود را
تا نيمة نخست سدة ٦ق/١٢م هنوز حفظ كرده بوده است (نك: شهرستانى، ١/٥٠).
واصليه در اين منطقه تا آن حد نفوذ داشتند كه كلام اباضيه را به شدت تحت
تأثير نظام كلامى خود قرار داده بودند و اين تأثير موجب شده بود كه گاه
اين فرقه، با عنوان «واصلية اباضيه» خوانده شود (نك: ابوعبيد، ٧٢).
برخى از فرق كلامى كه در باب صفات باري، يا در باب منزلت فاسق با معتزله
مخالف بودند و در منابع با نامهاي مشبهه و مرجئه خوانده شدهاند، نيز در
محافل افريقيه حضوري محدود داشتهاند. در منابعِ شرح حال، شماري از
شخصيتهاي شناختة مرجى در افريقيه نام برده شدهاند (نك: ابوالعرب، ٧٣، ٢٠٠،
٢٠١). همچنين بايد از كسانى چون ابوابراهيم بن ابىمسلم قيروانى ياد كرد كه
به سان برخى از متكلمان متقدم مشرق، از نظرية «جسم لا كالاجسام» دفاع
مىكردهاند (نك: خشنى، ٢١٩)، و گاه با عنوان «مشبهه» شناخته مىشدهاند (نك:
ابوالعرب، ٢٠٠).
نفوذ مذهب اشعري در مصر با مانع مستحكمى چون دستگاه فاطمى مواجه بود و
بىدرنگ پس از برافتادن اين خلافت، مصر به مركزي براي رشد اين مذهب مبدل
گرديد و در ٥٧٥ق/١١٧٩م، با حمايت صلاح الدين ايوبى، مدرسهاي براي نشر
آموزشهاي اشعري در مصر تأسيس شد (نك: «گزارش»، ٩٥ .(IX/ البته بر پاية تحليل
كوثري، صلاحالدين در رقابت ميان كراميه و حنابله با اشاعره، در صدد تقويت
اشاعره برنيامده، بلكه كوششهاي عالمان اشعري بوده كه به احياي اين مذهب
در مصر انجاميده است (ص ١٦).
در افريقيه، مىتوان نخستين آشنايى گسترده با كلام اشعري را در مجالسى
جستوجو كرد كهيكى از شاگرداننامشهورابوالحسناشعري به نام ابنعبدالمؤمن در
قيروان ترتيب داد و كسانى چون ابنابىزيد قيروانى (د ٣٨٦ق/٩٩٦م) در همين
مجالس به سوي اين مذهب جذب شدند (نك: داك، ٢/٣١٩)؛ دفاعيههاي ابنابىزيد
و نيز ابوالحسن ابنقابسى، ديگر عالم افريقى (د ٤٠٣ق/١٠١٢م) در معارضه با
حملات معتزليان، نشان مىدهد كه اينان تا چه حد به مذهب اشعري پايبند
بودهاند (نك: ابنعساكر، ١٢٢-١٢٣). آثار ابنابىزيد كه تنها اندك زمانى پس از
درگذشت ابوالحسن اشعري نوشته شدهاند، قديمترين نوشتهها در كلام اشعري پس
از بنيانگذار آن مذهب شناخته شدهاند ، هرچند گاه ميان آنها با آثار اشعري
تفاوتهايى ظريف در برداشتها ديده مىشود (نك: داك، همانجا).
در موجى ديگر از تبليغ مذهب اشعري در مغرب، يكى از شاگردان قاضى ابوبكر
باقلانى به نام ابوعبدالله ازدي، تا پايان عمر به تعليم مذهب اشعري در
قيروان پرداخت و ابوعبدالله بغدادي از ديگر شاگردان باقلانى در اين تبليغ
به او ياري رسانيد (نك: ابنعساكر، ٣٣٠). با وجود فشار مذهبى فاطميان در
افريقيه، و سياست سنتگرايى سلسلههاي مابعد فاطمى در منطقه، علم كلام و
مجادلات كلامى تا سدة ٥ق/١١م و دست كم پاسى از سدة ٦ق/١٢م در مغرب هنوز
اهميت خود را از دست نداده بود و تأييد اين مدعا - افزون بر گزارشهايى در
منابع اهل سنت (مثلاً نك: ونشريسى، ١١/٢٣٠) - در منابع اباضى اين سدهها
يافت مىشود. نهايت ضعف علم كلام، در عهد سلسلة مقتدر مرابطون
(٤٤٨-٥٤٢ق/١٠٥٦-١١٤٧م) بود كه دانش كلام را از بنياد بدعت مىشمردند و در
جهت ستيز خود با مباحث و آثار كلامى، پرهيزي نداشتند كه حتى احياء العلوم
غزالى را طعمة آتش سازند (نك: عبدالواحد، ١٧٣؛ نيز ابنخلدون، ٦(٢)/٤٦٦). در
دورة موحدون شرايط تا اندازهاي تعديل گرديد و از زمان جانشينى عبدالمؤمن (حك
٥٢٨ - ٥٥٨ق/١١٣٤-١١٦٣م)، مذهب اشعري مورد حمايت موحدون قرار گرفت (نك:
دميري، ١/٢٧٩).
گفتنى است كه مذهب كراميه نيز در سدة ٤ق/١٠م، در مصر اندك پيروانى داشت و
كراميان مصر بيشتر در محلهاي در پايتخت مجتمع بودند (نك: مقدسى، ١٧٢)؛ اما در
مورد مغرب گفتنى است كه مقدسى ادعاهاي كراميان مشرق در مورد كثرت
پيروانشان در آن ديار را مورد اعتراض قرار داده است (ص ١٩٧) و شايد به
عنوان ماحصل گفتار او، وجود يك جمعيت محدود كرامى در مغرب اسلامى در سدة ٤ق
قابل پذيرش بوده باشد.
مذاهب فقهى: آغازگر رواج فقه حنفى در مصر، اسماعيل بن يسع قاضى آن ديار
از ١٦٤ق/٧٨١م بود كه براساس اين مذهب داوري مىكرد. شماري از طالبان اهل
افريقيه كه در محافل درس شاگردان ابوحنيفه حاضر بودند، اگرچه بر اصول مذهب
او پابر جا نبودند، اما نقش مؤثري در رساندن تعاليم ابوحنيفه به مغرب
اسلامى ايفا كردند؛ از آن ميان به ويژه بايد اسد بن فرات (ه م) را ياد كرد
(نيز نك: همو، ١٩٥-١٩٦؛ براي شماري از عالمان قديم حنفى در افريقيه، نك:
خشنى، ١٨٧، ١٩٠، جم). از اوايل سدة ٣ق/٩م برخى عالمان متنفذ مالكى سعى
داشتند تا فتوا به غير مذهب مالك را ممنوع سازند (نك: حجى، ٣٢١)، اما اين
كوشش آنان ثمر عاجلى نبخشيد.
برخلاف مذهب حنفى كه مراحل شكلگيري خود را در خارج از قاره گذرانده بود،
بخش مهمى از مراحل تشكل مذهب مالكى با همت عالمانى در مصر و افريقيه طى
شد. نخستين مروجان فقه مالك در مصر، و نيز مهمترين شاگردان محفل مالك،
يعنى ابنقاسم عتقى (د ١٩١ق/٨٠٧م) و اشهب بن عبدالعزيز (د ٢٠٤ق/٨١٩م)، در
نسل پس از مالك، پايگاه فقه او را به مصر منتقل كردند و در آن ديار به
توسعة دامنة اين مذهب پرداختند. ابنقاسم بيشترين اهميت خود را در تاريخ
مذهب مالكى، مرهون نقشى است كه در فراهم آوردن مجموعة بزرگ المدونه بر
عهده داشته كه پس از موطأ مالك، اساسىترين منبع در فقه مالكى به شمار
مىآيد. تأليف المدونه حاصل جريانى تدريجى است كه با آموزشها و محاضرات
ابنقاسم آغاز گشته، در مرحلهاي توسط اسد بن فرات شاگرد ابن قاسم نوشته
شده، و سپس به دست سحنون بن سعيد، شاگرد ابنقاسم و اشهب به صورت نهايى
تدوين و تكميل گرديده است (نك: ابن خلكان، ٣/١٨١؛ نيز ه د، ٤/٤٣٣-٤٣٤).
