دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٦٤٢
| اصيلا جلد: ٩ شماره مقاله:٣٦٤٢ |
اِضافه، اصطلاحى در دستور زبان: ١. در دستور زبان فارسى، ٢. در صرف و نحو عربى:
١. اضافه در دستور زبان فارسى:
اضافه نسبت دادن اسمى است به اسم ديگر چون «كتابِ معلم» كه در اين عبارت، كتاب به معلم نسبت تعلق دارد. در اينگونه تركيبات جزء اول را مضاف و جزء دوم را مضافٌاليه گويند. ميان مضاف و مضافٌاليه تغاير شرط است، يعنى نمىتوان اسمى را به همان اسم اضافه كرد، مگر آنكه در معنى متفاوت باشند (نك: نجم الغنى، ٦٥١-٦٥٢)، چنانكه در تركيباتى چون «دوستِ دوست» و نظاير آن مراد گوينده دو شخص مختلف است، گرچه الفاظ يكى است. روشن است كه تركيباتى چون «مردِ مرد» و نظاير آن تركيبات وصفى است، نه اضافى. مضاف و مضافٌاليه ممكن است مفرد يا جمع، بسيط يا مركب باشند، مثال: بارانهاي هفتة گذشته كشتزارهاي گندم و جو را سيراب كرد.مراد از تركيب اضافى تعريف و تخصيص است و مضافٌاليه معناي مضاف را مقيد و محدود مىكند و بدينسان، اسم مضاف پيش از پيوستن مضافٌاليه معمولاً نكره است، و پس از آن به نوعى تعريف و تخصيص مىيابد و از حالت نكره بودن محض بيرون مىآيد، مگرآنكه خود در اصل اسم عَلَم باشد و يا از جهت ديگري معرفه شده باشد، مثال: پل/پل زايندهرود/پل زاينده رود اصفهان.
مضافٌاليه با كسرة اضافه به مضاف مىپيوندد، و اين كسره در رسمالخط قديم گاهى به شكل «ي» نوشته مىشده است (نك: معين، ٢٨-٢٩). درصورتى كه مضاف به يكى از مصوّتهاي ، a ، e ، o ، a u ختم شود، كسرة اضافه به ياي مكسور بدل مىشود، و در حقيقت يك «ياي وقايه» مصوّتِ آخر مضاف را از كسرة اضافه جدا مىكند (نك: شمس قيس، ٢٤٣-٢٤٤). درمورد كلمات مختوم به هاي بيان حركت (هاي غيرملفوظ) اين ياي وقايه به صورت ياي مرخم (كوتاه شده، به شكل همزه) بالاي حرف «ها» قرار مىگيرد؛ مثال: خانة معلم؛ راديوي تهران؛ سرماي زمستان؛ سكوي خانه. در نظم گاهى لازم مىشود كه اين ياي مكسور ساكن باشد (مثال: گر خدا خواهد كه پردة كس درد...)، يا از تلفظ ساقط شود (مثال: پرستنده باشىّ و جوينده راه...). در اسمهاي مختوم به واو بعد از ضمه يا فتحه و نيز ياي بعد از فتحه يا كسره -)، ey/-ay) كسرة اضافه به حرف واو و ياي پايانى افزوده مىشود، مثل خسروِ خاور، پرتوِ خورشيد، در پىِ او.
در نظم گاهى كسرة اضافه به ضرورت وزن بايد بلند (به اشباع) تلفظ شود، چنانكه در اين مصراع: دلِ عاشق به پيغامى بسازد.
در زبانهاي هند و اروپايى اسم برحسب كاربرد در كلام داراي حالات مختلف بوده (چون فاعلى، مفعولى، اضافه، ندا،...)، و در بعضى از آنها، چون هندي باستان اسم در ٨ حالت صرف مىشده است. تحقيقات زبانشناسى تاريخى و تطبيقى نشان داده است كه شكل گرفتن اين حالتهاي صرفى و تمايز آنها از يكديگر به تدريج و در طول زمان روي داده، و با انشعاب آنها به شاخههاي فرعى تكامل و گسترش يافته است (نك: ميسرا، فصل .(٩ حالت اضافه در اين زبانها درستاكهاي مختوم به *-o -a) در هندي باستان و پارسى باستان) - كه بيشترين نوع ستاكها را شاملمىشود - در مفرد مذكر با نشانةصرفىِ *-sio(´ù¨‘÷ھ) (هندي باستان: -، sya پارسى باستان و در جمع مذكر با نشانة *-om¾ü꤬ (هنديباستانو پارسىباستان -)مشخصمىشده anam است (قس: در پارسى باستان brata kabujiyahya = برادر كمبوجيه؛ xsayathiyanam xsayathiya = شاه شاهان).
اما در مراحل نخستين رشد اين زبانها حالت اضافه صورت نحوي خاصى نبوده، بلكه اسمى در حالت فاعلى، با نشانة صرفى -s * بوده است كه كاربرد وصفى داشته، و مانند يك صفت معناي مضاف را مقيد و محدود مىكرده است. بازماندة اين نوع تركيب هنوز در بسياري از زبانهاي اين خانواده ديده مىشود، چنانكه در سنسكريت واژههايى چون dasyaputra (= كنيززاده)، rathaspati (= صاحب گردونه)، vanaspati (= خداوند بيشه) از اين نوع است (نك: همو، ٩٦ ٩٠, ,٨٩ ؛ بارو، ٢١٢ ؛ ميه، .(٣٤٥-٣٤٦ در زبان انگليسى نيز تركيباتى چون housewife (= زن خانه) و breeze sea (= نسيم دريا)، از دو اسم تشكيل يافتهاند كه اسم اول در حقيقت كاربرد وصفى دارد و به نوعى اسم دوم را توصيف مىكند. در فارسى، در تركيباتى چون «آب راه» (راهِ آب/آبى)، «سنگ فرش» (فرش سنگى)، «آهن آلات» (آلات آهنى) - كه از نوع اضافة مقلوب و داراي همين ويژگيند - اسم اول همچون صفتى است كه معناي اسم دوم را تا حدودي محدود و مقيد مىكند (نك: همانجا).
صورت معروف تركيب اضافى كه در آغاز اين گفتار بدان اشاره شد، اصل و منشأ ديگري دارد، و كسرة اضافة ميان مضاف و مضافٌاليه در پارسى باستان ضمير موصول hya بوده كه جملة تبعىِ خبري را به مبتدا يا مسندٌاليه جملة اصلى مىپيوسته است. جملة تبعى خبري در اين كاربرد با حذف فعلِ رابطه، بهصورت اسمى يا صفتى براي تعريف و تخصيص يا تحديد و توصيف معناي مسندٌاليه، يا متمم آن عمل مىكرده است، مانند magus hya gaumata (= گوماته كه مغ (است) = گوماتة مغ)، mana hya kara (= سپاه كه از آنِ من (است) = سپاهِ من)، baganam mathista hya auramazda (= اهورامزدا كه بزرگترين بغان (است) = اهورا مزدايِ بزرگترين بغان).
ضمير موصول hya با اين كاربرد خاص، در پارسى ميانه (پهلوي ساسانى و اشكانى) بهصورت -ig/-i (وهزوارش )، zy و در پارسى دري و لهجههاي غربى ديگر بهصورت كسرة اضافه و كسرة موصوف درآمده است (نك: كنت، ٨٥ -٨٤ ؛ نيبرگ، ؛ II/١٠٥-١٠٦ براي آگاهى بيشتر، نك: برونر، ١٧ -١٠ ؛ بويس، .(٢٨-٤٧
مضافٌاليه اگر از انواع ضماير منفصل (شخصى، مشترك يا اشاره) باشد، كسرة اضافه طبق قاعدة كلى پيش از آن مىآيد و دو جزء تركيب را به هم ربط مىدهد (مثال: كتابِ من، غمخوارِ خويش، سخنانِ اينان)، اما اگر از ضماير متصل باشد، در زبان گفتار و نوشتار متداول امروزي، رابط ميان دو جزء تركيب در ٣ شخص مفرد فتحه (مثال: كتابَم، كتابَت، كتابَش)، و در ٣ شخص جمع كسره (مثال: كتابِمان، كتابِتان، كتابِشان) خواهد بود؛ ولى اگر مضاف به هاي بيان حركت ختم شود، در ٣ شخص مفرد يك همزه يا الف مفتوح ميان مضاف و ضمير متصل قرار مىگيرد (مثال: خانهام، ديدهات، نامهاش) و در ٣ شخص جمع معمولاً مضاف بدون كسرة اضافه به ضمير مىپيوندد (مثال: خانهمان، نامهتان، بچهشان). اگر مضاف به مصوتى غير از هاي بيان حركت ختم شده باشد، در تركيب اضافى يك ياي وقايه ( ميان مضاف و ضمير متصل قرار مىگيرد كه در ٣ شخص مفرد حركت فتحه دارد (مثال: كتابهايم، گيسويَت، بازيَش) و در ٣ شخص جمع حركت كسره (مثال: كتابهايِمان، گيسويِتان، بازيِشان). گاهى به ضرورتِ وزن در شعر و يا براي سهولت تلفظ در محاوره اين ياي وقايه بعد از مصوتها از تلفظ ساقط مىشود (مثال: كارهام، زانوت، بازيش).
