دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٥٣٢
| اشدق جلد: ٩ شماره مقاله:٣٥٣٢ |
اَشْدَق، ابواميه عمرو بن سعيد بن عاص اموي (د ٧٠ق/٦٨٩م)، از
واليان و فرماندهان مشهور دولت اموي. به نظر مىآيد كه شهرت وي به اشدق
ناشى از كجى دهانش بر اثر سكته بوده باشد و به همين سبب او را لطيم
الشيطان و لطيمالجن (سيلى خوردة شيطان و جن) نيز خواندهاند (بلاذري،
٤(١)/٤٤١؛ ابن دريد، ٧٩؛ ثعالبى، ٧٥)، هرچند فرزندانش مدعى بودند كه اين لقب
را معاويه پس از مشاهدة زبانآوري پدرشان به او داده است (بلاذري، ٤(١)/٩٤،
١٣٥، ٤٤١). پدر اشدق، فاتح جرجان و آذربايجان و طبرستان، و مدتى والى
ارمينيه و مدينه و كوفه بود (خليفه، ١/١٦٩، ١٧٠، ١٨٠؛ زبيري، ١٧٦).
سال تولد اشدق را برخى از مؤلفان ٣ق دانستهاند (زركلى، ٥/٧٨؛ بستانى،
١٤/٥٣؛ قس: ابن حجر، ٣/١٧٥، نيز ٢/٤٧- ٤٨، ١٢٦).
عقد الفريد نخستين منبعى است كه به نقل از ابوعبدالرحمان محمد بن عبدالله
عتبى از امارت اشدق بر مكه ياد كرده است (ابن عبدربه، ٤/٢١٨؛ قس: بستانى،
همانجا؛ نيز نك: زامباور، ٢٧، ٣٥، كه ولايت اشدق را بر مكه در ٥٣ق دانسته
است). اما حضور اشدق در صحنة سياسى به عنوان يكى از رجال برجستة دولت اموي
به واپسين سالهاي حكومت معاويه بازمىگردد. در ٥٦ق/٦٧٦م هنگامى كه معاويه
تصميم گرفت براي يزيد بيعت بگيرد، اشدق به درخواست او خطابهاي در ستايش
يزيد خواند و مردم را به بيعت با وي برانگيخت (ابن قتيبه، ١/٩٥؛ ابن
عبدربه، ٤/٢١٧؛ ابن اثير، ٣/٥٠٨).
اشدق به هنگام مرگ معاويه (رجب ٦٠ ق) امارت مكه را برعهده داشت و يزيد
نيز وي را در اين منصب ابقا كرد (بلاذري، ٤(١)/٢٩٩؛ طبري، ٥/٣٣٨). چندي بعد
نيز او را براي بيعت ستاندن از امام حسين ابن على(ع) و عبدالله بن زبير،
ولايت مدينه داد، اما اشدق نيز مانند واليان پيش از خود نتوانست از آنها
بيعت بگيرد (خليفه، ١/٢٧٨، ٢٨٠؛ بلاذري، ٤(١)/٣٠٩؛ طبري، ٥/٣٤٠). پس از آنكه
امام حسين(ع) به مكه رفت و از آنجا به دعوت كوفيان قصد كوفه كرد، اشدق
به صاحب شرطة مكه دستور داد تا به امام اجازة خروج ندهد. امام حسين(ع) نيز
به مقاومت برخاست و دو طرف با يكديگر درگير شدند؛ اما اشدق كه از عاقبت كار
بيمناك شده بود، راه را باز كرد و امام حسين(ع) به سوي كوفه رفت
(دينوري، ٢٤٤؛ ابن اثير، ٤/٣٩). به گفتة ابن سعد - در روايتى منحصر به فرد و
بدون ذكر نام راوي - پس از واقعة كربلا، يزيد سرِ امام حسين(ع) را به
مدينه نزد اشدق - كه در آن زمان والى آن شهر بود - فرستاد و اشدق نيز آن
را در قبرستان بقيع كنار قبر حضرت فاطمه(س) به خاك سپرد (٥/٢٣٨).
