دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٨٣٣
| البرز جلد: ٩ شماره مقاله:٣٨٣٣ |
اَلْبُرْز، رشتهكوهى غربى - شرقى در شمال ايران.
نام و نامگذاري: البرز را بازمانده از واژة اوستايى هرابرزئيتى١ دانستهاند
(اشپيگل، ؛ I/٦١ ايرانيكا، .(I/٨١٠ اين دو نام در زبان پهلوي هَربُرز
(پورداود، ١/١٣١، ٢/١٤٨) و هربورچ (همو، ١/٢٢٢) آمده است. جغرافىدانان مسلمان
در نامگذاري اين رشته كوه معمولاً نام محلى قلههاي آنرا به تمامى رشته
تعميم دادهاند و به همين علت از نام عمومى البرز كمتر ذكري به ميان
آوردهاند (نك: لسترنج، ٢٢ )، تا جايى كه از ٧٠ نام براي البرز ياد كردهاند
(اعتمادالسلطنه، ٢/١٠١١).
هر چند نام بسيار كهن اين رشته كوه ناشناخته است ( ايرانيكا، همانجا)، اما
شكل اوستايى هرابرزئيتى را مركب از هَرا به معناي كوه، و برزئيتى و بَرِز
به معناي بلندي دانستهاند (پورداود، ٢/٣٢٤؛ بهرامى، ٢/١٠٢٥، ٣/١٥٥٤). آيلرس٢
هرا را به معنى محافظ و پشتيبان، و برزئيتى را به معناي بلندي، پشته و كوه
مىداند ( ايرانيكا، ؛ I/٨١١ نيز نك: پورداود، ١/١٣١). وي معتقد است كه «بلند» و
نيز «بالا» در فارسى امروزي از همان ريشة بَرِز و برزئيتى بازمانده است؛
علاوه بر اين، واژههاي آلمانى بِرگ٣ (كوه) و بورگ٤ (دژ) را نيز با اين
واژه هم ريشه مىخواند ( ايرانيكا، همانجا).
ظاهراً رشتهكوه البرز را در دورة ساسانى و به پارسى ميانه پَدِشخوارگر
مىخواندند (اشپيگل، همانجا) كه بعدها به صورتهاي مختلف فرشوادجر (مرعشى،
١٠)، پتشخوارگر (ماركوارت، ١٣٠ ؛ اشپيگل، همانجا)، فَدَشخوارگر ( مجمل
التواريخ...، ٣٦) و فدشوارگر ( نامة تنسر، ٤؛ نيز نك: حجازي، ٣٥) نيز آمده است.
نويسندة مجمل التواريخ «فدشخوار» را به معناي كوه و دشت، و «گر» را به
معناي پشته مىداند (همانجا)، حال آنكه ماركوارت آن را به معناي «كوههاي
واقع در مقابل (ناحية) خوار» آورده است (همانجا). اين نام در يونانى به
صورت پاراخواثراس٥ آمده (استرابن، ؛ V/٢٥٩ نيز نك: ماركوارت، ١٣٠ ، حاشية ٢ )،
و از آن به عنوان رشتهكوههايى در بالادست سرزمين ماد و ماتيانى كه از
ارمنستان به سوي شرق و تا دروازههاي خزر و تا سرزمين آريا امتداد مىيابد،
ياد شده است (استرابن، ٢٩٩, V/٢٦٩, .(٣١٩
در نامة تنسر پذشخوارگر (فدشوارگر) منطقهاي شامل گيلان، ديلمان، رويان و
دماوند دانسته شده، و جشنسف (گشنسپ) شاه آنجا بوده است كه اجدادش آنجا را
از چنگ دستنشاندگان اسكندر بيرون آورده بودند (ص ٤- ٥).
گرچه پتشخوارگر را نام نواحى گيلان و طبرستان دانستهاند ( كارنامه...، ٤٩،
حاشية ٤)، اما در ايرانشهر به عنوان ناحيهاي در كنار گيلان آمده است (نك:
ماركوارت، و همانگونه كه ظهيرالدين مرعشى نيز تأكيد دارد، بايد همان
طبرستان باشد (همانجا).
نويسندگان مسلمان پيوسته از كوهى به نام قارن (كارن) نام بردهاند (نك:
طبري، ٩/٩٠؛ ابن اثير، ٨/١٦٦؛ ابن خلدون، ٣(٤)/٧٨١، ٤(٤)/ ٧٣١). مسعودي كوه
قارن را ميان طبرستان و ناحية قومس مىداند و از دماوند، به عنوان بلندترين
كوه جهان، جداگانه بحث مىكند (ص ٤٩). اصطخري نيز از كوه قارن به عنوان
كوهى منفرد سخن مىگويد (ص ١٦٩؛ نيز نك: ابن حوقل، ٣١٨). بكران (زنده در
٦٠٥ق) كوه دماوند را از جبال قارن متمايز مىداند (ص ٥٧) و مىنويسد: جبال
قارن كوهى است بزرگ ميان طبرستان، ري، بسطام و دامغان، و اين كوه را
جبال رونج مىنامند و دماوند از اين كوه جداست (ص ٥٨). بدينسان، كوه قارن
را بخشى از كوه البرز بايد شمرد كه در طبرستان بديننام خوانده مىشده است
(حكيم، ٤٠).
برخى البرز را همان كوه معروف قاف دانستهاند. به گفتة ياقوت پيشينيان كوه
قاف را البرز مىناميدند (٤/١٨) و به نوشتة حمدالله مستوفى: «بعضى آن [كوه
البرز] را از كوه قاف شمارند» (ص ١٩١؛ نيز نك: اشپيگل، ؛ I/٦١ لسترنج، ٣٦٨ ،
حاشية .(٢
چنين مىنمايد كه ياقوت (همانجا) و حمدالله مستوفى (همانجا) اولين
جغرافىنگارانى باشند كه از رشته كوهى با نام البرز سخن گفتهاند (نيز نك:
لسترنج، همانجا؛ قس: اشپيگل، همانجا). حمدالله مستوفى در «ذكر جبال ايران»
مىنويسد: «كوه البرز كوه عظيم است، متصل باب الابواب است» (همانجا)، اما
وي همه جا به وضوح از البرز نام نمىبرد (قس: لسترنج، ١٨٢ -١٨١ ، حاشية و
ظاهراً مطالب او دربارة البرز قفقاز با رشتهكوه البرز درهمآميخته است، زيرا
در قفقاز نيز رشته كوهى به همين نام (البرز) وجود دارد (نك: XXX/١٥١ , ٣ BSE).