در گسترش روي به غرب، بايد به گروهى از شاگردان مالك اشاره كرد كه مذهب
او را فراتر از مصر، در بلاد مغرب تبليغ نمودند؛ و از آن ميان بايد على بن
زياد و ابناشوس از افريقيه را نام برد (نك: ابواسحاق، ١٥٦-١٥٧). در افريقيه
اسد بن فرات (ه م) مروج مذهب مالكى بود و پس از او به تدريج اين مذهب در
آن سرزمين و فراسوي آن در مغرب گسترش يافت.
در مورد مذهب شافعى، نخست بايد به ياد آورد كه شافعى پيشواي اين مذهب، ٤
سال پايانى عمر خود را در مصر گذرانيد؛ اين سالها برهة تدوين نهايى تعاليم
فقهى و اصولى او بود و فقه مصريِ او در نوشتههاي فقه تطبيقى به عنوان
فقه جديد شافعى شناخته مىشود. در ميان شاگردان شافعى و مروجان فقه او نيز
شخصيتهايى مصري، همچون اسماعيل بن يحيى مزنى، ربيع بن سليمان مرادي،
يوسف بن يحيى بويطى و حرملة بن يحيى تجيبى در توسعه و گسترش مذهب شافعى
نقشى اساس ايفا كردند (نك: همو، ١٠٩-١١٢). مذهب شافعى اندك زمانى پس از
درگذشت او، مذهب مالكى را در آن ديار تحت الشعاع قرار داد و به تدريج مذهب
غالب بر مصر شد، اما هرگز در بخشهاي غربى آن، در افريقيه و مغرب توفيقى به
دست نياورد (نك: مقدسى، ١٩٥).
در نگرشى بر توزيع اين ٣ مذهب در سدة ٤ق/١٠م بايد گفت كه در مصر، مذهب
مالكى نسبت به گذشته محدودتر شده، نفوذ مذهب حنفى به حداقل رسيده، و
مذهب شافعى رونقى افزون داشته است (نك: همو، ١٧٢؛ ابن حزم، ١/١٩٢)، در
حالى كه در افريقيه و مغرب، مذهب حنفى هنوز با مذهب مالكى هماوردي داشته
است (مقدسى، ١٩٥). در اين دوره، در مصر همچنين يك اقليت كوچك حنبلى ديده
مىشد (همو، ١٧٢). اين تعادل در دورههاي بعدي كمتر به هم خورده، و تنها
برخى تحولات تاريخى، تغييراتى محدود در آن به وجود آورده است. از جمله
اينكه در افريقيه و مغرب، معز بن باديس (د ٤٥٤ق/١٠٦٢م) از اميران زيري،
حنفيان را براي ترك مذهبشان تحت فشار قرار داد و تعميم مذهب مالك را سياست
خود ساخت (نك: ابنخلكان، ٥/ ٢٣٤؛ عبدالقادر قرشى، ١/٥). در مقابل، از دورة
استيلاي مماليك ترك بر مصر (مقريزي، الخطط، ٢/٢٧٢) و در دورهاي پسين دولت
عثمانى در مصر و شمال افريقا، حمايت اين دولتها از مذهب حنفى و تأسيس
مدارسى براي ترويج آن، اهميت اين مذهب در منطقه را تا اندازهاي افزايش
داد. به هر روي، طى هزارة اخير، همواره مذهب مالكى به عنوان مذهب غالب در
شمال افريقا، ايفاي نقش كرده است؛ ارتباط نزديك ميان حوزههاي مالكىِ
شمال افريقا با حوزههاي اندلس، در بررسى تاريخ مذهب مالكى در اين منطقه،
مطالعة پيوسته با اندلس را اجتناب ناپذير مىسازد.
افزون بر اين، مذهب حنبلى در پى تحولات اجتماعى و دينى سدة ٧ق/١٣م، در
عهد مماليك بحري (حك ٦٥١ -٧٨٤ق/١٢٥٣-١٣٨٢م) و شايد با حمايت آنان در مصر
اهميتى فراوان يافت كه به خصوص فعاليتهاي ابنتيميه (د ٧٢٨ق/١٣٢٨م) در
اين باره مؤثر بود (نك: لائوست، .(١-٧١ همچنين با ظهور ابنحزم در اندلس،
مذهب ظاهري به طور كلى در مغرب اسلامى ريشه دوانيد و براي مقطعى در تاريخ
مغرب، به روزگار ابويوسف يعقوب منصور از موحدون (حك ٥٨٠ - ٥٩٥ق)، مذهب
ظاهري در قلمرو او مذهب رسمى بود (نك: عبدالواحد، ٣٣٦ به بعد) و در دورههاي
بعد نيز در حد مذهبى محدود و غير متمركز به بقاي خود ادامه داد.
مآخذ: ابناثير، الكامل؛ ابنتومرت، محمد، اعز ما يطلب، به كوشش عمار طالبى،
الجزاير، ١٩٨٥م؛ ابنحجر عسقلانى، احمد، تقريب التهذيب، به كوشش محمد عوامه،
حلب، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨م؛ همو، لسان الميزان، حيدرآباد دكن، ١٣٢٩-١٣٣١ق؛ ابنحزم،
على، الاحكام، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ ابنحماد، محمد، اخبار ملوك بنىعبيد و
سيرتهم، الجزاير، ١٣٤٦ق؛ ابنحمزه، عبدالله، الشافى، صنعا/بيروت،
١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ ابنخلدون، العبر؛ ابنخلكان، وفيات؛ ابنعساكر، على، تبيين
كذب المفتري، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ ابنفقيه، احمد، البلدان، به كوشش
دخويه، ليدن، ١٨٨٥م؛ ابواسحاق شيرازي، ابراهيم، طبقات الفقهاء، به كوشش
خليل ميس، بيروت، دارالقلم؛ ابوعبيد بكري، عبدالله، المغرب فى ذكر بلاد
افريقية و المغرب، به كوشش دوسلان، الجزيره، ١٨٥٧م؛ ابوالعرب، محمد، طبقات
علماء افريقية و تونس، به كوشش على شابى و نعيم حسن يافى، تونس، ١٩٨٥م؛
ابوالقاسم بلخى، عبدالله، «باب ذكر المعتزلة»، فضل الاعتزال و طبقات
المعتزلة، به كوشش فؤاد سيد، تونس، ١٣٩٣ق/ ١٩٧٤م؛ ابونصر بخاري، سهل، سر
السلسلة العلوية، قم، ١٤١٣ق؛ اردبيلى، محمد، جامع الرواة، بيروت،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ اشعري، ابوالحسن، مقالاتالاسلاميين، به كوشش ريتر، ويسبادن،
١٩٨٠م؛ بارونى، سليمان، مختصر تاريخ الاباضية، تونس، ١٣٥٧ق/١٩٣٨م؛ بخاري،
محمد، التاريخ الكبير، حيدرآباد دكن، ١٣٩٨ق/ ١٩٧٨م؛ بدوي، عبده، مع حركة
الاسلام فى افريقية، قاهره، ١٩٧٠م؛ برقى، احمد، المحاسن، به كوشش
جلالالدين محدث ارموي، تهران، ١٣٣١ش؛ حجى، محمد و ديگران، فهارس المعيار
المعرب (نك: هم ، ونشريسى)؛ خشنى، محمد، «طبقات علماء افريقية»، همراه طبقات
ابوالعرب، به كوشش محمد بن ابىشنب، الجزاير، ١٣٣٢ق/ ١٩١٤م؛ داك؛ درجينى،
احمد، طبقات المشايخ بالمغرب، به كوشش ابراهيم طلاي، قسنطينه،
١٣٩٤ق/١٩٧٤م؛ دلائل الامامة، منسوب به ابن رستم طبري، نجف، ١٣٨٣ق/١٩٦٢م؛
