دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٨٠٢
| اكبرشاه جلد: ٩ شماره مقاله:٣٨٠٢ |
اَكْبَرشاه، يا اكبر پادشاه، اكبر، ابوالفتح جلالالدين محمد (٥ رجب
٩٤٩-١٠١٤ق/١٥ اكتبر ١٥٤٢- ١٦٠٥م)، سومينوبزرگترين فرمانرواي تيموري هند (حك
٩٦٣-١٠١٤ق/١٥٥٦- ١٦٠٥م). وي در امركوت از توابع تهته به دنيا آمد. پدرش
همايون شاه (حك ٩٣٧-٩٦٣ق در دو مرحله) و مادرش حميده بانو بيگم، زنى
ايرانى بود كه به گفتة خافى خان نظامالملكى (١/١٢٧)، نسبش به شيخ احمد
جام مىرسيد.
تولد اكبر و دوران كودكى وي مصادف با بحرانهاي سياسى در قلمرو تيموريان،
عزل همايون و گريز او نزد صفويان بود. اگرچه همايون به كمك شاه طهماسب
صفوي دوباره در دهلى بر تخت نشست، اما قلمرو سابق را نداشت. وي در ٩٦٣ق،
اكبر را كه تازه در آغاز جوانى بود، به همراه اتابكش بيرم خان به جنگ
سكندرخان افغان روانه ساخت. در ميانة راه خبر مرگ همايون رسيد و بيرم خان
با موافقت امراي لشكر همانجا اكبر را بر تخت پادشاهى نشاند و تاريخ جلوس او،
يعنى ٢٧ ربيعالا¸خر ٩٦٣ مبدأ تاريخ الهى قرار گرفت (نظامالدين، ٢/١٢٦؛
تتوي، ٥٦٣ - ٥٦٥).
اكبر شاه وارث دولتى شد كه مخالفان بسيار همچون راجههاي هندو داشت كه
غالباً برضد تيموريان كار مىكردند، و نيز امراي لشكر تيموري يا بزرگانى كه
به سبب مرگ ناگهانى همايون و جوانى اكبر، مىكوشيدند او را از حكومت دور
كنند و خود قدرتى بيابند. بيرم خان كه رشتة كارها را در دست داشت، به سركوب
ايشان پرداخت و از جمله مخالفان برجسته، نخست شاه ابوالمعالى را كه از
امراي همايون بود، دستگير كرد، ولى اكبر راضى به قتل او نشد (نك:
نظامالدين، ٢/١٢٧؛ ابوالفضل، اكبرنامه، ٢/١٥-١٦). اقدام بعدي تعقيب سكندر
افغان بود كه از لشكريان پيشتاز اكبر شكست خورده، و به كوهستان پناه برده
بود (نظامالدين، همانجا؛ ابوالفضل، همان، ٢/٢٠). در همين سال (٩٦٣ق) ميرزا
سليمان كه از زمان همايون حكومت بدخشان داشت، با استفاده از آشفتگى اوضاع
درصدد برآمد تا كابل را تصرف كند. ولى بر اثر تدبير و مقاومت منعمخان كه از
سوي اكبر حكومت آن ديار داشت، كاري از پيش نبرد (بيات، ٢٠٦-٢٠٩؛ ابوالفضل،
همان، ٢/٢٢-٢٦).
اما بزرگترين خطري كه حكومت جوان اكبر را تهديد مىكرد، شورش هيمو - از
سپهسالاران بر جستة هندو - بود كه با تجهيزات و لشكري فراوان در صدد برآمد تا
در غياب اكبر كه درگير سركوب سكندر افغان بود، دهلى را تصرف كند. هيمو از
پتنه به راه افتاد و ا¸گره را گرفت و به سوي دهلى پيش رفت و آنجا را
تسخير كرد و تردي بيك حاكم آنجا گريخت (نظامالدين، ٢/١٢٩-١٣٠؛ ابوالفضل،
همان، ٢/٢٦- ٣٠؛ طباطبا، ١/١٦٧). خبر سقوط دهلى در سرهند به اكبر رسيد و بيرم
خان نيز به شتاب و بدون اجازة اكبر، تردي بيك را گرفت و به قتل رساند
(بيات، ٢١٢؛ نظامالدين، ٢/١٣٠-١٣١). اين واقعه سبب شد تا اكبر به تن خويش
رهسپار آنجا شود و به تمام امراي اطراف نيز فرمان داد كه با سپاه به دهلى
آيند (تتوي، ٥٦٩). در دوم محرم ٩٦٤ در نزديكى پانى پت جنگى ميان هيمو و
اكبر روي داد كه به شكست و قتل هيمو انجاميد (ابوالفضل، همان، ٢/٤٣؛ تتوي،
٥٧٣ - ٥٧٥). در همان سال اكبر خود به ماجراي سكندر افغان خاتمه داد و وي پسر
خود عبدالرحمان را به گروگان نزد اكبر فرستاده، به بنگاله رفت (نظامالدين،
٢/١٣٣-١٣٤). از اين پس پايههاي دولت اكبر به كوشش خود او و تدابير بيرم
خان مستحكم گرديد و اگرچه هنوز ناآراميها و مخالفتهايى برضد اكبر در نواحى
مختلف وجود داشت، اما وي نه تنها اين شورشها را سركوب كرد، بلكه به توسعة
قلمرو خويش پرداخت. اكبر در ٩٦٦ق گواليار، جونپور و بنارس را فتح كرد (همو
٢/١٤٠-١٤١؛ بدائونى، ٢/٣١؛ تتوي، ٥٨٩).
اما مهمترين واقعه در ٩٦٧ق، براي خاتمه بخشيدن به نفوذ و قدرت بيرمخان
اتفاق افتاد. بيرمخان طى اين سالها قدرت روزافزونى به دست آورده، و به
همين سبب در ميان درباريان مخالفان بسياري پيدا كرده بود؛ به ويژه، برخى
اقدامات بيرمخان مبنى بر تفويض مناصب مهم به اطرافيان خود و رفتار
خودسرانهاش موجب هراس امرا و بزرگان دربار شد و گروهى به سعايت از او
برخاستند (ابوالفضل، اكبرنامه، ٢/٩٦؛ تتوي، ٥٨٥). سرانجام پس از يك سلسله
حوادث، بيرم خان به ناچار راهى حج شد (نظامالدين، ٢/١٤٨-١٤٩؛ ابوالفضل،
همان، ٢/١١٣- ١١٨)، اما در ٩٦٨ق پيش از ترك هند در احمدآباد گجرات توسط مردي
افغانى به نام مباركخان به قتل رسيد (نظامالدين، ٢/١٥٠؛ حسينى، ٣٥).
به دنبال آن در همان سال ولايت مالوه كه در دست باز بهادر پسر شجاعخان
بود و نيز در ٩٦٩ق قلعة ميرتهه فتح شد (نظامالدين، ٢/١٥١-١٥٣؛ تتوي، ٦١١).
سپس در ٩٧١ق گدهه به تصرف اكبر درآمد و گنجهاي بسياري كه به راجههاي آن
ناحيه تعلق داشت، به دست لشكريان اكبر افتاد (ابوالفضل، همان، ٢/٢٠٨- ٢١٥).
اكبر طى سالهاي ٩٧٣ و ٩٧٤ق برخى از شورشها را خاموش كرد (حسينى، ٣٦). در
٩٧٥ق قلعة چيتور كه از مراكز مهم شورش ضد تيموري بود، پس از تلفات سنگينى
از دو طرف گشوده شد (همانجا؛ ابوالفضل، همان، ٢/٣٢٢-٣٢٣؛ نظامالدين، ٢/٢١٤-
٢١٨؛ بدائونى، ٢/١٠٢-١٠٤). فتح اين قلعه براي اكبر چندان اهميت داشت كه
بىدرنگ به شكرانة آن و نذري كه كرده بود، پاي پياده به زيارت روضة
خواجه معينالدين چشتى به اجمير رفت (نظامالدين، ٢/٢٢٠). در همين زمان
اكبر براي ايجاد نزديكى با راجههاي هند كه از زمينداران بزرگ بودند، با
دختر جمالخان، عموزادة حسنخان ميواتى ازدواج كرد (ابوالفضل، همان، ٢/٤٨).
تسخير قلعة رنتهنبور در ٩٧٦ق و قلعة كالنجر در ٩٧٧ق (نظامالدين، ٢/٢٢٥-٢٢٦؛
بدائونى، ٢/١١٩-١٢٠) و فتح صلحآميز گجرات در ٩٨٠ق از مهمترين فتوحات اكبر
در اين سالهاست. گجرات از نظر موقعيت جغرافيايى و بازرگانى و به سبب حضور
پرتغاليها در بنادر آن، منطقهاي با اهميت تلقى مىشد (نظامالدين، ٢/٢٣٩). در
همين سال قلعة مستحكم سورت نيز كه خداوند خان وزير گجراتى آن را در برابر
حملة پرتغاليان بنا كرده بود، به تصرف نيروهاي اكبر درآمد (همو، ٢/٢٤٩؛
بدائونى، ٢/١٤٣-١٤٦). سپس بنگال و بهار و پس از آن قلعة حاجىپور و شهر پتنه
گشوده شد و با فتح پتنه دولت سلاطين بنگال به پايان رسيد (نظامالدين،
٢/٢٨٢، ٢٨٤، ٢٩٢-٢٩٣؛ ابوالفضل، همان، ٣/١٠٣؛ غلامحسين سليم، ١٦٨). تصرف
قلعههاي كوكنده و رهتاس در ٩٨٤ق (بدائونى، ٢/٢٣٠؛ حسينى، ٣٧)، كشمير در
٩٩٤ق (ابوالفضل، همان، ٣/٤٩٦؛ حسينى، ٣٨) و تهته، اديسه، جونه گدهه و
سومنات در ١٠٠٠ق (همانجا)، تسليم شهر قندهار در ١٠٠٣ق توسط رستم ميرزا و مظفر
حسين ميرزا صفوي به اكبر (ابوالفضل، همان، ٣/٦٦٨ -٦٦٩؛ طباطبا، ١/٢٠٢) و
سرانجام تسخير قلعة احمدنگردكن در ١٠٠٩ق (حسينى، ٣٩)، از آخرين فتوحات مهم
او به شمار مىرود.
