دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٦٩١
| اعظمشاه جلد: ٩ شماره مقاله:٣٦٩١ |
اَعْظَمْشاه، محمداعظم، شاهزادة گوركانى، يكى از ٣ فرمانرواي هند پس
از اورنگزيب و مدعى امپراتوري گوركانيان. وي چهارمين فرزند اورنگزيب (قس:
عبدالسبحان، ١ ، حاشية از همسر ايرانيش دِلوس بانو، دختر شاهنوازخان صفوي است
كه در ١٢ شعبان ١٠٦٣ق/ ٢٨ ژوئن ١٦٥٣م در برهانپور زاده شد (فاروقى، ٥٤٤ ؛
قس: كار، ٣١٥ ؛ بختاورخان، ١/٣٩٦).
محمداعظم هنوز خردسال بود كه در ذيقعدة ١٠٦٨ نخستين منصب حكومتى خود «منصب
ده هزاري چهار هزار سوار و عنايت عَلَم و نقاره و تومان و طوغ و آفتابگير و
دهكدهكى...» دريافت كرد (همو، ١/٧٤، ٧٥). او از همان ايام در برخى جنگهاي پدر
شركت جست (همو، ١/٢٢، ٢٣، ٤٠، ٨٣، ١٠١، ١٢٩، خافىخان، ٢/٢٣). نام محمداعظم
به عنوان فرد برگزيدة روشن راي بيگم، عمة قدرتمندش، براي جانشينى
اورنگزيب، از همان ابتداي كودكى به ميان آمد. روشنراي در يك دورة طولانى
بيماري اورنگ زيب، ارتباط سلطان را با درباريان قطع كرد و همّ خود را صرف
آن نمود تا محمداعظم به جاي محمدمعظم، پسر اورنگ زيب از همسر ديگرش،
جانشين پدر شود، اما اين ماجرا به انجام نرسيد (ويلر، .(II/٣٣٨
محمداعظم در سالهاي جوانى با برادرانش محمدمعظم و اكبر در جنگهاي طولانى
اورنگ زيب در جنوب هند براي الحاق دكن، سركوب مراتههها و برچيدن بساط
سلسلههاي شيعى اين ناحيه شركت كرد (نك: دنبالة مقاله). در همين زمان خواهر
سلطان سكندر عادلشاه به دهلى فرستاده شد تا به ازدواج شاهزاده اعظم درآيد
(سريواستاوا، .(٣٥٢ وي و برادرانش به فرماندهى پدر به راجپوتانه لشكر كشيدند
و اوديپور را بهتصرف درآوردند و شورشِ درگاداس را تهور، پسر جسونتسينگ را فرو
نشاندند (آفتاب اصغر، ٣٩١). پس از آن محمداعظم حكومت چيتور يافت (سريواستاوا،
و در ١٠٩٢ق/١٦٨١م مأمور تعقيب شاهزاده اكبر شد كه بر پدرش اورنگ زيب طغيان
كرده بود، ولى اكبر به ايران گريخت (همو، ٣٥٥-٣٥٦ ,٣٤٧ -٣٤٦ ؛ لينپول، ٣٨٦ ؛
نگر، .(١٨١ با آنكه محمداعظم در نبردهاي بيجاپور همراه پدر بود و از او لقبها و
امتيازات بسيار گرفت، اما وي و دليرخان داوود زايى، يكى از فرماندهان
سپاهش، متهم به توطئه برضد اورنگ زيب شدند. امپراتور نيز دليرخان و ديگر
امراي مورداعتماد محمداعظم را عزل كرد و موجب رنجش شاهزاده شد؛ بهگونهاي
كه اورنگ زيب براي استمالت او خود به اردوي شاهزاده رفت (همو، .(١٤٠-١٤١
در ١١١٣ق/١٧٠١م پس از مرگ شجاعتخان، صوبهدار دكن، محمداعظم به فرمان پدر
به صوبهداري احمدآباد گجرات و اجمير و تصدي منصب چهل هزاري و نيز فوجداري
و صوبهداري جودهپور برگزيده شد (گجراتى، ٣٦٥؛ سريواستاوا، ٣٤٩ )، اما پس از
چندي به سبب بدي آب و هواي آن منطقه، درخواست كرد كه به برهانپور
بازگردد (گجراتى، ٣٧٦؛ بوريج، .(I/٣٠٨ اورنگزيب در آستانة مرگ، اين درخواست
محمداعظم را بهانهاي براي دستيابى به تاج و تخت قلمداد كرد (همانجا)، زيرا
محمدكام بخش برادر كهتر محمداعظم كه در اين روزها نزد پدر محبوبيت بيشتري
يافته بود (چاندرا، ١١ ؛ خافىخان، ٢/٥٤٧؛ غلامحسين، ٢ )، ظاهراً حسادت
محمداعظم را برانگيخت و موجب «بى اعتدالى و حركتهاي بيجا»ي او گرديد
(خافىخان، همانجا)، چنانكه چند تن از امراي صاحب نفوذ دربار به ويژه
اسدخان و پسرش ذوالفقارخان را با خود همراه كرد و فرصتى مىجست تا برادر را
از دربار دور كند. اورنگزيب نيز در آخرين روزهاي زندگى براي جلوگيري از
برخورد ميان دو برادر، كام بخش را در مقام صوبهداري بيجاپور از دربار دور كرد
(چاندرا، همانجا؛ خافىخان، ٢/٥٤٨؛ غلامحسين، همانجا) و ٧ روز بعد در ٢٦ ذيقعدة
١١١٨ق/١٨ فورية ١٧٠٧م محمداعظم را به صوبهداري مالوا گمارد (خافىخان،
٢/٥٤٨، ٥٦٦؛ چاندرا، غلامحسين، همانجاها).