دميري، محمد، حياة الحيوان، قاهره، مكتبة مصطفى البابى؛ ذهبى، محمد، الامصار
ذوات الا¸ثار، به كوشش محمود ارناؤوط، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، ميزان
الاعتدال، به كوشش على محمد بجاوي، قاهره، ١٣٨٢ق/١٩٦٣م؛ سراج اندلسى،
محمد، الحلل السندسية، به كوشش محمدحبيب هيله، تونس، ١٩٧٠م؛ شماخى، احمد،
السير، به كوشش احمد بن سعود سيابى، مسقط، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ شهرستانى، محمد،
الملل و النحل، به كوشش محمد بدران، قاهره، ١٣٧٥ق/١٩٥٦م؛ صفار، محمد، بصائر
الدرجات، تهران، ١٤٠٤ق؛ طبري، تاريخ؛ طوسى، محمد، امالى، بغداد/نجف،
١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛ همو، رجال، به كوشش محمد صادق آل بحرالعلوم، نجف،
١٣٨١ق/١٩٦١م؛ همو، الفهرست، به كوشش محمد صادق آل بحرالعلوم،
نجف،١٣٨٠ق/١٩٦٠م؛عبدالقادرقرشى، الجواهرالمضيئة، حيدرآباددكن،١٣٣٢ق؛
عبدالواحد مراكشى، المعجب، به كوشش محمد سعيد عريان، قاهره، ١٣٦٨ق/ ١٩٤٩م؛
فرات كوفى، تفسير، نجف، ١٣٥٤ق؛ قاضى عبدالجبار، «فضل الاعتزال»، فضل
الاعتزال و طبقات المعتزلة، به كوشش فؤاد سيد، تونس، ١٣٩٣ق/١٩٧٤م؛ قاضى
نعمان، افتتاح الدعوة، به كوشش وداد قاضى، بيروت، ١٩٧٠م؛ قزوينى رازي،
عبدالجليل، نقض، به كوشش جلالالدين محدث ارموي، تهران، ١٣٣١ش؛ كشى،
محمد، معرفة الرجال، اختيار طوسى، به كوشش حسن مصطفوي، مشهد، ١٣٤٨ش؛ كندي،
محمد، الولاة و القضاة، به كوشش روون گست، بيروت، ١٩٠٨م؛ كوثري، محمد زاهد،
مقدمه بر تبيين كذب المفتري (نك: هم، ابنعساكر)؛ ليث بن سعد، «رسالة الى
مالك بن انس»، ضمن ج ٣ اعلام الموقعين ابنقيم، به كوشش طه عبدالرئوف
سعد، قاهره، ١٩٦٨م؛ مالك بن انس، «رسالة الى ليث بن سعد»، ضمن ج ١ ترتيب
المدارك قاضى عياض، بيروت/طرابلس، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ مرشد بالله، يحيى، امالى،
بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٤م؛ مفيد، محمد، «اجوبة المسائل السروية»، ضمن عدة رسائل،
قم، كتابخانة مفيد؛ مقدسى، محمد، احسن التقاسيم، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٧م؛
مقريزي، احمد، اتعاظ الحنفاء، به كوشش جمالالدين شيال و محمد حلمى محمد
احمد، قاهره، ١٣٩٣ق/١٩٧٣م؛ همو، الخطط، بولاق، ١٢٧٠ق؛ منتجب الدين رازي،
على، فهرست، به كوشش عبدالعزيز طباطبايى، قم، ١٤٠٤ق؛ منصور بالله، قاسم،
الاعتصام، صنعا، ١٤٠٨ق/١٩٨٧م؛ نجاشى، احمد، الرجال، به كوشش موسى شبيري
زنجانى، قم، ١٤٠٧ق؛ نووي، يحيى، تهذيب الاسماء و اللغات، قاهره، ١٩٢٧م؛
واسعى، عبدالواسع، الدر الفريد، قاهره، ١٣٥٧ق؛ ونشريسى، احمد، المعيار
المعرب، به كوشش محمد حجى، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ يعقوبى، احمد، البلدان،
به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٩٢م؛ همو، تاريخ، بيروت، ١٣٧٩ق/١٩٦٠م؛ نيز:
Arnold, T.W., The Preaching of Islam, Lahore, ١٩٧٩; EI ٢ ; GAS; Laoust , H. , X
Le V anbalisme sous les Maml = ks ba h rides n , Revue des E tudes islamiques,
١٩٦٠; Lewicki, T., X Quelques extraits in E dits relatifs aux voyages des commer
٥ ants et des missionnaires ib ? d ites nord-africains au pays du Soudan
occidental et central au moyen age n , Folia Orientalia, ١٩٦٠-١٩٦١, vol. II;
Madelung, W., Religious Schools and Sects in Medieval Islam, London, ١٩٨٥; R E
pertoire chronologique d' E pigraphie arabe, ed. E. Combe et al., Cairo, ١٩٤٣-
١٩٤٤; Sal Q l-ibn-Raz Q k, History of the Im @ ms and Seyyids of p Om @ n, tr.
G.P. Badger, London, ١٩٨٦.
احمد پاكتچى
.V علوم قرآنى و حديث در افريقا
در مصر حضور جمعى از صحابه، آغازگر گسترش علوم قرآنى و حديث بوده است، به
طوري كه از همين دوره، حوزة مصر با استقلالى نسبى شكل گرفته، و در عهد
تابعان نمودي آشكار داشته است (نك: ابنسعد، ٧(٢)/١٩١ بهبعد: اشاراتى در اين
باره). در حوزة قرائت، مصر در سدههاي نخستين، بيش از همه تحت تأثير قرائت
مدنى قرار داشته، و ورش راوي نافع، خود مصري بوده است (نك: ابوعمرو، ٣١،
٣٦، ١٨٣؛ ابنجزري، غاية...، ١/٥٠٢). تا پايان سدة ٤ق/١٠م قرائت ورش از
نافع، به اهتمام مقريانى مصري چون يوسف ازرق (د ح ٢٤٠ق/٨٥٤م)، يونس بن
عبدالاعلى (د ٢٦٤ق/ ٨٧٨م) و ابوالحسن نحاس (د بعد از ٢٨٠ق/٨٩٣م) قرائت
غالب در مصر و سراسر شمال افريقا بود و با وجود پرداخت محدود به ديگر قرائات،
قرائت مدنى رقيبى نداشت (نك: مقدسى، ١٧٢، ١٩٧؛ ابنجزري، النشر، ١/١١٤).
در اواخر سدة ٤ق، به خصوص با حضور دو عالم مهاجر از حلب، عبدالمنعم
ابنغلبون (د ٣٨٩ق/٩٩٩م) و پسرش طاهر ابنغلبون (د ٣٩٩ق/١٠٠٩م)، حوزة قرائت
مصر به حوزهاي پرتوان تبديل شد كه ياراي برابري با حوزههاي شام، عراق و
ايران را داشت. اين حوزه در طول ٣ قرن، توانست افزون بر تبادل طرق قرائت
با حوزههاي ياد شده، پايهگذاران حوزههاي قرائت در افريقيه و اندلس را
پرورش دهد. بخش عمدهاي از ميراث قرائى و آثار متقدم اين رشته، در همين
دوره به همت مقريانى مصري، يا متوطن در مصر پرداخته شده است كه به
عنوان شاخص مىتوان از ميان آنها به الروضة ابوعلى مالكى (د ٤٣٨ق/ ١٠٤٦م)
و تلخيص العباراتِ ابن بليمة هواري، عالم قيروانى ساكن در اسكندريه (د
٥١٤ق/١١٢٠م) اشاره كرد (براي اطلاع از رواج آنها، نك: همان، ١/٧٢).
