دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٦١٦
| اصفهان جلد: ٩ شماره مقاله:٣٦١٦ |
اِصْفَهان، يكى از شهرهاي بزرگ ايران با
جمعيتى برابر ٠٢٥ ،١٢٧ ،١نفر (١٣٧٠ش) و نيز استان و شهرستانى به همين نام در
مركز ايران.
.I جغرافيا و جغرافياي تاريخى
سبب نامگذاري: نام اصفهان در منابع كهن به صورتهاي گوناگون آمده است:
سِپاهان (اصطخري، ١٦٢؛ بكران، ١٤)، اَصْبَهان (بلاذري، ٤٣٦؛ ياقوت، بلدان،
١/٢٩٢)، اِصْبَهان (ابوالفدا، ٤٨٨) و صفاهان (اسكندربيك، ٩٤٩؛ براي صورتهاي
ديگر، نك: قمى، ٢٠؛ دهگان، ٢٩٦).
به گفتة ابوالفدا اين شهر را از آن رو اصفهان يا سپاهان گفتهاند كه پيش از
اسلام به هنگام وقوع جنگ، سپاهيانِ فارس و كرمان و اهواز در آنجا گرد
مىآمدند (ص ٤٨٩). برخى نام اصفهان را همريشه با واژة اسپ (اسب) دانسته، و
آن را «شهراسبها» يا «سرزمين شهسواران» خواندهاند (نك: ياقوت، همانجا؛
اعتمادالسلطنه، مرا¸ت...، ٧٤؛ قس: شوارتس، .(٥٨٧ بر روي سكههاي يافت شده
از دورة ساسانى نيز حروف ا - س - پ خوانده شده است كه آن را به نام
سپاهان يا اسپهان ربط دادهاند (بلانت، .(٢٠ لاكهارت معناي لفظ اصفهان را
گذشته از جايگاه لشكر، محل نگهداري اسب نيز گفته است كه البته معناي اول
را مقدم شمرده است (ص ١٨ ؛ قس: اعتمادالسلطنه، تطبيق...، ٦٧). بطلميوس نام
اصفهان را به صورت آسپادانا (اسپدانه) ذكر كرده است (نك: ماركوارت، ٢٧ ؛
كرزن، ؛ II/٢٠ جكسن، ٣٠٧). از سوي ديگر، كرزن احتمال مىدهد كه نام اصفهان
از نام خاندان فريدن كه در پهلوي به صورت اسپيان آمده است، مأخوذ باشد
(همانجا).
گذشته از اينها، در مورد نام اصفهان افسانههايى نيز وجود دارد؛ از جمله ابن
فقيه از قول كلبى اين نام را به اصفهان بن فلوج بن سام بن نوح نسبت
مىدهد (ص ٩٦). مافروخى كه اصل اصفهان را اسفاهان (= سپاهيان) مىداند، بر
آن است كه اين نام به روزگار پيش از اسلام و زمان گودرز پسر كشواد مربوط
است و به مرور به اصفهان تبديل شده است (ص ٦). همو با استناد به روايتى
ديگر، نام اصفهان را به معناي «لشكر خداي» و مربوط به زمان نمرود و ابراهيم
خليلالله مىداند (همانجا؛ قس: اعتمادالسلطنه، مرا¸ت، همانجا). اين نام كه
تا زمان سيادت اسلام، اسپهان و سپاهان خوانده مىشد (ماركوارت، همانجا؛
اصفهانى، ١٦١-١٦٢؛ شوارتس، ٥٨٥ ؛ نيبرگ، ١٧٧ )، در دورههاي بعدي، غالباً به
صورت اصبهان و اصفهان به كار رفته است (اصفهانى، همانجا؛ لسترنج، .(٢٠٣
ساختار زمين و اشكال ناهمواري: ناحية اصفهان از لحاظ ساختار زمين محل اتصال
منطقة كوهستانى غرب و فلات مركزي ايران به شمار مىرود (اهلرس، .(٣٨٤ در
اين ناحيه تشكيلات دورههاي مختلف زمينشناسى يافت مىشود. قديمىترين
سنگهاي ناحيه به پركامبرين تعلق دارد كه در ٦٠ كيلومتري غرب اصفهان شامل
شيست، گنيس و سنگهاي دگرگونى اندزيتى است (زاهدي، .(٩ اينگونه سنگهاي
قديمى در غرب اصفهان دگرگون و سخت شده است و سنگ اساس اين ناحيه را
تشكيل مىدهد (همو، .(٤٥ پيشروي دريا در دورة دونين، رسوبهايى برجاي نهاده
است كه در شمال شرقى منطقه در ارتفاعات كوه زرد و كوه كفتر قابل مشاهده
است و جنس آنها عمدتاً از ماسه سنگهاي قرمز و كوارتزيتهاي قرمز تا سفيد رنگ،
دولوميتهاي سيليسى و لايههاي نازك شيل است كه آنها را به دونين زيرين
نسبت مىدهند؛ حال آنكه آهكهاي دولوميتى و ماسهاي و نيز آهكهاي خاكستري
رنگ فسيلدار دامنة غربى كوه كفتر به زير دورههاي دونين ميانى و بالايى
مربوط مىشوند (همو، .(٩
در جنوب شرقى شهر اصفهان و ٢٠ كيلومتري شمال شرقى شهرضا، سنگهاي آهكى و
ماسه سنگهايى گسترش دارند كه به كربونيفر زيرين تعلق دارند. با وجود فقدان
سنگهاي كربونيفر بالايى و نيز پرمين زيرين در اين منطقه، در جنوب شرقى،
شمال شرقى و نيز در غرب شهر اصفهان رخنمونهاي مربوط به پرمين ميانى و
بالايى ديده مىشوند كه در قاعدة آنها يك واحد ماسه سنگى و كنگلومرايى وجود
دارد (همو، .(١٤-١٥ در پرمين ميانى پيشروي وسيع دريا باعث شد تا دريايى
نسبتاً كم عمق تمام سطح منطقه را فراگيرد. اين محيط دريايى در بيشتر
قسمتهاي منطقه تا پايان دورة پرمين باقى ماند، اما با شروع اولين جنبشهاي
كوهزايى كيمري زيرين، درياي پرمين به تدريج پسروي كرد و به جز قسمتهايى
از جنوب شرقى ناحيه كه تا ترياس ميانى به همان وضع باقى ماند، بقية
قسمتها به صورت خشكى وسيعى درآمد كه خود محيطى براي تشكيل دولوميتهاي
ترياس ميانى به شمار آمده است. اين محيط دريايى به تدريج در اواخر ترياس،
به ويژه در شمال و شمال شرقى منطقه عميقتر شد كه اين روند تا ژوراسيك
زيرين ادامه يافت. تغييرات زيادي كه در جنس رسوبات ترياس ميانى و ترياس
بالايى مشاهده مىشود، نتيجة تغيير محيط جغرافيايى ديرين منطقه است كه به
جنبشهاي كوهزايى كيمري زيرين مربوط است. درياي لياس١ به تدريج خشكى ايجاد
شده در قسمتهاي غربى را در برگرفت. به اين ترتيب، رسوبهاي آواري و سنگهاي
آذرين بيرونى نه تنها بر روي سنگهاي پرمين، بلكه همچنين با دگر شيبى بر
روي سنگهاي قديمىتر دگرگونى پركامبرين قرار گرفتند (همو، .(٤٦ سنگهاي مربوط
به ترياس در جنوب شرقى، شمال شرقى و نيز در شمال غربى منطقه به صورت
سنگهاي آهكى و دولوميتى ترياس زيرين و ماسه سنگ و شيل ترياس بالايى ديده
مىشوند (همو، .(١٧-١٩
سنگهاي ژوراسيك منطقة اصفهان كه عمدتاً از شيل و ماسه سنگ و نيز لايههاي
كنگلومرايى تشكيل شدهاند، در غرب و جنوب غربى منطقه با لايههاي آهكى و
سنگهاي آتشفشانى همراه است (همو، .(٢٠-٢٣ برخى تودههاي نفوذي از جنس
گرانوديوريت در اين منطقه به ژوراسيك بالايى مربوط مىشوند (همو، .(٤٤ در
درهها و نواحى پست منطقه شيستهاي سياه رنگ و گاهى سبز رنگ كه تحت
فشارهاي شديد تكتونيكى دگرگون شدهاند، يافت مىشوند (شفقى، ٥ -٦؛ طلامينايى،
١١١). دگرشيبى بين سنگهاي رسوبى بارِمين - اپسين و سنگهاي مختلف ژوراسيك و
ترياس نمايانگر پيشروي درياي كرتاسه در اين منطقه است. درياي كرتاسة زيرين
گرچه وسعت زيادي داشت، اما پيش از تشكيل نهشتههاي كرتاسة بالايى پسروي
كرد و در قسمتهاي زيادي از منطقه عقب نشست. اين پسروي به سمت شرق بود و
بجز قسمتى از نيمة شرقى منطقه كه محيط دريايى در آنجا تا كرتاسة بالايى
ادامه يافت، بقية قسمتها را خشكى فرا گرفت و نهايتاً در پايان كرتاسه، دريا
به طور كامل پسروي كرد (زاهدي، .(٤٧
رخنمون سنگهاي دورة كرتاسه از گستردهترين سنگهاي منطقه است و تقريباً در
سرتاسر آن يافت مىشود كه البته در قسمتهاي جنوبى گسترش بيشتري دارد.
سنگهاي رسوبى كرتاسه در قاعده از كنگلومرا و ماسه سنگ قرمز تشكيل شدهاند
كه بر روي آنها آهك، مارن و شيل قرار گرفته است (همو، .(٢٨-٣٨ ضخامت اين
طبقات متغير و بين ١ تا ١٠ متر است (شفقى، ٦). بر روي ماسه سنگهاي قرمز در
اغلب نقاط طبقات دولوميتى قرار گرفتهاند كه ضخامت آنها در مناطق مختلف
كاملاً متفاوت است. اين دولوميتها در قسمتهاي بالايى تدريجاً به دولوميتهاي
آهكى و سپس به آهكهاي دولوميتى و سرانجام به آهكهاي نازك لايه تبديل
مىشوند (همو، ٦ -٧).
