دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٨٣٥
| البستان جلد: ٩ شماره مقاله:٣٨٣٥ |
اِلْبِسْتان، شهري در جنوب شرقى آناتولى (تركيه). نام البستان به صورتهاي گوناگون درمتون دورههاي مختلف آمده است: اَبُلُسْتَيْن (ياقوت، ١/٩٣)، اَبْلُسْتَيْن (ابن اثير، ١٢/٨٨)، اَبُلَسْتَيْن (اقبال، ٢١٣)، اَبْلَسْتَيْن ( بستانى، ١/٢٦٩)، اَبُلِسْتَيْن (دوسون، )، III/٤٨٨ ابلستان (حمدالله، نزهة...، ٩٤)، آبلستان (فصيح، ١/٣٤٥، ٤٥٦؛ آق سرايى، ٣٠، ٣١؛ اعتمادالسلطنه، ١٠٣)، اَبْلِسْتان (هامرپورگشتال، )، I/٢٩٧ اَلْبِسْتان (بروكلمان، ٤٠٣)، البستان ( سفرنامهها...، ٣١٥، حاشية ٣؛ ژوبر،٣٦٣)،آلبستان (اسكندربيك،١/٣١،٣٢)،اَلْبوستان( سفرنامهها، همانجا). اين نام را به زبان رومى اَبْلَسْتا و اَبْلَسطه (لسترنج، ١٤٣، حاشية ١؛ بستانى، همانجا) و پلاستا ( ٢ نوشتهاند. برخى نيز آن را همان ا¸رابيسوس يونانى دانستهاند (همانجا؛ لسترنج، همانجا). به هر تقدير، صورت امروزي نام اين شهر البستان است (همانجا؛ «دائرة المعارف...
١»، .(XIV/٥٠٧البستان در ٣٨ و ١٣ عرضشمالى و ٣٧ و ١٢ طولشرقى( بريتانيكا، و در ارتفاع ١٥٠ ،١متري از سطح دريا ( ميدان لاروس، )، IV/١٥٤ در سوگوتلودره، يكى از سرچشمههاي اصلى رود سيحان (پيراموس باستان) و در پاي كوهشارداغى (٣٠٠ ،١متر)، در دشتى وسيع كه داراي منابع آب سرشاري است و توسط كوههاي مرتفع توروس شرقى محصور شده، واقع است ( ٢ EI؛ سفرنامهها، ٣١٥، ٤١٦).
البستان در شرق كاپادوكيه، موقعيتى ارتباطى بر سر راه قيصريه - ملطيه داشته است ( پاولى، .(II(١)/٣٦٤ كريستن سن خبر مىدهد كه كتيبة آرامى عربسوس (ا¸رابيسوس) كه در اين محل يافت شده، و ظاهراً به سدة ٢ ق م تعلق دارد، حاكى از ورود ديانت ايران به اين ولايت است (ص ١٨٠). كاپادوكيه از دولتهاي شرقى آسياي صغير بود كه پس از سالها مقاومت در برابر سلوكيها، سرانجام در مقابل روم تسليم شد (زرين كوب، همانجا). بدينسان، البستان در خاور قيصريه مدتها از قلاع سرحدي روميها به شمار مىرفت (لسترنج، ١٥٥).