رشته كوه البرز (هرابرزئيتى) را در اوستا و نوشتههاي ديگر ايران باستان،
كوههايى افسانهاي برشمردهاند (بارتولمه، ١٧٨٨ -١٧٨٧ ؛ اشپيگل، همانجا).
مطابق نوشتة اوستا، جايگاه مهر (فرشتة روشنايى) بر فراز كوه هرا (البرز) است و
او نخستين ايزد مينوي است كه پيش از برآمدن خورشيد از اين كوه، به سراسر
ممالك آريايى مىتابد. بر فراز البرز - بر اساس همين باور - «نه شب است و
نه ظلمت، نه باد گرم مىوزد و نه باد سرد، از ناخوشيها بري و از آلايش و
ناپاكى اهريمنى عاري است، مه و بخار از آنجا برنخيزد» ( يشتها، ١/١٣١؛
پورداود، ١/١٣١). جايگاه سروش نيز بر فراز كوه البرز، در بارگاهى هزار ستون و
ستاره نشان قرار دارد (همو، ١/٥١٩).
جكسن رشته كوه البرز را - برخلاف پورداود كه معتقد است كه نام البرز را
بعدها به اين رشته كوه دادهاند (٢/٣٢٤) - همان البرز مقدس اوستايى مىداند
و دربارة باورهاي اسطورهاي دربارة اين كوه، مىنويسد: شايد به سبب آتشفشان
اين كوه [دماوند] آن را نشانهاي از سرچشمة آتش مينوي دانستهاند (ص ٧٥،
٤٩٤). برخى ديگر نيز البرز باستانى و از جمله البرز مذكور در شاهنامه را همين
البرز امروزي مىدانند (ستوده، «البرز»، ١١٤)، در مقابل، ا¸يلرس معتقد است كه
ايرانيان هر كوه بلندي را البرز مىناميدند ( ايرانيكا، .(I/٨١٠
بويس باورهاي ايرانيان دربارة كوه البرز را به تصور هندوان نسبت به كوههاي
مِرو و سومِرو شبيه مىداند (همان، .(I/٨١١
ويژگيهاي محيط طبيعى: رشته كوههاي البرز در مقياس وسيع، بخشى از سيستم
آلپى كوههاي جوان است كه از آلپ (اروپا) به سمت شرق، و در افغانستان و
شمال پاكستان تا هندوكش و پامير امتداد يافته است و كوههاي هيمالايا در جنوب
و قره قروم و رشتهكوههاي كوئن لون١ در شمال و تا برمه و همچنين به صورت
منفصل تا جزاير سوندا و باندا در اندونزي امتداد مىيابد ( بريتانيكا، ماكرو،
.(VI/٤٥ در اين ميان، رشتهكوه البرز به عنوان بخش مركزي اين منطقة وسيع
كوهزايى است كه ضمناً مرتفعات جنوبى عربستان و پلاتفرم روسيه در شمال نيز
به همين كوهزايى مربوط است (خسروتهرانى، ٢٣-٢٤). اين رشته كوه از كوههاي
تالش در شمال غرب كشور آغاز مىشود و به واسطة مرتفعات جاجرم به كوههاي
كُپه (كوپت) داغ و خراسان در شرق مىپيوندد ( ايرانيكا، ؛ I/٨١٣ نيز نك:
«راهنماي...٢»، .(٣٦ اگر چه برخى زمين شناسان معتقدند كه كُپه داغ در مرز
تركمنستان جزئى از سيستم البرز است، اما اين رشته كوه واحد ساختمانى
مستقلى را تشكيل مىدهد كه به واسطة شكست گودالى عميق و فرورفتة خراسان از
آنتى كلينال البرز جدا مىشود و به صورت واحد چين خوردة كاملى جلوه مىكند
(اهلرس، .(٣٥ طول تقريبى رشته كوه البرز هزار كم است (مفخم پايان،
فرهنگ...، ٧؛ قس: جغرافياي كامل، ١/١٢، ١٣؛ «راهنماي»، همانجا) كه به صورت
ديوارهاي طبيعى بلوك فرورفتة خزري را در شمال از بخش مركزي ايران جدا
مىسازد (درويش زاده، ٢٤٣؛ گيرشمن، .(٢٢
رشته كوه البرز از لحاظ ساختمانى حاصل دو كوهزايى عمده است: نخست كوهزايى
پركامبرين و ديگر كوهزايى آلپى در دوران دوم و سوم. در واقع اولين حركات
اصلى در ماستريشتين٣ پايانى و پالئوسن (مرحلة لاراميد) روي داد كه موجب خشك
شدن فرورفتگى خزري در شمال و شكلگيري كوههاي البرز در اوايل دوران سوم
شد. مرحلة دوم كوهزايى در اوايل تا اواسط اليگوسن (مرحلة پيرنه) اتفاق افتاد
كه باعث ارتفاع گرفتن بيشتر و سپس فرسايش قسمت مركزي رشتة البرز شد. در
اواخر پليوسن يا اوايل پلئيستوسن، آخرين جنبشهاي كوهزايى مهم رخ داد كه در
نتيجة آن، گسلها، روراندگيهاي ملايم و ارتفاع گرفتن بيشتر البرز پديد آمد
(درويش زاده، ٢٤٤). بدينسان، دامنة جنوبى رشته كوه البرز داراي
روراندگيهاي پرشيبى (به سمت جنوب) است كه آنها را رسوبات آبرفتى پوشانده
است. در دامنة شمالى نيز در نتيجة فعاليتهاي تكتونيكى، همين گونه روراندگيها
به سمت شمال ايجاد شده است. البته فرونشست درياي خزر نيز با شكستگيها و
گسلهاي شمال البرز ارتباط مستقيم دارد (همانجا؛ خسروتهرانى، ٢٠).