در تركيب اضافى گاهى به سبب كثرت استعمال كسرة مضاف در تلفظ ساقط مىگردد، چون پدر زن، صاحبدل، دخترعمو، زيردست، سرپنجه. اين عمل را فكّ اضافه و اينگونه تركيبات را اضافة مقطوع گفتهاند (دستگير، ١٣١). در تركيبى كه مضافٌاليه با الف (آ/ا) آغاز شود، گاهى كسرة اضافه ساقط مىشود، مانند ريم آهن، به نام ايزد، زيرآب. هرگاه مضاف و مضافٌاليه به نوعى تركيب شوند كه به صورت يك اسم واحد درآيند، كسرة اضافه از ميان آنها ساقط مىشود، مانند گلنار، بستانسرا، تبرزين (براي انواع اين نوع اضافه، نك: معين، ٣٨-٧٦).
فك اضافه در زبان فارسى سماعى است و جز در مواردي كه در گفتار و نوشتار معروف و متداول شده است، جايز نيست و خلاف فصاحت است. البته بايد توجه داشت كه تركيباتى چون «شيردل»، «گل اندام» و نظاير آن، اضافة مقلوب نيست و از نوع تركيبات توصيفى است.
مضاف يا مضافٌاليه گاهى به قرينه از جمله حذف مىشوند، مانند «مثنوي» به جاي «كتاب مثنوي» در اين مصراع: «مثنوي هفتاد من كاغذ شود»، و نيز «شمال» در اين جمله «شمال مرطوب و بارانى است»، يعنى شمال كشور يا شمال ايران.
در تركيب اضافى گاهى برحسب ضرورت وزن شعر، و در مواردي براي سهولت تلفظ مضافٌاليه بر مضاف مقدم مىشود، چون جهان پادشاهى (= پادشاهىِ جهان)، كارنامه، برادرزاده، كاروانسراي. اين نوع تركيب را «اضافة مقلوب» مىگويند. تركيباتى چون دل فريب، حقپرست، سنگ تراش، دشمن شكن، جنگآور، در حقيقت نوعى اضافة مقلوبند كه از پيوستن يك اسم فاعل مرخم به يك اسم ساخته شدهاند. اسم مفعول كامل يا مرخم نيز گاهى در اضافة مقلوب مضافٌاليه واقع مىشود، چون: زر خريد، زراندود(ه)، شاهزاده، دستپخت، خونآلود(ه). اسم مفعول مرخم هم گاهى مضاف واقع مىشود، چون خواستِ خدا، گفتِ رسول، ساختِ ايران. مصدر كامل يا مرخم، بسيط يا مركب، حاصل مصدر و هر نوع اسم ديگري كه از افعال مشتق شده باشد، مىتواند مضاف يا مضافٌاليه قرار گيرد (مانند جايِ نشستن، ديدنِ دوست، هنگامِ نگاه كردن، باز كردنِ در، خريدِ كتاب، فروشِ خانه، مزدِ ساخت، نشستنگاه، دل شكستن).
در تركيب اضافى مقلوب گاهى «را» كه علامت مفعول صريح است، ميان دو جزء تركيب بعد از مضاف قرار مىگيرد، و در حقيقت همچون نشانة صرفى حالت اضافه در زبانهايى كه حالات مختلف در آنها نشانه يا پسوند صرفى دارند، عمل مىكند، مانند «سخن را روي با صاحبدلان است» (= رويِ سخن...)؛ «سلطان را دل از اين سخن به هم برآمد» (= دلِ سلطان...). شايستة توجه است كه در زبان پارسى باستان نيز در برخى موارد حالت مفعولى همچون حالت اضافه به كار رفته است: aha kama avatha Auramazdam (= اهورامزدا را خواست چنين بود).
تركيب اضافى خود در جمله مىتواند مانند يك اسم، مسند يا مسندٌاليه، فاعل يا مفعول، مضاف يا مضافٌاليه واقع شود، مثال: خانة استاد نزديك است، اين تصوير پل خواجوست، بارانهاي بهاري كشتزارها را سيراب كرد. هرگاه مضاف موصوف صفتى قرار گيرد، كسرة اضافه به آخر صفت افزوده خواهد شد: درختانِ سبزِ باغ. گاهى صفتِ مضاف در آخر مضافٌاليه آورده مىشود، مثال: پسرانِ وزيرِ ناقص عقل/به گدايى به روستا رفتند.
اگر مضاف مركب از چند اسم معطوف به هم باشد، كسرة اضافه به آخرين اسم مىپيوندد، مثال: پدر و مادر و برادرانِ حسن، پدر يا مادرِ رضا. هرگاه چند اسم در پى هم مضاف و مضافٌاليه واقع شوند، هريك از آنها با كسرة اضافه به ديگري مىپيوندد، مانند خانة پدرِ دوستِ برادرِ من. در علم بيان و بلاغت اينگونه «تتابع اضافات» را در گفتار و نوشتار برخلاف فصاحت دانستهاند.
مضاف ممكن است صفت مطلق، تفضيلى يا عالى باشد. در اينگونه تركيبات صفت همچون اسم عمل مىكند، مانند تشنة قدرت، بزرگ شهر، مهترِ آفريدگان، بهترينِ كارها. بعضى از كلماتى كه در گفتار يا نوشتار چون حرف اضافه و قيد به كار مىروند، در تركيب اضافى همچون اسم، مضاف يا مضافٌاليه واقع مىشوند، مثال: درونِ خانه، رويِ ميز، زيرِ درخت، بالايِ ديوار، پايين كوه، لباس رو، طبقة زير.
در تركيب اضافى گاهى مضاف مقصود اصلى است، چون پسرانِ وزير، شاگردِ دبيرستان؛ و گاهى مضافٌاليه، چون مهد زمين، علم جغرافيا، كار نجاري.
مؤلفان كتابهاي دستور زبان فارسى، اضافه را از چند جهت و به چند نوع تقسيم كردهاند. برخى آن را بر دو نوع لفظى و معنوي دانسته، و اقسام ديگر را اجزاء اضافة معنوي شمردهاند (نك: دستگير، ١٢٦؛ نجم الغنى، ٦٥٣ -٦٦٦) و برخى آن را به حقيقى و مجازي تقسيم كرده، و اقسام ديگر را ذيل اين دو قسم ذكر كردهاند (نك: لطيف پوري، ٣٤- ٣٥؛ معين، ١٠٤-١٧٣). در بعضى از تأليفات به قياس مبحث اضافه در نحو عربى، اضافة معنوي را در فارسى بر ٣ قسم تقسيم كردهاند: اضافه به تقدير «لام» (براي)، به تقدير «مِن» (از)، به تقدير «فى» (در). قسم اول شامل اضافة ملكى و تخصيصى است، چون زين اسب، كتاب معلم. در اين نوع اضافه مضافٌاليه بايد از جنس مضاف نباشد و ظرف آن نيز نباشد. قسم دوم آن است كه مضافٌاليه جنس و نوع مضاف را بيان كند، چون انگشتري طلا، جام بلور، شهر شيراز. قسم سوم آن است كه مضافٌاليه ظرف (زمانى يا مكانى) يا حامل مضاف باشد، چون ساكن خانه، سوار اسب، كار فردا (نك: دستگير، ١٢٦-١٢٧؛ حبيب اصفهانى، ٢٦-٢٧؛ براي تفصيل، نك: نجم الغنى، ٦٥٥ -٦٦٠). اغلب دستورنويسانِ زبان فارسى به تقسيماتى چون اضافة حقيقى و غيرحقيقى، يا اضافة محض و غيرمحض قائل شدهاند (مثلاً نك: همانجا) كه اين تقسيمات مانند اضافة لفظى و معنوي مربوط به قواعد زبان عربى است (تهانوي، ١/٨٨٨ - ٨٨٩؛ رايت، و با ساختار نحوي زبان فارسى هميشه و در همة موارد سازگاري ندارند. در برخى از كتابهاي دستورزبان فارسى تقسيمبنديهاي ديگري ديده مىشود كه از دقت در ويژگيهاي اين زبان به دست آمدهاند و با چگونگى نحوي آن تناسب و سازگاري بيشتري دارند. مؤلف غياثاللغات (تأليف: ١٢٤٢ق) اضافه را ٩ قسم دانسته است: ١. تمليكى، ٢. تخصيصى، ٣. توضيحى، ٤. تبيينى، ٥. تشبيهى، ٦. توصيفى، ٧. مجازي (يا استعاري)، ٨. ظرفى، ٩. اقترانى (يا به ادنى ملابست) (ص ٥١ -٥٢). ميرزا حبيب اصفهانى در دستور سخن (تأليف: ١٢٨٩ق) اضافه را بر حسب افادة معنى تقسيم كرده، و نسبت، تملك، اختصاص، تعليل، ظرفيت، تبيين، و تشبيه را از انواع اين معانى دانسته است (همانجا).