علاوه بر اين، عربسوس را معرّب ا¸رابيسوس دانستهاند كه بعداً به اَفسوس تبديل شده است و احتمال دادهاند كه اين محل همان افشين كنونى است ( ٢ EI).ياقوت از اين محل با عنوان اَبْسُس و اَفْسُس نام مىبرد و آن را شهري ويرانه در نزديكى البستان (ابلستين) معرفى مىكند كه به گفتة او در آنجا آثار و ويرانههاي عجيبى برجاي بوده است (١/٩١، ٢/٨٠٦). شيروانى فاصلة اين دو نقطه از يكديگر را يك مرحله ذكر كرده است (ص ٧١). اصحاب كهف را به اين محل منسوب مىدانند (ياقوت، همانجا؛ حدود العالم، ١٥). برخى نيز البستان را پسْتوم باستانى و آن را سومين شهر مشهور و داراي عبادتگاه كاپادوكيه معرفى كردهاند كه معبد آن ظاهراً مورد احترام تمامى مردمان اين سرزمين بوده است (هامر پورگشتال، .(I/٢٩٤-٢٩٥
رشتة طولانى دژهاي مستحكم اسلامى از ملطيه در ساحل فرات عليا تا طرسوس در نزديكى ساحل مديترانه كشيده مىشد. اين دژها بيشتر به ملاحظات نظامى و دفاعى در تقاطع راهها يا مدخل گذرگاههاي باريك كوهستانى ايجاد شده بودند. عربها اين نوع دژها و نواحى پيرامونى آنها را عواصم مىگفتند و اين لفظ دقيقاً به رشته قلعههاي داخلى جنوب و راههاي جنگى آن در مقابل دژهاي خارجى شمال كه عنوان ثغور داشت، اطلاق مىشد (حتى، ١/٢٥٩). از اين رو، خطى كه عراق را تا شمال شرقى نگهبانى مىكرد، ثغور جزاير، و خطى كه محافظ شام بود، ثغور شام خوانده مىشد (همو، ١/٢٥٩-٢٦٠). يكى از دو معبر مهمى كه در اين زمان توروس را از آنجا قطع مىكرد، در ناحية شمال شرقى قرار داشت و درب الحدث (يا در بند حدث) نام داشت كه از مرعش به شمال تا البستان كشيده مىشد (همانجا؛ لسترنج، ١٣١، ١٤٣) و پس از استيلاي مسلمانان بر آن، معبر سلامت (درب السلامة) خوانده شد (همو، ١٣٠).
اين معابر نظامى - ارتباطى درواقع به طور پيوسته قلمرو كسى نبود و استحكامات آن به اقتضاي پيروزي يكى بر ديگري، دست به دست مىشد. در دورة امويان و عباسيان و نيز پس از آن، در هر جاي اين منطقه جنگهاي بسياري روي داده است، تا جايى كه گفتهاند: در آسيا كمتر زمينى مانند اين ناحيه به خون آغشته است (حتى، همانجا). در اين ميان، البستان به عنوان آخرين شهر سرزمينهايى كه «پس شام» قرار داشتهاند (انصاري، ٢٢٨؛ ابن صيرفى، ٢/٢٦٦)، اگر چه شهري متوسط بوده است (حمدالله، نزهة، ٩٤)، اما از شهرهاي مشهور «بلادروم» و از شهرهاي معتبر مرز جنوبى سمت شرقى قونيه به شمار مىرفته (ياقوت، ١/٩٣-٩٤؛ لسترنج، ١٥١)، و پيوسته موضوع منازعه ميان مسلمانان و بيزانسيها بوده است. البستان طى سالهاي ١٠٩٧ تا ١١٠٥م در دست صليبيون بود، سپس چند بار دست به دست شد و سرانجام در اختيار سلسلة دانشمنديه قرار گرفت و در ١٢٠١م به دست سلجوقيان قونيه افتاد ( ٢ .(EI
امراي دانشمنديه كه از حدود سال ٤٥٥ تا ٥٦٧ ق در سيواس، آماسيه، توقات و نواحى ديگر از جمله البستان حكومت داشتند (زامباور، ٢٢٠-٢٢١)، از تركان آسياي صغير بودند. به سبب ضعف اين سلسله، عزالدين قليچ ارسلان (حك ٥٥١ -٥٨٤ق) در ٥٦٠ق البستان را تسخير كرد و با آنكه با تسخير نواحى ديگر منطقه مىتوانست به حكومت دانشمنديه پايان دهد، تا سال ٥٧١ق دانشمنديه به حكومت ضعيف خود ادامه داد (مشكور، مقدمه، ٨٩). قليچ ارسلان در پيري متصرفات خود را بين ١٠ پسر خود تقسيم كرد و از آن ميان، البستان را به مغيث الدين طغرلشاه داد و غياث الدين كيخسرو - كوچكترين فرزند خود - را وليعهد قرار داد (ابن بىبى، ٢٢؛ حمدالله، تاريخ...، ٤٧٥).