آهكهاي كرتاسة زيرين كه در تمام منطقة اصفهان يافت مىشوند، داراي ضخامت
متفاوتى هستند كه گاهى اين ضخامت از ١٠٠ متر نيز تجاوز مىكند. در بعضى از
نقاط، كرتاسة زيرين به شيلهاي سبز رنگ ختم مىشود و ضخامت آنها در نقاط
مختلف متغير است. اين شيلها در برخى قسمتها از شيل سبز رنگ به آهك خاكستري
مايل به سياه تبديل مىشوند. اين امر در ناحية نجفآباد، به ويژه در مغرب
معدن انجيره، به خوبى نمايان است. اينگونه شيلها و آهكها داراي فسيلهاي
شاخص كرتاسة زيرين هستند. طبقات كرتاسة بالايى به صورت طبقات پيشرونده بر
روي سنگهاي كرتاسة زيرين قرار گرفتهاند. اغلب مرتفعات اصفهان به ويژه در
قسمتهاي غربى، از اين نوع آهكها تشكيل شدهاند. جديدترين رسوبات كرتاسه را
مىتوان در قسمت كلاه قاضى اصفهان مشاهده نمود (همو، ٧- ٨). تشكيلات دوران
سوم تنها در شمال و غرب اصفهان ديده شده است (همو، ٨).
سنگهاي ائوسن در اين منطقه از دو واحد اصلى تشكيل شدهاند: كنگلومرا و آهك
در جنوب غربى، و سنگهاي آتشفشانى در شمال شرقى منطقه (زاهدي، .(٣٨ در واقع
بين كرتاسه و ائوسن جنبشهاي كوهزايى بار ديگر از سر گرفته شد و به تدريج
شدت يافت (همو، .(٤٧ در منطقة نجفآباد زمينهاي دورة ائوسن به طور دگر شيب بر
روي زمينهاي كرتاسة بالايى قرار گرفتهاند (شفقى، همانجا).
بعد از جنبشهاي لارامى، درياي كم عمق لوتسين شروع به پيشروي كرد و بخش
بزرگى از منطقه را فراگرفت. وجود سنگهاي آتشفشانى در شمال شرقى منطقه نشان
دهندة ناآرامى نسبى اين دوره است. اين دريا در ائوسن بالايى عقب نشست و
جنبشهاي بعدي كوهزايى در اوليگوسن همراه با چين خوردگى و بالا آمدگى صورت
پذيرفت. پس از آن درياي اوليگوسن - ميوسن قسمتهاي شرقى منطقه را فرا گرفت
و لايههاي كم ضخامتى از آهكهاي فسيلدار در آن رسوب گذارد . در ميوسن
پسروي دريا ادامه يافت و در پايان به طور محلى در چند نقطه از منطقه،
درياچههايى در بين كوهها باقى گذارد (زاهدي، همانجا). آهكهاي دورة اوليگوسن
بيشتر بدون درز و شكاف و همچنين با ناخالصى مارن همراه هستند (مبشري، ٨/٧).
تشكيلات ميوسن و پليوسن منطقه عمدتاً از كنگلومرا، مارن و آهكهاي ماسهاي
متخلخل تشكيل شده است؛ با اينهمه، در شمال شرقى اصفهان، جنس اين تشكيلات
از مارن و ماسه سنگ است و در لابهلاي آنها لايههاي گچى ديده مىشوند.
اين سنگها غالباً از لاية نازكى از نهشتههاي دوران چهارم زمينشناسى پوشيده
شدهاند (زاهدي، .(٤١-٤٢
دوران چهارم زمين شناسى در منطقة اصفهان با پسروي درياچه هاي قديمى و نيز
خشك شدن آنها (مبشري، ٨/٧- ٨) و با نهشتههاي آواري درشت دانه در غالب
قسمتهاي منطقه (زاهدي، همراه بوده است. به طور كلى، زمينهاي متعلق به
دوران چهارم در شمال اصفهان غالباً به صورت تراورتن و در ساير نقاط به
صورت آبرفت ديده مىشود كه رسوبات دوران چهارم و معاصر به صورت پوشش
قابل ملاحظهاي از ماسه، ريگ و رس روي رسوبات قديمىتر را پوشانده است
(شفقى، ٩). ضخامت آبرفت به طور متوسط به ١٠٠ متر مىرسد و تقريباً از يك متر
(قسمتهاي كوهپايهاي) تا ٢٥٠ متر (مراكز دشتها) در نوسان است (مبشري، ٨/٤٨).
برخى از رودخانههاي جاري در منطقه مانند زاينده رود، باعث رسوب گذاري
رودخانهاي در دورة معاصر شدهاند (شفقى، همانجا). اصولاً در نقاطى كه زاينده
رود جريان داشته، ضخامت آبرفتها به طور نسبى زياد است. از ضخامت آبرفتها در
جهت كوير كاسته مىشود (مبشري، همانجا). در قسمتهاي غربى و جنوب غربى
منطقه، تراسهاي رودخانهاي با ارتفاعى حدود ٢ هزار متر ديده مىشوند. تراسهاي
قديمى عمدتاً از كنگلومرا همراه با قطعات بزرگى از سنگ آهك و قلوه سنگهاي
تشكيلات قديمىتر انباشته شدهاند. اينگونه تراسها در قسمتهاي شمال شرقى
داراي نظم بيشتري است و عمدتاً حاوي قلوه سنگهاي كوچكتر و سنگهاي آذرين و
به ندرت قطعات بزرگ سنگ است. تراسهاي جديدتر كه در واقع نهشتههاي تشكيل
دهندة دشت هستند، مهمترين سنگهاي دوران چهارم به شمار مىروند. اين تراسها
شامل لايههاي كنگلومرايى و مارنى ماسهاي به ضخامت ٨٠ تا ١٠٠ متر هستند و
در بيشتر قسمتها از قلوه سنگهاي آهكى و ماسه سنگى نسبتاً كوچك و گرد تشكيل
شدهاند. رسوبهاي قديمى زايندهرود حاوي مارن، كنگلومرا و شيل همراه با ذرات
ماسه و كوارتز است. آبرفتهاي منطقه غالباً پوشيده از خاك زراعى است
(زاهدي، .(٤٣-٤٤ دشتهاي مختلف اصفهان به واسطة بيرون زدگيهايى كه به
موازات البرز و زاگرس قرار دارند، از يكديگر جدا مىشوند. حوضة رسوبى اصلى در
اين منطقه، باتلاق گاوخونى است (مبشري، ٨/٨).
در قسمتهاي شمالى منطقة اصفهان رشته كوههايى وجود دارد كه دنبالة جنبشهاي
كوهزايى البرز به شمار مىرود و تشكيلات زاگرس در قسمت جنوبى اين منطقه
قرار دارد. بدينسان، دشتهاي منطقه محصور بين دو سلسله جبال البرز و زاگرس
است. به علت ويژگيهاي زمينساختىِ كوهزايى (تكتونيك) البرز و زاگرس،
دشتهاي بين اين دو سلسله جبال با پيدايش گُسلهاي متعدد و شكستگيهاي عمقى
همراه بوده است، به طوري كه بالا آمدن تدريجى البرز كه هم اكنون نيز
ادامه دارد، باعث افتادگيها و شكستگيهايى با جهتهاي مختلف اين دشتها شده كه
نمونة آن در دشت ميمه و كسيك داس و نجفآباد مشهود است (همو، ٨/٣-٤).
اصفهان به طور كلى منطقهاي است نسبتاً كوهستانى كه ارتفاع متوسط آن را از
سطح دريا بيش از ٦٠٠ ،١متر نوشتهاند (طلامينايى، ١٠٨). اين ناحيه به علت
وسعت زياد خود، بخشهاي متعدد كوهستانى و جلگهاي، يعنى دامنههاي شرقى رشته
كوههاي زاگرس، چالههاي محصور كوهستانى، قسمتى از مرتفعات مركزي و نواحى
پست شرقى و جنوب شرقى را در بردارد ( جغرافيا...، ١/٢٩٥).
نواحى طبيعى ناحية اصفهان را با توجه به وضع ناهمواري آنها مىتوان به طور
كلى بدين شرح تبيين كرد:
الف - رشته كوههايى كه اين منطقه را از شمال غربى به سمت جنوب شرقى
قطع مىكند. اين مرتفعات از حدود كوههاي شمالى گلپايگان تا ارتفاعات دنا در
كهگيلويه و سميرم گسترش دارند. مهمترين كوههاي ناحية غربى، مرتفعات فريدن
از جمله كوههاي دالان، بزمه و تمندر است كه از ٢ تا ٣ هزار متر بلندي دارند.
بلندترين قلة اين كوهها، شاهان كوه با ارتفاع ٠٤٠ ،٤متر است (همانجا).
ب - رشته كوههايى كه درة طولانى زايندهرود را محصور ساختهاند، و مارشنان با
ارتفاع ٣٣٠ ،٣متر در شمال شرقى اصفهان، لاسميان در غرب، كوه صُفّه ( ٢٤٠
،٢متر) در جنوب شهر اصفهان و كوههاي لاشتر، شاه كوه، كلاه قاضى و شيدان در
جنوب شرقى اصفهان، از بلندترين آنها به شمار مىآيند. در اطراف نجفآباد،
كوههاي پنچى، بيدكان، سورمه، چشمه سنجد، صالح و جوزان واقع شدهاند كه
بلندترين آنها يعنى قلة پنچى ٤٨١ ،٢متر ارتفاع دارد. جلگههاي حاصلخيزي در
حد فاصل اين كوهها تشكيل شدهاند (همانجا).
ج - رشته كوههاي جنوب و جنوب غربى اصفهان شامل قميشلو، كوه سفيد، دنبالة
كوه بيدكان و زردكوهِ طالخونى.
د - كوههاي شمال و شمال شرقى شهر نظنز در دامنة رشته كوههاي كركس، دو رشته
كوهى كه شهرستان اردستان را از حوزة زايندهرود و دشت كوير جدا مىسازد و نيز
كوههاي محمديه و زردكوه در پيرامون نايين در اين قسمت قرار دارند (همانجا).
ه - ناحية جلگهاي كه از آبرفتهاي زايندهرود تشكيل شده است و به باتلاق
گاوخونى ختم مىشود ( كارنامه...، ٨٠). اين ناحيه زمينهاي زراعى آباديهاي
اطراف اصفهان را كه توسط زايندهرود آبياري مىشوند، در بر دارد (پتروف، ٨٤).