دستورنويسان معاصر كوشيدهاند كه اقسام مختلف اضافه را با مطالعه در انواع و اقسامى كه مؤلفان پيشين آوردهاند و نيز با انطباق قواعد با متون معتبر نظم و نثر فارسى - و به صورتى كه وجوه مختلف اين مقوله را در برگيرد و نتيجة تفحص در ساختار نحوي اين زبان باشد - از نو تنظيم و عرضه كنند. از اينگونه تأليفات چندين نمونه تاكنون انتشار يافته است كه از آن جمله مىتوان از دستور زبان فارسى، تأليف ٥ تن از استادان دانشگاه تهران (قريب، بهار، فروزانفر، همايى و ياسمى) ياد كرد. در چاپ اول اين كتاب (١٣٢٨-١٣٢٩ش) اضافه را بر ٥ نوع (ملكى، تخصيصى، بيانى، استعاري و تشبيهى) تقسيم كردهاند ( دستور...، ٤٠-٤٣) و در چاپ دوم انواع بنوّت، سببى و اقترانى هم بدان افزوده شده، و اقسام اضافه به ٨ قسم رسيده است (نك: معين، ٩٠).
در اينجا اقسام اضافه بر حسب تقسيمبندي اين كتاب به اختصار آورده مىشود: اضافة ملكى آن است كه بر مالكيت مضافٌاليه بر مضاف دلالت كند، چون خانة حسن، كتاب من؛ و اضافة تخصيصى آن است كه اختصاص چيزي را به چيز ديگر برساند، چون درخت باغ، زين اسب. فرق ميان اضافة ملكى و اضافة تخصيصى را برخى از مؤلفان در آن دانستهاند كه در اضافة ملكى مضافٌاليه مىتواند در مضاف تصرف كند، ولى در اضافة تخصيصى چنين نيست (نك: همو، ١٢٦). در اضافة بيانى مضافٌاليه نوع و جنس مضاف را معين مىكند، مانند انگشتري طلا، كاسة بلور. برخى از مؤلفان اضافة بيانى را به دو نوع جنسى و توضيحى تقسيم كرده، و تركيباتى چون روز عيد، شب برات، كوه دماوند، درخت انگور را از نوع دوم دانستهاند (نك: همايونفرخ، ٨٤٦). مؤلف غياثاللغات اضافة توضيحى و اضافة تبيينى (بيانى) را دو نوع جداگانه محسوب داشته است (نك: ص ٥١). اضافة مجازي (يا استعاري) آن است كه در آن مضاف در غير معنى حقيقى خود به كار رفته باشد، چون گوشِ هوش، دستِ تقدير، تيغِ اجل. در اضافة مجازي يا استعاري نسبت ميان دو جزء تركيب منوط به اعتبار متكلم است و در خارج متحقق نيست، برخلاف اضافة حقيقى كه اين نسبت در خارج ثابت و متحقق است. اضافة تشبيهى آن است كه نسبت ميان مضاف و مضافٌاليه بر تشبيه مبتنى باشد، و آن يا اضافة مشبّه به مشبّهٌ بهْ است، چون قدِ سرو، لبِ لعل (= قدي كه مانند سرو است، لبى كه مانند لعل است)، يا اضافة مشبّهٌ بهْ به مشبّه، چون تيرِمژگان، لعلِ لب (= مژگانى كه مانند تير است، لبى كه مانند لعل است). اضافة بنوّت (ابنى) اضافة نام پسر به نام پدر است، چون محمودِ سبكتكين، رستمِ زال، بوعلى سينا. مؤلف غياث اللغات (همانجا) و نجم الغنى (ص ٦٦١) اين نوع را از اقسام اضافة تخصيصى شمردهاند. اضافة سببى، يا اضافة سبب به مسبّب است، چون تيغِ انتقام، يا اضافة مسبّب است به سبب، چون كشتة غم، سوختة فراق. نجمالغنى اين قسم را نيز از اقسام اضافة تخصيصى محسوب داشته است (همانجا). در اضافة اقترانى مضاف نوعى اقتران با مضافٌاليه دارد. چنانكه در تركيباتى چون دستِ ادب و نامة عنايت، دست مقرون به ادب، و نامه مقرون به عنايت است. برخى از مؤلفان اين نوع را «اضافت به ادنى ملابست» نيز ناميدهاند ( غياثاللغات، ٥٢). معين در كتاب اضافه دربارة اقوال و نظريات مؤلفان ديگر دربارة اضافه و اقسام آن به تفصيل بحث كرده است.
مآخذ: تهانوي، محمد اعلى، كشاف اصطلاحات الفنون، كلكته، ١٨٦٢م؛ حبيب اصفهانى، دستور سخن، استانبول، ١٢٨٩ق؛ دستگير، غلام، قوانين دستگيري، هند، مطبع مولائى؛ دستورزبان فارسى (پنج استاد)، قريب و ديگران، تهران، ١٣٦٣ش؛ شمسقيسرازي،محمد، المعجمفىمعاييراشعارالعجم، تهران،١٣٣٨ش؛ غياثاللغات، غياثالدين محمد رامپوري، بمبئى، ١٣٩٠ق؛ لطيفپوري، حيدرعلى، شرح قصيدة جوهر التركيب، لكهنو، ١٨٩٤م؛ معين، محمد، اضافه، تهران، ١٣٦١ش؛ نجم الغنى، نهج الادب، لكهنو، ١٩١٩م؛ همايونفرخ، عبدالرحيم، دستور جامع زبان فارسى، تهران، ١٣٣٩ش؛ نيز:
Boyce,M., X The Use of Relative Particles in Western Middle Iranian n , Indo-Iranica, Wiesbaden, ١٩٦٤; Brunner, Ch. J., A Syntax of Western Middle Iranian, New York, ١٩٧٧; Burrow, T., The Sanskrit Language, London, ١٩٧٣; Kent, R. G., Old Persian, New Haven, ١٩٥٣; Meillet, A., Introduction H l' E tude comparative des langues indo-europ E en- nes, Alabama, ١٩٦٤; Misra, S. S., New Lights on Indo-European Comparative Grammar, Varanasi, ١٩٧٥; Nyberg, H.S., A Manual of Pahlavi, Wiesbaden, ١٩٧٤; Wright, W., A Grammar of the Arabic Language, Cambridge, ١٩٥٥.
فتحالله مجتبائى
٢. اضافه در صرف و نحو عربى: اضافهمصدر باب افعال از ريشة «ضيف» است و در اصطلاح دستورنويسان عرب، نسبت دادن يك اسم است به اسمى ديگر. در اين حالت اسم اول را مضاف، و اسم دوم را كه متمم اسم اول است، مضافٌاليه، و رابطة ميان آن دو را اضافه خواندهاند (نك: لين، ؛ V/١٨١٤ رايت، .(II/١٩٨ مضاف معمولاً از حرف تعريف و تنوين تهى، و مضافٌاليه مجرور مىگردد.
تركيب اضافى در زبان عربى كاربرد بسيار وسيعى دارد و براي بيان اغراض گوناگونى به كار مىرود؛ به همين سبب، دستور نويسان به تفصيل بدان پرداخته، و احكام آن را بيان داشتهاند. سيبويه با قرار دادن اضافه در مبحث «جر» بدان معناي وسيعتري بخشيده است. به اعتقاد وي همينكه اسمى در حالت جر باشد، مضافٌاليه است؛ مثلاً در عبارت: «مررت بزيد»، جزء اول (= مررت) توسط حرف اضافة «بِ» به جزء دوم (زيد) اضافه شده است. وي نسبت (صفت نسبى) را نيز در مبحث اضافه جاي دادهاست (١/٤١٩-٤٢١،٣/٣٣٥؛ ٢ .(EIبرخىاز معاصران نيز به پيروي از گروهى نحويان متقدم، كسره را علامت اضافه مىدانند و گفتهاند: كسره (اعراب جر) بر اين دلالت دارد كه اسمى به اسمى ديگر اضافه شده است، خواه اين اضافه با حرف جرِ آشكار صورت پذيرفته باشد، مانند مطر من السماء، خواه بدون استفاده از حرف جر چون مطر السماء (مصطفى، ٧٢- ٧٥؛ مرصفى، ١/٣٢٢-٣٢٣).
دستورنويسان تركيب اضافى را دو نوع مىدانند: ١. اضافة معنوي (حقيقى، محض يا متصل)؛ ٢. اضافة لفظى (غيرحقيقى، غيرمحض يا منفصل):
١. اضافة معنوي:
دراين نوع اضافه تركيب ارائه كنندة مفهومى جديد و مستقل است و در آن، اگر مضافٌاليه معرفه باشد، مضاف معرفه مىگردد، مثل كتابُ زيد½؛ و در صورتى كه مضافٌاليه نكره باشد، مضاف تخصيص مىيابد كه خود درجهاي ميان معرفه و نكره است، مثل كتابُ رجل½. اكتساب تعريف يا تخصيص همان اثر معنويى است كه مضاف كسب مىكند و به همين سبب اين نوع اضافه را معنوي خواندهاند (نك: ابن سراج، الموجز، ٦٠؛ استرابادي، ٢/٢٠٦-٢٠٩؛ ابن يعيش، ٢/١١٨).اما نحويان، برخى از كلمات را كه به قياس نحو هند و اروپايى، حرف اضافه به شمار مىآيند، نيز اسم خواندهاند و آنها را هنگام تركيب با اسمهاي معرفه به ناچار در مقولهاي خاص با عنوان اسمهاي مبهم (المتوغل فى الابهام) قرار دادهاند، مانند غير و سوي... كه چون به معرفه اضافه شوند، نه تعريف، كه تنها تخصيص كسب مىكنند و به همين سبب براي اسم نكره هم مىتوانند صفت واقع گردند (همو، ٢/١٢٥- ١٢٦؛ قس: ابوحيان، النكت...، ١١٨؛ سيوطى، همع...، ١/٤٧، كه اضافة اسامى متوغل در ابهام را اضافة غيرمحض دانستهاند). وضع اينگونه تركيبات كه بيشتر در مقولههايى چون صفت و قيد قرار مىگيرند، پيوسته كار را بر نحويان دشوار كرده است؛ مثلاً در تركيب «وحدَه» (= تنها، به تنهايى، تنها او) ناچار شدهاند «وَحْد» را كه به سبب اضافه شدن به معرفه، معرفه شده است، به نكره تأويل كنند (نك: ابن هشام، شرح...، ٣٢٨).
