دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٧٣٦
| افضلبنبدرالجمالى جلد: ٩ شماره مقاله:٣٧٣٦ |
اَفْضَلِ بْنِ بَدْرُ الْجَمالى، ابوالقاسم شاهنشاه (٤٥٨- مق ٥١٥ق/
١٠٦٦-١١٢١م)، وزير مشهور فاطميان مصر كه در اوضاع سياسى و نظامى مصر و شام،
در آغاز هجوم صليبيان به سرزمينهاي اسلامى نقش مهمى داشت.
افضل در عكا زاده شد (ابن جوزي، ٨(١)/١٠٥)، ولى دوران نوجوانىرا درمصر
سپريكردكهپدرشبدرالجمالى(ه م)اميرالجيوشى و وزارت آن ديار را برعهده
داشت. به استناد نامهاي كه مستنصر خليفة فاطمى در ٤٧٨ق به بدر الجمالى
نوشته، افضل از اين هنگام در حالى كه بيش از ٢١ سال نداشت، به نيابت
وزارت منصوب شد و اندكى بعد در ٤٧٩ق بهدستور خليفه نامش را در خطبهها
آوردند (ماجد، ٦٤-٦٦،٩٤- ٩٥). چون بدرالجمالى در ٤٨٧ق بيمار شد، رشتة كارهاي
وزارت همه به افضل سپرده شد و القاب و مناصب ديگر پدر همچون سپهسالاري
(اميرالجيوشى) را نيز گرفت (نك: دنبالة مقاله). گفتهاند در اين ميان
امينالدوله لاوون يا صافى از امراي مستنصر كه خود داعية وزارت داشت، به
تكاپو افتاد، ولى راه به جايى نبرد (ابن صيرفى، ٥٧ - ٥٨). ابن ميسر (٢/٣١)
آورده است كه چون بدرالجمالى در همان سال درگذشت (نك: ابن تغري بردي،
٥/١٣٩؛ قس: ابن فضلالله، ١١/٢٠٦؛ ابن دواداري، ٦/٤٣٩)، امينالدوله بارشوه
و جلب نظر امراي ديگر وزارت يافت، اما مستنصر او را بىدرنگ عزل كرد و افضل
را وزارت داد. در همين ايام مستنصر نيز بيمار شد و چون پسر مهتر خود نزار را
وليعهد گردانيده بود، از وزير خواست تا اسباب بيعت امراي دولت را با او
فراهم سازد، اما افضل اين كار را چندان به تأخير انداخت تا خليفه درگذشت
(٤٨٧ق) و پس از آن پسر ديگر خليفه، احمد ابوالقاسم را كه خواهرزادة خود او
بود، با لقب مستعلى به خلافت نشاند (ابن تغري بردي، ٥/١٤٢؛ ابن ازرق ٢٦٧-
٢٦٨).
دربارة علت دشمنى افضل با نزار گفتهاند كه يك بار نزار او را به سختى
دشنام داد و وزير كينة او را به دل گرفت و سرانجام نيز امراي دولت را با وعد
و وعيد به عزل او از خلافت همداستان كرد (ابن خلكان، ١/٤٠٧؛ سرور، سياسة...،
٩٢). از آن گذشته چنين پيداست كه افضل با برنشاندن مستعلى به خلافت،
مىخواست كه او را زير دست داشته، خود همة امور را در كف گيرد. از اينرو،
برخى از مورخان تصريح كردهاند كه اين خليفه با وجود افضل هيچ قدرتى
نداشت (مثلاً ابن خلكان، ١/١٧٩). به هر حال چون مستعلى به خلافت نشست،
برخلاف فرمان وزير، نخست برادرانش از بيعت با او سرباز زدند؛ چنانكه نزار به
اسكندريه گريخت و در آنجا قدرتى يافت و امير ناصرالدوله افتكين و قاضى
جلالالدولة بن عمار با او دمساز شدند و مردم نيز به بيعتش گردن نهادند. افضل
بيمناك از عاقبت كار، لشكر به اسكندريه برد و با آنكه گفتهاند نخست منهزم
شد (نك: ابن ميسر، ٢/٣٥-٣٦)، ولى سپس گويا به همداستانى گروهى از ياران
خويش در اسكندريه (ابن دواداري، ٦/٤٤٦) نزاريان را بشكست و شهر را گرفت؛
افتكين و ابن عمار را بكشت و نزار را به قاهره فرستاد و او در آنجا به دستور
خليفه سر به نيست شد (ابن ميسر، ٢/٣٧؛ ابن خلكان، ١/٤٠٧؛ قس: حموي، ٦٤).