اين قسمت از شمال به جنوب حدود ٣٠ كم و از غرب به شرق ٨٠ كم طول دارد كه
بر روي هم حدود ٤٠٠ ،٢كم ٢ وسعت دارد (بهرامى، ٤٣٥) و از آبادترين و
پرجمعيتترين نقاط كشور به حساب مىآيد ( جغرافيا، همانجا).
آب و هوا: منطقة اصفهان از نظر آب و هوايى جزو منطقة خشك كشور به حساب
مىآيد (كيهان، ٢/٤٠٩؛ مبشري، ٨/١٠؛ طلامينايى، ١٠٤). از ويژگيهاي عمدة اين
نوع آب و هوا تبخير شديد و ميزان ناچيز بارش است. وجود رشته كوههاي زاگرس
در غرب اصفهان مانعى است بر سر راه نفوذ رطوبت حاصل از درياي مديترانه و
اقيانوس اطلس به دشت اصفهان (شفقى، ٢٠). مجاورت اصفهان با حوضههاي نمكى
منطقة كويري (فيشر، نيز تا حد قابل توجهى آب و هواي اين منطقه را زير تأثير
قرار داده، و باعث تشديد خشكى آن شده است (شفقى، مبشري، همانجاها). به طور
كلى، نواحى شمالى، جنوبى و شرقى منطقة اصفهان از لحاظ آب و هوايى خشك، اما
بخشهاي غربى اين منطقه داراي رطوبت نسبتاً بيشتري است (همانجا).
ميزان متوسط بارندگى ساليانة شهر اصفهان با احتساب آمار ٣١ ساله، برابر ٣/١٠٦
ميلىمتر است (قس: طلامينايى، ١٠٧؛ شفقى، ٢١، ٢٢؛ پتروف، ٥٨). اصفهان را كم
بارانترين شهر بزرگ ايران به شمار آوردهاند (شفقى، همانجا). ميزان متوسط
بارندگى سالانه را در تمام منطقه بجز ارتفاعات زاگرس، از حاشية كوير تا دامنة
كوهها، بين ٥٠ تا ٢٥٠ ميلىمتر دانستهاند (طلامينايى، ١٠٤). به طور كلى،
ميزان بارش در فصول مختلف سال در اين منطقه را مىتوان بدين شرح ذكر كرد:
فصل پاييز ٣٠%، فصل زمستان ٤٠%، فصل بهار ٥/٢٦% و فصل تابستان ٥/٣% (شفقى،
٢٥).
پربارانترين ماههاي سال در اصفهان، آوريل (فروردين/ ارديبهشت) با ٥/١٨
ميلىمتر بارندگى متوسط، و كم بارانترين آن، سپتامبر (شهريور/مهر) با حدود ٢
ميلىمتر معرفى شده است (همانجا). بارشهاي تابستانه گاهى به صورت رگبارهاي
شديد فرو مىريزد كه نفوذ جبهههاي هواي مرطوب موسمى از سوي اقيانوس هند و
درياي عمان علت عمدة آن است (همو، ٢٦). به طور كلى، فصل بارندگى در منطقة
اصفهان از اواخر پاييز تا اوايل بهار است ( فرهنگ...، ١٠/١٦). در اين منطقه
شهرهاي واقع در قسمت غرب نسبت به شهرهاي قسمت شرقى از متوسط بارندگى
بيشتري برخوردارند (شفقى، ٢٧).
٤ فصل اصفهان نسبت به اغلب شهرهاي ايران منظمتر است (كيهان، همانجا).
دماي متوسط اصفهان را ٨/١٥ سانتىگراد ذكر كردهاند كه در مقايسه با تهران (با
٦/١٦ سانتىگراد) كمى سردتر و نسبت به تبريز (با ١٢ سانتىگراد) گرمتر است.
دماي منطقة اصفهان به طور كلى از غرب به شرق افزايش مىيابد (شفقى،
همانجا). گرمترين ماه سال در اصفهان، ژوئيه (تير/مرداد) است كه متوسط دماي
حرارت آن ٢/٢٨ سانتىگراد و سردترين ماه سال، ژانويه (دي/بهمن) با متوسط
٥/٣ سانتىگراد گزارش شده است. تفاوت ميان متوسط حداكثر گرمترين و متوسط
حداكثر سردترين ماه سال ٤/٤٠ سانتىگراد است؛ روشن است كه تفاوت دماي
حداكثر و حداقل مطلق در طول سال از اين ميزان بيشتر است، به طوري كه به
٥٨ سانتىگراد مىرسد (همو، ٢٨). اين مقدار را به ترتيب ٣٥ (حداكثر مطلق دما) و
٢٠- (حداقل مطلق دما)، با اختلافى برابر ٥٥ نيز ذكر كردهاند ( فرهنگ، همانجا).
اختلاف حداقل مطلق و حداكثر مطلق دما در شهر كرد (در نزديكى اصفهان و در
استان چهار محال و بختياري) به ٦/٧٦ سانتىگراد، و اين مقدار در كوهرنگ به
٧٣ سانتىگراد مىرسد (شفقى، همانجا). در اينگونه نقاطِ مرتفع سرماهاي شديد و
يخبندانهاي طولانى مشاهد مىشود (نك: همو، ٢٩).
منطقة اصفهان به طور كلى سرتاسر سال تحت تأثير بادهاست ( فرهنگ، همانجا).
جهت بادها در اصفهان در درجة اول، غربى و جنوب غربى و همچنين شرقى و شمالى
است. به اين ترتيب كه در فصلهاي پاييز، زمستان و بهار جهت بادها غربى
است، اما در تابستان بادهاي شمالى، شرقى و شمال شرقى تسلط دارند (مبشري،
٨/١١؛ شفقى، ٣١). بادهاي غربى و جنوب غربى با وزيدن از مناطق مرتفع با
جهتى كم و بيش در مسير درة زايندهرود، باعث افزايش رطوبت نسبى شهر اصفهان
و نيز ايجاد باران مىشوند و بادهاي شرقى و شمال شرقى كه از مناطق خشك
كويري منشأ مىگيرند، به علت نداشتن رطوبت كافى، باعث خشكى و گرمى هوا
مىشوند (همو، ٣١-٣٢).
در شهر اصفهان وجود كوههاي صفه و شاه كوه در ارتفاعات شمال غربى مانع نفوذ
باد به داخل شهر است؛ هر چند طى روز نوعى نسيم ملايم از درة زايندهرود به
سوي شهر مىوزد (همو، ٣٣). فشار هوا در اصفهان به طور متوسط ٨٤٠ ميلى بار است
كه طى شبانهروز با تغييراتى همراه است. حداكثر فشار هوا در دو نوبت طى
شبانه روز، يعنى بين ساعت ٩ تا ١٠ صبح و ساعت ٢٤ مشاهده مىشود (همو، ٣٥).
فصل يخبندان در شهر اصفهان از آبان ماه شروع مىشود و تا حدود ١٠ فروردين -
و در بعضى سالها تا حدود ٢٥ فروردين - ادامه مىيابد. در طول سال، حداكثر نم
نسبى در سردترين ماه سال، يعنى ژانويه (دي/بهمن) ملاحظه مىشود كه به
طور متوسط ٦٣% است. حداقل اين مقدار در گرمترين ماه سال، يعنى ژوئيه
(تير/مرداد) ٣٣% است (همو، ٣٦-٣٧). ميزان تبخير در شهر اصفهان را به طور
تقريبى حدود ٩/٢٠ برابر بارندگى محاسبه كردهاند (همو، ٣٨).
منابع آب: مهمترين حوضة آبريز منطقة اصفهان از لحاظ منابع آب سطحى، حوضة
گاوخونى است. مهمترين رودخانهاي كه در اين حوضه جريان دارد،
زايندهروداست كه آن را «اصل اصيل و ماية آبادي» اصفهان دانستهاند
(اصفهانى، ٩٤؛ قس: كمپفر، ١٨٧؛ نديمالملك، ١٦٢). اين رودخانه كه مهمترين
رود در مركز ايران به شمار مىآيد (كيهان، ١/٨٨)، از دامنههاي شرقى كوههاي
زاگرس، و از دامنههاي شرقى زردكوه بختياري سرچشمه مىگيرد و از غرب به
شرق جريان مىيابد (مبشري، ٨/٢٩). سرچشمة زايندهرود يا «چشمة جانان» مانند
بركهاي است به طول و عرض تقريبى ٣٠٠ئ٣٠٠ متر (اصفهانى، ٩٥). ٣ رودخانه
خُرِسَنَك، زرينرود و مهمتر از همه جانانهرود همراه با آبِ حاصل از برف
كوهها و چشمههاي متعدد، منابع اصلى تأمين آب زايندهرود به شمار مىروند
(همو، ٩٥-٩٦). عرض اين رودخانه درقسمت بالا دست به حدود ١٠ متر، و در محل
موسيان به حداكثر خود، يعنى به ٨٠٠ متر مىرسد (بديعى، ٣/١٢٧).
آبدهى زايندهرود با نوسان ساليانة شديدي همراه است. تاورنيه خبر مىدهد كه
در تابستان آب رودخانه آنقدر كم مىشده است كه به جاي عبور از پلها، به
آب مىزدهاند (ص ٣٩٥). حجم آب ساليانة اين رودخانه با توجه به آب
انتقالى از تونل كوهرنگ، ٢٠٨ ،١ميليون م ٣ در محل سد زايندهرود است كه ٨٩٢
ميليون م ٣ آن مربوط به زاينده رود، و مابقى به آب انتقالى از كوهرنگ
مربوط مىشود؛ حال آنكه در سالهاي كم آبى، جمع كل آبدهى ساليانه تا ٨٧٣
ميليون م ٣ كاهش مىپذيرد. اين رودخانه معمولاً در اواخر زمستان و اوايل بهار
در حالت سيلابى است (مبشري، ٨/٣٠، ٣٣، ٣٨).