اورنگ زيب پيش از مرگ، امپراتوري وسيع خود را ميان پسرانش تقسيم كرد.
بدينگونه كه ايالاتشمال و شرق و پايتخت(دهلى) و عنوان سلطان را به محمد
معظمشاه عالم، جنوب و جنوب غربى شامل بخش شمالى دكن را كه مركز آگره
بود، به محمداعظم، و گُلكنده و بيجاپور را به محمد كامبخش سپرد (بوريج، ٣٨٥
؛ I/٣٠٨, دولافوز، ١٩٤)، اما محمداعظم كه به قصد مالوا تنها دو منزل از اردوي
سلطنتى دور شده بود، پس از شنيدن خبر مرگ پدر، به شتاب بازگشت و اسباب
سلطنتى را در اختيار گرفت (چاندرا، ١٢ ؛ بوريج، خافىخان، همانجاها؛ غلامحسين،
.(٣ تقريباً تمام اشرافى كه در آن هنگام در دربار حضور داشتند، اين حركت را
تأييد كردند (چاندرا، همانجا). اعظمشاه كسانى چون اسدخان و حميدالدين خان را
نيز كه نخست مقاومتى نشان دادند، به سوي خود جلب كرد (خافىخان، همانجا) و
چند روز بعد در ١٠ ذيحجة ١١١٨ق/٤ مارس ١٧٠٧م به عنوان پادشاه جلوس كرد
(زامباور، ٤٤٢؛ غلامحسين، همانجا؛ خافىخان، ٢/٥٦٦، ٥٧١). اعظم شاه بلافاصله
پس از تاجگذاري، خزاين سلطنتى را تصاحب كرد و به عزل و نصب حكام، امرا و
منصبداران پرداخت (غلامحسين، .(٤
محمدمعظم كه در اين هنگام با عنوان شاه عالم در كابل و لاهور حكومت مىكرد
(بوريج، همانجا؛ چاندرا، ١٥ )، خبر درگذشت پدر را با اندكى تأخير شنيد و
بىدرنگ به سوي آگره حركت كرد و چند روز پس از برادر نزديك لاهور بر تخت
نشست (غلامحسين، ٥ ؛ سريواستاوا، ٤٢١ ؛ كار، .(٣١٥ پس از چند روز محمداعظم شاه
براي مقابله با برادر، احمدنگر را ترك گفت و در ١٢ ربيعالاول ١١١٩ق/٢ ژوئن
١٧٠٧م به گواليار رسيد (غلامحسين، ٧ ؛ خافىخان، ٢/٥٨٤؛ كار، همانجا). شاه
عالم نامهاي به برادر نوشت و ضمن يادآوري مفاد وصيت پدر، او را به صلح و
اجتناب از جنگ فراخواند (خافىخان، ٢/٥٨٤ - ٥٨٥؛ غلامحسين، .(٥ اعظمشاه اين
آشتى جويى را نپذيرفت و بر جنگ پاي فشرد. در ١٨ ربيعالاول در دشت جاجو جنگ
درگرفت. با وجود تهور اعظمشاه و پيروزي او در نخستين ساعات نبرد (خافىخان،
٢/٥٨٩، ٥٩٣)، دو پسرش كشته شدند (غلامحسين، ١١ -١٠ ؛ عبرت، ١١٨، ١٢١؛ كار، و با
آنكه متهورانه به قلب سپاه مقابل زد، خود نيز كشته شد و سپاهش روي به
گريز نهاد (غلامحسين، ٨ ؛ خافىخان، ٢/٥٩٧؛ عبرت، ١٢٤). پيكرهاي محمداعظم و
فرزندانش به شاهجهان آباد انتقال يافت و در مقبرة همايون به خاك سپرده شد
(خافىخان، ٢/٥٩٨؛ عبرت، ١٢٤- ١٢٥).