شكل ناهمواريها در رشته كوه البرز، برخلاف رشته كوه زاگرس، با ساختار آن
انطباق كامل ندارد و ساختار تكتونيكى آن بسيار متنوع و ناهمگون است كه از
اين لحاظ، به تودة قديمى ايران مركزي شباهت دارد و از نظر روند شكل گيري -
نسبت به زاگرس - بسيار پيچيدهتر است (اهلرس، .(٣٣ بدينسان، با توجه به
اينكه آتشفشانيهاي دوران سوم از ويژگيهاي البرز و ايران مركزي است،
مىتوان بارزترين ويژگى كوههاي البرز را شباهت شگفتانگيز ساختمان و تكتونيك
بخشهاي بسياري از كل تودة آن با ايران مركزي دانست (همو، .(٣٣-٣٤ توفهاي
سبز آتشفشانى متعلق به ائوسن و معروف به سري سبز (تشكيلات كرج)، نبودن
گسترة تشكيلات دگرگونى (متامورفوزها) و بيرون زدگيهاي گرانيتى دوران سوم
(همانجا) و حضور رسوبات كولابى ايران مركزي در دامنههاي جنوبى البرز از
نشانههاي اين شباهت است (خسرو تهرانى، ١٩). البته وجود ميكروفسيلهايى چون
نوموليتها و آثار فلس ماهيها در توفهاي سبز، حاكى از عمق كم حوضة رسوبى در
زمانهايى از دورة ائوسن و وجود ميكروفسيلهاي پلانكتونيك نيز دال بر محيط نيمه
عميق تا عميق است، اما به هر تقدير، همة توفهاي سبز رنگ البرز منشأ
زيردريايى ندارد و آثار گياهى در چند محل آن مشاهده شده است (همانجا).
شواهدي نيز مبنى بر تمايز البرز با ايران مركزي وجود دارد كه عمدتاً عبارتند
از افيوليتها و رسوبات عميق موجود در ايران مركزي و قسمت روراندة زاگرس كه
مىتواند نشانة پوستة اقيانوسى باشد؛ همچنين تحرك بيشتر ايران مركزي نسبت به
البرز در اواخر ترياس و اوايل كرتاسه و دگرشيبيهاي ناشى از آن (اهلرس،
همانجا). ويژگى ديگر رشته كوه البرز از لحاظ زمينشناختى، تفاوتهاي اساسى
ظاهري در لايهبندي رسوبات بعد از كرتاسه در دامنههاي جنوبى و دامنههاي
شمالى آن است (همانجا؛ نيز نك: خسرو تهرانى، همانجا). در دامنههاي جنوبى
البرز مركزي كه از ماسه سنگهاي پالئوزوئيك، آهك، كوارتزيت و دولوميت تشكيل
شدهاند، ائوسن دريايى گسترش بيشتري دارد، حال آنكه در دامنههاي شمالى
اثري از اين رسوبات (ائوسن واليگوسن) ديده نمىشود (اهلرس، .(٣٤ اين امر
مبين آن است كه در اوايل دوران سوم ابتدا دامنة شمالى البرز با پسروي
درياي خزر از آب خارج شده است (خسرو تهرانى، ٢٠؛ فلاتري، ٢٧؛ مرگان، ١/١٣٥،
١٩٠). از اينرو، مىتوان نتيجه گرفت كه البرز مركزي در دورة ميوسن بهعنوان
خط تقسيم آب ميان ايران مركزي و زمينهاي پست آرال - خزر (آسياي مركزي)
به شمار مىرفته است (اهلرس، همانجا). مخروط آتشفشانى دماوند (٦٧٠ ،٥متر) از
بازالت، اندزيت، تراكيت، خاكسترهاي آتشفشانى و تودههاي لاوا (گدازهاي)
تشكيل شده است و نه تنها بلندترين كوه ايران و خاورميانه به شمار مىرود،
بلكه برخلاف علم كوه (دومين قلة البرز به ارتفاع ٨٤٠ ،٤ متر)، به جديدترين
مرحلة تكاملى تكتونيكى البرز (همو، در دوران چهارم متعلق است كه وقوع
زلزله و چشمههاي آب گرم شاهدي بر جديد بودن آن است (كيهان، ١/٤٠).
از لحاظ چينه شناسى و تكتونيك، رشته كوه البرز به ٣ بخش شرقى، مركزي و
غربى تقسيم مىشود. البرز غربى از رودخانة آستارا تا درة سپيدرود، البرز مركزي
(رشتة اصلى البرز) از درة سپيد رود تا درة فيروزكوه و رودخانة تالار، و البرز
شرقى از درة فيروزكوه تا رودخانة گرگان و مرز خراسان امتداد مىيابد (جعفري،
١/٦٧). البرز غربى قسمت مهمى از كوههاي تالش را دربردارد. اين كوهها از گردنة
حيران تا غرب شهرستان هشتپر تقريباً به خط مستقيم به سمت جنوب امتداد
يافته، سپس با جهتى جنوب شرقى در جنوب شهرستان رشت به درة سپيدرود
مىپيوندد. بلندترين قلة اين كوهها آقداغ (٣٠٣ ،٣ متر) است كه در ٢٦
كيلومتري جنوب خلخال قرار دارد (همو، ١/٧٠).
عريضترين و مرتفعترين بخش از اين رشتهكوه، البرز مركزي (اصلى) است
(كيهان، ١/٣٧) كه ٣٣٠ كم طول و به طور متوسط ٨٥ كم عرض دارد (جعفري، همانجا).
كوههاي تنكابن، كلارستاق و كجور در قسمت شمالى آن واقع است كه تا آمل
امتداد مىيابد. درة نور كه شاخهاي از هراز است، قسمت شمالى را از بخش
ميانى جدا مىسازد. مهمترين مرتفعات اين قسمت را كوههاي لار با قلة كلون
بسته (٢٠٠ ،٤ متر) تشكيل مىدهد (كيهان، همانجا). قسمت جنوب البرز مركزي به
توچال معروف است كه بلندترين قلة آن سرتوچال (٨٧٠ ،٣ متر) خوانده مىشود.
البته قلة دماوند - بلندترين قلة ايران - در جنوب شرقى البرز مركزي (شرق
تهران) قرار دارد (همو، ١/٣٧، ٣٩). گردنههاي عمدة رشتة اصلى البرز از غرب به
شرق عبارتند از گردنة هزار چم (راه تهران به كجور)، گردنة افجهوش و سفيداب
(راه تهران به نور) و گردنة امامزاده هاشم (راه تهران به آمل) (
فرهنگ...، ١/٦).
در البرز شرقى كوهها كم عرضتر است و از ارتفاع آنها به تدريج كاسته مىشود
( جغرافياي كامل، ١/١٣). از كوههاي بلند البرز شرقى مىتوان از كوه شاهوار
(٩٤٥ ،٣ متر)، كوه گاوكشان (٨١٣ ،٣متر) و كوه امام ابوالقاسم (٦١٠ ،٣ متر)
نام برد (جعفري، ١/٧٣- ٧٥). شاه كوه را آخرين قسمت از البرز شرقى مىتوان
دانست كه ميان جلگة استراباد و شاهرود واقع است (كيهان، ١/٤٢؛ كرزن، و ٧٦٧
،٣ متر ارتفاع دارد (مفخم، فرهنگ، ٦٦).