از گرايشهاي اين حوزه، اهميت دادن به قرائت يعقوب حضرمى در كنار ٧ قاري
است كه گاه در غالب مجموعهاي به عنوان «قرائات ثمان» - همچون التذكرة
طاهر ابنغلبون - بازتاب يافته، و گاه به صورت تأليف نوشتهاي مستقل به
عنوان مفردة يعقوب - همچون آثار ابنفحام مقري صقلىِ ساكن اسكندريه (د
٥١٦ق) و عبدالباري صعيدي (د بعد از ٦٥٠ق/١٢٥٢م) - خود نموده است (نك: همان،
١/٧٧؛ رودانى، ٤٢٦).
در سدههاي بعد، از اين رونق كاسته شده است و به ندرت آثار مستقلى ديده
مىشوند؛ بسنده كردن به قرائات هفتگانه با طرق مشهور و اعتنا نداشتن به
آثار قرائى - جز به تيسير ابوعمرودانى و شاطبيه - در سدة ٩ق/١٥م، ابنجزري
را به شكوه واداشته است (نك: تحبير...، ٧)، ولى انتقال نسل به نسل اين
ميراث روايى در مصر با وجود فراز و نشيبها، تا عصر حاضر دوام يافته است.
در نگرشى بر حوزة قرائت در افريقيه، بايد گفت: تا سدة ٤ق اين حوزه نسبت به
دانش اختلاف قرائات اهتمامى نداشت و به عنوان موجى برخاسته از تحول حوزة
مصر، از اوايل اين سده، حوزة افريقيه در راهى همسان و پيوسته با مصر گام
نهاد و تحصيل برخى طلاب افريقيه در مصر راهگشاي اين مسير بود (همو، النشر،
١/٣٤- ٣٥). كوشش مقريانى افريقى در جهت تدوين آثار تحقيقى قرائت، همچون كار
ابنسفيانقيروانى (د ٤١٥ق/١٠٢٤م)در الهادي، احمدبن عمار مهدوي (د بعد از
٤٣٠ق/١٠٣٩م)در الهدايه، مكى بنابىطالب قيسى (د ٤٣٧ق/ ١٠٤٥م) در آثار
متعدد از جمله التبصره (براي آگاهى از رواج اين آثار، نك: همان، ١/٦٦، جم)
نشان مىدهد كه افريقيه در تاريخ تدوين قرائات، همكار و رقيبى سختكوش
براي حوزة مصر بوده است. هند شلبى در پژوهشى گسترده، جايگاه دانش قرائت در
افريقيه را تا ميانة سدة ٥ق/١١م، يعنى در دورة شكوفايى بررسى كرده است (نك:
مآخذ همين مقاله).
در سدههاي پسين، اين دانش در عين ركود و كاستى، بقاي محدود خود را در شمال
افريقا حفظ كرده (قس: شلبى، ١٤)، و از ثمرات آن تأليف آثاري چون شرح
الشاطبيه از ابنآجروم صنهاجى مراكشى (د ٧٢٣ق/١٣٢٣م) و غيث النفع از سيدي
على صفاقسى (سدة ١١ق/١٧م) بوده است (نك: صفاقسى، ٣-٤؛ نيز ه د، ٢/ ٦١٣).
در زمينة تفسيرنويسى، در سدههاي متقدم هجري، در دورة رونق تفسيرهاي مأثور در
ديگر بومها، گرايش ويژهاي به اين سبك تأليف، در مصر و افريقيه ديده
نمىشود. تنها استثناي مهم تفسير يحيى بن سلام، عالم بصري مهاجر به
افريقيه (د ٢٠٠ق/٨١٦م) است (ذهبى، سير ...، ٩/ ٣٩٦-٣٩٧) كه همواره در مغرب
جهان اسلام مورد توجه خاص بوده است. در دورة رواج تفسيرهاي درايى در
سدههاي ميانة اسلامى، مصر و افريقيه نيز سهمى بسزا داشتهاند. از نمونههاي
اينگونه تفاسير مىتوان الارشادِ ابن برّجان لخمى، عالم صوفى مشرب افريقى
(د ٥٣٦ق/ ١١٤٢م) را نام برد كه با گرايشى عرفانى نوشته شده است (نك:
سيوطى، الاتقان، ١/٣٥). از نمونههاي مصري نيز مىتوان تفاسيري بزرگ و مفصل
چون فتح الرحمان از تاجالدين ابنقرقماس (د ٨٨٢ق/١٤٧٧م) را برشمرد (نك: ه
د، ٤/٤٦١: نسخههاي خطى آن؛ براي نمونههاي بيشتر، نك: اسنوي، ٢/٢٤٠؛ سيوطى،
طبقات...، ٣٠، ٨٢، ٨٣، ١١٢، ١٢٣- ١٢٤). در اواخر سدة ٩ق/١٥م، جلالالدين سيوطى
الدر المنثور را به عنوان جامعترين تفسير روايى فراهم آورد و تفسير ناتمام
درايى جلالالدين محلى (د ٨٦٤ق/١٤٦٠م) را تكميل كرد كه به تفسير جلالين
شهرت يافت (چاپهاي مكرر) و در نسلهاي بعد به عنوان تفسيري مختصر مورد توجه
قرار گرفت. در سدة اخير، رويكرد مصريان به تأليف تفاسير درايى گسترشى قابل
ملاحظه داشته، و دورههاي مفصل تفسيري چون جواهر القرآن طنطاوي، المنار
محمد عبده و رشيد محمد رضا و فىظلال القرآن سيد قطب حاصل همين رويكرد است.
در زمينة علوم حديث، چنانكه ذهبى در نگرشى كلى اشاره كرده است، حديث در
عهد تابعان در حوزة مصر رونق داشت و در نيمة دوم قرن ٢ق/٨م، با حضور كسانى
چون ليث بن سعد، ابنلهيعه (ه م) و ابنوهب (ه م) به اوج رونق خود رسيد (
الامصار...، ٢٨). اين رونق تا ميانة سدة ٤ق برجاي بود و از ثمرات آن، آثاري
چون نسخة ابوصالح كاتب الليث I/١٠٤) )، GAS, مسند اسد بن موسى و الزهد همو،
آثار نعيم ابن حماد، به خصوص الفتن (همان، )، I/١٠٥ الصحيح المنتقى از
ابنسكن (ه م) و آثار ابوجعفر طحاوي (نك: همان، I/٤٤٠ بهبعد) را مىتوان مورد
توجه قرار داد. از آثار همين دوره، كتاب مسند الصحابة الذين نزلوا مصر از محمد
بن ربيع جيزي (نك: رودانى، ٣٦٠-٣٦١)، با وجود گمنامى، از آن روي كه احاديث
بوم مصر را به طور ويژه مورد بررسى قرار داده، حائز اهميت است. مصريان در
حديث خود گاه داراي تفرداتى بودهاند كه مورد توجه نويسندگان شرقى قرار
گرفته است (مثلاً نك: صنعانى، ٢/٢٩٣؛ ابوداوود، ١/٢٣٠، ٣/١١٤، ١٨٥).