آوردهاند كه در عصر مستنصر بود كه حسن صباح به مصر آمد و خليفه نيز نزار را
به جانشينى خود معرفى كرد. آنگاه چون نزار از خلافت محروم ماند، اسماعيليان
ايران همچنان طرفدار او باقى ماندند و بدينسبب ايشان را نزاريه خواندند
(ابن ميسر، ٢/٢٧؛ ابن خلكان، ٢/٤٥٠؛ ابن فضلالله، ١١/٢٦٠-٢٦١).
در اين دوران كه به سبب سيطرة سلجوقيان، اتابكان و وابستگان آنها، و نيز
تعدد حكام محلى در بينالنهرين و شام، نفوذ فاطميان در اين منطقه بسيار
محدود شده بود، افضل بسيار مىكوشيد تا مگر از پيشروي تركان در شام كه
فاطميان از آن هراسناك بودند، جلو گيرد. بدينسبب وقتى اولين گروههاي صليبى
در ٤٩٠ق/١٠٩٧م از قسطنطنيه به آسياي صغير تاختند و نيقيه را از دست قليچ
ارسلان سلجوقى بهدر آوردند، افضل سخت خشنود شد (صوري، ١/٣٠٤). او كه هنوز و
مدتها پس از آن هدف و خطر جنگجويان صليبى را بهدرستى درنيافته بود، كوشيد
تا با آنان بر ضد سلجوقيان هم پيمان گردد. در واقع ا¸لكسيوس امپراتور بيزانس
كه از اختلاف فاطميان و سلجوقيان نيك آگاه بود، در قسطنطنيه صليبيان را به
اتحاد با فاطميان توصيه كرده بود. صليبيان نخست به اهميت اين اتحاد پى
نبرده (قس: رانسيمان، ١/٣٠٤، حاشية١، چنين آورده است كه صليبيان از نيقيه
رسولانى به مصر فرستادند)، و در كنار انطاكيه مشغول تصرف آن ديار بودند
(٤٩١ق/ ١٠٩٨م) كه افضل سفيرانى نزد ايشان فرستاد. اينان از اوضاع سياسى
شام و دشمنان خود سخن راندند و خواهان عقد مودت شدند و صليبيان را به ادامة
محاصرة انطاكيه تشويق كردند (صوري، ١/٣٠٤- ٣٠٥) و به روايت ابن اثير
(١٠/٢٧٣)، آنان را به تصرف شام برانگيختند. چند ماه پيش از آن هم افضل
لشكر به شام فرستاد و صور را تصرف كرد و بسياري را به قتل رساند (ابن ميسر،
٢/٣٨؛ ابن اثير، ١٠/٢٦٤). نيز آوردهاند كه مصريان به فرنگان پيشنهاد كردند تا
قلمرو سلجوقيان را ميان خود قسمت كنند. افضل كه صليبيان را گروهى از
مزدوران امپراتور بيزانس مىشمرد، مىپنداشت كه اين پيشنهاد با قبول ايشان
روبهرو گردد، ولى صليبيان با آنكه اين سفيران را پذيرا شدند و سپس هم با
هدايا و نمايندگانى به مصر روانه كردند، اما هيچ معاهدهاي منعقد نكردند
(رانسيمان، ١/٣٠٣، ٣٤٩). با اينهمه، افضل بر آن شد تا از نبردهاي ميان
سلجوقيان و فرنگان در شام سود جويد، خاصه كه سقوط انطاكيه باعث ضعف و بيم
سلجوقيان و حكام دست نشاندة آنها شده بود. پس در ٤٩١ق (قس: ابن اثير،
١٠/٣٨٣: سال ٤٨٩ق؛ نيز نك: ابن خلكان ١/١٧٩، كه روايتى ديگر آورده است)
روي به قدس نهاد و از سكمان و ايلغازي حاكمان ارتقى (نك: ه د، آل ارتق)
آن ديار خواست كه شهر را تسليم كنند و چون خودداري كردند، به محاصره
پرداخت و شهر را گرفت (ابن ميسر، همانجا)، اما ارتقيان را بنواخت و آزادشان
كرد. سپس خود به مصر (ابن قلانسى، ١٣٥) و به روايتى به عسقلان رفت (ابن
ميسر، همانجا) و گفتهاند كه چند شهر ديگر فلسطين تا نهرالكلب در شمال بيروت
را تصرف كرد (رانسيمان، ١/٣٥٠).