اكبر در سالهاي پايانى حكومتش دچار مخالفتهاي آشكار و سركشيهايپسربزرگ خود
شاهزادهسليمشد (نك: ابوالفضل، اكبرنامه، ٣/٨١٩ - ٨٢٥). يكى از اقدامات
خودسرانه و اشتباهات بزرگ سليم، دادن فرمان قتل ابوالفضل علامى (ه م) به
نرسنگ ديو، راجة بنديله بود. همچنين مرگ شاهزاده سلطان مراد در ١٠٠٧ق و
شاهزاده دانيال در ١٠١٣ق اكبر را بيش از پيش اندوهگين كرد، تا اينكه در
١٠١٤ق به دنبال يك بيماري، در ٦٥ سالگى در شهر اكبرآباد ديده از جهان
فروبست. او را در باغ سكندره كه بعدها به بهشتآباد موسوم گشت، دفن كردند و
به فرمان جهانگير شاه (حك ١٠١٤-١٠٣٧ق) باغ و عمارتى زيبا در اطراف مقبرة وي
ساختند كه بناي آن در حدود ٢٠ سال به طول انجاميد (كنبو، ١/١٣-١٤).
اكبر حدود نيم قرن (٥١ سال و ٢ ماه قمري) فرمان راند و توانست تا حد بسياري
به هدف خود كه ايجاد دولتى يكپارچه در هند بود، دست يابد. كفايت، توانايى و
نبوغ وي در ادارة امور كه با صفات برجستهاي چون آزادمنشى، انديشهورزي و
انسان گرايى درهم آميخته بود، سبب شد تا وي ديدگاهى اتخاذ كند كه براساس
آن تمامى مردم با گرايشهاي مختلف مذهبى و جايگاه طبقاتى خود، حق حيات
داشته باشند. ترويج انديشة فرّايزدي كه در ايران باستان نيز ريشهاي عميق
داشت، از سوي انديشمندي چون ابوالفضل علامى (نك: آيين...، ١/٣؛ قرشى، براي
كمك به اين ديدگاه بود تا وحدت تمامى اقوام و مذاهب متنوع هند را در
اطراف فرمانرواي تيموري ميسر سازد. در نتيجة همين وحدت و تمركز قدرت، دورة
اكبر بهترين و مهمترين دوران تاريخ هند محسوب مىشود.
تشكيلات اداري: امپراتوري وسيعى كه اكبر به وجود آورده بود، نياز به
ساختاري منظم و دقيق در تمام بخشهاي اداري و اجتماعى داشت. اكبر به خوبى
اهميت اين موضوع را دريافته، و تغييرات بزرگى در اجزاء نظاماداري و
اجتماعى جامعه به وجود آورده بود. در اين دوره مناصب مهمى به وجود آمد كه
هر كدام مسئوليت و جايگاه ويژهاي داشت. در رأس اين مناصب «وكيل» بود كه
وظيفة عمدة او مشورت در نصب و عزل امرا به شمار مىرفت. وكيل بايست داراي
صفات برجستة اخلاقى و نيز شناخت عميق و همه جانبه نسبت به امور جاري و
اميران دستگاه باشد (ابوالفضل، همان، ١/٤). از ميان وكلاي برجستة اين دوره
مىتوان از بيرمخان و منعمخان نام برد. پس از وكيل، «وزير» قرار داشت كه
امور اداري زير نظر او بود و مهمترين وظيفهاش نگهداري دفاتر مهم مالى و
محاسبات مالياتى كشور بود. گاه وزارت را جزئى از وكالت نيز مىشمردند و در
مواقعى كه امكان انتخاب وكيل وجود نداشت، فردي را به عنوان مشرف ديوان
تعيين مىكردند كه مقام وي از وزير والاتر و از وكيل فروتر بود (همان، ١/٤-
٥).
نكتة قابل توجه در شيوة ملكداري اكبر اين بود كه هرگاه در مواقع بحرانى
احساس مىكرد صاحب منصبى نمىتواند به تنهايى از عهدة اجراي وظايف خود
برآيد، ديگري را در اين مقام با وي شريك مىساخت (بدائونى، ٢/٣١٥-٣١٦؛ قرشى
.(١٧٩ منصب مهم ديگر، «ميربخشى» بود. ميربخش وظايف مربوط به امور لشكري را
برعهده داشت. شايد بتوان از او به عنوان رياست اداري سازمان نظامى نام
برد كه در هنگام لشكركشيها مسئوليت حمل و نقل وسايل برعهدة وي بود، اما
مىتوانست در هنگام نياز به عنوان فرمانده نظامى نيز در جنگها خدمت كند.
وظيفة پرداخت حقوق لشكر نيز برعهدة او بود كه در اصل از وظايف ديوان به شمار
مىرفت (نك: ٢ EI). ميربخش در دربار نيز وظيفهاي برعهده داشت و مىبايست
منصب دارانى را كه براي دريافت مأموريت يا امور ديگر به حضور امپراتور
مىرسيدند، معرفى كند. «ميرسامان» هم از صاحب منصبانى بود كه امور مربوط به
خالصهها و بيوتات را اداره مىكرد. «صدر الصدور» نيز در حقيقت سخنگوي علما در
دربار محسوب مىشد و به امور قضايى - دينى نيز رسيدگى مىكرد (قرشى ١٧٦ ، ١٧٣
؛ ٢ EI). ميزان مواجب و مستمري دانشمندان و علما نيز توسط صدرالصدور به
امپراتور پيشنهاد مىشد (قرشى، همانجا).
امور قضايى دستگاه اكبرشاه منطبق با قوانين عرفى (مونسريت، ٢١١ )، و خود
برگرفته از قوانين اسلام بود و به ٣ دسته تقسيم مىشد: سياست، مظالم و قضا.
بخش نخست با خطاهاي سياسى و امور لشكري و بخش دوم با شورشها و رفتار
كاركنان دولت با مردم، و سومين بخش با جرائم متداول و شكايات مردم ارتباط
داشت. قاضى بزرگ امپراتوري موسوم به قاضى القضات بر اين امور نظارت داشت
و پس از او «ميرعدل» مجري عدالت به شمار مىرفت (ابوالفضل، همان، ١/٥، ١٩٧؛
قرشى، .(١٧٢-١٧٣
اكبرشاه به درستكاري صاحب منصبان و اجراي عدالت بسيار اهميت مىداد. طبق
دستور وي تمام دعاوي قضايى مهم در حضور او مطرح مىشد. وي در عين سختگيري،
از عطوفت و گذشت لازم نيز برخوردار بود (نك: مونسريت، ٢١٢ -٢١١ )، ولى در
برابر بىعدالتى واكنش بسيارشديد و سريع ازخود نشانمىداد (نك: نظامالدين،
٢/١٥٨؛ تتوي، ٦١٨).
ادارة امور امپراتوري تحتنظر حكومت مركزي قرار داشت. تمام قلمرو اكبر نخست
به ١٢ «صوبه»، و پس از فتوحات ديگر به ١٥ صوبه تقسيم شد. ابوالفضل علامى
فهرست دقيقى از اين ١٥ صوبه به همراه «سركارها» (ناحيه يا بخش)، محلات و
شمار مردمى كه در آنها زندگى مىكردند، تهيه كرده است ( آيين، ٢/٤٨-١٩٤). با
توجه به استفادة ابوالفضل علامى از دفاتر موجود در دربار، اين آمار نشان
دهندة اطلاعات دقيقى است كه سازمان اداري اكبر در بارة تقسيمات كشوري
داشته است. اكبر در نظام مالياتى كشاورزي نيز به اصلاحات مهمى دست زد. به
سبب اهميت اين نوع مالياتها كه با زندگى كشاورزان سروكار داشت، اكبرشاه
قوانين مربوط به آن را ٣ بار تغيير داد و در آخرين مرحله قانون ١٠ سالة
مالياتى تنظيم شد (همان، ٢/٢). براساس اين قانون كشاورزان بايد يك سوم
محصول خالص خود را به دولت مىپرداختند، اما اجراي آن جز در ٦ ايالت مركزي
در نقاط ديگر ميسر نشد (نك: ٢ EI). از محاسبة ماليات براي هر كشاورز تا دريافت و
ارسال آن به پايتخت، مراحل دقيقى با نظارت كامل طى مىشد تا به اين
وسيله از هرگونه سوء استفاده يا اجحاف به مردم توسط عاملان مالياتى
جلوگيري شود (نك: ابوالفضل، همان، ١/١٩٨-٢٠٠). اكبر در سازمان نظامى نيز
تغييراتى به وجود آورد. مناصبى از «ده باشى» تا «ده هزاري» تعيين شد؛ و از
منصب «پنج هزاري» به بالا به شاهزادگان و بزرگان اختصاص يافت، چنانكه
منصب ده هزاري به شاهزاده سليم و هشت هزاري به شاهزاده شاه مراد پسر
دوم اكبر داده شد. براي هر يك از اين منصبها نيز به فراخور آن، تجهيزات
جنگى و مقرري ماهيانه تعيين شده بود (همان، ١/١٢٤-١٣١، ١٦٠).