بر پاية گفتار ذهبى، در دورة استيلاي فاطميان بر مصر (٣٥٦- ٥٦٧ق/٩٦٧-١١٧٢م)،
دانش حديث در اين ديار متروك شد (همان، ٢٩-٣٠)؛ از نمونههاي قابل ذكر اين
دوره، مىتوان از آثاري چون شهابالاخبار (چاپهاي مكرر) و مسند آن از قاضى
قضاعى (د ٤٥٤ق/١٠٦٢م) (كتانى، ٧٦) و مجموعة ٢٠ جزئى مشهور به الاجزاء
الخلعيات از ابوالحسن خلعى (د ٤٩٢ق/١٠٩٩م) ياد كرد كه در عهد خود از
عالىترين اسناد در مصر برخوردار بود (نك: همو، ٩١؛ براي آثار ديگر، نك: ٢٣١
I/٢٢٦, .(GAS,
ذهبى اشاره مىكند كه پس از فروپاشى خلافت فاطمى، بار ديگر حلقههاي حديث
در مصر رونق گرفت (همان، ٣٠)؛ ولى آنچه در اين موج جديد به چشم مىآيد،
بيشتر توجه به تأليف مجموعههاي موضوعى، يا تحقيقاتى دربارة متون اصلى
حديثى است. فرد شاخص در اين ميان زكىالدين منذري (د ٦٥٦ق/١٢٥٨م) است كه
به عنوان نمونة آثار موضوعى او، از كتاب پرشهرت الترغيب و الترهيب (چاپهاي
مكرر) مىتوان ياد كرد، در حالى كه وي در برخورد با متون، دو مختصر از صحيح
مسلم و سنن ابىداوود فراهم آورده، و بر سنن ابىداوود نيز حاشيهاي نوشته
است (نك: ١٥١ I/١٤٠, :GAS, نسخههاي آن). در سدههاي پسين، حوزة مصر به
عنوان كانونى براي تحقيقات حديثى شناخته شده است و در تاريخ آن
شخصيتهايى چون ابنحجر عسقلانى (د ٧٧٣ق/١٣٧١م)، نورالدين هيثمى (د
٨٠٧ق/١٤٠٤م)، شهابالدين بوصيري (د ٨٤٠ق/١٤٣٦م) و جلالالدين سيوطى (د
٩١١ق/١٥٠٥م) با آثاري پرشمار نامبردارند كه در آثار آنان ابتكارهايى در سبك
تأليف ديده مىشود.
در حوزة افريقيه، از نخستين فعاليتهاي حديثى، فراهم آمدن تحريرهايى از موطأ
مالك، توسط كسانى چون ابنزياد تونسى (د ١٨٣ق/ ٧٩٩م) (چاپ شده) و يحيى بن
يحيى مصمودي (د ٢٣٤ق/٨٤٨م) (نك: همان، :I/٤٥٩ نسخههاي آن) است. در سدة
٤ق، بايد از ابوالعرب تميمى (د ٣٣٣ق/٩٤٥م) سخن گفت كه افزون بر كتاب
روايى المحن (بيروت، ١٩٨٣م)، آثار متعددي چون مسند حديث مالك و عوالى
الحديث پديد آورده بوده است (نك: قاضىعياض، ٣/ ٣٣٥). ذهبى در سخن از دورة
متقدم حديث در مغرب، رواج حديث در سرزمينهايى چون بجايه، تلمسان، فاس و
مراكش را اندك دانسته است (همان، ٥٥ -٥٦)، اما در دورههاي بعد، مغرب در
حديث اهميتى افزون يافته است.
در دورة تحقيق در متون حديثى، موطأ و صحيحين به طور ويژهاي ملحوظ عالمان
مغربى بودهاند. از جملة اين آثار الملخصِ ابوالحسن قابسى (د ٤٠٣ق/١٠١٢م) در
بارة احاديث مسند در موطأ است (كتانى، ١٤). در سدة ٦ق/١٢م، قاضى عياض عالم
اهل سبته (د ٥٤٤ق/ ١١٤٩م)، در آثار متنوع خود، چون الشفا بتعريف حقوق
المصطفى (استانبول، ١٢٦٧ق) و مشارق الانوار (شرح گونهاي بر موطأ و صحيحين)
(كتانى، ١٥٧)، به حديث مغرب جلوهاي تازه بخشيد. عالم معاصر او ابنتومرت
(د ٥٢٤ق/١١٣٠م)، با گرايش خاص مذهبى و سياسى به نوعى تشيع، در كار حديثى
خود به شيوة معمول مغربيان، تحريري از موطأ (الجزاير، ١٩٠٥م) و تلخيصى از
صحيح مسلم (نك: طالبى، ١٢-١٣: نسخههاي آن) فراهم آورد. صحيحين و موطأ در
سدههاي بعد نيز همچنان موضوع كار شماري از عالمان چون ندرومى تلمسانى (د
٦٢٥ق/١٢٢٨م)، عمر بن على وريغلى و ابنمرزوق حفيد
تلمسانى(د٨٤٢ق/١٤٣٨م)بودهاست :GAS,I/١٢٠,١٢٤,١٢٦,٤٦٢ (نك: نسخههاي آنها).
از حيث روايت متون، ابنابىشنب در مقالهاي روايت صحيح بخاري در الجزاير
را مورد بررسى قرار داده (نك: همان، )، I/١١٨ و لويپرووانسال در مقالهاي به
بررسى كلى روايت مغربى صحيح بخاري پرداخته است (ص .(٢٠٩-٢٣٣ به هر تقدير،
فهارس متعدد موجود از محدثان مغرب، به خصوص فهرسة ابنغازي مكناسى (د ٩١٩ق/
١٥١٣م)، صلة الخلف رودانى (د ١٠٩٤ق/١٦٨٣م) و فهرس الفهارس كتانى در سدة
اخير، منابع سرشاري براي مطالعة اسانيد مغربى و متون حديثى متداول در مغرب
هستند.
مآخذ: ابن جزري، محمد، تحبير التيسير، بيروت، ١٤٠٤ق؛ همو، غاية النهاية، به
كوشش برگشترسر، قاهره، ١٣٥١ق/١٩٣٢م؛ همو، النشر، به كوشش على محمد ضباع،
قاهره، كتابخانة مصطفى محمد؛ ابن سعد، محمد، كتاب الطبقات الكبير، به كوشش
زاخاو و ديگران، ليدن، ١٩٠٤- ١٩١٨م؛ ابوداوود سجستانى، سليمان، سنن، به
كوشش محمد محيىالدين عبدالحميد، قاهره، داراحياء السنة النبويه؛ ابوعمرو
دانى، عثمان، التيسير، به كوشش پرتسل، استانبول، ١٩٣٠م؛ اسنوي، عبدالرحيم،
طبقات الشافعية، به كوشش عبدالله جبوري، بغداد، ١٣٩٠-١٣٩١ق؛ ذهبى، محمد،
الامصار ذوات الا¸ثار، به كوشش محمود ارناؤوط، دمشق، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، سير
اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و ديگران، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛
رودانى، محمد، صلة الخلف، به كوشش محمد حجى، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ سيوطى،
الاتقان، به كوشش محمدابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ همو، طبقات
المفسرين، به كوشش على محمدعمر، قاهره، ١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛ شلبى، هند، القراءات
بافريقية، الدارالعربية للكتاب، ١٩٨٣م؛ صفا قسى، على، «غيث النفع»، همراه
سراج القاري´ المبتدي، بيروت، دارالفكر؛ صنعانى، عبدالرزاق، المصنف، به
كوشش حبيب الرحمان اعظمى، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ طالبى، عمار، مقدمه بر
اعزما يطلب ابن تومرت، الجزيره، المؤسسة الوطنية للكتاب؛ قاضى عياض، ترتيب
المدارك، بيروت، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ كتانى، محمد، الرسالة المستطرفة، استانبول،
١٩٨٦م؛ مقدسى، محمد، احسن التقاسيم، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٧م؛ نيز:
GAS ; L E vi-Proven ٥ al , E. , X La Recension maghribine du W a h i h d'al- Boh
? r / n , JA, ١٩٢٣, vol. CCII.