در كنار شبكة نهرها، به منظور بالا نگهداشتن سطح آب و هدايت آن به اراضى،
از گذشته بندها و سدهايى بر روي زايندهرود بسته بودند، از جمله: بند مروان
در اول رويدشت، بند جنديچ يا اللهقلى، بند شانزده ديه يا شامانلو، سد تنگ
گزي و سد اسفرجان (اصفهانى، ١١٣؛ بهرامى، ٤٣٧- ٤٣٨).
زايندهرود پس از طى مسافتى حدود ٣٦٠ كم در ١٤٠ كيلومتري جنوب شرقى شهر
اصفهان (بديعى، ٣/١٢٦؛ شفقى، ٤٥-٤٦) به باتلاق گاوخونىمىريزد ( جغرافيا،
١/٢٩٥). باتلاقگاوخونى حدود ٣٠ئ٣٠ كم وسعت دارد. تپههاي شنى به ارتفاع ٢٠٠
متر در قسمتهاي جنوبى و شرقى اين باتلاق وجود دارند (بهرامى، همانجا).
با توجه به نزديك بودن سرچشمة زايندهرود به سرچشمة رود كوهرنگ (كُرنگ)،از
زمانهاي دور بارها سعى شده است تا از طريق حفر تونل، قسمتى از آب كوهرنگ
را به زايندهرود منتقل سازند (كيهان، ١/٨٩؛ قس: نديمالملك، ١٦٣-١٦٤؛
اسكندربيك، ٩٤٩-٩٥٠) و سرانجام در ١٣٣٢ش با حفر تونل كوهرنگ به طول ٨٤٠
،٢متر اين كار تحقق يافت (هنرفر، اصفهان، ١٩٨؛ بديعى، ٣/١٢٧).
به منظور بهرهبرداري بيشتر از آب زايندهرود، بر اين رودخانه در ١١٧
كيلومتري غرب اصفهان سدي احداث شد كه از ١٣٤٩ش مورد استفاده قرار گرفت
(شفقى، ٨٠). گنجايش اين سد ٤٥٠ ،١ميليون م ٣ است (بديعى، ١/١٧٢) و مىتواند
حدود ٩٥ هزار هكتار از اراضى را مشروب سازد (شفقى، ٨٠، ٨٦). ديگر رودخانههاي
منطقة اصفهان غالباً كوچك و فصليند و عمدتاً در زمستان جاري مىگردند (عطايى،
١١٧). از مهمترين آنها رودخانة مرغاب است كه به موازات زايندهرود با جهتى
غربى - شرقى جريان دارد. آب اين رودخانه به مصرف آبياري اراضى دشت
نجفآباد مىرسد (مبشري، ٨/٢٩-٣٠). اين رودخانه در نزديكى آبادي جوزدان به
زايندهرود مىريزد ( آمارنامة كشاورزي، ١٣٦٥ش، ٧٤). رودخانة ده سرخ از
رودخانههاي ديگري است كه در اين حوضه جريان دارد (مبشري، همانجا).
رودخانههاي گندمان، شمسآباد و حنا در سميرم، و رودخانة كرون و قبله از
رودخانههاي كوچك اين استان به شمار مىروند ( آمارنامة كشاورزي، ١٣٦٥ش،
همانجا).
ساختار خاص تشكيلات آهكى منطقة اصفهان، منبع مناسبى، براي ذخيرة آبهاي
زيرزمينى به حساب مىآيد كه تا حد قابل توجهى در تكميل منابع آب سطحى
مورد بهره برداري قرار مىگيرند (مبشري، ٨/٤٩). در گذشته سطح آبهاي زيرزمينى
را حدود ٤- ٥ متر، و در نزديكى زايندهرود تا ٢-٣ متر گزارش كردهاند (اصفهانى،
٨٣؛ حمدالله، نزهة...، ٤٨؛ كيهان، همانجا). امروزه، آبدهى چاهها در دشتهاي
منطقة اصفهان غالباً از عمق ٥٠ متري آبرفت تأمين مىشود (مبشري، همانجا) و
حداكثر تراكم آنها در ناحية برخوار ديده مىشود (بديعى، ٣/١٢٨).
از چشمههاي مهم اين منطقه مىتوان از چشمة باقرخان، چشمة نيلىگرد در شهر
اصفهان، چشمة كساره، چهار محل و جرقويه نام برد (اصفهانى، ١٠٦). گذشته از
اينها، منطقة اصفهان داراي تعداد قابل توجهى قنات بوده كه به تدريج از
شمار آنها كاسته شده است (بهرامى، ٤٣٩). قناتهاي ٤ شهرستان اصفهان، شهرضا،
نجفآباد و فريدن در اوايل دهة ١٣٤٠ش جمعاً ٤٢٣ رشته ذكر شده است (عطايى،
١١٨). بهرهبرداري بىرويه از منابع آب زيرزمينى اين منطقه، به ويژه از
طريق احداث چاههاي موتوري، باعث پايين رفتن سطح آبهاي زيرزمينى و
كاهشآبدهى و حتىانهدام قناتهايمنطقه شده است (بديعى،همانجا).
با توجه به اهميت دسترسى به منابع آب در فعاليتهاي اقتصادي، به خصوص
كشاورزي، تقسيم و تخصيص آب حاصل از منابع موجود اهميت خاصى داشته است، تا
جايى كه تقسيم آب زايندهرود به صورت نمونهاي جالب توجه و باقىمانده از
دوران گذشته، هنوز نيز كم و بيش اعمال مىشود (نك: ه د، ١/٧٦). در روستاهاي
نزديك اصفهان نيز، با توجه به اهميت آب، وسعت زمينهاي زراعى بر اساس
حقابهها تعيين مىشده است (بومونت، .(١٤٧
ويژگيهاي خاكها و پوشش گياهى: خاكهاي منطقة اصفهان را به طور كلى به ٣
دسته تقسيم كردهاند: خاكهاي قابل كشت، خاكهاي كم و بيش قابل كشت، و
خاكهاي غير قابل كشت (بديعى، ٣/١٢٥).
خاكهاي قابل كشت، يعنى حدود يك ششم از اراضى منطقه، شامل خاكهاي رسوبى
ريزبافت، خاكهاي قهوهاي، خاكهاي خاكستري و قرمز بيابانى است (عطايى، ١١٣).
خاكهاي رسوبى ريزبافت كه آنها را خاكهاي جوان نيز نامگذاري كردهاند
(فاموري، ٨٩)، داراي ارزش اقتصادي زيادي هستند و فعاليت كشاورزي منطقه تا
حد زيادي به آنها بستگى دارد. ٢٠٠ هزار هكتار از خاكهاي اصفهان را از خاكهاي
رسوبى ريز بافت به حساب آوردهاند(همو، ١٠٥). اينگونه خاكها ازحاصلخيزترين
خاكهاي ايران به شمار مىروند و در جلگة زايندهرود كه زمين تقريباً مسطح و
داراي شيب ملايمى است، با دقت مورد بهرهبرداري اقتصادي قرار مىگيرند (همو،
١٠٨).
خاكهاي كم و بيش قابل كشتِ منطقه، خود به انواع چندي تقسيم مىشوند.
ازآن ميان خاكهاي رسوبى نمكى (كمى شور) داراي بافت متوسط تا خيلى سنگين و
كم و بيش شور هستند (شفقى، ١١٤- ١١٥). ديگر خاكهاي رسوبى درشت بافت كه حدود
٥/٢% وسعت منطقه را شامل مىشوند. قابليت نگهداري اين نوع خاكها بسيار ضعيف
است (بديعى، ٣/١٢٦).
خاكهاي غير قابل كشت كه عبارتند از تپههاي شنى كه متحرك و يا ثابت هستند
(عطايى، ١١٦) و وسعت آنها حدود ٢١% از كل منطقه است (همو، ١١٣-١١٤). خاكهاي
حوضة زايندهرود به طور كلى رسوبى است كه عمدتاً به واسطة رسوبات
رودخانهاي يا سيلابهاي كوهستانى بر جاي مانده است (شفقى، ١١٨). بخش
عمدهاي از اراضى منطقه زير كشت آبى است و به همين علت، مواد رسوبى ريز
دانهاي كه از مسافتهاي زياد به وسيلة نهرهاي آبياري حمل مىشوند، باعث
سنگين شدن بافت خاك اين زمينها شده است، برعكس خاكهايى كه آبياري
نمىشوند، داراي بافت سبكتري هستند؛ هر چند كه اينگونه زمينها وسعت كمى
دارند (همانجا). مجموع مساحت زمينهاي قابل آبياري منطقه حدوداً ١/٦٢% از
اراضى را تشكيل مىدهد (مبشري، ٨/٨). به طور كلى، اراضى دشتهاي لنجانات و
نكوآباد نسبت به زمينهاي دشتهاي براآن و گز خاكهاي مرغوبتري دارند
(همانجا). در دامنة كوهها، به طور كلى خاك با سنگريزه و پستى و بلندي و شيب
نسبتاً زياد و قابليت نفوذ بسيار همراه است كه تا حدي باعث نامناسب بودن
اين اراضى براي كشت و آبياري شده است؛ تنها در قسمتهايى كه ميزان بارش
نسبتاً زياد است و خاك توان نگهداري آب بيشتري دارد، كشت ديمى صورت
مىپذيرد (همو، ٨/١٠).
در غرب اصفهان زمينهاي شور كمتري وجود دارند، اما در شمال اين نوع زمينها
پراكندگى بيشتري دارند (شفقى، ١١٩). خاكهاي جنوبِ شرقى اصفهان به نسبت
نزديكى به باتلاق گاوخونى، داراي قشري از نمك در خاك سطحى است. اراضى
اطراف شهر اصفهان اصولاً سيلگير نيستند و از اين لحاظ خسارتى به مزارع وارد
نمىآيد؛ البته اراضى مجاور رودخانه كه در سطح نسبتاً پايينتري قرار دارند،
هنگام طغيانِ رودخانه و بارش شديد، زير آب مىرود (همو، ١٢١).
از لحاظ پوشش گياهى طبيعى، منطقة اصفهان جزو مناطق فقير كشور به حساب
مىآيد. بجز درة زايندهرود، بقية اين منطقه به واسطة غلبة آب و هواي صحرايى
و نيمه صحرايى، داراي پوشش گياهى طبيعى ناچيزي است. نوع گياهان در اين
منطقه، عمدتاً درختچهها و بوتههاي كوتاه و گياهان يكساله است و از نوع
گياهان استپى و مناطق خشك به شمار مىروند (همو، ١٢٨-١٢٩).