يكى از مهمترين عوامل زوال سلجوقيان آسياي صغير را مرگ زودرس كيقباد در ٦٣٤ق و نيز ضعف جانشينان او دانستهاند (توران، .(٢٤٨-٢٤٩ همو پيش از آن در ٦٢٧ق به همراهى ملك اشرف به مقابله با سلطان جلالالدين خوارزمشاه پرداخته، و او را شكست داده بود (ابن عبري، ٢٤٥-٢٤٦). پس از اين زمان، يورش مغولان باعث مهاجرت جمعيت تركمن به آناتولى شد و به طغيان آنان بر ضد كيخسرو دوم، جانشين كيقباد، انجاميد. تركمانان طاغى نيروهاي سلجوقى را در البستان و ملطيه شكست دادند (توران، همانجا). اين واقعه حملة مغولان را تسهيل كرد (همانجا). چندي نگذشت كه مردم اين نواحى از ظلم و جور مغولان به تنگ آمدند و گروه بسياري از آنان را به قتل رساندند (اشپولر، ٧٩). ناآراميهاي ايجاد شده در روم به برخوردهاي تازهاي ميان سلطان مصر و ايلخان مغول انجاميد (هامر پورگشتال، .(I/٢٩٣
در ٦٧٤ق ضياءالدين و خطير پسر معينالدين پروانه همراه ١٠٠ نفر به شام رفتند و ركنالدين بندقدار (بيبرس) را به منظور حمله به روم برانگيختند (رشيدالدين، ٢/٧٦٨). ملك الظاهر بيبرس پس از تسخير انطاكيه در ١٢٦٨م كه در دست صليبيون بود، و نيز غارت ارمنستان، پذيرفت تا به منظور رهايى نواحى اشغالى توسط مغولان، به روم لشكر كشى كند (ساندرز، ١٢٩). بيبرس در ٦٧٥ق به روم لشكر كشيد و به البستان آمد. در اين محل، توقو پسر ايلكاي نويان و عدهاي ديگر از امراي مغول با لشكريان خود با بيبرس به نبرد پرداختند، اما شمار بسياري از مغولان و امراي آنان كشته شدند و تنها معدودي باقى ماندند. اباقاخان با شنيدن اين خبر، در ٦٧٦ق به البستان آمد و با ديدن كشته شدگان مغول سخت برآشفت و به انتقام ايشان، عدهاي از اعيان روم و تركمانان را سياست كرد (رشيدالدين، ٢/٧٦٨- ٧٦٩؛ بناكتى، ٤٣٣- ٤٣٤؛ فصيح، ١/٣٤٥). همو در راه بازگشت، امر به قتل عام مسلمانان شهرهاي روم داد (ابوالفدا، ١٣-١٤؛ هامر پورگشتال، و پس از آگاهى از خيانت معينالدين پروانه او را به تبريز آورد و به طرز فجيعى به قتل رسانيد (اشپولر، همانجا؛ نك: سايكس، ٢/١٤٤). حتى نوشتهاند كه مغولان گوشت او را فى المجلس خوردند و اباقاخان نيز شخصاً مقداري از گوشت او بخورد (مشكور، مقدمه، ١٢٥-١٢٦).
از ٧٤٠ تا ٩٢١ق البستان به صورت مركز قلمرو حكمرانان تركمان ذوالقدير درآمده بود ( ٢ EI؛ زامباور، ٢٣٥-٢٣٦). اين عنوان را ذوالقدر و ذوالقادر (ذوالغادر) نيز نوشتهاند (همو، ٢٣٥؛ ابن تغري بردي، ١٤/٥٠؛ ابن صيرفى، ٢/٣٩٠؛ قرمانى، ٣٣٩). قسمت اعظم اين ايل در البستان سكنى داشتند كه از اواخر صفويه به تدريج در اطراف گنجه گرد آمدند (مشكور، نظري...، ٢٤٩؛ زامباور، ٢٣٥، ٢٣٧).
در ٨٠٠ ق بايزيد به حكومت قاضى برهانالدين در اطراف سيواس پايان داد و به قلمرو مملوكها در درة علياي فرات وارد شد و چندين شهر از جمله ملطيه و البستان را تصرف كرد (اينالجيك، .(٢٧٨ امير تيمور گوركان در ٨٠٣ق پس از كوشش نافرجام خود در برقراري دوستى با بايزيد (نك: نوايى، ١١٥- ١١٨)، به تصرف سيواس و سرزمينهاي شام روي آورد و شاهرخ را به قصد سركوب تركمانان و تسخير البستان و نواحى مجاور فرستاد (فصيح، ٢/١٤٤؛ ميرخواند، ٦/٣٥٣-٣٥٤)؛ در البستان تركمانان گريختند و شاهرخ پس از تعقيب آنان، بسياري را كشت و دارايى آنان را تصاحب كرد (همانجا).