به طور كلى، اضافة معنوي در اين موارد به كار گرفته مىشود:
١. اختصاص صفت به شخصى يا شيئى، مثل حكمةالله، صفاءالماء.
٢. بيان جنس، مثل بيضة فضة، فضة الدراهم (اين نوع اضافه را اضافة بيانى خواندهاند) (نك: مرصفى، ١/٣٢٣).
٣. بيان رابطة علت و معلول، مثل خالق الارض، حر الشمس.
٤. اضافة جزء به كل (= اضافة تبعيضيه) و كل به جزء، مثل رأس الحكمة، و كل شىء.
٥. بيان مالكيت، مثل قصر الملك.
٦. اضافة عمل به معمول، مثل خلق السماء (رايت، .(II/١٩٩
در اضافة معنوي مضاف پيوسته اسم است، اما مضافٌاليه لازم نيست كه هميشه اسم يا جانشين اسم باشد، بلكه ممكن است حرف، يا حتى جمله (اسمى يا فعلى) باشد، مانند «كلمة اِنْ» يا «معنى قَتَلَ». بارزترين شكلهاي اينگونه اضافه به ويژه در قرآن كريم، اضافة قيد زمان به فعل مضارع (جمله) است:... يَوْمُ يَنْفَعُ... (مائده/٥/١١٩)،... اِلى يَوْمِ يُبْعَثونَ (اعراف/٧/١٤).
ساختار معمول اضافه به جمله آن است كه كلمه (بيشتر قيد) به مضارع التزامى يا ماضيى كه با «اَنْ» آغاز شده است، اضافه شود، مثل مخافةَ أَنْ يُقْتَل؛ يا وقتَ اَنِ استَتَرَ (قس: رايت ؛ II/٢٠٠ نيز نك: سيبويه، ٣/١١٧-١١٩؛ ثعالبى، ٣٤٣-٣٤٤؛ سكاكى، ٥٧؛ بلاشر، .(٣٢٦-٣٢٧
در اضافة معنوي مضاف و مضافٌاليه كاملاً به هم پيوستهاند و جدايى آنها بجز در شرايطى خاص (نك: زمخشري، ٤٢؛ ابن يعيش، ٣/١٩-٢٠؛ ابن انباري، ٢/٤٢٧-٤٣٦؛ نمر، ٨٠ -٩٦) امكانپذير نيست و به همين سبب، هر كلمهاي كه مضاف را وصف مىكند، پس از مضافٌاليه قرار مىگيرد، مثل كتابُاللهِ العزيزُ (بلاشر، ٣٢٣ ؛ نيز نك: آذرنوش، ١/٧٨-٧٩). در اين نوع اضافه، مضاف هرگز حرف تعريف «ال» نمىپذيرد (سيبويه، ١/١٩٩؛ آذرنوش، ١/٤٩). اما كوفيان معتقدند درصورتى كه مضاف اسم عدد باشد، مىتواند «ال» بگيرد و تركيبهايى نظير: الثلاثة اثوابِ را درست دانستهاند (نك: استرابادي، ٢/٢١٦).
در شكلهاي مثنى و جمع سالم، حرف نون حذف مىگردد، به نحوي كه گوينده مىتواند به آسانى از مضاف عبور كرده، مضافٌاليه را تلفظ كند، مثل ابنا الملكِ (به جايِ ابنانِ الملك) و بنو الملكِ (به جاي بنون الملك) (نك: ابن هشام، همان، ٣٢٥-٣٢٦).
برخى دستورنويسان با در نظر گرفتن معنا، اضافة معنوي را به ١٠ نوع تقسيم كردهاند: ١. اضافة ملكى، مثل كتاب زيد؛ ٢. اضافة استحقاق، مثل باب الدار؛ ٣. اضافة جنس، مثل ثوب خز؛ ٤. اضافة تخصيص، مثل بسمالله؛ ٥. اضافة تشريف، مثل بيتالله (دربارة اضافة اسم به لفظ جلالة «الله»، نك: ثعالبى، ٤٠٠-٤٠١)؛ ٦. اضافة اشاري، مثل كاتبى؛ ٧. اضافة كل به جزء، مثل عبد بطنه؛ ٨. اضافة تبعيض، مثل نصف المال؛ ٩. اضافة موصوف به صفت، مثل صلاة الاولى؛ ١٠. اضافة صفت به موصوف، مثل «وَ اَنَّهُ تَعالى جَدُّ رَبَّنا...» (جن/٧٢/٣) (= ربنا الجد) (ابوحيان، تذكرة...، ٤٨٨-٤٨٩).
مفهوم تركيب اضافى معنوي را معمولاً به ياري يك حرف جر مقدر تحليل مىكنند. درصورتى كه مضافٌاليه بيان كنندة جنس مضاف باشد، اين حرف جر «مِنْ»، و زمانى كه مضافٌاليه ظرف (مكان يا زمان) باشد، حرف «فى» است، مانند ثوبُ خز½ (ثوبٌ مِن خز)، و مكر الليل و النهار (مكر فى الليل و النهار)؛ و در غير اين دو حالت نحويان حرف جر «لِ» را در تقدير گرفتهاند، مانند كتاب زيد (الكتاب الذي لزيد) (نك: رايت، ؛ II/١٩٩-٢٠٠ ابن عقيل، ٢/٤٢-٤٤). گروهى تنها دو حرف «لِ» و «مِن» را ذكر كرده، حرف «فى» را فرو گذاشتهاند (نك: زمخشري، ٣٧؛ ابن هشام، اوضح...، ٣/٨٤ - ٨٥) و برخى تنها حرف «لِ» را در يك تركيب اضافى مقدر مىدانند، حتى آنجا كه مضافٌاليه جنس مضاف را بيان مىكند (ابن عقيل، ٢/٤٣؛ ابوحيان، النكت، ١١٨).
كوفيان گفتهاند: «عند» نيز مىتواند تركيب اضافى معنوي را تحليل كند، مانند هذه شاة رقود الحلب (= رقود عند الحلب) (نك: همانجا؛ سيوطى، همع، ١/٤٦). گروهى نيز چون سيبويه نظرية حرف جر را به كلى منكر شده، گفتهاند: اضافة معنوي توسط هيچ حرف اضافهاي تحليل نمىشود (ابن هشام، همان، ٣/٨٤؛ سيوطى، همانجا؛ نيز نك: عاصى، ١/١٥٢-١٥٣). با اينهمه، بايد گفت: مانعى براي تصريح اين حرف جر مقدر يا فرضى وجود ندارد (نك: حسن، ٣/١٦)، اما در اين حالت اسم مجرور را - چنانكه برخى پنداشتهاند - از نظر اصطلاحات دستوري نمىتوان مضافٌاليه ناميد، اگرچه از نظر معنوي كلمة اول توسط حرف جر به كلمة دوم اضافه شده است (استرابادي، ٢/٢٠١- ٢٠٢). برخى بر اين باورند كه در اضافة معنوي حرف اضافة «لِ» را نمىتوان مقدر دانست و دو تركيب «كتابُ محمد½» و «كتابٌ لمحمد½» با يكديگر تفاوت دارند، زيرا در تركيب اول «كتاب» توسط مضافٌاليه معرفه شده، در حالى كه در تركيب دوم «كتاب» همچنان نامعين است (ابن ابى الربيع، ٢/٨٨٦؛ حسن، ٣/١٧).
اين نكته نيز درخور ذكر است كه اضافة اسم فاعلِ به معناي ماضى با آنكه اضافة محض است، توسط حرف اضافهاي تحليل نمىگردد (ابن يعيش، ٢/١١٩). رابطة ميان مضاف و مضافٌاليه در اضافة معنوي گاه سخت قوي، و معانى حرفهاي «لِ»، «مِن» يا «فى» در آن بسيار آشكار است و گاه ضعيف؛ در نوع اخير تنها انگيزهاي بلاغى سبب شده است كه مضافٌاليه در كنار مضاف بنشيند، مانند «... لَمْ يَلْبَثوا اِلاّ عَشيَّةً اَوْ ضُحاها» (نازعات/٧٩/٤٦) (ابن يعيش، ٣/٨؛ سيوطى، همانجا، الاشباه...، ٢/٢١٣-٢١٤؛ لبدي، ١٣٦-١٣٧).