در منطقة اصفهان به نسبت ارتفاع، از گياهان نوع كويري كاسته، و بر نوع
گياهان معتدل مرطوب و سرد افزوده مىشود و به طور كلى، ميزان تراكم پوشش
گياهى در جهت غرب و جنوب غربى و با افزايش ارتفاع، بيشتر مىشود. با
اينهمه، تنوع گياهى در منطقة اصفهان قابل توجه است، تا جايى كه حدود ٢
هزار گونه گياه در اين منطقه تشخيص داده شده است كه از آن ميان ٢٣٨ گونة
آن درخت و درختچه و حدود ٩٠ گونة آن غير بومى است (همو، ١٢٨-١٣٠).
كاج از تيرههايى است كه نمونههاي زيادي از آن، به خصوص نوعى كاج مشهور
ايرانى، در اصفهان به فراوانى يافت مىشود. سرو نقرهاي، سروناز، سرو شيراز و
ارس نيز در اين منطقه پراكندگى دارند. كبوده (از گونة سپيدار) و تيرة بيد نيز
در اصفهان و به ويژه در اطراف زايندهرود ديده مىشود. پوشش طبيعى درختى
منطقه به واسطة گياهان دست كاشته تكميل شده است. چنار از درختانى است كه
در اصفهان فراوان است (همو، ١٣٢-١٣٣) نارون و زبان گنجشك از ديگر درختان
اين منطقه است (تحويلدار، ٤٣).
از رستنيهاي يكساله كه مقدار آنها بسيار زياد است، مىتوان از تيرة چتريان و
انغوزه كه صمغ آن در پزشكى مورد استفاده قرار مىگيرد، نام برد (شفقى،
١٣٤). در فريدن جنگلهاي متعدد با بوتهها و درختچههايى مانند سماق، زرشك و
درختانى از نوع بادام كوهى، گردوي كوهى، صنوبر، كبودة تبريزي و مانند آن
وجود دارد (رزم آرا، ٣٧).
از رستنيهايى كه در زمينهاي شور و كم ارتفاع منطقه رشد مىكنند، مىتوان گز
را نام برد كه به نام شوره گز نيز معروف است. در منطقة اصفهان حدود ١١
گونه گز شناسايى شده است كه گونهاي از آن «گز اصفهان» ناميده مىشود
(شفقى، ١٣٤- ١٣٥). در اين منطقه ٩ گونه درختچة حاوي صمغ شناسايى شده است.
اين نوع صمغها ارزش صادراتى دارند. ضمناً اصفهان از مناطق كتيرا خيز كشور به
شمار مىرود (همو، ١٣٨).
بخش قابل توجهى از پوشش گياهى طبيعى منطقة اصفهان، مانند پوشش گياهى
بسياري نواحى ديگر كشور از ميان رفته است (بهرامى، ٤٤)؛ به عنوان نمونه،
بقاياي ريشههاي درختانى كه گزارش شده است، نشان مىدهد كه سطح كوهها در
اين منطقه از درخت پوشيده بوده است (رزم آرا، ٣٨).
مراتع طبيعى موجود در غالب نقاط اصفهان پيوسته مورد استفادة دامداران قرار
داشته است. از مهمترين اين مراتع مىتوان از مراتع فريدن (از جمله
ميدانك، چهل چشمه و قهيز)، مراتع شهرضا (مانند امينآباد، قصرچم و آب درد)
(بهرامى، ٤٠، ٤٤٥) و مراتع مهيار نام برد (رزم آرا، ٣٧).
جانوران: بسياري از جانورانى كه زمانى در منطقة اصفهان زندگى مىكردهاند،
از قبيل پلنگ، خرس، خوك و گراز، امروزه يا به طور كلى از ميان رفتهاند و
يا به ندرت ديده مىشوند (تحويلدار، ٦٢). از پستانداران وحشى منطقه مىتوان
از شغال، كفتار، روباه و خرگوش نام برد. از «سگ گرگ» كه از آميزش سگ و
گرگ به وجود مىآيد، نيز نام بردهاند (همو، ٦٣). علاوه بر اينها، بزكوهى،
پازن، قوچ كوهى، ميش كوهى، مرال و گورخر نيز در اصفهان يافت مىشده است
(همو، ٦٤). از پرندگان منطقة اصفهان مىتوان شاهباز، شاهين، قوش، قرقى،
چرخه، جغد، كبوتر، فاخته، قمري، كبك، تيهو، زاغ، باقرقرا، درنا، اردك،
حواصيل، بوتيمار (غم خورك) و همچنين سهره، طرقه، بلبل، سقاچى، چلچله، هدهد
و سبزقبا را نام برد (همو، ٥٩ -٦٠). علاوه بر اينها، بلدرچين، سار، گنجشك،
طاووس، مرغ حق را نيز در شمار پرندگان اصفهان ذكر كردهاند (همو، ٦١).
در استان اصفهان ٣ منطقة حفاظت شده به منظور حفظ حيات وحش وجود دارد: منطقة
موته (٢٢٠ هزار هكتار)، پناهگاه قامِشلو (٣٧ هزار هكتار) و پناهگاه كلاه قاضى
(٤٨ هزار هكتار) ( جغرافيا، ١/٣٠٢-٣٠٣).
پيشينة منطقة اصفهان: نام اصفهان هم براي منطقهاي خاص و هم براي شهر
مركزي اين منطقه به كار رفته است (ياقوت، بلدان، ١/٢٩٢؛ عبدالمؤمن، ١/٨٧).
منطقة اصفهان كه عمدتاً حوضة زايندهرود را در برمىگيرد، احتمالاً از هزارة
٣قم مسكون بوده است (كيهان، ٢/٤١٣). شرايط طبيعى مناسب باعث شده است تا
اين منطقه از دوران كهن و پيش از آمدن اقوام آريايى، از مراكز جمعيتى به
شمار آيد (نك: كولسنيكف، ٢٥٩؛ لسترنج، .(٢٠٣ آثار قبرهاي يافت شده در اين
منطقه به پيش از زمان زردشت نسبت داده شده است (شوارتس، .(٥٨٨ ابوريحان
بيرونى به يافتن خانههايى در جى كه حاوي نوشتههايى ناشناخته بر پوست
درخت «توز» بود، اشاراتى دارد (ص ٣٤- ٣٥). بدينسان جلگة اصفهان طى هزاران
سال نقشى اساسى در تاريخ ايرانزمين بر عهده داشته است؛ اين نقش تا حد
زيادي به موقعيت خاص مركزي، وجود زايندهرود و پشتوانة محيط طبيعى آن باز
مىگردد (سيرو، ٦).
با اينهمه، تاريخِ پيش از اسلامِ اصفهان در ابهام و با اسطورهها و روايات
افسانهاي - تاريخى همراه شده است؛ از اين رو، نمىتوان با تكيه بر آثار
مدون در اين زمينه به درستى و با شرح كافى سخن گفت. با توجه به آنچه در
روايتهاي تاريخ گونه و افسانهآميز آمده است، تاريخ اين ناحيه دست كم به
هزار سال پيش از زمان كاوه باز مىگردد (اصفهانى، ١٤٢). همچنين گفتهاند كه
شهر قديمى اصفهان (جى) را تهمورث از طبقة اول پادشاهان پيشدادي بنياد نهاده
است (نك: همانجا). به روايتى فريدون، پس از غلبه بر ضحاك، كاوه را
«سپهسالار كلّ لشكر خود نمود و حكومت اصفهان را نيز به او داد» و خود در
آبادانى منطقة اصفهان كوشش فراوان كرد (همو، ١٦٢-١٦٣).
منطقة اصفهان درگذر زمان پيوسته از نظر وسعت با دگرگونيهايى همراه بوده است
(شوارتس، .(٥٨٢ اين نكته در مورد جايگاه اين منطقه در تقسيمات نواحى
سرزمين ايران در دورههاي مختلف [و حتى امروز] نيز صادق است (همو، .(٥٨٣
ناحية اصفهان در دورة باستان از نواحى دوازدهگانة سرزمين ماد (دياكونوف،
ايگور، ١١٥-١٢٢) و در واقع در منطقة پارِتاكِنا قرار داشته است. اين نام در
متون مختلف به صورتهاي گوناگون آمده است (همو، ١٢٢؛ گوتشميد، ٣٣؛ ماركوارت،
٢٨ ؛ آريان، .(١٨٠
منطقة پارتاكنا كه بين دو رشته كوه قرار داشته (دياكونوف، ايگور، ١١١)، با
جهتى شمال غربى - جنوب شرقى از شمال غرب با اكباتان، از جنوب غربى با
عيلام و در جنوب شرقى با نواحى بيابانى فارس (پرسيد) هم مرز بوده است
(همو، ١٢٢). جادة باستانى كه در زمان هخامنشيان شوش را به پارس متصل
مىساخته، از اين منطقه مىگذشته است (گايگر، و زايندهرود در قسمت شمال
غربى اين منطقه قرار داشته، و آن را مشروب مىساخته است (دياكونوف، ايگور
، ١١١) بدينسان، سرزمينِ ماد از طريق پارتاكنا با پارس در ارتباط بود و به
واسطة پهنههاي خشك بيابانى از جنوب و جنوب شرقى ايران زمين مجزا مىشد
(همو، ١٢٤).
استرابن تنها جغرافى نگاري است كه پارتاكنا را ناحيهاي مستقل در كنار
سرزمين ماد و اليمائيس١ (عيلام) به شمار مىآورد، اما گابينه٢ (گى يا جى)،
يعنى ناحية اصفهان را ولايتى از حكومت عيلام ذكر مىكند (ماركوارت، .(٢٨-٢٩
اسكندر از طريق بابل و عيلام و پارس و پارتاكنا به سوي سرزمين ماد حمله برد
(دياكونوف، ايگور، ٥٤٥). در اين زمان، پارتاكنا يكى از ساتراپيهاي چهارده
گانة ايالات شرقى حكومت به شمار مىرفت و به همان صورت ساتراپ نشين زمان
داريوش اداره مىشد (گوتشميد، ٣٣-٣٤؛ دياكونوف، ميخائيل، ٢٣١).