روابط خارجى: فعاليت دولتهاي اروپايى در اكتشافات دريايى سدة ١٦م موجب شد
تا اكبر در موقعيت خاص و بحرانى در برابر قدرتهاي اروپايى مسلط بر درياها قرار
گيرد. در اين هنگام ٣ قدرت بزرگ: صفويه در ايران، ازبكها در آسياي ميانه، و
عثمانيها در آسياي صغير و سرزمينهاي عربى در اطراف قلمرو اكبر حضور داشتند.
نيروي دريايى پرتغاليها در اقيانوسهند نيز بهگونهاي غيرمستقيم، اماخطرناك و
جدي او را تهديد مىكرد.
دورة زمامداري اكبر بر هند مقارن با حكومت محمد خدابنده (سل ٩٨٥-٩٩٦) و پسرش
شاه عباس اول (سل ٩٩٦- ١٠٣٨ق) در ايران بود. ياري شاه طهماسب اول به
همايون در ٩٦٢ق براي بازپس گرفتن پادشاهى خود، ارتباط دوستانه و نزديكى
ميان اين دو دربار به وجود آورده بود، اما اين روابط انتظاراتى را نيز از
سوي ايران درپى داشت كه اكبر نمىتوانست بدانها پاسخ دهد. هجوم بىامان و
پيوستة عبداللهخان ازبك به خراسان، در حالى كه پادشاهان صفوي در مرزهاي
غربى خود با عثمانيها درگير بودند، موجب شد تا به خصوص شاه عباس متوقع باشد
كه اكبر از حملات ازبكها به مرزهاي ايران جلوگيري كند. اگرچه اكبر خواهان
حفظ رابطة دوستانة خود با صفويان بود، ولى لزومى نمىديد تا عبداللهخان ازبك
را برضد خود تحريك كند، به خصوص كه دولت هند و ازبكان ضمن اشتراك در مذهب،
داراي مرزهاي مشترك نيز بودند و بدخشان كه جزو قلمرو بابريان بود، همواره
به عنوان نقطهاي حساس و در معرض تاخت و تاز ازبكها، نگرانى اكبر را
برمىانگيخت. بر تمام اين ملاحظات، سياست صلحجويانه و مسالمتآميز تؤم با
قدرت اكبر سايه انداخته بود كه همواره خواهان فضاي آرام در منطقه بود. به
همين سبب اكبر در برابر تصرف قندهار در ٩٦٦ق توسط شاه طهماسب سكوت كرد و
تنها واكنش وي قطع موقت ارتباطش با ايران بود (نك: فلسفى، ١/٢١٦).
در ١٠٠٣ق اكبر در پاسخ نامة شاه عباس كه توسط يادگار سلطان فرستاده شده
بود، دو تن از بزرگان دربار خود، ضياءالملك كاشى و ابونصر خوافى را به همراه
يادگار سلطان با نامهاي دوستانه به ايران فرستاد (ابوالفضل، اكبرنامه،
٣/٦٥٦؛ نوايى، ٣/٣٠١، ٣٤١؛ فلسفى، ١/٢٢١). اكبر كه اخبار شدت عمل صفويان را
با مخالفان مذهبى خود در ايران شنيده بود، در آن نامه، ضمن برخى نصايح،
شاه عباس را به عطوفت و مدارا نسبت به مردم توصيه كرد (ابوالفضل، همان،
٣/٦٥٦ - ٦٦١؛ فلسفى، ٣/٤٩، ٥٠). پس از آن هم چندبار در فاصلة سالهاي ١٠٠٧ و
١٠١٤ق سفيرانى ميان دو كشور مبادله شد و روابط دوستانه دوام يافت (نك:
نوايى، ٣/٣٠٢-٣٠٣).
رابطة ميان دو دربار بابريان و ازبكها در آسياي ميانه نيز بر همين منوال بود.
اكبر همواره مىكوشيد در نزاع صفويان و ازبكان بىطرف بماند، يا از برخورد
آنها جلوگيري كند. در ٩٨٠ق فرستادة عبداللهخان ازبك از بخارا به خدمت اكبر
رسيد و مراتب دوستىخان ازبك را به او رسانيد و اين مراتب در ٩٨٧ق نيز تأييد
شد (بدائونى، ٢/٢٧٠؛ حسينى، ٣٦). اكبر نيز در ٩٩٤ق متقابلاً نامهاي دوستانه
به بخارا فرستاد (ابوالفضل، همان، ٣/٤٩٦-٤٩٧)، اما براساس سياستهاي خود به
درخواست عبداللهخان مبنى بر حمله به ايران وقعى ننهاد. اكبر در نامة ديگر
خود در ١٠٠٤ق به عبداللهخان يادآوري كرد كه براي حفظ دوستى با وي، حاضر
نشده به درخواست شاه عباس براي كمك به او برضد عبداللهخان پاسخ مثبت
دهد. وي در اين نامه زيركانه از دادن حكومت قندهار به خدمتگزاران بابري
ياد مىكند تا مبادا عبداللهخان آن را جزو خاك ايران دانسته، به آنجا حمله
كند (نك: همان، ٣/٧٠٥).
مشكل ديگر اكبر نيروي دريايى پرتغاليها بود كه پس از تصرف مالاكا در جنوب
هند توسط آلبوكرك در نيمة اول قرن ١٦م، در اقيانوس هند مستقر شده بود (نهرو،
١/٤٣٢). البته اين مشكل تنها قلمرو اكبر را در بر نمىگرفت، بلكه عثمانيها و
صفويه نيز حضور نيروهاي بيگانة پرتغالى را بر نمىتافتند. در نيمة اول قرن
١٦م تنها نيرويى كه مىتوانست در برابر اين قدرت طلبيها بايستد، دولت
عثمانى بود كه بارها از سوي حكمرانان محلى سواحل اقيانوس هند به ياري
خوانده شد، ولى نمىتوانست به تمام آنها پاسخ دهد. در سالهاي نخست قرن
١٧م نيروهاي پرتغالى و سپس هلندي و انگليسى نه تنها تجارت و حمل و نقل
كالاهايى را كه از شرق به غرب منتقل مىشد در انحصار خود درآورده بودند
(قرشى، ١٢٦ -١٢٢ )، بلكه با ايجاد مزاحمت بر سر راه كشتيهاي محلى و گرفتن
حق عبور از آنها و حتى از خود اكبر، موجب آزار آنان مىشدند (چاكرابارتى، .(٦
اكبر اگرچه توانسته بود دولتى بزرگ و يكپارچه در شبه قاره پديد آورد، اما
فاقد نيروي دريايى ورزيده بود و نمىتوانست در دريا با اروپاييان مقابله كند.
گسترش و رونق تجارت براي بازرگانان هندي كه با حضور پرتغاليها در اقيانوس
هند و ديو١ به مشكل برخورد كرده بود، از انگيزههاي مهم اكبر براي فتح
گجرات بود. به دنبال پيروزي اكبر در اينجا، پرتغاليها از پايگاه خود در گوا¸
روي به گجرات نهادند، ولى نتوانستند آنجا را تسخير كنند. بنابراين ميان اكبر
و پرتغاليها پيمانى بسته شد كه براساس آن پرتغاليها موظف شدند امنيت
كشتيهاي بازرگانى و زائران هندي را تأمين كنند (همو، .(٦-٧ اكبر كه همواره
در انديشة بيرون راندن پرتغاليها از آبهاي هند بود (نك: ابوالفضل، اكبرنامه،
٣/٤٩٦- ٥٠١: نامه به عبدالله ازبك)، در ٩٨٨ق/١٥٨٠م حملهاي برضد آنها تدارك
ديد. اين اقدام به اين سبب بود كه به هنگام سفر گلبدن بيگم عمة اكبر به
حج، پرتغاليها روستايى به نام بوستار را به عنوان وديعه از اكبر گرفتند، اما
وقتى گلبدن بيگم از حج بازگشت، آنها نه تنها آن روستا را پس ندادند، بلكه
يك كشتى امپراتوري را نيز تصرف كردند. بدين ترتيب اكبر دستور داد دَمَن را
كه پايگاه پرتغاليها بود، تصرف كنند؛ اما به سبب محافظت شديد دريايى و
زمينى از اين شهر توسط پرتغاليها، نيروهاي اكبر توفيق نيافتند و با وساطت
كشيشان ژزوئيت كه از سوي پرتغاليها فرستاده شدند، درگيري خاتمه پيدا كرد.