در همان سال يزيد اشدق را مأمور سركوب عبدالله بن زبير كرد. اشدق نيز سپاهى
به فرماندهى عمرو بن زبير، برادر عبدالله، به مكه گسيل داشت (همانجا؛
زبيري، ١٧٨؛ بلاذري، ٤(١)/٣١١)، اما سپاه عمرو تاب نياورد و به سختى شكست
خورد و عمرو به اسارت افتاد و در بند برادر درگذشت (زبيري، همانجا؛ بلاذري،
٤(١)/٣١٢-٣١٣). چون كار عبدالله بن زبير در مكه و مدينه بالا گرفتو پس از
مرگ يزيد(٦٤ق) خود را خليفه خواند، مروان را از مدينه راند و مروان به شام
رفت و به خلافت نشست و مردم با وي بيعت كردند. از اين پس اشدق را تا
مدتها در كنار مروان، يعنى دايى خود مىيابيم؛ وي در نبرد مرج راهط كه ميان
مروان و ضحاك بن قيس درگرفت، همراه مروان جنگيد (بلاذري، ٤(١)/٤٤٢؛ طبري،
٥/٥٣٧). همچنين به عنوان فرمانده سپاه مروان در نزديكى فلسطين با سپاه
عبدالله بن زبير به فرماندهى مصعب بن زبير درآويخت و سپاه او را درهم
شكست(بلاذري،همانجا؛طبري،٥/٥٤٠)، و خليفه نيز براي جلب وفاداري بيشتر اشدق،
به وي قول ولايتعهدي داد (بلاذري، همانجا؛ و به روايتى ولايتعهدي
عبدالملك، نك: زبيري، ١٧٩). وي همچنين با عامل عبدالله در مصر جنگيد و مصر را
گشود و مردم آن ديار با مروان بيعت كردند (بلاذري، طبري، همانجاها؛ يعقوبى،
٣/٤). در اين زمان مروان كه موقعيت استواري يافته بود و از ناحية عبدالله
بن زبير خطري احساس نمىكرد، از وفا به وعدهاي كه داده بود، سرباز زد و
چون به دمشق بازگشت براي جانشينى پسرانش عبدالملك و عبدالعزيز از مردم
بيعت گرفت (بلاذري، همانجا)، و اشدق را به امارت دمشق گمارد (بلعمى، ٧٧٣).
چون عبدالملك خلافت يافت (٦٦ ق)، اشدق به مخالفت با وي برخاست، ولى
بزرگان شام و بنىاميه براي جلوگيري از آشوب، بين آن دو آشتى برقرار كردند
(دينوري، ٢٨٦).
در ٧٠ق كه عبدالملك براي سركوب مصعب بن زبير رهسپار عراق شد، اشدق فرصت
را مساعد يافت و خود را خليفه خواند و مردم به اطاعتش گردن نهادند. چون خبر
به عبدالملك رسيد، به دمشق بازگشت، ولى اشدق اجازة ورود به وي نداد.
سرانجام، بر اثر وساطت بزرگان اموي، اشدق با شرايطى از جمله تضمين امان و
انتصاب به ولايتعهدي دروازههاي شهر را گشود و با عبدالملك بيعت كرد. اما
عبدالملك سرانجام با حيله بر او دست يافت و به قتلش رسانيد (٧٠ ق) (سدوسى،
٣٥؛ ابن سعد، زبيري، همانجاها؛ خليفه، ١/٣٣٧؛ بلاذري، ٤(١)/٤٤٣-٤٤٤).
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن حجر عسقلانى، الاصابة، قاهره، ١٣٢٨ق؛ ابن دريد،
محمد، الاشتقاق، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، مصر، ١٣٧٨ق/١٩٥٨م؛ ابن سعد،
محمد، الطبقات الكبري، بيروت، دارصادر؛ ابن عبدربه، العقد الفريد، بهكوشش
عبدالمجيد ترحينى، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٣م؛ ابن قتيبه، عبدالله، عيون الاخبار،
بيروت، ١٣٤٣ق/١٩٢٥م؛ بستانى؛ بلاذري، انساب الاشراف، بهكوشش احسان عباس،
بيروت، ١٤٠٠ق/١٩٧٩م؛ بلعمى، محمد، تاريخنامة طبري، بهكوشش محمد روشن،
تهران، ١٣٦٦ش؛ ثعالبى، عبدالملك، ثمار القلوب، بهكوشش محمدابوالفضل
ابراهيم، قاهره، ١٩٨٥م؛ خليفة بن خياط، تاريخ، بهكوشش سهيل زكار، دمشق،
١٩٦٧م؛ دينوري، احمد، الاخبار الطوال، بهكوشش عبدالمنعم عامر، قاهره،
١٩٦٠م؛ زامباور، نسب نامة خلفا، ترجمة محمدجواد مشكور، تهران، ١٣٥٦ش؛ زبيري،
مصعب، نسب قريش، بهكوشش لوي پرووانسال، قاهره، ١٩٥٣م؛ زركلى، اعلام؛
سدوسى، مؤرج، حذف من نسب قريش، بهكوشش صلاحالدين منجد، بيروت، ١٣٩٦ق/
١٩٧٦م؛ طبري، تاريخ؛ يعقوبى، تاريخ، نجف، ١٣٥٨ق.
مينو اخوانفرد