پس از چند ماه كه فرنگان روي به قدس نهادند، هدف ايشان دانسته شد، اما
حاكمى كه افضل بر آنجا گمارده بود، نتوانست مقاومت كند و شهر را تسليم كرد.
گفتهاند كه پس از اين افضل از تصرف قدس و راندن آل ارتق (ه م) از آنجا
به دست خود، پشيمان شد. چه، پيش از آن اميد داشت كه فرنگان فقط شهرهاي
ساحلى شام را گرفته، مانع از نفوذ تركان به مصر شوند (ابن ظافر، ٨٢؛ ابن
خلكان، همانجا؛ قس: سرور، النفوذ...، ٦٦ -٦٧: افضل پيش از آن از فرنگان
خواسته بود، به قدس حملهور نشوند، ولى هرگاه بخواهند، بتوانند بدون اسلحه و
براي زيارت وارد آنجا شوند و آزادانهمراسم و آدابخويش بهجاي آرند). به هر
حال سقوط قدس، افضل را هراسناك كرد و وي لشكر به فلسطين آورد و به عسقلان
رفت (١٤ رمضان ٤٩٢). صليبيان پيشدستى كرده، بدانجا تاختند و او را به گريز
واداشتند و خود عسقلان را به محاصره گرفتند. افضل كاري از پيش نبرد و غنايم
بسياري نصيب فرنگان شد و او به مصر بازگشت (ابن ميسر، ٢/٣٩؛ ابن اثير،
١٠/٢٨٦؛ رانسيمان، ١/٣٨٧- ٣٨٩) و پس از آن با آنكه پياپى لشكر به جنگ
فرنگان مىفرستاد، ولى هرگز به تن خويش به مقابله نيامد. از گزارش ابن
ميسر (همانجا) برمىآيد كه به سبب فقدان رهبري نيرومند در ميان امراي شام و
وجود اختلاف ميان آنان، فرنگان در راه خويش با مقاومت مهمى روبهرو نشدند و
به پيشروي خود ادامه دادند؛ چنانكه در ٤٩٣ق بسياري از مردم شام كه از
برابر ايشان گريخته بودند، به مصر رفتند.
در ٤٩٤ق نيز افضل لشكر به شام فرستاد. مصريان نخست مقهور شدند، ولى سپس
فرنگان را عقب راندند (همو، ٢/٤٠). در اين ميان خليفه مستعلى درگذشت و افضل
پسر خردسال او ابوعلى منصور را با لقب الا¸مر باحكامالله به خلافت نشاند
(صفر ٤٩٥) و بىرقيب رشتة كارها را در دست گرفت (ابن صيرفى، ٦٠ -٦١؛ ابن
ميسر، ٢/٤٠، ٤٢؛ ابن ظافر، ٨٧).
در اين روزگار نيز كشاكشهاي افضل با صليبيان ادامه داشت، اما برخى روايات
مربوط به اين جنگها و سال وقوع آنها در منابع به اختلاف آمده است.