پس از مرگ اسكندر، پارتاكنا از صحنههاي نبرد جانشينان او بر سر قدرت بود؛ از
جمله در ٣١٦-٣١٧قم نبرد سختى ميان آنتيگون و مدعى ديگر حكومت، يعنى
ائومنس٣ درگرفت (همو، ٢٣٥؛ ماركوارت، .(٢٨ ماركوارت اين منطقه را در اين
زمان جزو ساتراپى شوش مىداند (همانجا).
در اواسط سد´ ٢ قم ، آنتيوخوس پس از فتح بابل و ارمنستان، از راه اكباتان
به قصد تصرف پرسپوليس به سمت جنوب شرقى آمد، اما بعد از شكست در گابى
(جى) از دنيا رفت (دياكونوف، ميخائيل، ٢٦٧). بعد از مرگ آنتيوخوس، در ايران
غربى حكومتهاي مستقلى به وجود آمد و عيلاميها به عنوان مهمترين آنها،
ظاهراً پيش از سلطنت او نيز استقلال داشتند و منطقة تحت حكومت ايشان از
اصفهان تا خليج فارس امتداد داشت (همو، ٢٦٧- ٢٦٨). سپس در حدود ١٥٥قم،
پارتها در زمان سلطنت مهرداد اول، ماد را به تصرف درآوردند و سرزمين عيلاميها
ظاهراً حدود ١٤١قم به تصرف ايشان درآمد. آنچه معلوم است، اين است كه
اين سرزمين بعد از شكست و اسارت دمتريوس دوم، پادشاه سلوكى، توسط پارتها
كاملاً فتح شد (همو، ٢٦٨-٢٧٠). از اين زمان به بعد، در تقسيم بنديهاي ساتراپ
نشينها، نامى از پارتاكنا ديده نمىشود و ظاهراً اين ناحيه به صورت قسمتى از
منطقة پارس درآمد (گوتشميد، ٥٠ -٥١).
پاراتاكنهاي٤ ساكن اين ناحيه را يكى از قبيلههاي ششگانة مادها به شمار
آوردهاند كه به آشوري پارتاككو، پارتاكاتو و پاريتاكانو خوانده مىشدند
(هرودت، ٤٦ ؛ دياكونوف، ميخائيل، ٦٦). اينان كه در آغاز از ري به سوي جنوب
و به ناحية اصفهان امروزي آمده بودند (هرتسفلد، ١٩٣ )، عمدتاً كشاورز و دامدار
بودند و به خصوص به پرورش اسب اشتغال داشتند (دياكونوف، ميخائيل، همانجا).
از سوي ديگر ناحية اصفهان را جزو منطقة انزان يا انشان نيز دانستهاند. انزان
و عيلام در آغاز سدة ٧ قم تا زمان انقراض حكومت در عيلام متحد بودهاند و
پس از اين زمان، ظاهراً انزان استقلال يافته است. مركز انزان را نيز شهر
گابه (جى) دانستهاند (كيهان، ٢/٤١٣؛ نيز نك: اصفهانى، ٧؛ دايرةالمعارف...،
١/١٦٢). همچنين بكري اصفهان را به پارس متعلق مىداند (نك: شوارتس، .(٥٨٣
هرتسفلد نيز انشان يا انزان را نام قديمى منطقة پارس دانسته است (ص ١٨٨
.(١٨٠, به هر حال، هر چند ناحية گابيانه را در دورة هخامنشى جزو منطقة پارس
به حساب آوردهاند (ماركوارت، ٢٩ )، امااينكه مركز اقتدار هخامنشيان پيش از
كورش اسپاهان و پس از اين دوره نام انزان به گابيان تبديل شده باشد
(كيهان، همانجا)، مورد ترديد است. البته در دورة هخامنشى ظاهراً شهر جى
(گابى، گابيانه) يكى از اقامتگاههاي شاهى به شمار مىرفته است (هرتسفلد،
٢٢٢ ؛ لاكهارت، ١٩ )، اما اين نام خود عنوان «بلوكى» از «ولايت» پرتيكان
(شفقى، ١٦١) يا همان پارا ايتاكا٥ (ماركوارت، نيز بوده است.
ازسويديگر ابنخردادبه اصفهان و تمامى منطقةجبال را درگذشته به سرزمين
پهلوي، يعنى قلمرو پارتها، متعلق مىداند (ص ٥٧؛ قس: فندريابل، ٤٥). ابن
فقيه اين منطقه را كه پهله نيز نوشتهاند (رزمآرا، ١)، با منطقة جبال (ماد
بزرگ) يكى مىداند و ناحية اصفهان را نهايتاً جزو آن بر مىشمارد (نك: شوارتس،
.(٥٨٨
در اواخر دورة اشكانى، ناحية اصفهان، داراي پادشاه مستقلى به نام شاذشاپور
بوده است (ماركوارت، .(٢٩ در اواخر سدة ٣ قم و آغاز دورة ساسانى اردشير طى
نبردي شاذشاپور را مىكشد و اين منطقه را به تصرف خود در مىآورد (گوتشميد،
٢٣٣؛ كريستن سن، ١٠٧).
طى دورة ساسانى، اين ناحيه كه مركز آن گابى (دياكونوف، ميخائيل، ٣٧٥) يا
گابيانه (شوارتس، يا گى («شهرستانها...، »، ٤٣٠) خوانده مىشد و تحت
فرمانروايى مرزبان خاصى بود (كريستنسن، ١٥٩)، يكى از نواحى نوزدهگانة كوست
نيمروز - به معناي بخش جنوبى - يعنى يكى از بخشهاي چهارگانة ايران زمين،
به شمار مىرفت (ماركوارت، .(١٦-١٧ گفتهاند اهميت اين ناحيه طى اين دوره
تا به آن حد بود كه ادارة آن را معمولاً به يكى از شاهزادگان و يا حتى به
وليعهد مىسپردند (نك: كريستن سن، ١٢٩، حاشيه).
قباد اول طى سلطنت خود (٤٩٩-٥٣١م) ناحية اصفهان را به دو بخش (استان)
تقسيم كرد: گى (جى) و تيمره (ماركوارت، .(٢٧-٢٨ به گفتة حمزة اصفهانى،
اصفهان مانند ري يك كوره داشت كه كيقباد با افزودن ولايتى ديگر به آن،
آن را استان ايرانو ثارث كواذ ناميد. اين همان كورهاي بود كه در زمان
هارونالرشيد جزو ناحية قم شد (ص ٣٥؛ نيز نك: ماركوارت، ٢٢٨ ، حاشيه). حمدالله
مستوفى اصفهان را «دارالملك» كيقباد مىداند و مىنويسد: كيقباد يك نيمة عراق
[عجم] را از توابع آن ساخت ( تاريخ...، ٨٧).
طى دورة ساسانى، ناحية اصفهان يكى از مراكز مهم كشاورزي به شمار مىرفت و
شهر مركزي آن (جى) مهمترين شهر در ايران مركزي بود (فراي، ٢٣ .(١١, اين
مركز لااقل در اواخر اين دوره، مركز واسپوهران (شاهزادگان ونجبا) محسوب مىشد
و واسپوهران در آنجا اقامت داشتند (كريستنسن، ٥٣٠).
به طور كلى، اصفهان را به عنوان مركزي مهم، گاهى قسمتى از پارس و گاهى
قسمتى از ماد و طى دورههايى به عنوان ناحيهاي مستقل برشمردهاند؛ اما
كتيبههاي گلى ساسانى نشان مىدهند كه اين ناحيه لااقل در پايان دورة
ساسانى، جزو ماد نبوده است (فراي، .(١١
دربارة فتح اصفهان توسط مسلمانان و گسترش اسلام در اين منطقه اخبار
گوناگونى گزارش شده است. البته يكى از هدفهاي مسلمانان، فتح اصفهان، قم،
كوهستان و از آن طريق تصرف خراسان بود (اشپولر، .(٢٤٨ از سوي ديگر، طبري،
خبر مىدهد كه وقتى خليفة دوم عمر، دربارة فتح اصفهان، پارس و آذربايجان با
هرمزان مشورت كرد، هرمزان در بيان اهميت اصفهان گفت: فارس و آذربايجان دو
بال است و اصفهان سر، اگر يكى از دو بال را قطع كنى، بالِ ديگر بر جاي
باشد، اما اگر سر را قطع كنى، هر دو بال بيفتد، پس از سر آغاز كن! (٤/١٤٢؛ نيز
نك: ابونعيم، ١/٢١؛ آوي، ٨٠). علاوه بر اين، به روايت از ابوحاتم سيستانى،
اصفهان را از نظر اهميت، ناف عراق [عجم] دانستهاند (همانجا).
خليفة دوم در ٢١ق عبدالله بن عبدالله از سران انصار را به سوي اصفهان
فرستاد (طبري، ٤/١٣٨-١٣٩). اما به گفتة بلاذري، خليفة دوم عبدالله بن بُديل
بن ورقاء خزاعى را در ٢٣ق به اصفهان فرستاد و عبدالله پس از نبردي كم
اهميت جى و سپس يهوديه را به صلح فتح كرد (ص ١٣٧؛ نيز نك: ابن فقيه، ٩٦).
البته طبري اين خبر را نادرست دانسته، مىنويسد: عبدالله بن بديل در آن
زمان كودكى بيش نبوده است (٤/١٣٩). به گفتة حسن بن محمد قمى بيشتر نواحى
اصفهان به جنگ و قهر و به دست ابوموسى اشعري فتح شد (ص ٢٥؛ نيز نك:
بلاذري، ١٣٨). طبري سال فتح اصفهان را ٢١ق مىداند (٤/١٣٩-١٤١)، حال آنكه
ديگران سالهاي ٢٣ و ٢٤ق را ذكر كردهاند (ابن فقيه، همانجا؛ يعقوبى، ٥٠؛
ياقوت، بلدان، ١/٢٩٨).