افزون بر اين، رشته كوههاي كم ارتفاع و تپه ماهورهاي جنوب تهران (آنتى
البرز) با سيستم پيچيدة ارتفاعات ايران مركزي مربوط است. اين مرتفعات با
چينخوردگى شديدتري همراه است و علاوه بر دوران سوم، دو مرحلة چين خوردگى
در كرتاسه داشته است كه هيچيك از اين دو مرحله مابقى رشتة البرز را تحت
تأثير خود قرار نداده، هر چند در قسمتهايى از ايران مركزي قابل تشخيص است.
مرتفعات جنوب تهران را مىتوان حد جنوبى رشته كوه البرز به شمار آورد
(خسروتهرانى، ٢٤).
رشته كوه البرز به سبب ارتفاع بسيار و گستردگى طولى فراوان از غرب به
شرق در تعيين شرايط زيست محيطى و آب و هوايى ايران نقش عمدهاي دارد.
دامنههاي شمالى آن به سبب چشماندازهاي طبيعى و ويژگيهاي انسانى با
نواحى خشك و نيمه خشك مركز ايران سخت متمايز است ( ايرانيكا، )؛ I/٨١٣
بدينسان، مىتوان البرز را حد فاصل دو منطقة آب و هوايى كاملاً متفاوت در
نظر گرفت («راهنماي»، :(١٥٦ نخست اقليم خزري كه به واسطة نزديكى به دريا،
ارتفاع ناچيز و وجود جريانهاي مختلف محلى و فرا منطقهاي ويژگيهايى را پديد
آورده است؛ ديگر اقليم خشك و كم باران كه به سبب استقرار رشته كوه البرز
به عنوان سد اصلى در مقابل توده هواهاي مرطوب شمالى به صورت منطقهاي با
مشخصات آب و هوايى بيشتر نقاط كشور مشخص مىگردد (سعيدي، ٤٥). دماي هوا با
افزايش ارتفاع و نيز تأثيرپذيري از توده هواهاي بارانزا از غرب به شرق و
شمال به جنوب كاهش مىپذيرد («راهنماي»، .(١٥٧ بر همين اساس، دامنههاي
شمالى البرز با پوشش انبوه از گياهان و درختان، و دامنههاي جنوبى غالباً
خشك و بىدرخت است.
پوشش گياهى البرز، بهويژه در دامنههاي شمالى، به ارتفاع آن بستگى دارد:
در ارتفاع كمتر از هزار متر جنگلهايى با انواع درختان سرو، كاج، بلوط و
همچنين شمشاد و گل ابريشم به چشم مىخورد. از هزار تا ٣ هزار متر پوشش وسيع
مرتعى و از ٣ هزار تا ٤ هزار متر برخى بوتههاي خاردار و انواع سروهاي كوتاه
ديده مىشود. از ارتفاع ٤ هزار متر به بالا سطح كوه اصولاً فاقد پوشش گياهى
است (كيهان، ١/٣٦). در دامنههاي جنوبى البرز پوشش گياهى كاملاً متفاوت
است؛ در اينجا يا پوشش گياهى اصولاً وجود ندارد و يا اجتماعات كوچكى از پوشش
بوتهاي و درختچهاي ديده مىشود. البته تنوع گونهها در دامنههاي جنوبى
البرز بسيار زياد است («راهنماي»، .(١٩٤ گونة درختى شاخص در دامنههاي جنوبى
البرز اُرس است كه زمانى به صورت نيمه انبوه وجود داشته، و سپس از ميان
رفته است (پولاك، ٣٧١؛ پاپلى،٦٥). گونههاي اصلى دامنههاي شمالى عبارتند
از بلوط، زبانگنجشك، افرا، آلش، شمشاد، اقاقيا، گل ابريشم و نارون (پولاك،
٣٧١؛ نيز نك: «راهنماي»، و همچنين توسكا (توسه)، انجير، بلندمازو، شاه بلوط،
اربه (آمبرو)، راش و اناروحشى (فخرايى، ٥٠ - ٥٨؛ نيز نك: كرزن، .(II/٥٠٣ چوب
شمشاد اين جنگلها در آغاز سدة ٢٠م به ا¸ستاراخان و حتى ليورپول (انگلستان)
صادر مىشد (همانجا). بهرهبرداريهاي بىرويه از جنگلهاي دامنههاي جنوبى و
شمالى البرز، در گذشته بيشتر براي تهية زغال و در حال حاضر پاكسازي جنگل
براي كشاورزي، موجب شده است تا ٩٥% از پوشش درختى دامنههاي جنوبى و تا
٥٠% از جنگلهاي دامنههاي شمالى از ميان برود كه اين روند به ويژه در
گيلان و مازندران ادامه دارد (اهلرس، ١١٩ -١١٧ ؛ نيز نك: سعيدي، ٦٤ - ٦٥).
از جانورانى كه در كوههاي البرز زندگى مىكنند، مىتوان از كل، بز كوهى، آهو
و خرسهاي بزرگ (كرزن، )، I/٣٤ قوچ، گراز (پولاك، ٨١، ١٢٩)، گوزن سرخ، ببر،
پلنگ و همچنين پرندگانى مانند انواع عقاب، قرقاول ( بريتانيكا، ماكرو، )،
VI/٥٢٣ توكا، غازالاق (كيهان، ٣/٢٩) و تيهوي شاهى (مرگان، ١/٨٣) نام برد.
برف موجود در ارتفاعات البرز اهميتى اساسى در اقتصاد آبى كشور دارد (نك: ه د،
١/٧٢). با توجه به اينكه اين مرتفعات تا نيمى از سال پوشيده از برفند،
ذخيرة قابل توجهى از آب را در خود جاي مىدهند (مرگان، ١/١٩٢؛ كيهان، ١/١٢٤)
كه به صورت رودهاي كوچك متعدد از آن جاري مىشود (همو، ١/٨٨)، تا جايى كه
نوشتهاند، هيچ نقطهاي از جهان به اندازة دامنههاي البرز شمالى داراي
رودخانه نيست (رابينو، ٤٢). حدود ٣٣٦ رودخانة بزرگ و كوچك از ساحل جنوبى به
درياي خزر فرومىريزند كه غالب آنها از كوههاي البرز سرچشمه مىگيرند. فاصلة
متوسط اين رودخانهها از يكديگر حدود ٣ كم است (مفخم، دريا...، ١١١-١١٢).