گفتهاند كه وي در ٤٩٥ق لشكري را به فرماندهى سعدالدوله طواشى (طواسى) به
آن سوي روانه كرد. سعدالدوله فرنگان را بشكست و شرف المعالى پسر افضل نيز
به سوي عسقلان كه به محاصرة فرنگان درآمده بود، رفت و آنان را به
عقبنشينى واداشت (ابن ميسر، ٢/٤٠-٤١؛ قس: ابن قلانسى، ١٤١، كه از ايندو
نام نبرده است). روايت ابن اثير (١٠/٣٦٤- ٣٦٥) گوياي آن است كه در ٤٩٦ق
سعدالدوله به پيكار صليبيان رفت، ولى ميان رمله و يافا از بالدوين شكست
خورد و كشته شد. پس از آن افضل، شرفالمعالى را با لشكري بزرگ به مقابله
فرستاد و او نزديك رمله ايشان را به سختى سركوب كرد. بالدوين گريخت، ولى
ميان مصريان بر سر پيشروي به سوي قدس و يافا اختلاف افتاد. بدينسبب
بالدوين فرصتى يافت و شرفالمعالى را وادار به هزيمت كرد. رانسيمان معتقد
است (٢/٨٩ -٩١) كه اگر مسلمانان پس از پيروزي رمله و گريز بالدوين بىدرنگ
به قدس مىتاختند، به سادگى مىتوانستند به محاصرة آن دست زنند، ولى
شرفالمعالى سست اراده نتوانست نيروهايش را به آن سمت رهبري كند و به مصر
بازگشت. سال بعد فرنگان دژ عكا را - كه از موقعيت نظامى ممتازي برخوردار بود
- از زهرالدولة جيوشى عامل افضل، با آنكه سخت پايداري كرد، گرفتند (ابن
اثير، ١٠/٣٧٣). در ٤٩٨ق سماءالملك حسين پسر ديگر افضل لشكر بهشام برد. نايب
مصريان در عسقلان به ياري آمد و آنان از طغتكين اتابك دمشق نيز ياري
خواستند و او هم لشكري همراه كرد. در جنگى كه ميان اينان و فرنگان در گرفت
و با اينكه شمار بسياري از طرفين كشته شدند، هيچكدام پيروزي نيافتند (همو،
١٠/٣٩٤- ٣٩٥؛ قس: ابن ميسر، ٢/٤١).
از ٥٠٠ق تا اواخر زندگانى افضل نيز مصريان پياپى به پيكار صليبيان مىرفتند
و يكبار نيز تا پاي حصار قدس پيشروي كردند، اما راه به جايى نبردند
(رانسيمان، ٢/١٠٤) و فرنگان بسياري از شهرهاي ساحلى و دژهاي مهم شام از
جمله افاميه را گرفتند. در ٥٠١ق صيدا را محاصره كردند، ولى با ورود ناوگان
مصر عقب نشستند، اما در ٥٠٣ق بيروت، طرابلس، بانياس و جُبيل، و در ٥٠٤ق
صيدا، اثارب و زَردَنا را گرفتند. در همين سال شمس الخلافه امير عسقلان
پنهانى با بالدوين صلح كرد و سپس نيز آشكارا بر افضل شوريد، ولى مردم
عسقلان او را گرفته، به قتل آوردند (ابن اثير، ١٠/٤٠٨، ٤٧٥-٤٧٦، ٤٧٩-٤٨٢؛ ابن
قلانسى، ١٧٢). پيشروي فرنگان بدانجا انجاميد كه بالدوين در ٥١١ق آهنگ مصر
كرد و فرما را گرفته، آتش در مساجد آن افكند و پس از آن عزم العريش كرد،
ولى در راه درگذشت (ابن خلكان، ٥/٣٠١؛ مقريزي، المقفى...، ٢/٤٤٠). اين
حمله سبب شد كه افضل برخلاف سياست و تمايل خويش بكوشد تا بهطور جدي با
امراي ترك شام برضد صليبيان همداستان شود. از اينرو، پس از هجوم بالدوين
به مصر، به عسقلان لشكر فرستاد و طغتكين را به ياري خواند. لشكر متحد مصر و
دمشق دو ماه در عسقلان ماندند، ولى از فرنگان خبري نشد و سرانجام طغتكين
به سبب هجوم صليبيان به برخى از دژهاي قلمرو او به دمشق بازگشت
(ابناثير، ١٠/٥٤٣ -٥٤٤؛ رانسيمان، ٢/١٦٨).