اگرچه اكبر يك بارديگر به ضرورت نيروي دريايى پى برد، اما اقدامى در اين
جهت نكرد (قرشى، .(١٢٩
در تمام اين مدت هيأتهايى از سوي اكبر و پرتغاليها براي حل مشكلات تجاري
در رفت و آمد بودند (چاكرابارتى، ٧ )؛ اما هيأتهاي مسيحى بجز اهداف تجاري،
مقاصد مذهبى نيز داشتند. آنان كه در سالهاي ٩٨٨ و ٩٩٩ق/١٥٨٠ و ١٥٩١م به
دربار اكبر آمدند، اميدوار بودند كه اكبر را به آيين مسيحيت درآورند؛ اكبر نيز
سياستمدارانه با روحية كنجكاوي كه داشت، از آنان براي مطالعه و شناخت هرچه
بيشتر مسيحيت استفاده مىكرد (نك: هيگ، ١٤١-١٤٢ ١٣٩, .(١٢٤, در اين ميان آوازة
تجارت پرسود شرق سبب شد تا در ٩٩٢ق/١٥٨٤م هيأتى بازرگانى به رهبري فيچ٢
انگليسى كه نامهاي از ملكه اليزابت مبنى بر تقاضاي امتيازات بازرگانى از
اكبرشاه با خود داشت، به دربار اكبر رسيدند. فعاليت گستردة پرتغاليها در دربار
اكبر براي جلوگيري از استحكام روابط او با انگليسيها مىتواند اين نظر را
تقويت كند كه اكبر تصميم داشت تا از نيروهاي انگليسى براي تجارت و شكست
پرتغاليها در دريا استفاده كند (چاكرابارتى، ٧ .(٣-٤,
فرهنگ و دانش: اين دوره از تاريخ هند، دورة اوج شكوفايى علوم مختلف و به
ويژه هنر و ادبيات بود. چنين آوردهاند كه اكبر خود سواد خواندن و نوشتن
نداشت و به همين سبب كتابهاي مورد علاقهاش را برايش مىخواندند (فرشته،
١/٢٧٠؛ هيگ، .(٧٥-٧٦ با اينهمه، وي جايگاه ويژه و نقش بزرگى در ترويج علوم
و هنر در زمان خود داشته است. اكبر علاقة فراوانى به مثنوي مولوي، گلستان
سعدي، كيمياي سعادت غزالى و كتابهايى از اين نوع داشت (رحيم، .(١٠٢-١٠٤
هوش سرشار، روحية كنجكاو و علاقة فراوان وي به كسب دانش، بحث و نقد در بارة
مسائل مختلف كه با تسامح مذهبى او درهم آميخته بود، سبب شد تا شمار بسياري
از دانشمندان و هنرمندان مختلف با عقايد و مذاهب گوناگون از سرزمينهاي مجاور
به خصوص از ايران به هند مهاجرت كنند. از ميان مهاجران ايرانى مىتوان از
غزالى مشهدي ياد كرد كه پس از ورود به دربار اكبر عنوان ملك الشعرا يافت
(بختاور خان، ٢/٦٣١).
علاقة اكبر به مباحثه و تبادل نظر سبب شد تا در ٩٨٣ق «عبادت خانه»اي ساختند
كه در هر شب جمعه محل تجمع و مباحثة علما، سادات و مشايخ بود (بدائونى،
٢/٢٠٠-٢٠٢). در دورة اكبر كتابهاي بسياري در زمينههاي مختلف تأليف و ترجمه
شد. ترجمهها از زبانهاي مختلف چون سنسكريت، عربى، تركى و لاتين به فارسى
بود. در اين دوره كتابهاي تاريخى ارزشمندي تأليف شد كه از علاقة اكبر به
تاريخ نويسى حكايت دارد. اكبر نه تنها به تاريخ علاقة فراوان داشت، بلكه
به روش درست تاريخنويسى و حفظ آثار تاريخى نيز واقف بود؛ چنانكه به سفارش
وي عمهاش گلبدن بيگم خاطرات خود را از بابرو همايون به رشتة تحرير درآورد
(نك: ص ٣).
تأليف تواريخى چون تذكرة همايون و اكبر (نك: بيات، ١-٢)، اكبرنامه اثر با
ارزش ابوالفضل علامى و تاريخ الفى كه حاصل زحمات گروهى از مورخان اين
دوره است، مؤيد اين علاقه است. اكبر همچنين فرمان داد معجم البلدان اثر
جغرافيايى ارزشمند ياقوت حموي را از عربى به فارسى ترجمه كنند و گروهى از
مترجمان بدين كار پرداختند (رحيم، .(١١٥ كتاب ديگري كه وي بسيار به آن
علاقه داشت و دستور ترجمة آن را داد، حياة الحيوان بود كه به گفتة بدائونى
(٢/٢٠٤) در ٩٨٣ق توسط شيخ مبارك پدر ابوالفضل علامى ترجمه شد. از ميان
كتابهايى كه از سنسكريت به فارسى ترجمه شد، مىتوان از اتهربن يا اتهروودا
نام برد كه چهارمين كتاب از مجموعة كتابهاي مشهور هندوان است (نك: رحيم،
١١٤ -١٠٨ ؛ رنكينگ، ٤٢٤ .(II/٢١٦, در ٩٨٣ق، اكبر فرمان داد كه اين كتاب را
ترجمه كنند و چون متن كتاب دشوار بود، شيخ بهاون، از برهمنان مسلمان شدة
ملازم اكبر، مأمور شد تا متن آن را شرح و تفسير كند و بدائونى آن را ترجمه
نمايد؛ با اين حال به سبب دشواري متن، بدائونى خود را كنار كشيد و پس از او
شيخ فيضى و حاجى ابراهيم سرهندي ترجمه را ادامه دادند (نك: بدائونى،
٢/٢١٢). همچنين كتاب بهاگوت گيتا را در همين دوره گويا ابوالفيض فيضى ترجمه
كرد (راشدي، ٣/١١٩٨). مهابهارات هم در ٩٩١ق توسط گروهى از مترجمان با عنوان
رزم نامه به فارسى برگردانده شد (همو، ٣/١١٩٧- ١١٩٨). راماين نيز از ديگر
كتابهاي مشهور مذهبى هندوان توسط بدائونى در مدت ٤ سال ترجمه شد (نك:
بدائونى، ٢/٣٦٦؛ رحيم، .(١١٠ اكبر همچنين در ٩٨٦ق فرمان ترجمة كتاب مقدس را
به ابوالفضل علامى داد (بدائونى، ٢/٢٦٠؛ رحيم .(١١٦ در ١٠٠٣ق اكبر از فيضى
خواست تا ٥ مثنوي در برابر خمسة نظامى بسرايد. اين مثنويها: مركز ادوار،
سليمان و بلقيس، نل دمن، هفت كشور و اكبرنامه نام داشتند كه از آن ميان
نل دمن كه در ٤ هزار بيت بود، بسيار مورد توجه اكبر قرارگرفت (ابوالفضل،
اكبرنامه، ٣/٦٦١؛ قرشى، ٢٣٤ -٢٣٣ ؛ راشدي، ٣/١١٩١- ١١٩٣).
مآخذ: ابوالفضل علامى، آيين اكبري، لكهنو، ١٨٩٣م؛ همو، اكبرنامه، به كوشش
مولوي احمدعلى و مولوي عبدالرحيم، كلكته، ١٨٧٧م؛ بختاورخان، محمد، مرآة
العالم: تاريخ اورنگ زيب، به كوشش ساجده س. علوي، لاهور، ١٩٧٩م؛
بدائونى، عبدالقادر، منتخب التواريخ، به كوشش ويليام ناسوليس و مولوي
احمدعلى، كلكته، ١٨٦٩م؛ بيات، بايزيد، تذكرة همايون و اكبر، به كوشش
محمدهدايت حسين، كلكته، ١٩٤١م؛ تتوي، احمد و آصفخان قزوينى، تاريخ الفى،
به كوشش سيدعلى آل داود، تهران، ١٣٧٨ش؛ حسينى، محمدعلى، تاريخ راحت افزا،
به كوشش خورشيد على، حيدرآباد دكن، ١٣٦٦ق/١٩٤٧م؛ خافىخان نظامالملكى،
محمدهاشم، منتخب اللباب، به كوشش كبيرالدين احمد و غلام قادر، كلكته،
١٨٦٥م؛ راشدي، حسامالدين، تذكرة شعراي كشمير، لاهور، ١٩٨٢م؛ طباطبا،
غلامحسين، سيرالمتأخرين، لكهنو، چ سنگى؛ غلامحسين سليم زيدپوري، رياض
السلاطين، به كوشش مولوي عبدالحق عابد، كلكته، ١٨٩٠م؛ فرشته، محمدقاسم،
تاريخ، بمبئى، ١٨٦٨م؛ فلسفى، نصرالله، زندگانى شاه عباس اول، تهران،
١٣٤٤ش؛ كنبو، محمدصالح، شاه جهان نامه، به كوشش غلام يزدانى و وحيد
قريشى، لاهور، ١٩٦٧م؛ گلبدن بيگم، همايون نامه، لاهور، ١٩٧٤م؛ نظامالدين
احمد، طبقات اكبري، كلكته، ١٩٢٧م؛ نوايى، عبدالحسين، شاه عباس، مجموعة
اسناد و مكاتبات تاريخى، تهران، ١٣٦٦ش؛ نهرو، جواهرلعل، كشف هند، ترجمة محمود
تفضلى، تهران، ١٣٦١ش؛ نيز:
, P., Anglo-Mughal Commercial Relations, ١٥٨٣-١٧١٧, Calcutta, ١٩٨٣; EI ٢ ; Haig,
W., X Akbar ١٥٥٦-١٥٧٣ n , The Cambridge History of India, New Delhi, ١٩٨٧, vol.
IV; Monserrate, A., X Characteristies of Akbar n , Travellers'India, Delhi,
١٩٨٠; Qureshi, I. H., Akbar, Delhi, ١٩٨٧; Rahim, M. A., X Akbar and Translation
Works n , Journal of the Asiatic Society of Pakistan, Dacca, ١٩٦٥, vol. X, no.
١; Ranking, G. S. A., commentary of Muntakhabu -t- Tawarikh of Al-Badaoni, New
Delhi, ١٩٧٠.
هدي سيد حسينزاده
اصلاحگري سياسى - اجتماعى و سياست دينى اكبرشاه: اكبر وقتى بر تخت نشست،
وارث سلطنتى پريشان و كشوري آشفته بود و در آغاز كار با دشواريهاي بسيار
روبهرو گشت (نك: شرما، «سياست دينى امپراتوران...١»، .(١٧ در حالى كه
فرمانروايان اسلامى مغول هنوز در چشم انبوه هندوان بيگانگانى بيش
نمىنمودند (همو، «سياست دينى اكبر٢»، ٣٠٥ )، اكبر با كوششهاي پىگير،
امپراتوري هند را به مرتبهاي از استحكام و ثبات رسانيد كه پيشينيانش هرگز
به آن دست نيافته بودند (نك: پوليتلا، ٢٥ -٢٤ )؛ از همينروي، او را
بنيانگذار و ناظم واقعى امپراتوري (لينپول، و حتى پدر ملت و به وجود
آورندة مليت هندي خواندهاند (نهرو، نگاهى...، ١/٦٠١).