رودخانههاي مازندران همه از البرز سرچشمه مىگيرند و ميزان رطوبت، بارش و
منابع آب اين استان به اين رشته كوه بستگى دارد (كيهان، ٢/٢٨٣).
سپيدرود، با توجه به وسعت حوضة آبگير آن كه در اثر پيوستن دو رودخانة
قزلاوزن (از غرب به شرق) و شاهرود (از شرق به غرب) تشكيل مىشود،
مهمترين رودخانهاي است كه از البرز عبور مىكند (سعيدي، ٥٧ - ٥٨؛ نيز نك:
مفخم، همان، ١١٤).
آبريز رودهاي دامنة جنوبى البرز عمدتاً دشت كوير است («راهنماي»، ٩٠ .(٣٩,
اين رودها هر چند به سبب شرايط خاص اقليمى و وسعت كم حوضة آبگير عمدتاً از
رودخانههاي فصلى به شمار مىآيند و در بيشتر مواقع سال خشك هستند (سعيدي،
٥٧؛ نيز نك: تهران...، ١٦٥ )، با اينهمه، موجب شكلگيري و آبادانى
چشماندازهاي جنوب البرز - از جمله شكل گيري شهرهاي تهران، كرج و ري -
شدهاند (پيرنيا، ٣/٢٢١٧). رودخانههاي كرج و جاجرود كه آب شهر تهران را
تأمين مىكنند، از كوههاي البرز سرچشمه مىگيرند (كيهان، ٢/٣١١)؛ علاوه بر
اين، پايكوههاي جنوبى البرز محل مادرچاه قناتهاي بسياري بوده است كه از
منابع آب آشاميدنى و آبياري تهران و حومة آن بودهاند ( بريتانيكا، ماكرو، ؛
VIII/٤٣٣ گدار، .(١٥
دو شاخة رود هراز - رود نور در شمال دماوند و رودلار در جنوب آن - با امتداد
شرقى - غربى حوضة آبگير مهم البرز مركزي را پديد مىآورند و بجز حبله رود و
رود فيروزكوه، ديگر رودخانههايى كه به سمت جنوب سرازير مىشوند، حتى به
جلگههاي دامنهاي جنوب البرز هم نمىرسند (فلاتري، ٧١).
در دامنههاي رشته كوه البرز انواع آبهاي معدنى - گرم و سرد - وجود دارد كه
براي بسياري از آنها خواص درمانى قائلند (شايان، ٣٨)؛ اينگونه چشمهها در
اطراف دماوند به فراوانى يافت مىشوند (فلاتري، ٧٠) كه مهمترين آنها
عبارتند از چشمة اسك (با آبهاي قليايى و داراي بىكربنات و آهك و ... كه
براي درمان سوء هاضمه، امراض معدي و رماتيسم)، آب لورا (يا آورا همانند اسك
و ضمناً داراي آهن و آمونياك)، آب گرم (داراي بىكربنات دو سود)، آبهاي
محمدآباد و عمارت در اطراف وانه (داراي منيزيم و مورد استفاده به عنوان
مسهل) و همچنين شمار بسياري چشمههاي گوگردي براي معالجة امراض پوستى
(كيهان، ١/١٧).
ويژگيهاي اجتماعى - اقتصادي: دامنههاي جنوبى و شمالى رشته كوه البرز نه
تنها از لحاظ شرايط محيطى، بلكه از نظر اجتماعى - اقتصادي نيز دو چشمانداز
متفاوت دارند. البته اينگونه تفاوتها بيشتر در قسمتهاي ميانى اين رشته كوه
ديده مىشود ( ايرانيكا، ؛ I/٨١٣ سعيدي، ٢١-٢٢؛ نيز نك: بارتولد، ١٤٢).
دامنههاي شمالى البرز كه عمدتاً از شيب تند و پوشش گياهى متراكم و دائمى
برخوردار است، در نتيجة جريان رودخانهاي و عمل فرسايش به صورت خطوط موازي
توسط درههاي رودخانهاي بريده شده است كه اين پديده مانع شكلگيري
فعاليتهاي زراعى و برپايى سكونتگاهها در اين قسمت شده است. در مقابل، در
دامنههاي جنوبى، كوهپايهها به سبب داشتن شيب كمتر، زمينة لازم را براي
فعاليت زراعى و ايجاد سكونتگاهها فراهم ساخته است (سعيدي، ٢٢).
گذشتهاز اينكهآبادانىمناطقىاز ايران - بهويژهگيلانومازندران را به وجود
همين كوهها و رودخانههاي جاري از آن نسبت دادهاند (گيرشمن، ٢٤ ؛ رابينو، ٦
-٥ )، شكلگيري نواحى تاريخى در دامنهها و دشتهاي ميانكوهى اين رشته كوه
نقش مهمى در رويدادهاي تاريخى كشور داشته است. ناحية قومس - به مركزيت
دامغان - بخشى از دامنههاي جنوبى رشتة البرز را در بردارد؛ همچنين است
طبرستان در دامنههاي شمالى اين رشته كوه (لسترنج، ٣٦٨-٣٦٩ ,٧ )؛ نواحى
گيل و ديلم همراه با نواحى طارم، طالقان و الموت و نيز ناحية تالش از همين
گونه نواحى به شمار مىآيند (همو، .(١٧٢-١٧٣
بسياري از مهمترين مراكز كهن شهري در ايران در محور پايكوهى البرز شكل
گرفتهاند كه ضمناً يكى از مهمترين راههاي تجاري - ارتباطى باستان نيز در
همين محور پديد آمده است. از مهمترين اين شهرها مىتوان قزوين، ري،
تهران، دامغان و سمنان را نام برد (فراي، ١٢ -١١ ؛ گيرشمن، .(٢٥ قزوين نه
تنها از لحاظ تأمين آب به رشته كوه البرز متكى است، بلكه به سبب
برخورداري از موقعيت ممتاز طبيعى به عنوان محل دسترسى به آن سوي كوههاي
البرز و سواحل خزر، اهميت ويژهاي داشته است (فراي، همانجا).
ريزابههاي دامنههاي جنوبى البرز نيز موجب شكلگيري روستا هاي بسياري در
ارتفاعات شده است («راهنماي»، ٣٩ ؛ فلاتري، ٧٠-٧١). پرجمعيتترين اينگونه
نواحى، درة شاهرود و دو شاخة آن، يعنى طالقان و الموت است (همو، ٧١).