ذوق عرب تركيبات اضافى چند كلمهاي (تتابع اضافات) را نمىپسندد و به همين سبب، آن را از عيوب شعر و نثر دانستهاند.
در نظم و نثر كهن و نيز متون معمولى گاه ديده مىشود كه دو مضاف را با يك حرف عطف به يكديگر پيوند داده، و براي آنها يك مضافٌاليه آوردهاند، مانند «قطعالله يد و رِجل مَنْ قالها»، «سيفُ و رمحُ زيد»؛ اما اين ساختار هيچگاه موردپسند پيشينيان نبوده است و به جاي آن ترجيح مىدادهاند كه بگويند: «سيف زيد و رمحه» (رايت، ؛ II/٢٠١ بلاشر، ٣٢٣ ؛ ابن عقيل، ٢/٨١)؛ هرچند كه در زبان عربى معاصر، خاصه در جرايد، شكل اول اندك رواجى يافته است.
در اضافة معنوي يا محض، مضاف يكى از اين موارد است: ١. مصدر يا اسم مصدر و نيز بسياري از ظرفها (برخى اضافة مصدر به معمول خود را اضافة محض نمىدانند، نك: تهانوي، ٢/٨٨٩)؛ ٢. اسامى مشتقى كه شبيه به جامد هستند، يعنى نه عمل مىكنند و نه بر زمانى خاص دلالت دارند، مانند اسم مكان، اسم زمان و اسم ابزار؛ ٣. مشتقاتى كه هيچ قرينهاي براي دلالت زمانى آنها در جمله وجود ندارد، مانند قائد الطيارة؛ ٤. مشتقاتى كه بر زمان ماضى دلالت دارند؛ ٥. صفت كه به ظرف اضافه مىشود، مانند: «مالك يومالدين» (نك: استرابادي، ٢/٢١٩؛ حسن، ٣/٧).
در زبان عربى گاه يك اسم عين به اسم معنى كه حكم صفت را دارد، اضافه مىشود. اين نوع اضافه در زمرة اضافههاي معنوي به شمار مىرود، مثل حمار وحش½، رجل سوء½. تركيبهاي اضافى را كه در آنها مضافٌاليه جنس مضاف را بيان مىكند، مىتوان از اين نوع دانست. در اين نوع اضافه، مضاف مىتواند نام شخص باشد: زيدُ الضلال (= زيدٌ ذوالضلال)، سعدُ الخير (= سعدٌ ذوالخير) (نك: رايت، .(II/٢٠٢
شايان ذكر است كه واژگان اب، ابن، ام، بنت و اخ در زبان عربى گاه با مضافٌاليه خود تركيبهاي اضافىِ استعاري مىسازند كه بر معانى خاصى دلالت دارند، مثل ابوالحصين (= روباه)، ام الخبائث (= شراب)، ابن السبيل (= مسافر)، بنت الشفة (= كلمه)، اخوالغنى (= ثروتمند). همچنين كلمات ابن، ابنه (يا بنت)، و گاه اخ به يك اسم عدد اضافه شده، براي بيان سن يك شخص به كار مىروند، مثل ابن ثمانين سنة، اخوخمسين (همو، .(II/٢٠٣-٢٠٤
در تركيب اضافى محض، مضاف، بجز تعريف يا تخصيص، ويژگيهاي ديگري را از مضافٌاليه كسب مىكند كه مهمترين آنها عبارتند از: ١. تذكير، مثلاً «اِنَّ رَحْمَةَاللّهِ قَريبٌ...»؛ ٢. تأنيث، مثلاً قطعت بعض اصابعه (البته درصورتى كه مضاف جزئى از مضافٌاليه باشد)؛ ٣. ظرفيت، مثلاً «تُؤْتى اُكُلَها كُلَّ حين½...»؛ ٤. مصدريت، مثلاً «... اَيَّ مُنْقَلَب½ يَنْقَلِبونَ» (نك: سيبويه، ١/٥١؛ ابن عقيل، ٢/٤٩-٥١؛ ابن هشام، مغنى...، ٥١٠ -٥١٦؛ سيوطى، الاشباه، ٢/٢١٨-٢١٩).
در اضافة معنوي ممكن است مضاف حذف شود، مانند جاء ربك (= جاء امر ربك) (ابن عقيل، ٢/٧٦)، نيز ممكن است تاء مربوطه (ة) از آخر مضاف فرو افتد، مانند اِقام الصلاة (به جاي اقامة الصلاة) (استرابادي، ٢/٢٠٥).
٢. اضافة لفظى:
اضافة يك صفت شبيه به فعل (اسم فاعل، اسم مفعول و صفت مشبهه) را كه بر زمان حال يا آينده و بر دوام و استمرار دلالت كند - و به تعبير نحويان شبيه به فعل مضارع باشد - به معمول خود اضافة لفظى ناميدهاند، مانندِ: ضاربُ زيد½، مضروب الاب و حسن الوجه (همو، ٢/٢١٨؛ ابن عقيل، ٢/٤٤- ٤٥).دشواري اين تركيبها پيوسته نحويان را در تحليلهاي خود دچار جدالهاي طولانى و گاه سر درگمى مىكرده است؛ چه، آنان نقش معنايى اينگونه كلمات را به نيكى نمىشكافته، و همه را در يك مقوله مىنهادهاند؛ مثلاً اسم فاعل متعدي، گاه فعلواره است، گاه اسم، گاه صفت، براي نمونه: معلم در معلم التلاميذ (= معلمِ شاگردان) به دلايل معنى شناختى، اسم است و تركيب اضافى محض به وجود آورده، و اين تركيب را ديگر نمىتوان با معلمٌ التلاميذَ (= دارد به شاگردان درس مىدهد) - كه در آن معلم فعلواره است - سنجيد و مانند نحويان پنداشت كه در تركيب اول براي سهولت و تخفيف تنوينِ معلمٌ را برداشته، تركيبى اضافى ساختهاند.
همچنين اين تركيب، با صفت مركب كه در نحو عربى ذيل باب صفت مشبهه، به تفصيلى شگفتآور موردبحث قرار مىگيرد، قابل تطبيق نيست. مثلاً حسنُ الوجهِ تركيبى اضافى از دو كلمه است كه در هم آميخته، مفهومى واحد و وصفى، براي كلمة ثالثى پديد آوردهاند. حال اگر اين مفهومِ واحد صفت قرار گيرد، لاجرم بايد مانند موصوفِ معرفة خود حرف تعريف بپذيرد، مثل الرجلُ الحسن الوجه؛ و يا اگر نكره شود، يا در مقام گزارة جمله قرار گيرد، ديگر تنوين نمىگيرد و بايد به حذف «ال» آغازين بسنده كنيم، مثل رجلٌ حسنُ الوجه (مردي زيبارو)، الرجلُ حسنُ الوجه (مرد، زيباروست).
گستردگى اين احوال بحث اضافة لفظى را در كتابهاي نحو سخت گسترده كرده است؛ به ويژه آنكه به ازاي صفت مركب (مثل حسن الوجه) انبوه عظيمى ساختار - بالفعل يا بالقوه - در زبان عربى موجود است كه موجب پيچيدگى موضوع مىگردد.
به هر حال، در اينجا خلاصهاي از آنچه نحويان دربارة اضافة لفظى آوردهاند، ذكر مىشود:
اضافة صفت مشبهه به معمول خود اضافة لفظى است، زيرا پيوسته بر زمان حال دلالت دارد؛ اما اضافة اسم فاعل و اسم مفعول به معمول خود تنها زمانى اضافة لفظى به شمار مىرود كه به معنى حال يا استقبال باشد (استرابادي، ٢/٢٢٠-٢٢٤؛ ابن يعيش، ٢/١١٩؛ ابن عقيل، ٢/٤٥).
هدف از اضافة لفظى تنها تخفيف در لفظ است، يعنى درصورتى كه مضاف مفرد باشد، تنوين آن، و در صورتى كه مثنى يا جمع باشد، نون آن حذف مىگردد؛ مثال: ضارب زيد½، ضاربا زيد½، ضاربو زيد½. بنابراين، تركيبهايى نظير ضاربُ زيد½ و يا حسن الوجه تنها طريقة سادهتري براي بيان ضاربٌ زيداً و يا حسنٌ وجهه است (استرابادي، ٢/٢١٨؛ ٢ .(EIبرخى گفتهاند كه اضافة لفظى گاه افادة تخصيص مىكند (سيوطى، همع، ١/٤٧؛ ابن هشام، شرح، ٣٢٧).
در اضافة لفظى گرچه مضافٌاليه پيوسته با حرف تعريف «ال» معرفه مىشود، اما اين امر تأثير تعريف كنندهاي بر روي مضاف ندارد و مضاف در اين نوع اضافه نكره است (براي آگاهى از ادلهاي كه در اين خصوص ارائه شده است، نك: ابن هشام، همانجا؛ جرجانى، ٢/٨٨٣) و درصورت نياز ممكن است حرف تعريف بپذيرد، مثل محمدٌ الحَسَنُ الوجهِ، المقيمى الصلاةِ (سيبويه، ١/٢٠٠؛ ابن يعيش، ٢/١٢٠-١٢١).