علاءالدوله پسر ناصرالدين محمد ذوالقدر در قسمتى از نواحى شرقى آسياي صغير و حوضة علياي رود فرات، از جمله البستان، حكومت موروثى داشت (فلسفى، ١/١٦٣، حاشية ١). شاه اسمعيل صفوي در ٩١٣ ق به علاءالدوله كه از او سرپيچيده بود، حمله برد، اما علاءالدوله از البستان گريخت و به كوه درنا پناه برد (خواندمير، ٤/٤٨٦-٤٨٧؛ فصيح، همانجا؛ سفرنامهها، ٢٥٣، ٣١٦). نويسندة احسن التواريخ معتقد است كه ميان شاه اسمعيل و علاءالدوله جنگى درنگرفت و خواندمير، نويسندة حبيب السير را كه ٣ روز مقابله ميان ايشان قائل شده، نكوهش مىكند (روملو، ٩٤)؛ البته اسكندر بيك منشى نيز دو روز مقابله و مقاومت لشكر علاءالدوله را متذكر مىشود و از شكست او در روز سوم خبر مىدهد (١/٣١-٣٢). شاه صفوي پس از به آتش كشيدن روستاهاي البستان به مرعش بازگشت ( سفرنامهها، ٣١٥- ٣١٦، ٤١٦).
علاءالدوله در ٩٢١ ق در جنگى با سلطان سليم عثمانى كشته شد و دوران حكمرانى خاندان ذوالقدر كه از ٧٤٠ ق آغاز شده بود، به پايان رسيد (روملو، ٢٠٢-٢٠٣؛ فلسفى، همانجا).
در ١٢٦٣ق/١٨٤٧م البستان به عنوان بخش به شهرستان مرعش در ولايت حلب پيوست ( ٢ .(EIاين شهر در حال حاضر مركز بخشى به همين نام در شهرستان «قهرمان مرعش» است («آمار...١»، و يكى از مراكز مبادلة توليدات كشاورزي، و براي حوزة پيرامونى خود، يك مركز خدماتى به شمار مىرود. در اين شهر از ذخاير زغال كُك كه آن را ٣ ميليارد تن برآورد كردهاند، بهرهبرداري مىشود ( ماير، .(XII/٦١٥
مهمترين يادگار باقىمانده در البستان، اولو جامع (جامع بزرگ) است كه مطابق كتيبة سر در آن در ٦٣٩ق/١٢٤١م توسط امير مبارزالدين چولى بنا شده، و بعدها به سبك عثمانى مرمت شده است ( ٢ .(EIدر ١٩٨٥م جمعيت شهر البستان ٧٥٦ ،٤٨نفر بود كه مطابق آخرين سرشماري (١٩٩٠م) به ٧٤١ ،٥٤نفر رسيده است («آمار»، همانجا).