ميزان جزيه و خراج مردم اصفهان را در سال اول فتح ٤٠ هزار درهم ذكر
كردهاند (آوي، ٤٩). ظاهراً طى سالهاي پس از فتح اصفهان، از آبادانى اين
منطقه كاسته مىشود كه اين امر گويا به مقاومتهاي سالهاي آغازين فتح مربوط
است. صاحب مجمل التواريخ مىنويسد: در زمان فتح اصفهان از ٧ شهر اين منطقه
تنها ٣ شهر باقى مانده، مابقى خراب شده بود. اين شهرها كه در نزديكى يكديگر
قرار داشتند و بر روي هم اصفهان خوانده مىشدند، عبارت بودند از: مدينه
(شهرستان يا جى)، مهرين، شادريه (سارويه)، درام، قه، كهنه (كهته يا كهثه)
و جار (ص ٥٢٥). شهرهاي باقى مانده به هنگام فتح اصفهان عبارت بودند از:
جى، قه و مهرين (رفيعى، ٢). ابن بلخى در فارسنامه مهرين را نام ناحيه، و
سارويه را در ميان شهرستان به عنوان يكى از بناهاي برجاي مانده ذكر مىكند
كه «اصفهانيان آن را هفت هلكه گويند» (ص ٣٤- ٣٥).
طى همين دوره و پس از آن از وسعت ناحية اصفهان نيز كاسته مىشود. به گفتة
ابن رسته به سبب ناخشنودي اهالى قم و كرج (ابودلف) از وضع مالياتها و
تمايل آنها به جدايى از ناحية اصفهان، خراج اين دو شهر از اصفهان جدا گرديد
(ص ١٨٠). اين جدايى ظاهراً به زمان هارونالرشيد (١٧٠-١٩٣ق) باز مىگردد
(ماركوارت، .(٢٧ كاشان نيز در همين زمان از ناحية اصفهان جدا شد و برخى از
قسمتهاي ديگر اصفهان نيز طى اين دوره به پارس پيوست (شوارتس، .(٥٨٣ از
سوي ديگر، برخى جغرافى نگاران اسلامى، شهرهاي يزد، نايين، اردكان (نك: همو،
و ميبد (ياقوت، همان، ٥/٢٤٠) را نيز جزو شهرهاي ناحية اصفهان به شمار
آوردهاند.
ابن رسته اصفهان را شامل ٢٠ رستاق معرفى مىكند كه مجموعاً ٣٠٠ ،٢قريه را
در بر مىگرفته است (ص ١٨٠، ١٨٢). ابونعيم شمار رستاقهاي ناحية اصفهان را بعد
از جدا شدن قم، ٢٣ رستاق مىنويسد (١/١٤). ابن فقيه ناحية اصفهان را شامل ١٧
رستاق مىداند كه هر رستاق به جز دهكدههاي نوبنياد، ٣٦٠ دهكدة كهن داشته
است (ص ٩٨).
ناحية اصفهان در سدههاي آغازين اسلامى از لحاظ ادارة امور و نيز وسعت،
پيوسته در حال دگرگونى بوده است. در زمان هشام اموي با ري و قومس يكى
بود. در زمان معتضد، خليفة عباسى، اصفهان و نهاوند در دست حاكم كرج ابودلف
بود (شوارتس، و در زمان هارون الرشيد، بيشترين تغييرات را يافت (همانجا؛
ماركوارت، .(٢٧ اصفهان در آثار جغرافى نويسان اسلامى معمولاً جزو ناحية جبال
(از سدة ٦ ق/١٢م، عراق عجم) و از اقليم چهارم به شمار مىرود (ابن حوقل،
٣٠٦؛ آوي، ٨؛ IV/٩٧ , ٢ ؛ EIنيز نك: گايگر، )، II/٣٨٣ اما برخى، اين ناحيه را
مستقل از جبال دانستهاند (نك: ابن رسته، ١٢٢).
ابوالفدا از قول ابن حوقل آن را واقع در جنوبىترين منطقة جبال معرفى
مىكند (ص ٤٨٩)، اما در متن صورةالارض، اصفهان از شهرهاي شرق جبال معرفى
شده است (ابن حوقل، ٣٠٤).
يعقوبى غالب اهالى رستاقهاي اصفهان را كشاورز معرفى مىكند و در كنار ساكنان
اصلى آنها، از سكنة كرد و عرب خبر مىدهد (ص ٥٠ - ٥١) كه ظاهراً در دورة
فتوحات اسلامى به اين منطقه كوچيده بودند (نك: اشپولر، .(٢٤٨
اصفهان در سدة ٥ق، شامل ٨٠٠ پاره ديه و مزرعه بوده است (آوي، ٤٧).
حمدالله مستوفى ولايت اصفهان را شامل ٨ ناحيه مىداند كه به ترتيب عبارت
بودند از: جى، ماربين، كرارج، قهاب، برخوار، لنجان، براآن و رويدشت (
نزهة...، ٥٠ -٥١).
اصفهان در دورة صفوي، يكى از ايالتهاي پنجگانة كشور به شمار مىآمد، اين
ناحيه كه در دورة قاجار هنوز جزو عراق عجم به شمار مىرفت (نديمالملك،
١٤٥)، برابر ٤٥ئ٣٠ فرسنگ وسعت داشت كه حدود يك سوم از آن بيابان و كوه، و
بقيه مزروع و آباد بوده است (تحويلدار، ٩). در ١٣٢٥ق، پس از وضع قانون
تشكيل ايالات و ولايات، اصفهان يكى از ولايات دوازدهگانة كشور شد كه داراي
يك شهر، ٩ بلوك، ٨ محل، ٢ قصبه و ٥ ناحية اصطلاحى بود (اصفهانى، ٢١؛ بديعى،
٢/٢٢١). اسامى بلوكات اين ناحيه عبارت بود از جى، برخوار، قهاب، براآن،
رويدشت، ماربين، لنجان، كرون و كرارج (اصفهانى، همانجا).
در ١٣١٠ش، شمار بلوكات اصفهان را ١٦ و جمعيت تقريبى آن را (بدون محاسبة شهر
اصفهان)، ١٧٠ ،٣٨٤نفر ذكر كردهاند (كيهان، ٢/٤٢٣-٤٢٤). پس از وضع قانون
تقسيمات كشوري (١٣١٦ش)، اصفهان به عنوان استان دهم مشخص شد (بديعى،
٢/٢٢٢).
در ١٣٣٩ش، تقسيمات كشوري تغييراتى يافت و اصفهان به عنوان يكى از
استانهاي كشور، شامل ٩ شهرستان و ٢٧ بخش، مطرح شد كه مركز آن شهر اصفهان
بود (همو، ٢/٢٢٣، ٢٢٤، حاشية ١١). در حال حاضر و مطابق آخرين تقسيمات كشوري
(١٣٧٣ش)، اصفهان به عنوان يكى از استانهاي ٢٦ گانة كشور، داراي ١٧ شهرستان،
٥٧ شهر، ٣٦ بخش و ١١٦ دهستان است (نك: جدول ١؛ نيز آمارنامه، ١٣٧٣ش، «ج»،
٩).
استان اصفهان: مطابق آخرين تقسيمات كشوري (١٣٧٣ش)، استان اصفهان ٦/٩٩٣
،١٠٦كم ٢ وسعت دارد (همانجا). اين استان در حال حاضر از شمال به استانهاي
تهران و سمنان و قم، از جنوب به استانهاي فارس و بويراحمد و كهگيلويه، از
شرق به استانهاي خراسان و يزد، و از غرب به استانهاي مركزي و لرستان،
محدود است.
استان اصفهان مطابق نخستين سرشماري عمومى كشور (١٣٣٥ش)، داراي ٢٠٥ ،٦٢١نفر
جمعيت بود ( گزارش...، «ج») كه در ١٣٥٥ش به ٩٦٥ ،٩٦٩ ،١نفر ( سرشماري،
١٣٥٥ش، «ذ») و در ١٣٦٥ش به ٩١٦ ،٢٩٤ ،٣نفر ( سرشماري، نتايج، استان اصفهان،
١) رسيد. مطابق سرشماري ١٣٧٠ش اين شمار به ٤٤٤ ،٦٨٢ ،٣نفر افزايش يافت كه
٥/٦٦% از آن در نقاط شهري، و ٨/٣٢% در نقاط روستايى ساكن بودند. جمعيت غير
ساكن اين استان در همين سال برابر ٧/٠% از كل جمعيت بوده است ( آمارنامه،
١٣٧٣ش، ٢٩-٣٢). تراكم جمعيت استان اصفهان در ١٣٦٥ش برابر ١/٣١ نفر در كم ٢ و
در ١٣٧٠ش برابر ٤/٣٤ نفر در كم ٢ بوده است (همان، «ج»؛ سرشماري، نتايج،
استاناصفهان، همانجا). نسبت جنسى جمعيت اين استان حدود
جدول ١: شهرستانهاي استان اصفهان
شمار بخشها، شهرها و دهستانهاي آنها
شهرستان بخش شهر دهستان
اردستان ١ ٢ ٧
اصفهان ٦ ٨ ١٩
خمينى شهر ١ ٣ ٣
برخواروميمه ٢ ٨ ٥
خوانسار ١ ١ ٣
سميرم ٢ ١ ٦
شهرضا ٢ ٢ ٧
فريدن ٣ ٣ ١٢
فريدونشهر ١ ١ ٥
فلاورجان ٢ ٤ ٦
كاشان ٤ ٣ ١٠
گلپايگان ١ ٢ ٣
لنجان ٢ ٧ ٥
مباركه ١ ١ ٤
نايين ٣ ٣ ٨
نجفآباد ٣ ٥ ٩
نطنز ١ ٢ ٤
١٠٨ نفر مرد در برابر ١٠٠ زن است ( آمارنامه، ١٣٧٣ش، ٢٩). مطابق سرشماري
١٣٦٥ش، ٤/٨٢% از جمعيت استان در شهر يا آبادي محل تولد خود اقامت داشتند.
٥/٤% از جمعيت، از روستا به شهر، ٧% از شهر به شهر، ٩/١% از روستا به روستا، و
٤/٢% از شهر به روستا مهاجرت كردهاند ( سرشماري، نتايج، استان اصفهان، ٣؛
نك: جدول ٢). % بقيه در روستا اقامت دارند (همان، ٩). بُعد خانوار در اين
استان برابر ٨/٤ نفر است كه اين ميانگين براي خانوار هاي شهري برابر ٧/٤
نفر و براي خانوارهاي روستايى ٩/٤ نفر است. بُعد خانوار در ميان خانوارهاي
غير ساكن استان از نسبت بيشتري برخوردار است و به ٦/٥ نفر مىرسد. ٣/٦% از
خانوارهاي معمولى ساكن در اين استان جزو خانوارهاي يك نفره به شمار
مىآيند. بيشترين درصد افرادي كه به اين ترتيب به تنهايى زندگى مىكنند،
مطابق آمار ١٣٦٥ش، در بين مردان در گروه سنى ٣٠-٣٩ ساله و در بين زنان، در
گروه سنى ٦٠ ساله به بالا بوده است (همان، ١٠).