روستاهاي كوهستانى دامنة جنوبى و درههاي البرز مركزي دست كم از هنگام
پايتختى تهران محل اقامت تابستانى اهالى تهران بوده است (پولاك، ٦١، ٧٨؛
نيز نك: «راهنماي»، همانجا؛ كرزن، .(I/٣٤٢
رشته كوه البرز گروههايى قومى - فرهنگى گوناگونى را در خود جاي داده است،
تا جايى كه نوشتهاند، «١٢ هزار شهر و ولايت و قصبه و روستا در جوانب آن آباد
و ٣٠٠ طايفه به مذاهب مختلفه» در اطراف آن زندگى مىكردند (حكيم، ٤٠)، با
اينهمه، اين رشته كوه در پارهاي قسمتها مرز تمايز گروههاي قومى - فرهنگى
به شمار مىرود (مرگان، ١/٩٤). در دامنههاي جنوبى البرز حدود ٢٠ گروه عشايري
زندگى مىكنند كه در اصل از مناطق مختلف كشور به آنجا كوچ داده شدهاند. از
ميان آنها مىتوان به عنوان نمونه هداوند (لرستان)، كوتى (شيراز)، كلهر
(كردستان)، گيلك (منطقة خزر)، كرد (قوچان)، قرايى (قشقايى شيراز)، علىكاي
(مازندران)، تاتها (بومى ناحيه) و نيز مهمتر از همه سنگسريها را نام برد
(هوركاد، ١٣٠-١٣٢). اين پديده نتيجة جابه جاييهاي سياسى گروههاي قومى در
دورههاي مختلف است. به عنوان نمونه، در زمان صفويه ٨٥٠ خانوار از كردان
غياثوند در دامنههاي جنوبى البرز - در اطراف قزوين - كوچانده شدند. همچنين
در زمان آغامحمدخان ٤٠٠ خانوار از آنان (از كرمانشاه و لرستان) به مازندران
انتقال يافتند؛ ضمناً عدهاي از غياثوندها، چگينيها و رشوندها ميان لوشان و
منجيل اسكان يافتهاند (ميرنيا، ٤٠). بدينسان، در ناحية عمارلو - ميان كوههاي
ديلمان و قزوين - مخلوطى از كردها و طايفههاي ديگر ساكن هستند كه عمدتاً از
راه دامداري زندگى مىكنند (كيهان، ٢/٢٧٣). همچنين كردهاي رشوند در
كنارههاي شاهرود و كنارة راست سفيد رود و طايفههاي تركى زبان در عمارلو،
رحمت آباد و رودبار ساكن شدهاند (ستوده، از آستارا...، ١(١)/٦). غياثوندها
ضمناً در اطراف قزل اوزن و درة شاهرود، و رشوندها در رودبار زندگى مىكنند
(«راهنماي»، .(٣٦٤ اين جابهجايى و تركيب عشايري موجب شده تا در البرز غربى
و درة شاهرود زندگى نيمه شبانى غلبه يابد (همانجا). تالشها كه در ٥ قسمت از
گيلان از جمله هشتپر و رودبار زندگى مىكنند، تابستانها را معمولاً در ارتفاعات
البرز مىگذرانند (ستوده، همانجا).
يكى از راههاي اصلى و بسيار قديمى ايران از طريق دامنههاي البرز، همدان را
به هرات متصل مىساخته است (گيرشمن، ٢٥ ؛ نيز نك: فراي، ١٢ -١١ ؛ گابريل،
٢٧). گذشته از راه آهن سرتاسري ايران كه در منطقة البرز، تهران را به
مازندران متصل مىسازد، ٦ راه آسفالته از اين رشته كوه مىگذرد: آستارا -
اردبيل، قزوين - رشت، تهران - آمل، تهران - چالوس، تهران - فيروزكوه -
ساري، و شاهرود - گرگان. راه مشهور فيروزكوه (از خوار به فرحآباد) كه در
١٠٣١ق/١٦٢٢م با «ماده تاريخ» «كارخير» به دستور شاه عباس اول ساخته شد
(رابينو، ٧ ، حاشية ١ )، هنوز يكى از راههاي اصلى است كه ايران مركزي و
پايتخت را با گذشتن از كوههاي البرز به ساحل جنوبى خزر و استانهاي مازندران
و گلستان متصل مىسازد.
گذشته از راهها به عنوان زير ساخت ارتباط اجتماعى - اقتصادي، منابع جنگلى و
معدنى البرز از منابع مهم اقتصادي كشور به شمار مىآيد. ذخاير زغال سنگ در
دامنههاي شمالى و جنوبى، از جمله در شمشك و لشكرك و همچنين در زير آب
(مازندران) و كرج («راهنماي»، و همچنين ذخاير آلومينيوم (كيهان، ٣/٤٨)، مس
در دامنههاي شمالى (كرزن، و گوگرد - به ويژه در دماوند - (مرگان، ١/١٩٣-١٩٤)
و ديگر كانيها در البرز يافت مىشود. منابع زغال سنگ و آهن البرز لااقل از
زمان صفويه شناخته شده بود (كرزن، همانجا). از مهمترين منابع ديگر البرز،
منابع آبى اين رشته كوهاست كه براي آبياري، توليد نيرو و تأمين آب
مصرفى شهرها، به ويژه تهران، مورد بهرهبرداري است. مهمترين سدهايى كه بر
رودخانههاي اين رشتهكوه احداث شده، عبارتند از سد سفيدرود، سد كرج و سد
لتيان.
اهميت تاريخى البرز: تاريخ باستان البرز با افسانهها و اسطوره هاي گوناگون
درهمآميخته است. ورود آرياييان كه در وهلة نخست شمال شرقى و سپس شمال
ايران را در دامنههاي البرز تصرف كردند، در هزارة ٣ ق م از دو راه اصلى
صورت گرفت (نفيسى، ١/٤- ٥، ١٣٠). گيرشمن اين دو راه را «دو رخنهگاه زره
محافظ كوهستانى ايران»، يعنى البرز مىخواند و مىنويسد: اين دو معبر اصلى در
طول تاريخ، پيوسته گذرگاه اقوام مختلف همچون مادها، مغولان و تاتارها به
داخل ايران بوده است (ص .(٢٢-٢٣
آشوريان در دورة سلطنت اسرحدون (٦٨١ - ٦٦٨ ق م) تا البرز و دماوند پيشآمدند
(بارتولد،١٥٢).آنان اينمنطقه را «سرزمينرودكها» مىناميدند كه مهمترين و
مناسبترين ناحيه براي زيست و كشاورزي به شمار مىآمد (دياكونوف، ١٢٢).