احمد پاكتچى
.VI هنر معماري در افريقا
هنگامى كه اعراب مسلمان به شمال افريقا رسيدند، صاحب سبك خاصى در معماري
نبودند. آنان با جذب سنتهاي محلى و اقتباس از سبكهاي هنري ايران و سوريه
دست به ايجاد بناهاي تازه زدند؛ افزون برآن، معماران و هنرمندان محلى و
خارجى - اعم از قبطى، يونانى، سريانى و ايرانى - را به كار گماردند و از
طرحهاي بناهاي كهن بيزانسى و رومى نيز استفاده كردند («تاريخ...١»، ١٧ ؛
هات، .(١٤ مسلمانان ابتدا منحصراً به ساختن قلعه و رباط براي مقابله با
حملات دشمن پرداختند، سپس به احداث بناهاي مذهبى همت گماشتند و سرانجام
قصرهاي باشكوه ساختند. آنچه اكنون برجاي مانده، بيشتر همان ساختمانهاي
مذهبى است و اينك مسجد، نمونة بارز هنر و معماري افريقاي شمالى به شمار
مىرود كه برحسب سنتهاي ديرينة سرزمينهاي مختلف شكل و چهرة ويژه و متفاوتى
به خود گرفته است («تاريخ»، .(١٨
با آمدن مسلمانان - كه مروج تمدن در حال شكل گرفتن خلافت عربى بودند -
به افريقاي شمالى و ترويج اسلام در منطقه، و عربى زبان شدن اهالى -
همراه با ايجاد روابط سياسى و فرهنگى با كشورهاي خاور نزديك و اندلس، يك
فرهنگ هنري ناهمگنِ عرب - بربر به وجود آمد ( افريقا...، .(I/١٧٨ عربى كردن
فرهنگ مردم در مصر چندان به درازا نكشيد، اما اين امر در مغرب سالها ادامه
داشت («تاريخ»، ٨ ؛ ويمارن، .(٦٣
مصر پس از پذيرش اسلام، مشاركت فعالانهاي در شكلگيري فرهنگ اسلامى -
عربى داشت. نخستين شهرهاي عربى در مصر داراي خصوصيات اردوگاههاي نظامى بود
(مانند فسطاط). عناصر اصلى شهرها را مسجد، قصر، حمامهاي عمومى و پادگان و
حصارهاي عظيم و مستحكم تشكيل مىداد. از ويژگيهاي معماري مذهبى قرنهاي
١-٣ق/ ٧-٩م در آنجا، بناي مسجدهاي بزرگى چون مسجد عمروبن عاص است (
افريقا، .(I/٥٢٠ اين نخستين مسجد مصر در ٢٠ ق/٦٤١م در فسطاط بنا گرديد
(ويمارن، ٦٤ ؛ «تاريخ»، ٥٢ ؛ ريوئيرا، و در زمان معاويه، در ٥٣ق/٦٧٣م گسترش
يافت و ٤ مناره در ٤ گوشة آن ساخته شد (همو، ٢٤ ؛ نيز نك: كرسول، .(١٤ صحن
آن به شكل مربع، و داراي رواقهايى در اطراف بود. شبستان آن ١٠٠ ستون
مرمري داشت كه از ويرانههاي بناهاي عصر روم و بيزانس جمعآوري گرديده بود
(ويمارن، همانجا؛ نيز نك: پاپادوپولو، .(٤٨٩ اين مسجد داراي تزيينات موزاييكى
بود كه در طى قرون ٤- ٥ق/١٠-١١م از ميان رفت («تاريخ»، همانجا؛ كرسول،
.(٢٣٤ بناي اين مسجد چندينبار به هنگام تعمير گسترش داده شد، اما طرح آن
همان طرح قرن ٢ق/٩م باقى ماند (ويمارن، همانجا).
نمونة بناهاي غير مذهبى اين دوران «مقياس النيل» واقع در جزيرة روضه در
نزديكى قاهره است كه براي اندازهگيري ميزان بالا و پايين آمدن سطح آب
نيل ساخته شده است («تاريخ»، ٥٣ -٥٢ ؛ ريوئيرا، ١٤٨ ؛ برند، .(٥٠ از خصوصيات
معماري اواخر قرن ٣ق/٩م (دورة طولونيان) وقرون ٤-٦ق/١٠-١٢م(دورةفاطميان)
برپايىبناهايعظيم، طرحريزي شفاف حجمها و تزيينات به صورت گچبري و حجاري
است ( افريقا، همانجا). مسجد ابن طولون (ه م) - كه صورت اولية خود را تا
امروز حفظ كرده است (نك: كرسول، - و جامع الازهر (ه م) و مسجدالحاكم در
قاهره در شمار بناهاي اين دو دورهاند.
نخستين مقبرههاي فاطميان داراي نقشة مربع، طاقى در وسط هر نما و گنبدي بر
پايهاي ٨ ضلعى بودند (مانند گروه مقبرههاي «سبع نبت» در فسطاط). براي
تزيين مقبرهها مقرنس نيز به كار برده مىشد. منارههاي دورة فاطميان داراي
پاية مربع و بدنة استوانهاي بود كه بالاي آن طاقك ٨ ضلعى قرار داده مىشد
(مانند منارة اسنا). از آثار معماري شهري باقى مانده در قاهره ٣ دروازه به
نامهاي بابالفتوح، باب الزويله و باب النصر است ( افريقا، همانجا؛ «تاريخ»،
.(٥٦
در دورة ايوبيان و مماليك (قرون ٦ -٩ق/١٢ تا ١٥م) بناهاي مذهبى مجموعههاي
پيچيدهاي را تشكيل مىدادند. براي نمونه مىتوان مجموعة سلطان قلاوون (در
قاهره) را نام برد ( افريقا، همانجا). اين مجموعه كه مشتمل بر مسجد، مقبره و
بيمارستان است، در ٦٨٤ق/ ١٢٨٥م در قاهره ساخته شد (حسن، ٧٩). نماي اصلى
آن را طاقهاي تيزهدار و ستونكهايى با سرستونهاي ظريف كُرنتى تزيين مىكنند.
بالاي ستونكها در طول تمامى سطح نما افريزي با كتيبة برجسته كشيده شده است
(ويمارن، .(٧٩
پنجرههاي طبقة اول به شكل مستطيل، و داراي نردههاي آهنيند و پنجرههاي
بالاتر كه نردههايى از رخام دارند، خاطرة نقش مايههاي معماري بيزانس را
زنده مىكنند. در تزيين نماي خارجى رگ چينى متناوب سنگ سفيد و تيره
(ابلق) به كار رفته است كه يكپارچگى ساختمان را به هم مىزند (همانجا). از
بناي بيمارستان اكنون چيز قابل ملاحظهاي برجاي نمانده است (بلر، ٧٢ ؛
حسن، همانجا). محراب مسجد در بخش زيرين با موزاييكهاي طلاكاري تزيين شده، و
قسمت بالاي محراب داراي نقوش گچبري است. اين محراب آخرين نمونه از اين
نوع است. تمامى محرابهاي بعدي داراي تزيينات مرمري هستند (همانجا). مقبره
در تالاري مستطيل شكل قرار دارد و بدنه ٨ ضلعى حامل گنبد آن بر ٤ جرز ستبر
واقع در ٤ گوشه تالار و ٤ ستون ميانى از سنگ خارا (گرانيت) تكيه دارد
(همانجا؛ بلر، .(٧٤ پنجرة مشبك چوبى ٤ جرز تالار را به هم متصل كرده، و به
اين ترتيب، مقبره را از ديگر قسمتها جدا ساخته است (همانجا). منارة كوتاه
مسجد قلاوون داراي ٣ طبقه است كه مقطع دو طبقة اول آن مربع و طبقة سوم
استوانهاي است («تاريخ»، همانجا).
در دورة مماليك بناي مسجد - مدرسه از نوع ٤ ايوانى (مانند مسجد - مدرسة سلطان
حسن در قاهره)، داراي گنبدهايى با نقوش حجاري شده و منارة بلند متداول شد.
طرح ساختمانهاي مسكونى دورة مماليك شامل بناهاي ٣-٤ طبقه به دور حياط تا
سدههاي ١١ و١٢ق/١٧- ١٨م حفظ شده بود. در دورة تسلط عثمانيها مسجدهاي مصر
مشابه مساجد تركها يا به عبارت ديگر، بناهاي طاقدار عظيم، با گنبدهاي
نيمكرهاي و منارههاي باريك سوزنى (مانند مسجد سنان پاشا و مسجد محمدعلى در
قاهره) ساخته شد. در هنر معماري مصر در اواخر قرن ١٣ق/١٩م و نيمة نخست قرن
١٤ق/٢٠م معماران فرانسوي، ايتاليايى، انگليسى و بلژيكى مشاركت داشتند (
افريقا، همانجا).