محمداعظم پيش از شكست و قتل، دو گام مهم تاريخى برداشت كه چرخشى در
سياست پيشين و خط مشى اورنگ زيب محسوب مىشد: نخست موافقت با بهبود بخشيدن
به روابط مسلمانان و مراتههها به تشويق ذوالفقارخان، و ديگر، دادنِ مناصب
هفت هزاري و عنوانهاي «ميرزا راجه» و «مهاراجه» به «جاي سينگ» و «اجيت
سينگ» در جهت نزديكى مسلمانان و راجپوتها (چاندرا، .(١٨-٢١ ظاهراً او و
ذوالفقارخان متقاعد شده بودند كه سياست خشن اورنگ زيب در قبال گروههاي
قومىِ هند با شكست روبهرو شده است (همانجا).
اعظمشاه در تاريخ ادبيات شبه قاره نيز زبانزد است. وي ممدوح محمدزمان
راسخ لاهوري (د ١١٠٧ق) بود. اين شاعر از ملازمان او بهشمار مىرفت و منصب
هفتصدي داشت (صفا، ٥(٢)/١٤١٢). عبدالقادر بيدل دهلوي (د ١١٣٣ق) نيز مدتى در
خدمت او بود و شاعر در يادداشتهاي خود به اين ملازمت در ٢٦ تا ٢٨ سالگى خود
اشارة صريح دارد (پاكفر، ٧٠- ٧٨؛ خافىخان، ٢/٥٥٣). بيدل در قصيدهاي مندرج
در خزانة عامره و مرآت الخيال از محمداعظم نام برده است (پاكفر، ٥٧).
مآخذ: آفتاب اصغر، تاريخ نويسى فارسى در هند و پاكستان، لاهور، ١٣٦٤ش؛
بختاورخان، محمد، مرآة العالم: تاريخ اورنگ زيب، بهكوشش ساجده علوي،
لاهور، ١٩٧٩م؛ پاكفر، محمدسرور، «سى مقاله دربارة بيدل»، مجلة مليتهاي برادر،
كابل، ١٣٦٥ش؛ خافىخان نظامالملكى، محمدهاشم، منتخب اللباب، بهكوشش احمد
صاحب، كلكته، ١٨٧٤م؛ دولافوز، ث. ف.، تاريخ هند، ترجمة محمدتقى فخرداعى
گيلانى، تهران، ١٣١٦ش؛ زامباور، معجم الانساب، ترجمة زكى محمدحسن و حسن
احمد محمود، بيروت، ١٩٨٠م؛ صفا، ذبيحالله، تاريخ ادبيات در ايران، تهران،
١٣٧٢ش؛ عبرت لاهوري، محمدقاسم، عبرت نامه، بهكوشش ظهورالدين احمد، لاهور،
١٩٧٧م؛ گجراتى، علىمحمد، مرآت احمدي، بمبئى، ١٣٠٧ق؛ نيز:
Abdus Subhan, tr. and notes on T ? 'r / kh-i-Bang ? la-i-Mah ? batjang / of Y =
suf q Al / Kh ? n, Calcutta, ١٩٨٢; Beveridge, H., A Comprehensive History of
India, London, ١٨٧١; Chandra, S., Parties and Politics at the Mughal Court
١٧٠٧-١٧٤٠, Aligarh, ١٩٥٩; Faruki, Z., Aurangzeb His Life and Times, Lahore,
١٩٧٧; Gholam Hossein Khan, The S M ir Mutaqherin, Lahore, ١٩٧٥; Kar, H.C.,
Military History of India, Calcutta, ١٩٨٠; Lane-Poole, S., Mediaeval India Under
the Mohammedan Rule, Delhi, ١٩٨٠; Nagar, I., Futuhat-i-Alamgiri, tr. Tasneem
Ahmad, Delhi, ١٩٧٨; Srivastava, A.L., The Mughul Empire (١٥٢٦-١٨٠٣ A.D.), Agra,
١٩٦٦; Wheeler, J. T., India Under the Muslim Rule, Delhi, ١٩٧٥.
افسانه منفرد