درخشانترين جنبة شخصيت اكبر، بلندنظري، آزاديخواهى و عدالتپروري و روحية
تسامح او بود (نك: گراهام، ١٠٧ -١٠٦ ؛ كريشنامورتى، كه همراه با پيروزيهاي
نظامى و درازي دوران پادشاهيش او را به اتخاذ و اجراي يك رشته سياستهاي
اصلاحگرانة اجتماعى و ايجاد تحولات مذهبى (نك: بنرجى، توانا ساخت. با
اينهمه، از آنجا كه اكبر داراي شخصيتى غيرعادي و به ويژه به لحاظ عقيدة
دينى سخت پيچيده بود (گراهام، ١٠٧ )، به نظر گروهى از پژوهشگران، بيش از
يك مصلح دينى، سياستمداري زيرك و بلكه سياست باز به شمار آمده است (نك:
نهرو، همان، ١/٦٠٩). همين ويژگى، محققان بسياري را به تأمل در شخصيت او
واداشته، و داوريهاي گوناگون دربارة او پديد آورده است كه همگى در نهايت
به دو سرچشمة اصلى بازمىگردند: نخست، ديدگاه موافق ابوالفضل علامى كه در
دو كتاب آيين اكبري و اكبرنامه، به مثابة تاريخ اجتماعى دوران اكبر، به
ارزيابى مثبت از همه كارهاي او پرداخته؛ و ديگر، ديدگاه عبدالقادر بدائونى
است كه اليوت در گزيدهاي از كتاب منتخب التواريخ او رفتارهاي سياسى -
اجتماعى و مذهبى اكبر را به نقد كشيده است (نك: اليوت، .(٢٧٧ با اينهمه،
برپاية مجموعه گزارشهاي تاريخى مىتوان گفت كه سياستهاي مذهبى و
اصلاحگريهاي اكبر، از يك سو حاكى از تصميم آگاهانة او و مبتنى بر انديشهاي
ثابت و هدفى مشخص بوده (نك: شرما، همان، ٣١٠ )، و از سوي ديگر، همراه با
شرايط زمان و مكان، چونان آزمونهاي تجربى، تغيير و تحول و فراز و نشيب
داشته است، ولى در واپسين تحليل مىتوان آنها را به طور هماهنگ و در يك
بستر مطالعه كرد.
١. شكلگيري شخصيت اكبر (باورها و تكاپوهاي نخستين): چند عامل مختلف در
ساختن شخصيت اكبر را مىتوان مهم شمرد. دوران كودكى و نوجوانى اكبر كه
بيشتر همراه پدرش همايون در سفرهاي جنگى گذشت او را بردبار و سرد و گرم
چشيده و داراي حالتى روحانى ساخت (اكرم، ٨٧)؛ اما اين تكاپوها هرگز فرصت
آموزش و تحصيل به او نداد. از اينرو، هنگامىكه در ١٣ سالگى بر تختشاهى
نشست،كاملاً بىسواد بود (رامپوري، ١/٦، حاشيه)، اما با تأثيرپذيري از مادر خود
مردي سخت مذهبى و سنتگرا بار آمده بود (قرشى، و به عرفان و درويشى توجه
نشان مىداد (نك: توزك ...، ١-٢). وي در محيطى آكنده از تسلط دينى مسلمانان
سنتگرا بر همة امور (نك: شرما، «سياست دينى امپراتوران»، ١٦ )، تا حدود ٢٠
سالگى مسلمانى معتقد و مقيد به آداب ظاهري دين بود (اكرم، همانجا)، به
ويژه كه سرپرست او بيرمخان كه در پادشاهى او تأثير داشت و بر او نفوذي
يافته بود، مذهب تشيع داشت (نوايى، ٣/٣١٦؛ فدايى، ٢/٢٠٣-٢٠٤). چنين به نظر
مىآيد كه در همين دوران، ذهن پرشور اكبر تجربههاي روحانى، اجتماعى و
سياسى خود را آغاز كرده باشد (شرما، «سياست دينى اكبر»، .(٣٠٦ او همة شبها را
دربارة خدا و راه رسيدن به او تأمل مىكرد (اليوت، .(٢٧٨
٢. اكبر در رويارويى با جامعه: پيشينيان اكبر پيرو مذهب تسنن آميخته با عقايد
رايج در آسياي ميانه بودند و عالمانى سنتى كه در زمينههاي اجتماعى، سياسى
و حكومتى مداخله داشتند و در عين برخورداري از قدرت سياسى و اقتصادي،
هيچگونه عقيدة مخالف خود را برنمىتافتند (گراهام، ١١٣ ,١١١ -١١٠ ؛ نيز نك:
قرشى، .(٤٤-٤٥ از سوي ديگر، خرافات در جامعة هند كه اكثريت آنرا هندوان
تشكيل مىدادند، سخت رسوخ داشت و در واقع روح دينى زمان به شمار مىرفت
(گراهام، .(١١٣ نمود عينى و اجتماعى اين خرافات در پوشش رسمهايى سخت و
تحملناپذير و غيرانسانى مانند رسم «ساتى»، يعنى سوزاندن زنان بيوه همراه
جسد شوهرانشان، مجاز نبودن بيوه زنان به ازدواج دوباره، ازدواج در
شيرخوارگى و محاكمة آميخته با شكنجه پنهان شده بود (نوايى، ٣/٣١٩؛ بنرجى،
كه همراه با برخى مالياتهاي تحميلى از سوي حاكمان مسلمان بر هندوان مانند
جزيه و ماليات زيارت معبدهاي هندو، در چشم اكبر بىعدالتى مىنمود (نك:
همانجا؛ قرشى، ٤٩ ؛ پوليتلا، .(٢٦ در نظام طبقاتى اشرافى، نخست بزرگان
تركنژاد، سپس ايرانيان قرار داشتند و در آخر هندوان و مسلمانان هندي بودند
كه گفتهاند در رقابت و اختلاف به سر مىبردند (نك: بدي، ٧٥ -٧٤ ؛ عالمخان،
.(٢٩-٣٠ اين اشراف آن قدر توانمند بودند كه توانستند بارها در برابر امپراتوري
سربردارند و شورشها و جنبشهاي مهمى به راه اندازند (بدي، .(٧٢ به نظر مىرسد
كه مجموعة اين عوامل در ذهن اكبر، چنانكه كارهاي او بعداً نشان داد، احساس
نياز به جنبشهاي اصلاحگرانه ايجاد كرده باشد.
٣. تحولهاي روحى اكبر، انگيزهها و انديشههاي اصلاحگرانه: دستاورد بزرگ
اصلاحگري اكبر كه جامعة هند را به سوي وحدت ملى رهنمون شد (نهرو، كشف...،
١/٤٣٨)، حركتى آگاهانه براي استقرار انديشة مليت هندي، بالاتر و فراتر از
تفرقة مذهبى بود كه از سوي بسياري از متفكران ستايش شده است (مثلاً نك:
همو، نگاهى، ١/٦٠١؛ نيز خان، ١٣٥١ش، شم ١، ص ٨١٩)، در حالى كه گروه كمتري
از مورخان آن را انحراف از دين وصف كردهاند (نك: اليوت، .(٢٨١-٢٨٢ بدون شك
اكبر در نگرش دينى خود متحول شده بود و در اعتقاد به اسلام همانند پادشاهان
پيشين مغول نبود (بدي، ٧٤ )، بلكه همواره مىكوشيد تا دين را پس از تبيين و
توجيه عقلى پذيرا شود (نك: كريشنامورتى، ٥٨ ؛ نهرو، كشف، همانجا). با چنين
رويكردي به دين دو نظرية متقابل دربارة او به وجود آمد: برخى او را مسلمان و
برخى خارج از اسلام دانستهاند (نك: گراهام، .(١٠٧-١٠٨
به نظر برخى، اكبر در زير نفوذ خاندان فيضى، يعنى شيخ مبارك و دو پسرش
ابوالفضل علامى و فيضى شاعر و نيز شاعران و دانشمندانى كه از ايران به
دربار هند رفته بودند، به سوي بىاعتقادي كشيده شد (اليوت، ٢٨١ -٢٨٠ ؛ قرشى،
.(٤٥-٤٦ البته گروه بسياري از شاعران، متفكران و دانشمندان ايرانى، از جور و
فشار تعصب دينى صفويه به دربار همايون و اكبر پناه بردند (نك: اسكندربيك،
١/٤٧٦؛ فلسفى، ٣/٤٩) و بيشترشان چونان متفكران آزاده با ديدگاههاي نو و
ضدسنتى وصف شدهاند (نظامى، «دربارة تاريخ...١»، ٢٥ -٢٤ )، اما اكبر نيز
بىگمان صاحب انديشههاي نو بود (پوليتلا، و به رغم فقدان آموزش رسمى،
روحية جستوجوگرانة افراطى و عشق به دانشاندوزي بر او غلبه داشت (گراهام،
١١٣ ؛ لاو، .(١٤٤ ذهن او، همواره در فاصلة ميان جنگها به سوي مسائل دينى باز
مىگشت (اسميث، .(٧١٥ افزون بر اين، پيش از پيوستن فيضى شاعر و ابوالفضل
علامى به دربار اكبرشاه، چند اقدام اصلاحگرانه كه در عين حال از روحية
تسامح او نشان داشت، يعنى بخشودن ماليات زائران هندو و جزيه، از او ديده
شده بود (قرشى، .(٤٩ روحية انعطاف و عدالتجويى و تحمل عقايد ديگران در اكبر
(بنرجى، ٥٠ ؛ نيز نك: فلسفى، همانجا؛ نوايى، ٣،/٣١٩، ٣٥٤- ٣٥٥)، موجد وضعى شد
كه بعدها شيخ احمد سرهندي آن را غرقه شدن در درياي بدعت خواند (نك: نظامى،
«دولت...٢»، .(١٦٥ برداشتن جزيه اين نتيجه را داشت كه گروه عظيمى از
راجپوتهاي عصيانگر به اكبر پيوستند (عالمخان، و پيوند ازدواجش با آنان و به
كارگيري هندوان در ادارة امور كشور، هرچند گروهى از مسلمانان سنتى را ناخشنود
ساخت، حركت بزرگى به سوي وحدت و توسعة امپراتوري بود (پوليتلا، ٢٥ ؛
لينپول، .(٢٦
٤. طرح رياست روحانى: مهمترين و مؤثرترين اقدام اكبر براي گسترش روحية
تسامح و عقلگرايى در جامعه، تأسيس عبادتخانه يا انجمنآگاهى بود.او در
٩٨٣ق/١٥٧٥م،در پايتخت خود فتحپورسيكري بناي ويژهاي براي اين انجمن
ساخت. او نخست عالمان اهل سنت را به اين محفل دعوت كرد و اندك اندك
دانشمندان همة اديان، مذاهب، فرق و ملل را در آنجا پذيرفت. در اين
عبادتخانه، هر شب جمعه پس از نماز حلقههاي چندگانه تشكيل مىشد و ميان
اهل نظر بحثها و مجادلهها درمىگرفت و اكبر خود به همة حلقهها سر مىزد و در
بحثها شركت مىكرد (ابوالفضل، اكبرنامه، ٣/٢٥٢-٢٥٣؛ گراهام، ١١٤ -١١٣ ؛ اليوت،
.(٢٧٨-٢٧٩ بدينگونه، وقتى نمايندگان اديان و آيينها در كنار هم آزادانه به
بيان عقيده و استدلال مىپرداختند، شكل نادري از تسامح و آزادانديشى مذهبى
و زندگى عقلانى را در هند به نمايش مىگذاشتند (لاو، ١٧٢ )، در حالى كه در
همان دوران، تعصب مذهبى تا سر حد جنگ و كشتارهاي بىرحمانه و سوزاندن مردم
در اروپا رواج داشت (نهرو، نگاهى، ١/٦٠٨).