دستورنويسان جواز دخول حرف تعريف «ال» بر مضاف را در اضافة لفظى به ٥ مورد محدود كردهاند: ١. مضافٌاليه حرف تعريف «ال» داشته باشد؛ ٢. مضافٌاليه به كلمهاي كه «ال» دارد، اضافه شده باشد، مثل الضاربُ رأسِ الجانى؛ ٣. مضافٌاليه خود به ضميري اضافه شده باشد كه مرجع آن «ال» گرفته باشد، مثل الودُّ انتِ المستحقةُ صَفوِه؛ ٤. مضاف مثنى باشد؛ ٥. مضاف جمع باشد (ابن هشام، اوضح، ٣/٩٢-٩٧؛ ابن عقيل، ٢/٤٧)؛ آنان در مواردي چون ضاربُ زيد½ كه مضافٌاليه يك اسم خاص است، افزودن حرف تعريف را جايز نمىدانند؛ چه، معتقدند در چنين نمونههايى با ورود حرف تعريف هدف از اضافة لفظى، يعنى تخفيف در لفظ محقق نمىگردد، اما فرّاء «الضارب زيد½» را نيز جايز دانسته است (ابن يعيش، ٢/١٢٢-١٢٣؛ ابن هشام، همان، ٣/٩٢، ٩٩). شايان ذكر است كه دستورنويسان در برخى تركيبها نظير «ضارب الرجل» ورود حرف تعريف را به مضاف جايز مىشمرند، با آنكه در اين حالت نيز تخفيفى در لفظ پديد نخواهد آمد و دليلشان مشابهت اينگونه تركيبها با نمونههايى چون الحسن الوجه است (نك: ابن يعيش، ٢/١٢٢؛ استرابادي، ٢/٢٢٦-٢٢٧؛ ابن ابى الربيع، ٢/١٠٠٢).
در اضافة لفظى هيچ حرف اضافهاي تركيب را تحليل نمىكند (استرابادي، ٢/٢٠٤)، اما در پارهاي موارد در اضافة اسم فاعل به مفعول خود حرف اضافة «لِ» آشكار شده است؛ نحويان اين امر را چنين توجيه كردهاند كه چون اسم فاعل ضعيفتر از فعل است، هميشه نمىتواند مفعول صريح بگيرد و به همين سبب، گاه با حرف اضافه به مفعول خود دست مىيابد (همانجا). برخى گفتهاند: حرف اضافهاي كه ويژة فعل است، پس از اشتقاق صفت از آن، و قرار گرفتن در حالت اضافه، در تقدير گرفته مىشود: هذا راغبُ زيد½ (= هذا راغبٌ الى زيد½) و گروهى نيز عقيده دارند كه حرفهاي «لِ» و «مِن» در اضافة لفظى مقدر است، مثل ضاربُ زيد½ (= ضاربٌ لِزيد½)، الحسن الوجه (= الحسن مِن حيث الوجه) (تهانوي، ٢/٨٨٩).
يكى ديگر از مباحث مطرح شده در بحث اضافه اين است كه عامل جرِ مضافٌاليه چيست؟ در اين باره دستور نويسان اختلافنظر دارند: سيبويه معتقد است كه مضاف عامل جر مضافٌاليه است (١/٤١٩)، گروهى از دستورنويسان معاصر نيز از اين نظر تبعيت كردهاند (مثلاً نك: دقر، ٣٢)؛ عدهاي بر آنند كه اضافه خود عامل جر است (ابوحيان، النكت، ١١٧)؛ اما زمخشري مىگويد: اضافه مقتضى جر است، نه عامل جر؛ همچنانكه فاعليت مقتضى رفع، و مفعوليت مقتضى نصب است. به اعتقاد وي عامل جرِ مضافٌاليه يا حرف جر آشكار است، مانند مررتُ بزيد½ كه در اين صورت اسم مجرور به حرف جر مضافٌاليه به شمار مىرود، يعنى همان عقيدهاي كه سيبويه ابراز كرده بود؛ يا معناي آن، مانند كتاب زيد½ (كتاب لزيد½) (نك: ص ٣٦-٣٧) و برخى نيز عامل جرِ مضافٌاليه را حرف جر مقدر دانستهاند (نك: استرابادي، ٢/٢٠٣).
بهطور كلى، در تركيبهاي اضافى (معنوي و لفظى) بار اعراب بر مضاف نهاده مىشود، بدينمعنا كه در اينگونه تركيبها مضاف براساس اقتضاي جمله اعرابهاي گوناگون مىپذيرد، اما مضافٌاليه پيوسته مجرور است (چه لفظاً، چه محلاً و چه نياباً).
دربارة جواز اضافة موصوف به صفت، و يا صفت به موصوف، و نيز دربارة لفظى بودن يا معنوي بودن اضافة افعل تفضيل اختلافنظر عمده وجود دارد؛ مثلاً بصريان به اضافة موصوف به صفت و نيز صفت به موصوف اعتقادي ندارند، حال آنكه كوفيان آن را جايز شمردهاند (نك: همو، ٢/٢٤٣-٢٤٤؛ ثعالبى، ٣٦٠؛ ابن سراج، الاصول...، ٢/٨؛ ابن عقيل، ٢/٤٩؛ ابن انباري، ٢/٤٣٦- ٤٣٨)؛ يا سيبويه اضافة افعل تفضيل را اضافة حقيقى دانسته است (١/٢٠٤)، اما برخى چون ابن يعيش مىكوشند تا ثابت كنند كه اضافة افعل تفضيل، غيرمحض است (٣/٤؛ نيز نك: ابن دهان، ٣٤؛ استرابادي، ٢/٢٤٧-٢٤٩؛ ابوحيان، همان، ١١٩؛ سيوطى، همع، ١/٤٨؛ جرجانى، ٢/٨٨٤ -٨٩٣؛ تهانوي، همانجا).
مآخذ: آذرنوش، آذرتاش، آموزش زبان عربى، تهران، ١٣٧١ش؛ ابن ابى الربيع، عبيدالله، البسيط فى شرح جمل الزجاجى، به كوشش عياد بن عيد ثبيتى، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٦م؛ ابن انباري، عبدالرحمان، الانصاف فى مسائل الخلاف بين النحويين، بيروت، ١٣٨٠ق/١٩٦١م؛ ابن دهان، سعيد، الفصول فى العربية، به كوشش فائز فارس، بيروت، مؤسسة الرساله؛ ابن سراج، محمد، الاصول فى النحو، به كوشش عبدالحسين فتلى، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، الموجز، به كوشش مصطفى شويمى و بن سالم دامرجى، بيروت، ١٣٨٥ق/١٩٦٥م؛ ابن عقيل، عبدالله، شرح الفية ابن مالك، به كوشش محمد محيىالدين عبدالحميد، بيروت، داراحياء التراث العربى؛ ابن هشام، عبدالله، اوضح المسالك، به كوشش محمد محيىالدين عبدالحميد، بيروت، ١٣٩٩ق/١٩٧٩م؛ همو، شرح شذور الذهب، به كوشش محمد محيىالدين عبدالحميد، ايران، دفتر تبليغات اسلامى؛ همو، مغنى اللبيب، به كوشش محمد محيىالدين عبدالحميد، قاهره، مطبعة المدنى؛ ابن يعيش، يعيش، شرح المفصل، قاهره، الطباعة المنيريه؛ ابوحيان غرناطى، محمد، تذكرة النحاة، به كوشش عفيف عبدالرحمان، بيروت، ١٤٠٦ق/ ١٩٨٦م؛ همو، النكت الحسان، به كوشش عبدالحسين فتلى، بيروت، ١٤٠٥ق/ ١٩٨٥م؛ استرابادي، محمد، شرح الرضى على الكافية، به كوشش يوسف حسن عمر، بيروت، ١٣٩٨ق/١٩٧٨م؛ تهانوي، محمد اعلى، كشاف اصطلاحات الفنون، بهكوشش محمد وجيه و ديگران، كلكته، ١٨٦٢م؛ ثعالبى، عبدالملك، فقه اللغة و سر العربية، به كوشش سليمان سليم بواب، دمشق، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ جرجانى، عبدالقاهر، المقتصد، بغداد، ١٩٨٢م؛ حسن، عباس، النحو الوافى، قاهره، ١٩٦٤م؛ دقر، عبدالغنى، معجم النحو، به كوشش احمد عبيد، قاهره، ١٣٩٥ق/١٩٧٥م؛ زمخشري، محمود، المفصل فى النحو، به كوشش ي. پ. بروخ، لايپزيگ، ١٨٧٩م؛ سكاكى، يوسف، مفتاح العلوم، بيروت، دارالكتب العلميه؛ سيبويه، عمرو، الكتاب، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ سيوطى، الاشباه و النظائر، به كوشش غازي مختار طليمات، دمشق، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ همو، همع الهوامع، به كوشش محمد بدرالدين نعسانى، بيروت، دارالمعرفه؛ عاصى، ميشال و اميل بديع يعقوب، المعجم المفصل فى اللغة و الادب، بيروت، ١٩٨٧م؛ قرآن كريم؛ لبدي، محمد سمير نجيب، معجم المصطلحات النحوية و الصرفية، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ مرصفى، حسين، الوسيلة الادبية الى العلوم العربية، به كوشش عبدالعزيز دسوقى، قاهره، ١٩٨٢م؛ مصطفى، ابراهيم، احياء النحو، قاهره، ١٩٥١م؛ نمر، فهمى حسن، مسائل النحو الخلافية، قاهره، ١٩٨٥م؛ نيز:
Blach I re, R., Grammaire de l'arabe classique, Paris, ١٩٦٠; EI ٢ ; Lane, E.W., Arabic English Lexicon, Beirut, ١٩٨٠; Wright, W.A., Grammar of the Arabic Language, New York, ١٩٩١.