بايد گفت از جملة علل ناكامى افضل در جنگ با صليبيان، فقدان نيروي نظامى
منسجم و متحد از مسلمانان، تعدد دولتهاي مستقل و نيمه مستقل رقيب در شام و
كرانههاي مديترانه، و رقابت و دشمنى ميان امراي مصر بود. چنانكه وقتى
افضل ناوگانى بسيج كرد و به يافا فرستاد و نيز لشكري به عسقلان گسيل داشت،
تاج العجم فرمانده اين لشكر به سبب دشمنى با ابن قادوس، دريا سالار مصري،
از عسقلان پيشتر نرفت و از اينرو مصريان كاري از پيش نبردند و ابن قادوس
به مصر بازگشت (ابناثير، ١٠/٣٦٥). انحطاط دستگاه خلافت فاطمى و فساد خلفا نيز
از عوامل مهم بود. چه، افضل سالها كوشيد تا الا¸مر خليفة جوانِ ستمگرِ بدكار و
متظاهر به منكرات را از تباهكاري بازدارد و سرانجام نيز بر سر اين كار جان
باخت (ابن تغري بردي، ٥/١٧٠، ٢٢٢؛ ابن خلكان، ٢/٤٥٠). در واقع نيز افضل -
با آنكه در آن دوران پرآشوب، مصر و قلمرو خلافت را به امنيت و آسايش راه
مىبرد - قدرت خلفا را به شدت محدود كرده بود و خلفا در برابر او هيچ قدرتى
نداشتند (ذهبى، العبر، ٢/٤٠٥). به هرحال الا¸مر گويا ابوعبداللهمحمد ابنفاتك
بطايحى را كهروزگاري از جاسوسان افضل در عراق بود(ابن فضلالله، ١١/٢٠٨)،
نويد وزارت داد و تدبير قتل وزير را از او خواست. به روايتى اين كار به
اشاره و تدبير پسر عموي خليفه، ابوالميمون عبدالمجيد كه بعداً به خلافت رسيد
(ابن اثير، ١٠/٥٨٩ -٥٩٠)، صورت پذيرفت كه جماعتى از باطنيه را واداشت تا او
را در روز پيش از عيد فطر سال ٥١٥ زخم زدند و بر اثر آن مرد (ابن خلكان،
٢/٤٥٠-٤٥١، ٥/٢٩٩؛ ذهبى، همانجا). روايت ديگر گوياي آن است كه افضل چند بار
كوشيده بود تا خليفه را به قتل رساند (نك: ابن تغري بردي، ٥/٢٢٢). افضل ٥٨
سال عمر كرد كه ٢٨ سال آن را رسماً بر منصب وزارت سپري كرده بود (ذهبى،
سير...، ١٩/٥٠٨). پس از او الا¸مر بر ثروت افسانهاي وزير مقتول دست انداخت و
٤٠ روز در خانة او با كاتبان به ارزيابى و انتقال آن پرداخت كه از آن ميان
٦٠٠ ميليون دينار طلا را مىتوان نام برد (ابن خلكان، ٢/٤٥١؛ ابن وردي،
٢/٤٦؛ ابن اثير، ١٠/٥٨٩ -٥٩٠).