در گسترش دستاوردهاي فرهنگ اسلامى در مغرب، حاكميت اغلبيان و پايتخت آنان
قيروان - نخستين شهر اسلامى كه از گسترش اردوگاه نظامى عربى قرن ١ق/٧م
به وجود آمد - نقش عمدهاي را ايفا كرد. تجربة بناي نخستين مسجد «ستوندار» در
فسطاط (مسجد عمرو)، و پس از آن جامع متوكل در سامره (سدة ٣ق/٩م) در معماري
جامع سيدي عقبة بن نافع در قيروان بسيار مؤثر بود. به عبارت ديگر سنت
بناهاي مذهبى شرق در اختلاط با سنتهاي محلى مغرب، خصوصيات مساجد قرون
وسطايى مغرب و اندلس را پديد آورد. بناي اين مساجد شامل شبستان ستوندار و
راهروهاي متعدد عمود بر ديوار محراب كه به صحن وسيع سنگفرش شده باز
مىشدند، و نيز گنبدها و سقفهاي مسطح بر روي ناو محوري و ناو محراب و
منارههايى بر پايههاي مربع شكل در ٣ طبقه بود.
ويژگى دفاعى معماري مذهبى و غير مذهبى دورة اغلبيان زادة شرايط حاصل از
استقرار قدرت مسلمانان در محيط شورشى بربرها و نيز سياست استيلاگرانة بنى
اغلب بوده است. روحية خشن دورة برقراري نخستين حكومتهاي اسلامى در افريقاي
شمالى به صورت بسيار بارزي در بناهاي شهر سوس كه در آن مكتب مستقل
معماري قرون وسطايى افريقيه به وجود آمد، متجلى شد (مانند جامع سوس) (نك:
افريقا، .(I/١٧٨ كتيبهاي كه با نام امير ابوالعباس ابن اغلب در آن يافت
شده است، تاريخ ٢٣٦ق/٨٥٠م را نشان مىدهد. اين مسجد كه بارها گسترش داده
شده، داراي شبستانى است با ١٣ ناو عمود بر ديوار قبله با طاقهاي
نيمدايرهاي كه طاق ناو مركزي پهنتر و بلندتر از ديگر طاقهاست (پاپادوپولو،
.(٥٠٣
در معماري دفاعى، به ويژه در ساختن رباط استفاده از سنتهاي محلى رومى و
بيزانسى و نيز به كارگيري سبك قصرهاي عربى خاور نزديك مشاهده مىگردد (
افريقا، همانجا). سنتهاي رومى و بيزانسى به طور مخصوصى بر هنر قرون
١-٣ق/٧-٩م افريقاي شمالى اثر گذاشت كه سادهترين شكل آن در استفاده از
اجزاء مختلف از ساختمانهاي رومى و بيزانسى مانند ستون، سرستون و تخته سنگ
مرمر بود. در قرن نخست گسترش اسلام در مغرب، سنت استفاده از موزاييك
تزيينى و كندهكاري نقش مايههاي روم باستان تا مدتى باقى مانده بود؛ در
عين حال، از ويژگيهاي هنر مغرب قرن ٣ق/٩م كه در تماس نزديك با هنر نواحى
عربنشين پيشرفت مىكرد، گسترش نقشهاي هندسى ساده بوده است (همانجا).
درقرن ٤ق/١٠م اصولى درهنرمغربافريقاپايهگذاري شد كه در اواخر قرن ٦ق/١٢م
در هنر مصر فاطميان بسط شايان توجهى يافت. همراه با شكوفايى معماري، هنر
تزيينى حجاري با استفاده از شكل انسان و حيوان نيز گسترش يافت. در بسط هنر
شمال افريقاي قرون ٤- ٥ق/١٠-١١م نقش عمده را بنى زيري و به ويژه
بنىحماد برعهده داشتند. اينان با معماري مخصوصِ خود، و با داشتن استادكاران
ماهر آثار هنري بديعى پديد آوردند (همانجا).
نيمة دوم قرون ٥ تا ٨ق/١١-١٤م اوج شكوفايى هنر قرون وسطايى مغرب بوده
است. تشكيل حكومت نظامى - مذهبى مرابطون كه سلطة خود را تا اسپانياي جنوبى
ادامه دادند، سبب به وجود آمدن فرهنگ مغرب عربى، مستقل از هنر مشرق عربى
شد. سنتهاي هنري مغرب و اندلس به طور متقابل بر هم تأثير گذاشت و آغازگر
گسترش هنر ويژة مغربى - اسپانيايى شد (همانجا). هنر اين دورة شمال افريقا در
كنار برخى از روشهاي معماري اندلس، روشهاي تزيينى اين سرزمين را نيز جذب
نمود. اثر سنتهاي اندلسى در بسط هنر مغرب به ويژه در آثار نيمة اول قرن
٦ق/١٢م (مانند مسجد تلمسان) ظاهر شد (همانجا). مسجد تلمسان را على بن يوسف
در ٤٩٩ق/١١٠٦م بنياد نهاد كه در ٥٣٠ق/ ١١٣٦م به پايان رسيد (پاپادوپولو، ٥١١
؛ VI/٦٨١ , ٢ EII/١٢٢; .(EWA,
در عصر موحدون (٥١٥ - ٦٦٨ق/١١٢١-١٢٧٠م) هنر مغربى سنتهاي افريقى، اندلسى و
عربى شرقى، و در كنار آنها سنتهاي اقوام بربر افريقاي شمالى را در خود متمركز
كرد. موحدون كه بيشتر بناهاي پيشينيان خود را ويران كرده بودند، سبك
پرظرافت و تزيينى قبلى را در معماري رها ساختند و اشكال سادهتر و خشنتر
تزييناتى را جانشين آن كردند. ذات نظامى - مذهبى حاكميت موحدون بيشتر در
گسترش معماري دفاعى و مذهبى متظاهر شد. حصارهاي ستبر و عظيم كه در جاي جاي
آنها برجهايى با پاية مربع قرار داشتند، شهرهاي مراكش، فاس، تلمسان و تازه،
و شهر جديدالتأسيس آن زمان رباط را احاطه مىكردند. در نتيجة سبك دروازههاي
مغربى به وجود آمد كه طاق كوتاه نعل مانند ورودي همراه با برجهاي نگهبانى
جانبى و نقش و نگار كندهكاري شده روي سنگ از ويژگيهاي آنهاست. از خصوصيات
مساجد قرن ٦ق/١٢م آنجا اين بود كه براساس تقارن ساخته مىشدند. محورهاي
اصلى بنا، يعنى ناو محاذي ديوار محراب با گنبدهايى همراه بود و نيز گسترش
عرض شبستان به افزايش اهميت نقش نماز وخطابه ارتباط داشت (پاپادوپولو، ٥١٠
-٥٠٧ ؛ افريقا، (مانند مساجد تازه و تينمل). جامع تازه در ٥٣٧ق/١١٤٢م ( ٢ ،
EIهمانجا) به وسيلة موحدون ساخته شد. گسترش و تزيينات آن در ٦٩٢ق/١٢٩٣م
توسط بنى مرين صورت گرفت.
در تكامل سبك شناختى معماري مذهبى مغرب مهمترين جا به مسجد الكتبيه در
مراكش اختصاص دارد كه بهترين نمونة كلاسيك مسجد ستوندار افريقاي شمالى است
( افريقا، همانجا). جامع الكتبيه كه از بزرگترين مساجد مغرب، و يكى از
افتخارات معماري مراكش است («تاريخ»، ٩١ )، در قرن ٦ق/١٢م توسط عبدالمؤمن
ساخته شد، اما به علت نادرست بودنِ جهت قبله، بلافاصله به امر همو در
٥٥٣ق/ ١١٥٨م دومين مسجد در كنار آن احداث شد و بناي نخست منهدم گرديد
(پاپادوپولو، ٥٠٧ ؛ علام، ٣٧٣-٣٧٤). ١٧ راهرو عمودي بر ديوار قبله را جرزهايى
با مقطع چليپايى از هم جدا مىكنند («تاريخ»، همانجا). ناو محاذي محراب از
ديگر راهروها پهنتر است. ٧ گنبد بر بالاي ناو مركزي وجود دارد كه يكى از آنها
گنبد محراب است (پاپادوپولو، همانجا). معمار آن به احتمال قوي حاج يعيش
اهل مالقه بوده كه ساختن منبر و مقصورة مسجد را نيز برعهده داشته است
(علام، ٣٧٤). منارة سنگى الكتبيه قدري ديرتر، و احتمالاً در ٥٩٢ق/١١٩٦م به
دستور يعقوب المنصور، نوة عبدالمؤمن كه ساختمان مسجد توسط وي پايهگذاري شده
بود، به اتمام رسيده، و گويا معمار اين مناره جبار نامى از مردم اشبيليه
بوده است («تاريخ»، ٩٢ ؛ علام، ٣٧٥). بناي منارة الكتبيه سرآغاز سير تكاملى
معماري منارههاي مغرب است كه ساخت آنها تا قرن ١٤ق/٢٠م هم ادامه داشت.