اندكى بعد اكبر طرح تازهاي ريخت. در رجب ٩٨٧، ظاهراً به خواست و التماس
عالمان دينى و در واقع گويا به خواست و اشارة اكبر، محضري - سند دستنوشته -
تهيه و تنظيم شد كه به او اختيار مىداد از ميان فتواهاي گوناگون دربارة يك
مسأله، حكم مرجح را با نظر خويش معين كند. به اين ترتيب، اكبر افزون بر
قدرت شاهى، در عمل به بالاترين مقام دينى كشور، همچون مجتهد اول و مترادف
امام عادل مبدل شد و كسى را نيز ياراي مخالفت با او نماند. در همين سال
رسم خطبه را نيز بنياد نهاد (نك: ابوالفضل، همان، ٣/٢٧٠-٢٧١؛ پوليتلا، ٢٨ ؛
گراهام، ١١٥ -١١٤ ؛ قس: اليوت، .(٢٨٩-٢٩١ از آن پس، او از همة اين امكانات
براي تبليغ آراء و نظرهاي خويش استفاده كرد.
دربارة انگيزههاي اكبر در تأسيس عبادتخانه، رسانيدن خود به حد فتوا و در
مجموع گسترش فلسفة تسامح دينى و آزادانديشى كه خود از آن با عنوان «صلح
كل» تعبير مىكرد، نظرهاي گوناگونى ابراز شده است. برخى از محققان
كوشيدهاند تا انگيزههاي درونى و شخصى براي تسامح دينى او بجويند. از
اينرو، ورود هيأت مبلغان مسيحى از گوآ به دربار اكبر و استقبال گرم او از
آنان و شركت دادن ايشان در بحثهاي عبادتخانه (نك: فاروقى، ١٥٨ ,١٥٦ -١٥٥ ؛
ابوالفضل، همان، ٣/٢٧٢) را همه با احتمال اين تمايل كه او مىخواست به
مقامى همانند پاپ دست يابد، همراه كردهاند و شيخ مبارك و دو پسرش را موجب
به وجود آمدن اين فكر در او دانستهاند (نك: پوليتلا، ٢٩ .(٢٧, برخى ديگر، همة
كارهاي اكبر را نه برپاية عدالتجويى محض، بلكه حركتهايى نمايشى براي
شكستن قدرت عالمان و سنتگرايان مسلمان و گسترش نفوذ خود بر مسلمانان سنتى
هند تفسير كردهاند و انگيزة نهايى او را، رسيدن به قدرت مطلق دانستهاند
(قرشى، ٦١ ؛ عالمخان، .(٣٤
٥. انگيزههاي سياسى: بهانگيزههاي اكبر، در زمينةاصلاحگريهاي اجتماعى و
سياسى و تسامح و تساهل دينى، نمىتوان از نظر گاهى بسيط و يك سويه نگريست،
بلكه بايد چند عامل مهم را در كنار انگيزههاي شخصى و قدرتطلبى اكبر،
بهگونهاي هماهنگ با هم ملاحظه كرد. هوش سرشار، انديشة ژرفنگر و ميل به
قدرت براي تثبيت امپراتوري، تنها بخشى از اين انگيزهها را تشكيل مىدهد؛
چرا كه او بهرغم آنكه سرداري شايسته بود، پيروزي به وسيلة غلبه بر عواطف
و احساسات را بر پيروزي از راه شمشير ترجيح مىداد (نك: نهرو، همان، ١/٦٠٢).
در همسايگى اكبر، شاهان صفوي فرمان مىراندند كه مرشد كامل و رهبر روحانى
كشور خود محسوب مىشدند (نك: اطهرعلى، و در آن سوي، عثمانيان بودند كه با
صبغة دينى به بخش اعظم قلمرو اسلام و بخشهايى از اروپا سيطره داشتند؛ و اين
هر دو مىتوانست الگويى زنده در جهان آن روز براي اكبر به شمار آيد (نك:
پوليتلا، .(٢٩-٣٠ از سوي ديگر، بىگمان عالمان رسمى و سنتى دينى به سبب
نفوذ در جامعه، سدي در راه گسترش قدرت اكبر محسوب مىشدند؛ از اينرو، او
مىكوشيد پايههاي قدرت خود را از درون نهادهاي شكل گرفتة روحانيت سنتى
بيرون كشيده، بر زمينههاي ديگري استوار سازد. اما اين احتمال نيز وجود دارد
كه امضا كنندگان محضر ياد شده - كه بيشتر عالمان سنى بودند - نه به زور و
فشار، بلكه براي شكستن نفوذ و اقتدار ايرانيان شيعى مذهب با اكبر همراهى
كردهاند (همو، .(٣٠ به علاوه، اكبر تنها با آن گروه از عالمان دينى
سرسازگاري داشت كه نسبت به مردم كشور او كه بيشتر غير مسلمان بودند،
نرمخويى نشان مىدادند (خان، ١٣٥١ش، شم ١، ص ٨١٨) و چنانكه بعداً ديده شد،
بسياري از عالمان و رهبران سنت گرايان كه با نوآوريهاي او مخالفت كردند،
تبعيد و حتى پنهانى كشته شدند (نك: قرشى، .(٦٨-٦٩
بر اثر اقدامهاي اكبر، به هر حال موجى از مخالفت و شورش در كشور پديد آمد
(ابوالفضل، اكبرنامه، ٣/٢٧١؛ نظامى، «دولت»، ١٦٥ ؛ لاو، .(١٤٦ اكبر به
بىدينى، شيعيگري و برهمنى متهم و تكفير شد. او اين اتهامها را انكار كرد و بر
اسلاميت خود پاي فشرد (ابوالفضل، همان، ٣/٢٧٢؛ عالمخان، و گويا از برخى از
عالمان مخالف خود به روش خاصى انتقام گرفت. از آن جمله، شيخ عبدالنبى و
ملا عبدالله سلطانپوري را به بهانة اينكه ممكن است به خاطر كم دانشى در
برابر ديگران شرمگين شوند، به عنوان امير الحاج از پيرامون خود دور ساخت
(نك: ابوالفضل، همان، ٣/٢٧٨).