البته ايشان نه تنها قادر نشدند كادوسيان - ساكنان ميان رشته كوههاي البرز
- را شكست دهند، بلكه از شكلگيري دولت مقتدر مادي در دورة بعدي نيز
نتوانستند جلوگيري كنند (بارتولد؛ همانجا؛ باوزانى، ١٧). در دورة هخامنشى و
ساسانى، نواحى ماوراء البرز به واسطة وجود ديوارة كوهستانى به عنوان مانعى
جدي بر سر راه نفوذ ديگران، پيوسته حكومتى نيمه مستقل داشت (طاهري، ٢-٣).
اگر چه گفتهاند كه اين كوهها هرگز به طور جدي مانع گذار سپاهيان و ديگر
مردمان نبودند (بازورث، «تاريخ...١»، ٩ )، اما ولايات ساحلى درياي خزر در
پناه اين رشته كوه از حملات سپاه فاتح عرب به هنگام پيشروي به سوي
خراسان در امان ماند و حملههاي نخستين مسلمانان در اين نواحى با موفقيت
ناچيزي همراه بود (مادلونگ، .(١٩٨ معاويه در ٤١ق مصقلة بن هبيرة شيبانى را
براي فتح طبرستان و آرام كردن قيامهاي ساكنان البرز به اين منطقه فرستاد،
اما او و سپاهش به هلاكت رسيدند (طبري، ٦/٥٣٥ -٥٣٦). بر همين اساس نوشتهاند
كه مردم ايالات ساحلى به واسطة وجود رشته كوههاي البرز تا مدتها در مقابل
اعراب مقاومت كردند (ممتحن، ١٦٧- ١٦٨) و تا اواسط سدة ٣ق/٩م هنوز به اسلام
نگرويده بودند (بازورث، «طاهريان...٢»، ١٠٣ ؛ گابريل، .(٧٦ بلاذري جبال
شروين را كه در خلافت مأمون فتح شد، يكى از نفوذ ناپذيرترين و سختترين
كوههاي طبرستان دانسته است (ص ٤٧٦).
در اوايل سدة ٣ق سادات علوي زيدي از بيم خلفاي عباسى به پشت كوههاي
البرز پناه بردند و به تبليغ و گسترش دين اسلام در طبرستان پرداختند (مشكور،
٥/١٤٤٢).
مردم نواحى واقع در دامنههاي شمالى البرز، به سبب برخورداري از راههاي
صعب العبور و كوهستانى و جنگل پر درخت معمولاً از در نافرمانى درمىآمدند و از
همينرو، اين نواحى در تمامى دورة غزنويان و سلجوقيان در اختيار حكومتى نيمه
مستقل بود كه اين وضع تا دورة صفوي ادامه يافت (طاهري، همانجا؛ نيز نك:
ماركوارت، .(١٢٦
ناحية ديلم در البرز موطن ديلميان يا آل بويه بود كه در خلال سدة ٤ق/١٠م
بغداد و خلافت را زير سلطه داشتند (لسترنج، .(١٧٢-١٧٣ در اين دوره كوههاي
البرز يكى از عوامل اصلى مقاومت به شمار مىرفت (كسروي، ١/٥).
جغرافىنويسان قديم اسلامى دامنهها و نواحى جنوبى البرز غربى و مركزي را
جبال خواندهاند. حسن صباح كه در روزگار ملكشاه در ري فعاليت داشت، در
٤٨٣ق/١٠٩٠م قلعة الموت را در كوههاي البرز به تصرف آورد (نك: بازورث،
«تاريخ»، و ٣٤ سال در كوههاي البرز به زندگى و مبارزة خود ادامه داد و «پير
كوهستان» لقب گرفت (گابريل، .(٩٩ وجود دژهاي متعدد در البرز حاكى از
نفوذناپذيري اين منطقه است. چندين دژ اسماعيلى در كوههاي البرز شناخته شده
است. قلعههاي ديگري نيز در شرق البرز قرار داشت كه گرد كوه در دامغان از
مهمترين دژهاي اسماعيلى به شمار مىرفت (هاجسن، ٤٤٨ ؛ لويس، ٧٦).
مطالعات باستانشناختى نشان داده است كه رشته كوه البرز زيستگاههايى بسيار
قديمى را در دل خود جاي داده است كه غالباً به واسطة گذر زمان مدفون
شدهاند و به نظر تپههاي طبيعى مىآيند. تنها برخى از اين تپهها - همچون
مارليك - كاوش و بررسى شده است (نگهبان، ٩، ١٧). آثار به دست آمده در كلار
دشت، املش و رحمتآباد رودبار نيز مؤيد اين نظر است (نفيسى، ١/٢١٢).
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن حوقل، محمد، صورة الارض، بيروت، ١٩٧٩م؛ ابن
خلدون، العبر؛ اصطخري، ابراهيم، مسالك و ممالك، ترجمة كهن فارسى، به كوشش
ايرج افشار، تهران، ١٣٤٧ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، مرآة البلدان، به كوشش
عبدالحسين نوايى و هاشم محدث، تهران، ١٣٦٧ش؛ بارتولد، و.، تذكرة جغرافيايى
تاريخى ايران، ترجمة حمزه سردادور، تهران، ١٣٥٨ش؛ باوزانى، الساندرو،
ايرانيان، ترجمة مسعود رجب نيا، تهران، ١٣٥٩ش؛ بكران، محمد، جهان نامه، به
كوشش محمد امين رياحى، تهران، ١٣٤٢ش؛ بلاذري، احمد، فتوح البلدان، ترجمة
محمد توكل، تهران، ١٣٦٧ش؛ بهرامى، ا.، فرهنگ واژههاي اوستايى، تهران،
١٣٦٩ش؛ پاپلى يزدي، محمدحسين، كوچ نشينى در شمال خراسان، ترجمة اصغر
كريمى، تهران، ١٣٧١ش؛ پورداود، ابراهيم، حاشيه بر يشتها (هم)؛ پولاك، ادوارد
ياكوب، سفرنامه، ترجمة كيكاووس جهانداري، تهران، ١٣٦١ش؛ پيرنيا، حسن، ايران
باستان، تهران، ١٣٦٢ش؛ جعفري، عباس، كوهها و كوهنامة ايران، تهران، ١٣٦٨ش؛
جغرافياي كامل ايران، وزارت آموزش و پرورش، تهران، ١٣٥٦ش؛ جكسن، ا. و.