تا آن زمان منارههاي مغرب كوچك و بدقواره بودهاند («تاريخ»، همانجا).
يگانگىِ سبك معماري مغربى، پس از تقسيم حكومت موحدون به حكومتهاي بنى
زيري در الجزاير، بنى مرين در مراكش و بنى حفص در تونس ادامه داشت. فرهنگ
هنري مغرب در اواخر سدههاي ٧- ٨ق/ ١٣-١٤م در طرحريزيمعماري
بناهايمدرسه،زاويه،مقبره،مهمانخانه، نيز در طرحهاي تزيينى چون نقشهاي
اسليمى، هندسى، نباتى، كتيبهنويسى، و همچنين در پيشرفت فنون هنري مانند
ساختن كاشى و ظروف سفالين، نساجى، گلدوزي، كارهاي روي چرم، كندهكاري
روي چوب و فلز متجلى شد. تركيب معماري و هنر تزيينى ويژة اين سبك در
مدرسههاي دورة بنى مرين مشاهده مىشود. هنرهاي ديگري چون خوشنويسى به
شيوة معروف «مغربى» و تذهيب كتب و تجليد آنها در مراكزي چون شهرهاي فاس،
تلمسان و تونس رواج داشت. سنتهايى كه در هنر مغرب بنيانگذاري شده بودند
(قرون ١٣- ١٤ق/١٩-٢٠م)، تا به حال اهميت خود را از دست ندادهاند. هنر
مراكش كه تقريباً تحتتأثير هيچكشور بيگانهاي قرار نگرفته بود، در قرون
٩-١٤ق/١٥-٢٠م حامل اين سنتها شد. معماري قرون
١٠-١٢ق/١٦- ١٨م آن سرزمين به عظيم بودن مجموعههاي درباري همراه با فضاي
درختكاري شده، و تزيينات بيش از حد گرايش داشت.
در هنر كشورهاي الجزاير، ليبى و تونس كه در قرن ١١ق/١٧م تحت تسلط
امپراتوري عثمانى قرار گرفتند، اثر هنر تركها نقش عمدهاي داشته است. در دورة
استعمار (قرون ١٣-١٤ق/١٩-٢٠م)، ورود اشكال معماري و هنرهاي تجسمى اروپا به
انواع مختلف بر زندگى هنري مغرب اثر گذاشت. در الجزاير كه پيش از ديگر
كشورهاي افريقاي شمالى تحت سلطة بيگانه درآمد، پاية فرهنگىِ هنر كه در طى
قرون شكل گرفته بود، بيش از جاهاي ديگر رو به نابودي گذاشت. در مراكش، و
نيز تا حدي در تونس تقسيمبندي شهرها به بخشهاي اروپايى و بومى اجازه داد
كه چهرة شهرها به صورت سنتى محفوظ بماند. در نواحى روستانشين اقوام بربر
(به خصوص در ليبى، موريتانى و مراكش جنوبى)، اشكال سنتى هنر مردمى با
توسعة فرهنگ بيگانه فعالانه به مقابله برخاست. با قوت گرفتن مبارزات ملى
اقوام بربر مغرب در آغاز قرن ١٤ق/٢٠م گرايشى در هنر و بخشهاي ديگر فرهنگى
به سوي نهضت ملى پيدا شد كه بدين ترتيب، «سبك مغربى جديد» به وجود آمد (
افريقا، .(I/١٧٩
مردم شرق افريقا همواره، با اقوام شرق اقيانوس هند و ساكنان سرزمينهاي
عربى رابطه داشتهاند. نفوذ اعراب مسلمان به افريقاي شمال شرقى (سودان) و
شرق افريقا و ترويج اسلام و عربى زبان شدن اهالى به ايجاد فرهنگ هنري
ويژة افريقاي شرقى كمك كرد و به سبب روابط تجاري ميان اين قسمت از افريقا
و سرزمينهاي اسلامى، بنادري مانند موگاديشو و مومباسا بهوجودآمد و مساجد
ايننواحى تحتنظارت استادان عرب ساخته شد. مسجدهاي افريقاي شرقى به شكل
شبستانى، و مستطيل شكل درآمد كه توسط تيرهاي سنگى يا چوبى به ٢ تا ٤ ناو
تقسيم مىشد. محراب در سمت شمال ساخته شد و سقفها مسطح بود. از بناهاي قابل
توجه در مشرق افريقا كه در قرن ٧ ق/١٣م ساخته شد، مجموعة حُسُنى كوبْوا در
جزيرة كيلوا (تانزانيا) است. در ضمن شهر بندري كيلوا توسط بازرگانان ايرانى
اهل شيراز ساخته شده بود. اين مجموعه در ٧٣١ق/١٣٣١م توسط پرتغاليها به آتش
كشيده شد (اله، ٨١ ؛ افريقا، II/٤٤٠ .(I/١٨٢,
پيش از اسلام ميان افريقاي غربى و افريقاي شمالى از راه صحراي كبير
روابطى برقرار شده بود. اين راه پس از آن به صورت بزرگراهى براي ورود
اسلام درآمد. مساجد افريقاي غربى داراي ويژگيهاي معماري مخصوص به خودند. از
نمونههاي بارز اينگونه معماري مساجد فوته تورو (قرن ١١ق/١٧م)، حِلوار
(سنگال) و ديوُلا هستند كه سبك آنها به سبك سودانى معروف است (اله، ٨٥-٨٦
.(٨٣,
از ديگر مساجد افريقاي غربى يكى مسجد جينگِرِ بِر است كه به امر پادشاه
مالى پس از گرويدن به اسلام و زيارت مكه در ٧٢٤-٧٢٧ق/ ١٣٢٤-١٣٢٧م ساخته
شد؛ ديگري جامع جنه است كه آن هم در مالى بنا شده است (همو، .(٨٧
مآخذ: حسن، زكى محمد، فنون الاسلام، بيروت، ١٤٠١ق؛ علام، عبدالله على،
الدولة الموحدية بالمغرب فى عهد عبدالمؤمن بن على، قاهره، ١٩٨٦م؛ نيز:
Afrika, entsiklopedicheski o spravochnik, Moscow, ١٩٨٦; Blair, Sh. S. and J. M.
Bloom, The Art and Architecture of Islam, ١٢٥٠-١٨٠٠, London, ١٩٩٤; Brend, B.,
Islamic Art, London, ١٩٩١; Creswell, K. A. C., A Short Account of Early Muslim
Architecture, Beirut, ١٩٦٨; EI ٢ ; Elleh, N., African Architecture, New York,
١٩٩٦; EWA; Hutt, A., Islamic Architecture, North Africa, London, ١٩٧٧;
Papadopoulo, A., L'Islam et l'art musulman, Paris, ١٩٧٦; Rivoira, G. T., Moslem
Architecture, London, ١٩١٨; Veimarn, B. V., Iskusstvo Arabskikh stran i Irana
VII - XVII vekov, Moscow, ١٩٧٤; Vseobshchaya istoriya arkhitektury, Moscow,
١٩٦٩.
ناديژدا خارچينكو