اكبر سرانجام با كمك نيروهاي نظامى وفادار خود، شورشها را سركوب كرد (بدي،
٧٥-٧٦ .(٧٢, در نتيجه پس از كنترل اوضاع، تركيب و نظام طبقاتى اشراف
حكومتگر و لايههاي بالايى در امپراتوري هند تغيير يافت و با زمان هماهنگ
گرديد. هرچند گفته شده است كه اكبر با استفاده از عامل مذهب و تبليغ تسامح
تنها در پى جايگزين كردن گروهى به جاي گروههاي ديگر، يعنى جذب و بر كشيدن
راجپوتها بوده است (نك: گراهام، ١١٩ -١١٨ )، اما دست كم همراه با اين هدف،
اكبر پس از امضاي محضر، دست خود را باز ديد تا به انديشههاي تسامح و
تساهلگرايانة خود ميدان دهد و احترام و بزرگداشت دانش و آگاهى را ترويج كند
و هندو، پارسى، مسيحى و جز آنها را به آسانى پيرامون خود گرد آوَرَد (نك:
پوليتلا، و با استفاده از خلا´ ناشى از اختلاف عالمان دينى كه يكديگر را به
كم دانشى در دين متهم مىساختند، توانست فرصت را براي تحصيل قدرت مطلق
سياسى و روحانى مغتنم شمارد (گراهام، .(١١١
٦. آيينگذاري - توحيد الهى (دين الهى): اكبر پس از خواباندن شورشهاي بزرگ
و تثبيت موقعيت خود، سياستى دو رويه در پيش گرفت و با چرخشى آرام به سوي
روشنگري سياست مذهبى به تبليغ نظرية «صلح كل» خود پرداخت. در اين مرحله
اكبر درسهاي گرانبهايى از ٢٠ سال تجربة آزمون و خطا در مداخله در كارهاي
دينى همراه داشت (عالمخان، همانجا). رفتار اكبر در زمينههاي دين و مذهب
يكدست و شفاف نبود، اما سياستهاي او نه تنها در جهت گسترش نفوذ و قدرت
شخصى، بلكه با توجه به سود و مصلحت همة مردم هند و اجراي عدالت عمومى
طرحريزي مىشد (خان، ١٣٥٢ش، شم ١، ص ٧٠؛ نهرو، نگاهى، ١/٦١١؛ پوليتلا، .(٣٠
طرحهاي پيشين او، هرچه بود، در واقع براي رسيدن به موقعيتى ممتاز در درون
جامعة اسلامى انديشيده شده بود، در حالى كه همچنان مشكل تسلط روحانى او بر
غيرمسلمانان حل نشده باقى مانده بود (اطهر على، .(٤١
دغدغة به وجود آوردن ملتى يگانه، با توجه به تكثر دينى در جامعة هند، سالها
ذهن او را به خود مشغول داشته بود. از اينرو، اكبر به يكى از بزرگترين
كارهاي خود دست زد و آيين جديدي ابداع كرد كه به «دين الهى» مشهور شد و
محتواي آن با ديگر انديشههاي او مانند تأسيس عبادتخانه، آزادي بيان و
عقيده و ترويج فلسفة صلح كل هماهنگى كامل داشت؛ نيز براي آنكه اجزاء پيكرة
اين انديشه را تكميل كرده باشد، دست به تغيير تاريخ زد. چنين پيداست كه
انديشة تغيير تقويم هجري قمري از سالها پيش در سر اكبر وجود داشت. در اين
وقت فرصت را مناسب يافت و دانشمندي ايرانى به نام امير فتحالله شيرازي
را به انجام آن واداشت و سال بر تخت نشستن خود را آغاز تقويم الهى - سال
الهى - قرار داد (ابوالفضل، آيين اكبري، ١/١٩٣). اشارة ظريف ابوالفضل علامى
(همانجا) نشان مىدهد كه اكبر همواره مايل بود كه كارهاي سياسى، اجتماعى و
حكومتى را از زير سلطة دينى بيرون آورد (قس: شرما، «سياست دينى اكبر»، ٤٧٤ )،
اما از بيم مخالفتهاي احتمالى تا زمانى كه رياست روحانى جامعه - دست كم
اسلامى - برايش مسلم نشد، آن را آشكار نكرد. اين امر به خوبى لحن تلخ
اسلامگرايان سنتى در جبهة مقابل را توجيه مىكند كه برپاية آن، اكبر
سرانجام در ٩٩٠ق/١٥٨٢م با عنوان كردن «هزاره» (ظهور مصلح و مجدد)، خود را از
قيد و بندهاي دين و روحانيان آزاد، و آمادة دور ريختن اصول تثبيت شدة اسلامى
كرد و به آشكار ساختن انديشههاي شيطانى خود دست زد (نك: اليوت، .(٢٩١-٢٩٢
ابهامهايى كه دربارة زمان آشكار ساختن دين الهى وجود دارد، مؤيد آن است كه
انديشة آيين جديد يكباره عنوان نشده، بلكه چند سالى همانند شايعه و به طور
نيمه رسمى و يا دست كم براي محافل خاصى تبليغ مىشده است؛ چنانكه هيأت
مبلغان مسيحى دربار اكبر از وجود چنين انديشهاي سخن گفتهاند (نك: شرما،
همان، .(٤٦٧ دين الهى كه اكبر خود نام رسمى آن را «توحيد الهى» گذاشته بود
(همان، ٤٦٦ ؛ كريشنامورتى، ٥٣ )، كتاب نداشت، بلكه مجموعهاي از مراسم و
عقايد آيينهاي مختلف بود و در واقع نوعى فلسفة شخصى زندگى به شمار مىرفت
كه اكبر از تلفيق بحثهاي عبادتخانه استنباط كرده، و ايمان در آن، بر اصول
و پيش فرضهايى چند كه در آيينة قلب او تجلى كرده بود، استوار بود؛ تفكري كه
ديگران با مبالغه آنرا دين نماياندند (شرما، كريشنامورتى، همانجاها؛ قس:
اليوت، .(٢٨٢
براساس برخى نظريهها، تفكرات عنوان شده در عبادتخانه، آيين هندو و برهمن
كه دانايانشان با اكبر ملاقاتهاي خصوصى بسياري داشتند، و هيأتهاي تبليغى
مسيحى با افكاري دربارة پاپ، تثليث و مسيح، در دگرگون ساختن انديشة اكبر
سهم داشتند (نك: بدي، ٧٣ -٧٢ ؛ اليوت، ٢٨٧-٢٨٨ .(٢٨٣-٢٨٤, اين تأثيرها او را
به اين نتيجه رساندند كه چرا بايد حقيقت را در يك دين محدود كرد و به آن
مختص دانست. چون حقيقت يكى است، پس وجه ترجيح چيست (همو، .(٢٨٣ نهايت
اين گفت و گوها به آيين جديدي انجاميد كه هم متضمن وحدت دينى جامعه باشد
و هم بتوان روح آن را با عقل تفسير كرد (سركار، ١٤٣ ؛ نهرو، كشف، ١/٤٣٨).
اين نيز گفته شده كه اكبر به اعتباري نخستين پژوهندة رشتة اديان تطبيقى
به شمار مىآيد (نك: شرما، همان، ٤٧٠ )؛ در حالى كه برخى ديگر، نداشتن آموزش
علمى رسمى را دليلى بر ناتوانى او در پژوهش تطبيقى و ابراز نظر كارشناسانه و
معياري عقلانى و منطقى در شناخت اديان دانستهاند. بر اين پايه، كارهاي او
جز حركتى عاميانه براساس پيش فرضهايى موهوم نبود كه خود، حتى از درك
تناقضهاي آن نيز عاجز بود (قرشى، ٧١ .(٦٩,
تبيين، تحليل و تفسير آيين نوآوردة اكبر، نخست نيازمند پژوهشى دربارة دين و
مذهب شخصى اكبر است. گزارشهاي تاريخى بدون كمك گرفتن از شواهد و قراين و
سپس تحليل و تفسير آنها، آگاهى قطعى و يقينى در اين باره به دست نمىدهند.
از اينرو، برخى او را خارج از اسلام و برخى ديگر مسلمان دانستهاند (نك:
گراهام، .(١٠٧-١٠٨ در اينكه او تا ٩٨٣ق/١٥٧٥م قطعاً به روش سنتى پدران خود
مسلمان بود، يعنى اعمال دينى را انجام مىداد، ولى پايبندي محض به دين
نداشت، شكى نيست (همو، ١١٣ ؛ اكرم، ٨٧؛ رامپوري، ١/٦، حاشيه). بىترديد اكبر
شخصاً فردي مؤمن و خداشناس بود و اگر اقرار و حتى پا فشاري او بر اسلام نفاق
شمرده نشود، بايد مسلمانى معتقد و متفكر به حساب آيد. مهمترين دليل بر اين
ادعا آن است كه اكبر فرمانرواي قلمروي بود كه دست كم در سرزمين اصلى و
مركزي آن غلبه با هندوان بود و مغولان حاكمانى بيگانه به شمار مىرفتند كه
دينشان نيز هندي به شمار نمىرفت. از اينرو، اگر اكبر به دين و كارهاي خود
در زمينة دين تنها به مثابة وسيلهاي براي رسيدن به مقصود، يعنى قدرت و
تسلط مطلق مىنگريست، مىبايست به آيين هندو تظاهر مىكرد؛ در حالىكه با
پافشاري خود بر اسلام (نك: ابوالفضل، اكبرنامه، ٣/٢٧٢)، در عين حال به همة
دينها و مذهبها آزادي و امنيت داد (خان، ١٣٥٢ش، شم ٢، ص ١٤٠).
٧. نقد آيين نو و سياست دينى اكبر: اكبر با تجربهها و آگاهيهايى كه به دست
آورده بود، اصولاً اين اعتقاد را كه يك دين دولتى بايد سراسر هندوستان را
فرا گيرد، رها ساخته بود (شرما، «سياست دينى اكبر»، .(٤٦٨ همچنين او خود، آيين
نو آورده را به طور رسمى «توحيد الهى» مىناميد، نه دين الهى (نك: همان،
٤٦٦ ؛ كريشنامورتى، .(٥٣ از اينرو، توحيد الهى را بايد در كنار «صلح كل» از
ديدگاه فلسفة تاريخ نگريست و با تحليل آن، انگيزه، روح و حقيقت آنرا
دريافت.