مآخذ: آقسرايى، محمود، مسامرة الاخبار و مسايرة الاخيار، به كوشش عثمان توران، آنكارا، ١٩٤٣م؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن بىبى، حسين، الاوامر العلائية فى الامور العلائية، به كوشش عدنان صادق ارضى، آنكارا، ١٩٥٦م؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن صيرفى، على، نزهة النفوس و الابدان فى تواريخ الزمان، به كوشش حسن حبشى، قاهره، ١٩٧١م؛ ابن عبري، غريغوريوس، تاريخ مختصرالدول، بيروت، ١٩٥٨م؛ ابوالفدا، المختصر فى اخبار البشر، دارالبحار، ١٣٨١ق/١٩٦١م؛ اسكندر بيكمنشى، عالم آراي عباسى، تهران، ١٣٢٥ش؛ اشپولر، برتولد، تاريخ مغول در ايران، ترجمة محمود ميرآفتاب، تهران، ١٣٥١ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، تطبيق لغات جغرافيايى قديم و جديد ايران، تهران، ١٣٦٣ش؛ اقبال، عباس، تاريخ مغول، تهران، ١٣٤٧ش؛ انصاري دمشقى، محمد، نخبة الدهر، به كوشش دورن، لايپزيگ، ١٩٢٣م؛ بروكلمان، كارل، تاريخ الشعوب الاسلامية، ترجمة نبيه امين فارس و منيربعلبكى، بيروت، ١٩٨٤م؛ بستانى؛ بناكتى، داوود، تاريخ، به كوشش جعفر شعار، تهران، ١٣٤٨ش؛ حتى، فيليپ، تاريخ عرب، ترجمة ابوالقاسم پاينده، تبريز، ١٣٤٥ش؛ حدود العالم، با حواشى و تعليقات مينورسكى، ترجمة ميرحسين شاه، كابل، ١٣٤٢ش؛ حمدالله مستوفى، تاريخ گزيده، بهكوشش عبدالحسين نوايى، تهران، ١٣٦٢ش؛ همو، نزهةالقلوب، به كوشش گ. لسترنج، ليدن، ١٩١٥م؛ خواند مير، غياثالدين، حبيب السير، به كوشش محمد دبير سياقى، تهران، ١٣٦٢ش؛ رشيدالدين فضلالله، جامع التواريخ، به كوشش بهمن كريمى، تهران، ١٣٦٢ش؛ روملو، حسن، احسن التواريخ، به كوشش چ. ن. سيدن، تهران، ١٣٤٧ش؛ زامباور، نسب نامة خلفا و شهرياران، ترجمة محمدجواد مشكور، تهران، ١٣٥٦ش؛ زرينكوب، عبدالحسين، تاريخ مردم ايران، تهران، ١٣٦٤ش؛ ژوبر، پ. امده، مسافرت در ارمنستان و ايران، ترجمه عليقلى اعتماد، تهران، ١٣٤٧ش؛ ساندرز، ج. ج.، تاريخ فتوحات مغول، ترجمة ابوالقاسم حالت، تهران، ١٣٦٣ش؛ سايكس، پرسى، تاريخ ايران، ترجمة محمدتقى فخرداعى، تهران، ١٣٦٣ش؛ سفرنامههاي ونيزيان در ايران، ترجمة منوچهر اميري، تهران، ١٣٤٩ش؛ شيروانى، زينالعابدين، بستان السياحة، تهران، ١٣١٥ش؛ فصيح خوافى، احمد، مجمل فصيحى، به كوشش محمود فرخ، مشهد، ١٣٣٩ش؛ فلسفى، نصرالله، زندگانى شاه عباس اول، تهران، ١٣٤٧ش؛ قرمانى، احمد، اخبار الدول و آثار الاول، بغداد، ١٢٨٢ق؛ كريستنسن، آرتور، ايران در زمان ساسانيان، ترجمة رشيد ياسمى، تهران، ١٣٤٥ش؛ لسترنج، گ.، جغرافياي تاريخى سرزمينهاي خلافت شرقى، ترجمة محمود عرفان، تهران، ١٣٦٤ش؛ مشكور، محمدجواد، مقدمه و تعليقات بر اخبار سلاجقة روم، تهران، ١٣٥٠ش؛ همو، نظري به تاريخ آذربايجان، تهران، ١٣٤٩ش؛ ميرخواند، محمد، روضة الصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛ نوايى، عبدالحسين، اسناد و مكاتبات تاريخى ايران، تهران، ١٣٥٦ش؛ ياقوت، بلدان؛ نيز:
Britannica, ١٩٧٨; Census of Population ١٩٩٠, State Institute of Statistics, Ankara, ١٩٩١; D'Ohsson, G., Histoire des Mongols, Amsterdam, ١٨٣٤; EI ٢ ; Hammer-Purgstall, J., Geschichte der Ilkhane in Persien, Amsterdam, ١٩٧٤; Inalc o k, H., X The Emergence of the Ottomans n , The Cambridge History of Islam, Cambridge, ١٩٨٠, vol. I(A); Meydan Larousse, Istanbul,١٩٨٧; Meyer;Pauly; Turan,O., X Ana- tolia in the Period of the Seljuks n , The Cambridge History of Islam, Cambridge, ١٩٨٠, vol. I(A); T O rk ansiklopedisi, Ankara, ١٩٦٦.
عباس سعيدي