افضل را بيشتر نويسندگان به رأي و تدبير، دادگري، نيك سيرتى، كرم و دليري
ستودهاند (ابن خلكان، ٢/٤٥٠؛ ابن جوزي، ٨(١)/١٠٥؛ ذهبى، همان، ١٩/٥٠٩). وي
جز وزارت، اميرالجيوشى (ابن ميسر، ٢/٤٢؛ ابن ازرق ٢٦٧؛ ابن خلكان، ١/١٧٩) و
چنانكه از نامة مستعلى برمىآيد، منصب رياست قاضيان و پيشوايى داعيان
اسماعيلى را نيز مىداشته است (عينى، ١٦٣؛ نك: سرور، سياسة، ٩٣). با اينهمه،
گفتهاند كه با اسماعيليان خوشدل نبود و حتى دارالحكمة قاهره را كه مركز
تجمع و نشر دعوت سرّي بود و در آن ايام به محل مجادلات مذهبى اسماعيلى
تبديل شده بود، تعطيل كرد (عنان، ٢٩٢). پيشتر نيز چون اسكندريه را گرفت،
همة اسماعيليان طرفدار نزار را بكشت و بر سرهاشان مسجدي برآورد (ابن دواداري،
٦/٤٤٤).
برخى از نويسندگان او را به صراحت متمايل به تسنن دانسته، و آوردهاند كه
مردم را در اظهار عقايد مذهبى آزاد مىگذاشت و شعار دعوت باطنى را معدوم كرد
و بدينسبب باطنيه او را دشمن مىداشتند (ذهبى، العبر، نيز سير، همانجاها؛
ابناثير، ١٠/٥٩٠). ابن ابى رندقه (ه م) فقيه مالكى مذهب اندلسى در ايام
افضل به اسكندريه آمد تا چنانكه خود گفته است، در شهري كه كشتار و آزار
فقيهان اهل سنت به دست فاطميان، مدرسهها و مسجدها را از درس و نماز تهى
كرده بود، به هدايت مردم بپردازد (نك: ابن فرحون، ٢٧٨). همو تأليف سراج
الملوك را كه بيانگر نظريات سياسى و اجتماعى اوست، براي افضل آغاز كرد (نك:
مقريزي، المقفى، ٧/٤١٠). بجز او على بن منجب صيرفى از كاتبان مشهور عصر،
كتاب منائح القرائح را براي افضل نوشت (ابن سعيد، ٢٥٢-٢٥٣) و نيز ابن
بركات كتاب الايجاز فى معرفة ما فى القرا¸ن من منسوخ و ناسخ را به نام او
كرد (مقريزي، همان، ٥/٤٣١). تنى چند از شاعران نيز از جملة ستايشگران او
بودند: قاضى احمد بن قاسم صقلى (ابن جوزي، همانجا)، ابن نوبى (ابن ميسر،
٢/٤٠) و محمد بن محمد افطسى (مقريزي، همان، ٧/٩٨).
از كارهاي بزرگ عمرانى افضل به حفر درياچة ابوالمنجا و احداث ترعهاي از
نيل بدانجا مىتوان اشاره كرد (ابن دقماق، ٢/٤٦؛ قلقشندي، ٣/٣٠١-٣٠٢؛ قس:
ابن جوزي، ٨(١)/١٠٦). نيز مسجدي در اسكندريه (نويري، ٤/٤٠) و چند دروازه در
قاهره (قلقشندي، ٣/٣٤٩) ساخت و به ساختن جامع القبله يا جامعالنيل آغاز
كرد، ولى آن را به پايان نرسانيد (ابن خلكان، ٥/٣٠٢؛ مقريزي، همان، ٧/٩٧).
در ٥٠١ق اقطاعات را ملغى كرد و به تجديد مساحى اراضى و ارزيابى املاك و
عقارات پرداخت و دوباره آنها را سازمان داد و اقطاعات را به زمان معينى
محدود كرد (همو، الخطط ، ٢/٥ -٦؛ زياده، ٢(١)/١٤٦) و ديوان تحقيق را كه
وظيفهاش مقابله و انتظام ديوانها و بررسى كارهاي آنها بود و از ميان رفته
بود، برقرار ساخت (ابن ميسر، ٢/٤٢؛ مشرفه، ٢٢٨). بناي رصدخانة بزرگى نيز در
قاهره از كارهاي اوست كه به سبب اختلاف در رصدها و تقويمها، به تشويق چند
تن از منجمان در ٥١٣ق با صرف هزينهاي هنگفت بدان دست زد، ولى هنوز كار
به انجام نرسيده بود كه به قتل رسيد (مقريزي، همان، ٢/١٦٨-١٧٤).