با نگاهى به دستورها و سخنانى كه از «دين الهى» باقى مانده است، مىتوان
دريافت كه محتواي آن گفتهها و انديشهها، قاعدهها و قانونهايى است دربارة
دين به معنى آيين و روش. از آنجا كه در آن زمان هند و همسايگان آن
جامعهاي دينى به شمار مىرفتند، هرگونه انديشة اصلاحگرانهاي، ضرورتاً
مىبايست صبغة دينى داشته، از راه و روش دينى و اعتقادي به انجام برسد.
تمام كارهاي اكبر كه به صورت اقدامهاي جزئى گزارش شدهاند، در واقع
راههايى بودهاند كه او براي رسيدن به هدف اصلى خود، يعنى ايجاد وحدت
ملى، گسترش قانون واحد و عدالت عمومى در پيش مىگرفته است.
پيش از روزگار اكبر، تمايلى به توافق در ميان دو فرهنگ و مذهب اسلام و هندو
پديد آمده بود (نهرو، نگاهى، ١/٦٠٢؛ قس: گراهام، .(١٠٨ اكبر خود را در برابر
اين پرسش مهم مىيافت كه چگونه مىتوان تازگيهاي مذهب جديدي چون اسلام
را با مذهب بومى هند و آداب و رسوم مردم آن سازش دهد (نهرو، كشف، ١/٤٣٨).
بر اين پايه، كوششهاي اكبر در پذيرش عقايد پيروان مذهبهاي گوناگون، آوردن
تركيبى از اعتقادات مذهبى را كه براي همه كس مناسب باشد، توجيه مىكند
(قس: همان، ١/٤٣٠-٤٣١؛ خان، ١٣٥١ش، شم ١، ص ٨١٨ - ٨١٩). دقت در عنوان
كتابهايى كه اكبر براي ترجمه از زبان سنسكريت به فارسى، انتخاب كرده بود،
نشان مىدهد كه انگيزة اين كار نه فقط كنجكاوي شخصى و حتى تفنن علمى و
ادبى، بلكه نزديك ساختن تفكر اسلامى و انديشة مذهبى هندوان بوده است (نك:
نظامى، «دولت»، .(١٩
توحيد الهى اكبر، در واقع آيين و مجموعة قانونهاي اخلاقى - اجتماعى بود براي
تنظيم رابطة فرد در جامعه، گروههاي اجتماعى و سرانجام فرد و جامعه با حكومت
و عاملان آن. سخن گفتن از آن همانند دين دشوار است، چون حد و رسمى نداشت
و در واقع، اصلاً دين نبود (نك: شرما، همان، ٤٦٩ -٤٦٨ ؛ چودري، و نهاد روحانيت
نيز نداشت (همو، ١٨٠ ؛ پوليتلا، .(٤١ از سوي ديگر هيچگونه اجباري براي
پيوستن به آن از سوي اكبر به كار نرفت. او حتى براي گروانيدن مردم به
آيين خود، تبليغ نيز نمىكرد (نك: شرما، همان، ٤٦٨ ؛ گراهام، ١١٦ ؛ چودري، ١٨١
)، چرا كه او حقيقتاً اعتقاد داشت كه خدا را از هر راهى مىتوان پرستيد و
توحيد و يگانگى او در ذهنها و قلبهاي مردمان به شكلهاي مختلف منعكس است و
دين بايد انتخابى باشد، نه ارثى (همانجا؛ پوليتلا، .(٣٠
در نگاهى همه جانبه به گفتههاي نقل شده از اكبر (نك: ابوالفضل، آيين
اكبري، ٣/١٧٨-١٩١؛ خان، ٣٥٢ش، شم ١، ص ٧٠-٧٢، شم ٢، ص ١٣٦-١٤٠؛ اسفنديار،
١/٣٠٨-٣١٤)، ٣ جنبة متفاوت در آيين نوآوردة او قابل ملاحظه است: خداشناسى و
توحيد، مفاهيم اخلاقى، و سرانجام دستورهاي عملى زندگى اجتماعى . اكبر در
وضع اين انديشهها و قانونها، از همة دينها و آيينها، به ويژه از آنها كه در
آن سرزمين به طور فعال رايج بود، سود برد. او بسياري از دستورهاي اخلاقى و
عملى توحيد الهى را از عرفان و تصوف اسلامى گرفت. طريقة گرويدن به آيين
اكبر نيز با روشهاي مريدي و مرادي در طريقت متصوفه بسيارنزديكاست
(همو،١/٣٠١؛ گراهام، همانجا؛ و اين براي برخى از محققان، برداشتى از قدرت
مطلقة روحانى شاهان صفوي و نمودار ميل مفرط اكبر به رهبري مطلق و بىهمانند
بودن در ميان جمع است (نك: قرشى، ٧٢ ؛ شرما، «سياست دينى اكبر»، ٤٦٨ .(٤٦٧,
روي هم رفته، آيين اكبر، به خداباوري، تعقل گرايى و فلسفهاي شيرين،
لطيف، انعطافپذير و خرسنديآور براي برآوردن نيازهاي عينى زندگى وصف شده
است (نك: كريشنامورتى، .(٥٨
پيداست كه انديشهها و كارهاي اكبر كه امروزه در ذهنيت جهان جديد ساده و
پذيرفتنى مىنمايد، در زمان خود به ضرورت تلاقى با ويژگيهاي سنتى خاصِ از
پيش شكل گرفتة جامعة هند، به انحراف از دين حاكم تعبير شده، و مخالفتهاي
مهمى را برانگيخته است (نك: پوليتلا، ٣١ -٣٠ ؛ نهرو، نگاهى، ١/٦٠٤؛ نيز،
بنرجى، ٥١ -٥٠ )؛ چنانكه سياست دينى و رهبري معنوي - روحانى او در ميان
طبقات اشراف و عالمان اقبالى نيافت و سرانجام شكست خورد و به اهداف اصلى
و بلندش در زمان خود دست نيافت (قرشى، .(٦٨ اما بدون شك آنچه از دين سازي
و خرافهپروري در برخى از كتابها همانند دبستان مذاهب دربارة اكبر و آيين او
بهچشم مىخورد (نك: اسفنديار، ١/٢٨٧)، خود مطلوب او نبوده است.
مآخذ: ابوالفضل علامى، آيين اكبري، لكهنو، ١٨٩٣م؛ همو، اكبرنامه، به كوشش
مولوي عبدالرحيم، كلكته، ١٨٨٦م؛ اسفنديار، كيخسرو، دبستان مذاهب، به كوشش
رحيم ملكزاده، تهران، ١٣٦٢ش؛ اسكندربيك منشى، عالم آراي عباسى، تهران،
١٣٥٠ش؛ اكرم، محمد، رود كوثر، لاهور، ١٩٨٦م؛ توزك جهانگيري، به كوشش
محمدهاشم، تهران، ١٣٥٩ش؛ خان، محمدعلى، «جلالالدين محمداكبرشاه»، ترجمة
محمدحسين ساكت، ارمغان، تهران، ١٣٥١-١٣٥٢ش؛ رامپوري، محمدنجم الغنى، تاريخ
اوده، كراچى، ١٩٧٨م؛ فدايى، ميرزا نصرالله، داستان تركتازان هند، چ سنگى؛
فلسفى، نصرالله، زندگانى شاه عباس اول، تهران، ١٣٣٤ش؛ نوايى، عبدالحسين،
شاه عباس، مجموعة اسناد و مكاتبات تاريخى، تهران، ١٣٦٦ش؛ نهرو، جواهر لعل،
كشف هند، ترجمة محمود تفضلى، تهران، ١٣٦١ش؛ همو، نگاهى به تاريخ جهان،
ترجمة محمود تفضلى، تهران، ١٣٦١ش؛ نيز:
Alamkhan, I., X The Nobility Under Akbar... n , JRAS, ١٩٦٨; Athar Ali, M., X
Towards an Interpretation of the Mughal Empire n , ibid, ١٩٧٨; Banerjee, S.K., X
Social Reforms of Akbar n , The Indian Historical Quarterly, Caxton
Publications, vol. XXIX; Bedi, P.S., The Mughal Nobility Under Akbar, Jalandhar,
١٩٨٦; Choudhury, M.L., The Din-i-Ilahi, New Delhi, ١٩٨٥; Elliot, H. M., X
Akbar's Religious Views, as Described by Badauni n , History of India, London,
١٩٠٧, vol. V; Faruqi, Kh. A., X The First Jesuit Mission to the Court of Akbar n
, Islamic Culture , Hyderabad , ١٩٨١ , vol . LV , no. ٣ ; Graham , G. M. , X
Akbar and Aurangzeb... n , The Muslim World, Hartford, ١٩٦٩, vol. LIX;
Krishnamurti, R., X Akbar's Philosophy of Life n , The Indian Historical
Quarterly, Caxton Publications, vol. XX, no. ١; Lane- Poole, S., History of
India, London, ١٩٠٦, vol. IV; Law, N. N., Promotion of Learning in Muslim India,
Lahore, ١٩٨٥; Nizami, Kh. A., On History and Historians of Medieval India, New
Delhi, ١٩٨٣; id, State and Culture in Medieval India, New Delhi, ١٩٨٥;
Politella, J., X Akbar: Warrior, Devotee and Mystic n , The Muslim World,
Hartford, ١٩٦٦, vol. LVI; Qureshi, I. H., Ulema in Politics, Karachi, ١٩٧٤;
Sarkar, J.N., Thoughts on Trends of Cultural Contacts in Medieval India,
Calcutta, ١٩٨٤; Sharma, S.R., X Akbar's Religious Policy n , The Indian
Historical Quarterly, Caxton Publications, vol. XIII; id, The Religious Policy
of the Mughal Emperors , Lahore ; Smith , V. A., X Akbar's House of Worship... n
, JRAS, ١٩١٧.
منوچهر پزشك