ويليامز، سفرنامه، ترجمة منوچهر اميري و فريدون بدرهاي، تهران، ١٣٥٧ش؛
حجازي كناري، حسن، پژوهشى در زمينة نامهاي باستانى مازندران، تهران،
١٣٧٢ش؛ حكيم، محمدتقى، گنج دانش (جغرافياي تاريخى شهرهاي ايران)، به
كوشش محمدعلى صوتى و جمشيد كيانفر، تهران، ١٣٦٦ش؛ حمدالله مستوفى،
نزهةالقلوب، به كوشش گ. لسترنج، تهران، ١٣٦٢ش؛ خسرو تهرانى، خسرو، چينه
شناسى و مقاطع تيپ تشكيلات، تهران، ١٣٦٧ش؛ درويش زاده، على، زمينشناسى
ايران، تهران، ١٣٧٠ش؛ دياكونوف، ا.م.، تاريخ ماد، ترجمة كريم كشاورز،
تهران، ١٣٤٥ش؛ رابينو، ه.ل.، ولايات دارالمرز ايران (گيلان)، ترجمة جعفر
خمامىزاده، تهران، ١٣٥٧ش؛ ستوده، منوچهر، از آستارا تا استارباد، تهران،
١٣٤٩ش؛ همو، «البرز»، مهر، تهران، ١٣٣١ش، س ٨، شم ٢، ٤؛ سعيدي، عباس و
ديگران، شيوههاي سكونت گزينى و گونههاي مساكن روستايى، تهران، ١٣٧٥ش؛
شايان، عباس، مازندران، تهران، ١٣٦٤ش؛ طاهري، ابوالقاسم، جغرافياي تاريخى
گيلان، مازندران، آذربايجان از نظر جهانگردان، تهران، ١٣٤٧ش؛ طبري، تاريخ؛
فخرايى، ابراهيم، گيلان در گذرگاه زمان، تهران، ١٣٥٤ش؛ فرهنگ جغرافيايى
كوههاي ايران، سازمان جغرافيايى كشور، تهران، ١٣٥٧ش؛ فلاتري، د.س. و
محمدحسن گنجى، «جغرافياي ايران»، ايرانشهر، تهران، ١٣٤٢ش، ج ١؛ كارنامة
اردشير بابكان، ترجمة بهرام فرهوشى، تهران، ١٣٥٤ش؛ كسروي، احمد، شهرياران
گمنام، تهران، ١٣٣٥ش؛ كيهان، مسعود، جغرافياي مفصل ايران، تهران، ١٣١٠-
١٣١١ش؛ گابريل، آلفونس، تحقيقات جغرافيايى راجع به ايران، ترجمة فتحعلى
خواجه نوري، تهران، ١٣٤٨ش؛ لويس، برنارد، فدائيان اسماعيلى، ترجمة فريدون
بدرهاي، تهران، ١٣٤٨ش؛ مجمل التواريخ و القصص، به كوشش محمدتقى بهار،
تهران، ١٣١٨ش؛ مرعشى، ظهيرالدين، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، به
كوشش محمد حسين تسبيحى، تهران، ١٣٤٥ش؛ مرگان، ژاك، مطالعات جغرافيايى،
ترجمة كاظم وديعى، تبريز، ١٣٣٩ش؛ مسعودي، على، التنبيه و الاشراف، به كوشش
دخويه، ليدن، ١٨٩٣م؛ مشكور، محمدجواد، ايران باستان (تاريخ سياسى
ساسانيان)، تهران، ١٣٦٦ش؛ مفخم پايان، لطفالله، درياي خزر، ترجمة جعفر
خمامىزاده، تهران، ١٣٧٥ش؛ همو، فرهنگ كوههاي ايران، تهران، ١٣٥٢ش؛ ممتحن،
حسينعلى، رازبقاي تمدن و فرهنگ ايران، تهران، ١٣٥٥ش؛ ميرنيا، على، ايلها و
طايفههاي عشايري كرد ايران، مشهد، ١٣٦٨ش؛ نامة تنسر، ترجمة ابن اسفنديار از
ترجمة عربى ابن مقفع، به كوشش مجتبى مينوي، تهران، ١٣١١ش؛ نفيسى، سعيد،
تاريخ اجتماعى ايران، تهران، ١٣٤٢ش؛ نگهبان، عزتالله، مارليك (چراغعلى
تپه)، تهران، ١٣٤٣ش؛ هوركاد، برنار، «كوچ و اقتصاد شبانى در دامنههاي جنوبى
البرز»، ايلات و عشاير، مجموعة كتاب آگاه، تهران، ١٣٦٢ش؛ ياقوت، بلدان؛
يشتها، به كوشش ابراهيم پورداود، تهران، ١٣٤٧ش؛ نيز:
Bartholomae, Ch., Altiranisches W N rterbuch, Berlin, ١٩٦١; Bosworth, C.E., X
The Political and Dynastic History of the Iranian World n , The Cambridge
History of Iran, Cambridge, ١٩٦٨, vol. V; id, X The ٦ ? hirids and W aff ? rids
n , ibid, ١٩٧٥, vol. IV; Britannica, ١٩٧٨; BSE ٣ ; Curzon, G.N., Persia and the
Persian Question, London, ١٨٩٢; Ehlers, E., Iran, Grundz O ge einer
geographischen Landeskunde, Darmstadt, ١٩٨٠; Frye, R.N., The History of Ancient
Iran, M O nchen, ١٩٨٤; Gabriel, A., Die religi N se Welt des Iran, Wien, ١٩٧٤;
Ghirshman, R., Iran, from the Earliest Time to the Islamic Conquest, Middlesex,
١٩٥٤; Godard, A., L'Art de l'Iran, Paris, ١٩٦٢; Hodgson, G.S., X The Ism ? p / l
/ State n , The Cambridge History of Iran, Cambridge, ١٩٦٨, vol. V; Iranica; Le
Strange, G., The Lands of the Eastern Caliphate, Cambridge, ١٩٣٠; Madelung, W.,
X The Minor Dynasties of Northern Iran n , The Cambridge History of Iran,
Cambridge, ١٩٧٥, vol. IV; Marquart, J., Er ? n l ahr, Berlin, ١٩٠١; The Middle
East Intelligence Handbooks, Persia, London, ١٩٨٧; Rabino, H . L . , M ? zandar
? n and Astar ? b ? d , London , ١٩٢٨ ; Spiegel , F . R . , Er @ nische
Alterthumskunde, Leipzig, ١٨٧١; Strabo, The Geography, tr. H. L. Jones, London,
١٩٦١; Tehran and Northwestern Iran, ed. L.W. Adamec, Graz, ١٩٧٦.
عباس سعيدي