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن ازرق، احمد، تاريخ الفارقى، بهكوشش بدوي
عوض، بيروت، دارالكتاب اللبنانى؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن جوزي،
يوسف، مرآة الزمان، حيدرآباد دكن، ١٣٧٠ق/١٩٥١م؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن
دقماق، ابراهيم، الانتصار لواسطة عقد الامصار، بيروت، دارالا¸فاق الجديده؛
ابن دواداري، ابوبكر، كنز الدرر و جامع الغرر، بهكوشش صلاحالدين منجد،
قاهره، ١٣٨٠ق/١٩٦١م؛ ابن سعيد مغربى، على، النجوم الزاهرة، بهكوشش حسين
نصار، قاهره، ١٩٧٠م؛ ابن صيرفى، على، الاشارة الى من نال الوزارة، بهكوشش
عبدالله مخلص، قاهره، ١٩٢٤م؛ ابن ظافر، على، اخبار الدول المنقطعة، بهكوشش
ا¸ندره فره، قاهره، ١٩٧٢م؛ ابن فرحون، ابراهيم، الديباج المذهب، قاهره،
١٣٥١ق؛ ابن فضلالله عمري، احمد، مسالك الابصار، چ تصويري، به كوشش فؤاد
سزگين، فرانكفورت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ ابن قلانسى، حمزه، ذيل تاريخ دمشق،
بيروت، ١٩٠٨م؛ ابن ميسر، محمد، اخبار مصر، بهكوشش هانري ماسه، قاهره،
١٩١٩م؛ ابن وردي، عمر، تتمة المختصر فى اخبار البشر، بهكوشش احمد رفعت
بدراوي، بيروت، ١٣٨٩ق/١٩٧٠م؛ حموي، محمد، التاريخ المنصوري، چاپ تصويري،
به كوشش پ. گريا زنويچ، مسكو، ١٩٦٠م؛ ذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء،
بهكوشش شعيب ارنؤوط، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٤م؛ همو، العبر، بهكوشش محمد سعيدبن
بسيونىزغلول،بيروت،١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛رانسيمان،استيون، تاريخجنگهاي صليبى،
ترجمة منوچهر كاشف، تهران، ١٣٥١ش؛ زياده، محمدمصطفى، تعليقات بر السلوك
مقريزي، قاهره، ١٣٧٦ق؛ سرور، محمد، سياسة الفاطميين الخارجية، قاهره، ١٣٨٦ق؛
همو، النفوذ الفاطمى فى بلاد الشام و العراق، قاهره، ١٩٥٩م؛ صوري، ويليام،
الحروب الصليبية، ترجمة حسن حبشى، قاهره، ١٩٩١م؛ عنان، محمدعبدالله، الحاكم
بامرالله و اسرار الدعوة الفاطمية، قاهره، ١٣٧٩ق؛ عينى، بدرالدين، السيف
المهند فى سيرة الملك المؤيد، بهكوشش فهيم محمد شلتوت، قاهره، ١٩٦٧م؛
قلقشندي، احمد، صبح الاعشى، قاهره، وزارة الثقافة و الارشاد القومى؛ ماجد،
عبدالمنعم، السجلات المستنصرية، قاهره، ١٩٥٤م؛ مشرفه، عطيه مصطفى، نظم
الحكم بمصر فى عصر الفاطميين، قاهره، ١٣٦٧ق؛ مقريزي، احمد، الخطط، بهكوشش
گاستون ويت، قاهره، ١٩١١م؛ همو، المقفى الكبير، بهكوشش محمد يعلاوي،
بيروت، ١٩٩١م؛ نويري اسكندرانى، محمد، الالمام، بهكوشش عزيز سوريال عطيه،
حيدرآباد دكن، ١٣٩٠ق.
صادق سجادي