بابك فرزانه
اِضافه، اصطلاحىمنطقى - فلسفى،از مقولاتدهگانةارسطويى (نك: ه د، مقولات عشر) و از اعراض نسبى، به معنى رابطة ميان دو چيز به گونهاي كه تصور يكى بدون تصور ديگري ممكن نباشد؛ چنانكه تصور پدري بدون فرزندي و يا تصور بالا بدون پايين ممكن نيست (نك: ارسطو، ١/٤٨). از مقولة اضافه، به مضاف (نك: يحيى بن عدي، ١٨٤) و گاه نسبت (نك: كندي، ١٦٧؛ احمد نگري، ١/١٣٢) و از دو طرف اضافه به مضافان و يا متضايفان (نك: فارابى، ١/٥٥) نيز تعبيركردهاند.
اضافه بر دو نوع است: مقولى و اشراقى.
الف اضافة مقولى كه خود بر دو قسم است: اضافة حقيقى يا بالذات (نك: ابن سينا، التعليقات، ٩٥) و اضافة مشهوري يا مركب.
١. مقصود از اضافة حقيقى يا بالذات همان مقولة اضافه است، يعنى هيأتى كه وجود و ماهيتش (نك: فارابى، ١/٥٧) در مقايسه با غيرتعقل مىشود، مثل ماهيت پدري، پسري، دوستى و ...؛ مضاف حقيقى را مضاف بسيط نيز ناميدهاند (نك: سهروردي، «المشارع...»، ٢٦٣).
٢. اضافة مشهوري يا مركب نيز بر دو قسم است: گاه مقصود از آن ذات مضاف بدون لحاظ وصف اضافه است، يعنى همان مصداق خارجى، نظير ذات پدر يا ذات پسر؛ و گاه مقصود ذات به همراه وصف است، مانند ذات پدر به لحاظ نسبت اضافهاي كه به پسر دارد (نك: همانجا؛ بهمنيار، ٣٩٧).
گفتنى است كه نام گذاري اين دو قسم به حقيقى و مشهوري بدان جهت است كه آنچه اولاً و بالذات داخل در مقولة اضافه است، در حقيقت خود اضافه است، مانند پدري كه بدون واسطة چيزي مضاف مىگردد؛ در حالى كه ساير اشياء به واسطة عُروض اضافه، به يكديگر مضاف مىگردند؛ چنانكه مثلاً زيد به واسطة عروض مفهوم پدري، پدر عمرو گرديده، و متقابلاً عمرو نيز پسر وي شده است؛ با اينكه هر يك از اين دو صرف نظر از اين رابطه، خود ذاتى جداگانه و همراه با اوصاف و اضافات ديگر دارند؛ نظير آنكه زيد ممكن است علاوه بر اضافة پدري داراي رابطة دوستى با بكر و يا همسايگى با خالد هم باشد (نك: رسائل...، ١/٤٠٧)؛ اما براي ماهيت اضافى پدري هيچ حقيقتى جز همين اضافة پدري وجود ندارد و از همينرو، در كلمات اهل فن (نك: ابن سينا، النجاة، ١٥٤) از اضافة حقيقى به اضافة مقولى تعبير شده، يعنى آنچه حقيقتاً مصداق مقولة اضافه است، همان اضافة حقيقى است (نك: بهمنيار، ٤٠٥-٤٠٦؛ صدرالدين، ٤/٢٠٠)، اما چون قسم اخير به ذهن نزديكتر، و در نزد عموم مشهورتر است، آن را نيز قسم ديگري از اضافة مقولى قرار دادهاند.
ب - اضافة اشراقى كه در آن يك طرف به طرف ديگر وجود و هستى مىدهد و از اينروي، اين نوع اضافه را يك طرفى دانستهاند، برخلاف اضافة مقولى كه تحقق اضافه - چه در ذهن و چه در خارج - متوقف بر وجود دو طرف است (نك: آملى، ١/٣٧، ٣٩٢). در اضافة اشراقى در واقع مضافٌاليه به سبب اضافه، موجود و محقق مىگردد، نظير اضافة اشراقى حق تعالى به ماسوي كه سبب تحقق و وجود اشياء گرديده است؛ و از همينرو، از آن به اضافة قيومى حق نيز تعبير كردهاند (نك: صدرالدين، ٦/٢٤٩-٢٥٢؛ سبزواري، چ قم، ١٦٨ به بعد). همچنين اضافة نفس به صور علمى خود، مطابق نظر برخى از فلاسفه، از جمله مصاديق اضافة اشراقى است (نك: همان، ٣٧؛ صدرالدين، همانجا).
براي اضافه اقسام ديگري نيز بيان كردهاند: ١. اضافة متكرره يا متشاكلة الاطراف كه در آن رابطة دو طرف اضافه يكسان است، نظير برادري، دوستى، همسايگى و...؛ ٢. اضافة غيرمتكرره يا مختلفةالاطراف، مانند پدري و پسري، بالا و پايين و... كه در اين قسم هر يك از دو طرف اضافه داراي عنوانى غير از ديگريند (نك: همو، چ تهران، ١٨٧). اين دو قسم را اضافة نظير و غيرنظير نيز گفتهاند (نك: ابن حزم، ٥٩).
احكام اضافه:
١. تكافؤ، يعنى برابري متضايفين از جهت وجود و عدم، قوه و فعل، ذهن و خارج و عموم و خصوص. بدينمعنا كه اگر يكى از آن دو موجود است، ديگري نيز بايد موجود باشد، نه معدوم؛ و يا اگر يكى بالقوه است، ديگري نيز بايد بالقوه باشد، نه بالفعل (نك: ابن سينا، الشفاء، منطق، مدخل، ١/١٤٨- ١٥٥)...، اما گروهى اين شرط را نپذيرفته، و دو اشكال عمده بدان وارد كردهاند: اول آنكه اجزاء زمان داراي تقدم و تأخرند و روشن است كه دو جزء متقدم و متأخر با يكديگر متضايفند در حالى كه ميان آن دو تكافؤ در وجود و يا قوه و فعل نيست، بلكه وجود يكى ملازم با عدم ديگري است؛ زيرا وجود هر دو آنها با هم ناقض وصف تقدم و تأخر زمانى آنها خواهد بود. دوم آنكه در اموري كه در حال حاضر تحققى ندارند، اما ما بدانها علم داريم - نظير علم ما به قيامت - اگرچه رابطة اضافه برقرار است - چون علم و معلوم در ماهيت اضافيند - اما ميان آنها تكافؤ نيست، زيرا يكى در حال حاضر موجود و بالفعل، و ديگري معدوم و بالقوه است (نك: ابن سينا، همانجا؛ فخرالدين، ١/٤٣١-٤٣٣).
به اين اشكالات پاسخهايى داده شده است كه جامع آنها را در كلام صدرالدين شيرازي (٤/١٩٢ به بعد) مىتوان يافت. وي در پاسخ به اشكال اول چنين مىگويد: چون زمان، يك وجود واحد تدريجى است و در واقع ذهن آن را تقسيم به اجزاء مىكند، مىتوان گفت اين اجزاء در حقيقت اجزاء يك وجود واحد متصلند كه به دليل تدريجى بودنشان در عين معيت با يكديگر، داراي تقدم و تأخر نيز هستند و اين مناقض تكافؤ وجودي آنها نيست. اما دربارة علم ما به قيامت و نظاير آن، اضافة حقيقى ميان علم و ماهيت معلوم است، نه وجود معلوم؛ و ميان اين دو هميشه در ذهن تكافؤ وجودي هست؛ در حقيقت معلوم ما در اينجا صورت ذهنى وجود قيامت در آينده، با عنايت به اين قيد است، نه وجود عينى قيامت در حال حاضر؛ و اين معلوم در حال حاضر موجود است. پس ميان علم و معلوم مذكور تكافؤ در وجود برقرار است.
٢. ضرورت انعكاس يا تعاكس كه در حقيقت همان تكرار نسبت است، به معناي آنكه هرگاه يكى از دو مضاف را به ديگري نسبت داديم، ديگري نيز از همان حيث به آن اضافه گردد، چنانكه به طور مثال پدر نسبت به پسر، پدر است، همينطور پسر براي پدر، پسر است. به عبارت ديگر، چون قوام اضافه به وجود وصف مشترك ميان متضايفين است، براي آنكه اين رابطة اضافه ميان آنها برقرار باشد، وجود اين نسبتِ طرفينى امري ضروري است (نك: صدرالدين، ٤/١٩٧؛ نيز نك: نصيرالدين، اساس...، ٤٧- ٤٨). روشن است كه حكم ضرورت انعكاس كه آن را انعكاس تعادلى نيز ناميدهاند (نك: سهروردي، «المشارع»، ٢٦٩)، تنها در اضافة مشهوري است، زيرا در اضافة حقيقى اصلاً نسبتى وجود ندارد تا انعكاس نسبت لازم باشد، متقابلاً حكم تكافؤ نيز تنها در اضافة حقيقى لازم است، زيرا در اين نوع اضافه تحصل و تحقق يكى بسته به تحقق ديگري است و در واقع طرفين وجودي جز همين وجود اضافى ندارند؛ در حالى كه در اضافة مشهوري چنين نيست (نك: ابن سينا، همان، ١/١٦٢-١٦٣؛ سهروردي، همان، ٢٦٨-٢٦٩).
براي اضافه احكام ديگري نيز گفتهاند كه مىتوان آنها را احكام خاص برخى از انواع و افراد آن دانست (نك: ابن رشد، تلخيص...، ٤/٥٣، ٥٤)، نظير حكم تضاد كه در ميان اضافاتى مانند علم و جهل و ... هست، همچنين حكم قبول بيشى و كمى (اكثر و اقل) و يا شدت و ضعف كه در بين كميات و كيفيات است.
اضافه علاوه بر احكام فوق، داراي ويژگيى است كه آن را از ساير مقولات ممتاز مىسازد؛ چه، اضافه تنها مقولهاي است كه بر تمامى مقولات و حتى بر خود نيز عارض مىشود: در جوهر (قس، باباافضل، ٢/٢٥)، مانند پدر و پسر؛ در كم، مثل بزرگ و كوچك و كم و زياد؛ در كيف، همانند گرمتر و سردتر؛ در اضافه، نظير نزديكتر و دورتر؛ در اَين، مثل بالاتر و پايينتر، در متى، مانند قديمتر و جديدتر؛ در وضع، مثل راستتر و خميدهتر؛ در مِلك يا جِده، همانند پوشيدهتر و برهنهتر؛ در فعل، مثل برندهتر و كندتر و در انفعال نظير گرمتر شدن و سردتر شدن (نك: ابن سينا، همان، ١/١٤٨؛ علامة حلى، ايضاح ...، ٢١٥-٢١٧).
اضافه بر حق تعالى نيز عارض مىگردد، نظير صفات اضافية خالقيت، رازقيت و... كه البته عُروض آنها بر باري تعالى به لحاظ مفهوم است، نه از حيث مصداق؛ زيرا از اين جهت، در حقيقت همة آنها به اضافة اشراقى حقتعالى بازمىگردند (نك: سبزواري، چ تهران،١٨٧).
طرح بحث منطقى مقولات در فلسفه براي هر فيلسوفى اين سؤال را برمىانگيزاند كه آيا اين مفاهيم در خارج و عالم واقع موجودند، يا آنكه تنها يك سلسله امور ذهنيند (نك: كاپلستون، ١/٣٢١-٣٢٢)؛ طبيعتاً همين سؤال دربارة اضافه نيز مطرح مىشود، اما ميان فلاسفه و نيز متكلمان اختلافنظر وجود دارد. گروهى آن را امري صرفاً ذهنى و اعتباري دانستهاند، در حالى كه گروه ديگر آن را امري خارجى مىدانند. از مهمترين پيروان نظرية اول مىتوان سهروردي («حكمة...»، ٧٤) و نيز برخى متكلمان چون خواجه نصير را نام برد كه عمده دليل ايشان لزوم تسلسل درصورت عينى بودن اضافه است (نك: علامة حلى، كشف...، ٢٨٠، الجوهر...، ٢٨؛ براي اطلاع بيشتر، نك: فخرالدين، ١/٤٣٥-٤٣٩). اما چنانكه از مفاد سخنان نصيرالدين طوسى در تلخيص المحصل (ص ١٣١-١٣٤) برمىآيد، گويا به يك نحو واقعيت خارجى اضافه اذعان داشته است، زيرا به رغم آنكه آن را امري عقلى مىشمرد، تصريح مىكند كه ذهنى محض و يا امري فرضى نيست. گروه ديگري از فلاسفه و متكلمان همچون ابن سينا ( الشفاء، الهيات، ١/١٥٢، ١٥٧- ١٥٩)، صدرالدين شيرازي (٤/٢٠٠) و تفتازاتى (٢/٤٦٢) و نيز ايجى در المواقف (٦/٢٦٥) تصريح مىكنند كه اضافه در خارج موجود است، اما نه بهطور مستقل و منحاز، بلكه امري است همانند عرض كه لاحق اشياء مىگردد و حقيقتاً اشياء بدان متصف مىگردند و اين همان معقول ثانى است كه در فلسفه طرح شده (نك: سبزواري، همان چ، ٦٧- ٦٨؛ نيز قس: ابن رشد، «مابعدالطبيعه»، ١٦)، و در ميان متأخران نيز شايع است (نك: طباطبايى، ١/٢٦٨؛ مصباح، ١/٢٦٨).
مآخذ: آملى، محمدتقى، درر الفوائد، قم، ١٣٧٧ق؛ ابن حزم، على، التقريب لحد المنطق، به كوشش احسان عباس، بيروت، دارمكتبة الحياة؛ ابن رشد، محمد، تلخيص منطق ارسطو، به كوشش جيرار جهامى، بيروت، ١٩٨٢م؛ همو، «مابعدالطبيعة»، ضمن رسائل ابن رشد، حيدرآباد دكن، ١٣٦٦ق/١٩٤٧م؛ ابن سينا، التعليقات، ترجمة عبدالرحمان بدوي، قاهره، ١٩٧٣م؛ همو، الشفاء، منطق، به كوشش قنواتى و ديگران، قاهره، ١٣٧١ق/١٩٥٢م؛ همو، الشفاء، الهيات، به كوشش قنواتى و ديگران، قاهره، ١٣٨٠ق/١٩٦٠م؛ همو، النجاة، به كوشش محمدتقى دانشپژوه، تهران، ١٣٦٤ش؛ احمد نگري، عبدالنبى، دستور العلماء، به كوشش قطبالدين محمود، حيدرآباد دكن، ١٣٢٩-١٣٣١ق؛ ارسطو، منطق، ترجمة عبدالرحمان بدوي، بيروت، ١٩٨٠م؛ ايجى، عبدالرحمان، المواقف، قاهره، ١٣٢٥ق/١٩٠٧م؛ باباافضل، محمد، مصنفات، به كوشش مجتبى مينوي و يحيى مهدوي، تهران، ١٣٣٧ش؛ بهمنيار بن مرزبان، التحصيل، به كوشش مرتضى مطهري، تهران، دانشكدة الهيات؛ تفتازانى، مسعود، شرح المقاصد، به كوشش عبدالرضا عميره، بيروت، ١٤٠٩ق/١٩٨٩م؛ رسائل اخوان الصفاء، بيروت، دارصادر؛ سبزواري، ملاهادي، شرح غرر الفرائد يا شرح منظومه، به كوشش مهدي محقق وتوشى هيكوايزوتسو، تهران، ١٣٦٠ش؛ همان، قم، انتشارات مصطفوي؛ سهروردي، يحيى، «حكمةالاشراق»، مجموعة مصنفات، ج ٢، به كوشش هانري كربن، تهران، ١٣٥٥ش؛ همو، «المشارع و المطارحات»، مجموعة مصنفات، ج ١، به كوشش هانري كربن، تهران، ١٣٥٥ش؛ صدرالدين شيرازي، الاسفار، تهران، ١٣٨٣ق؛ طباطبايى، محمدحسين، نهاية الحكمة، تهران، انتشارات الزهراء؛ علامة حلى، حسن، ايضاح المقاصد، به كوشش محمد مشكوة، تهران، ١٣٧٨ق/١٩٥٧م؛ همو، الجوهر النضيد، قم، ١٣٦٣ش؛ همو، كشف المراد، به كوشش ابراهيم زنجانى، بيروت، ١٣٩٦ق/ ١٩٧٩م؛ فارابى، المنطقيات، به كوشش محمدتقى دانشپژوه، قم، كتابخانة آيتالله مرعشى نجفى؛ فخرالدين رازي، محمد، المباحث المشرقية، قم، ١٤١١ق؛ كاپلستون، فردريك، تاريخ فلسفه، ترجمة جلالالدين مجتبوي، تهران، ١٣٦٨ش؛ كندي، يعقوب، الرسائل الفلسفية، به كوشش محمدعبدالهادي ابوريده، قاهره، ١٩٥٠م؛ مصباح يزدي، محمدتقى، تعليقات بر نهاية الحكمة (نك: هم ، طباطبايى)؛ نصيرالدين طوسى، اساس الاقتباس، به كوشش مدرس رضوي، تهران، ١٣٥٥ش؛ همو، تلخيص المحصل، به كوشش عبدالله نورانى، تهران، ١٣٥٩ش؛ يحيى بن عدي، المقالات الفلسفية، به كوشش سحبان خليفات، عمان، ١٩٨٨م.
فاطمه رحمتى