جدول ٢: جمعيت شهرستانهاي استان اصفهان
در ١٣٧٠ش ( آمارنامه، ١٣٧٣ش، ٢٩-٣٢)
نام شهرستان كل جمعيت در نقاط شهري در نقاط روستايى
اردستان ٤٦٤ ،٤٩ ٤٥٨ ،٢١ ٠٠٦ ،٢٨
اصفهان ٨١٠ ،٤٣٧ ،١ ٩٩٥ ،٢٣٨ ،١
جمعيت فعال استان اصفهان ٥/٣٩% از كل جمعيت ١٠ سال به بالا را تشكيل
مىدهد كه اين نسبت در نقاط شهري ٨/٣٨% و در نقاط روستايى ٩/٤٠% است. از
ميان فعاليتهاي اصلى اقتصادي درصد كاركنان مشاغل توليدي و امور حمل و نقل
با دربرگرفتن ٤/٤٢% از جمعيت فعال، بيشترين نسبت را داراست؛ ٣/٢٠% از جمعيت
فعال استان در بخش كشاورزي و ٧/٩% در بخش خدمات اشتغال دارند ( سرشماري،
نتايج، استان اصفهان، ٧). از كل خانوارهاي استان اصفهان، ٨/٩٩% از
خانوارهاي معمولى ساكن و ٢/٠% غير ساكن هستند. ٣/٦٥% از خانوارهاي نوع اول
در نقاط شهري و ٧/٣٤ ٦٩٦ ،١٩٨
خمينى شهر ٣٣٤ ،٢٢٨ ٧٩٨ ،١٤٩ ٥٣٦ ،٧٨
برخوار و ميمه ٢٧١ ،١٩٦ ١٧٦ ،١٤٨ ٠٩٥ ،٤٨
خوانسار ٣٤٥ ،٤١ ٩٠٠ ،٢٣ ٤٤٥ ،١٧
سميرم ٣٢٤ ،٨٥ ٥١١ ،٢٣ ٠٤٥ ،٤٤
شهرضا ٩٠٤ ،١٥٥ ١٩٤ ،١٠١ ٣١٣ ،٥٤
فريدن ٣٥١ ،١٤٦ ٠١٧ ،٣٠ ١٠٢ ،١١٢
فريدونشهر ١٧٨ ،٤٩ ٢٢٢ ،١٣ ١٣٨ ،٣٣
فلاورجان ١٠٣ ،٢٠١ ١٩٦ ،٧١ ٨٦١ ،١٢٩
كاشان ٩١٩ ،٣١٥ ١٩٦ ،٢١٤ ٧٢٣ ،١٠١
گلپايگان ٦٨٦ ،٧٩ ٧٥٦ ،٤٥ ٩٣٠ ،٣٣
لنجان ٢٤٢ ،١٩٩ ٤٣١ ،٩٧ ٨١١ ،١٠١
مباركه ٧٣٨ ،١٠٨ ١٣٣ ،٣٨ ٥٨٢ ،٧٠
نايين ٨٦٢ ،٥٦ ٠٨٩ ،٢٦ ٧٧٢ ،٣٠
نجفآباد ٩٠٨ ،٢٩٢ ٢٤٥ ،١٨٦ ٦٦٣ ،١٠٦
نظنز ٠٠٥ ،٣٨ ٣٠٦ ،٢٠ ٦٩٩ ،١٧
نسبت افراد باسواد در استان اصفهان در مقايسه با ساير استانهاي كشور از ميزان
نسبتاً بالايى برخوردار است، تا جايى كه بعد از استان تهران، بيشترين نسبت
باسواد، يعنى مقدار ٩/٧٠% را داراست (همان، ٥).
مطابق آمار ١٣٦٥ش، ٢٩/٩٩% از جمعيت اين استان را مسلمانان تشكيل مىدهند.
اين نسبت در نقاط شهري ٠٩/٩٩% و در نقاط روستايى برابر٦٤/٩٩% است (همان، ٤).
مطابق همين اطلاعات، ١/٩٩% از جمعيت استان مىتوانند به زبان فارسى صحبت
كنند؛ نسبت افرادي كه در سطح استان فارسى نمىدانستند، برابر ٦/٠% از كل
جمعيت بوده است (همانجا). ساير زبانهايى كه در قسمتهاي مختلف اين استان
رواج دارد، عبارتند از: تركى (سميرم و فريدن)، ارمنى و عبري ( جغرافيا،
١/٣٠٤).
ويژگيهاي اقليمى و نحوة برخورداري از منابع طبيعى آب و خاك باعث شده است
تا در شهرستانهاي مختلف اين استان، محصولات كشاورزي گوناگونى توليد شود؛ به
عنوان نمونه برنج در شهرستانهاي اصفهان، خمينى شهر، سميرم، فلاورجان،
لنجان و نجفآباد؛ سيب زمينى بيشتر در فريدن، فريدونشهر، اصفهان و نجفآباد؛
و پنبه در شهرستانهاي اصفهان، كاشان، اردستان، سميرم، شهرضا و نايين به
دست مىآيد ( آمارنامه، ١٣٦٦ش، ٢٣١-٢٣٢).
سطح زير كشت محصولات سالانه در استان اصفهان برابر ٣٦٨ ،٣١٨هكتار (سال
١٣٦٥ش) است كه در كنار آن، ٩١٥ ،٤٨هكتار نيز به كشت محصولات دائمى (شامل
درختان بارور و نهال) اختصاص دارد. زراعتهاي سالانة استان ٨/٢% و زراعتهاي
دائمى آن ٥/٤% از زراعتهاي كل كشور را شامل مىشود ( آمارنامة كشاورزي،
١٣٦٥ش، ٧٥). كشت گندم و جو در همة شهرستانهاي استان انجام مىپذيرد و تنها
محصول ديمى استان را تشكيل مىدهد (قس: آمارنامه، ١٣٦٦ش، ٢٣١). ديم كاري
در اين استان اصولاً به قسمتى از جنوب و شمال غربى آن محدود مىشود (
جغرافيا، ١/٣٣٩).
انواع صيفى، سبزيها و حبوبات در شهرستانهاي مختلف استان كشت مىشود كه در
١٣٦٦ش، حدود ٠٩٦ ،٣٨هكتار زير كشت سبزي، و ٣٤١ ،٦هكتار زيركشت حبوبات بوده
است ( آمارنامه ، ١٣٦٦ ش، ٢٣٢). از محصولات زراعى صنعتى در اين استان،
گذشته از پنبه، مىتوان از چغندر قند و انواع توتون و تنباكو و نيز انواع
دانههاي روغنى نام برد (همان، ٢٣٣، ٢٣٨). محصولات علوفهاي نيز با ٠٩٩ ،٦٨
هكتار سطح زير كشت و ٤٠٣ ،٥٦٩تن توليد در ١٣٦٦ش از ديگر محصولات زراعى استان
به شمار مىروند (همان، ٢٣٤، ٢٣٩). درختان ميوه در قسمتهاي جنوبى، مركزي و
غربى استان بيشتر و در قسمتهاي شرقى و شمالى كمتر از ساير نواحى است. انواع
ميوه از جمله: خرما، انار، سيب، به و گلابى در اين استان به دست مىآيد.
از مهمترين ميوهها و محصولات اين استان كه به ديگر نقاط كشور صادر مىشود
گلابى، به، سيب، گيلاس، هندوانه، خربزه، خيار، سيب زمينى، پياز، سبزي،
هويج و شلغم را مىتوان نام برد. واردات استان اصفهان عبارت است از جو،
ذرت، علوفه و به مقدار كمى گندم ( جغرافيا، ١/٣٤٢).
منابع طبيعى و نيز دسترسى به مواد اولية گوناگون در كنار ويژگيهاي مناسب آب
و هوايى، و به ويژه وجود زاينده رود را در گسترش صنايع اصفهان از عوامل
عمده به شمار آوردهاند (همان، ١/٣٤٣-٣٤٤؛ قس: سلطانى، .(١ فعاليت صنعتى در
استان اصفهان را به طور كلى مىتوان به دو بخش متمايز تقسيم نمود: صنايع
سنتى (دستى و خانگى) و صنايع امروزي (كارخانهاي).
صنايع سنتى اصفهان از جمله قالىبافى، پارچه بافى، قلمكاري، قلمزنى،
ميناكاري، زريبافى، خاتمسازي، گيوهدوزي، تذهيب و منبتكاري و مانند آن
است ( جغرافيا، ١/٣٤٤-٣٤٦). بسياري از اين صنايع از گذشتههاي دور در اصفهان
رايج بوده، و توليدات آن به ساير نقاط و نيز خارج كشور صادر مىشده است
(نك: اصطخري، ١٦٥؛ بهرامى، ٤٤٩- ٤٥٥). در دهة ١٣٣٠ش حدود ٢ هزار دستگاه و
كارگاه كرباس بافى و لنگبافى در اصفهان و حومة آن وجود داشته كه مقداري
از توليدات آنها به خارج از كشور نيز صادر مىشده است (همو، ٤٥٢). به گفتة
ابن رسته در سدة ٤ق در اصفهان نوعى فرش بافته مىشده كه از نظر خوبى
بافت و زيبايى و دوام در دنياي آن زمان شهرت داشته است (ص ١٨١).
قالىبافى در اصفهان در زمان صفويه داراي اهميت فراوان بود و بازار قاليهاي
ابريشمى آن رواج زيادي داشت . غالب قاليهاي قديمى و گرانبهاي موجود در
موزههاي مشهور اروپا و آمريكا را از قاليهاي بافت اصفهان دانستهاند. اين
صنعت كه پس از انقراض صفويه در اصفهان رو به انحطاط نهاده بود، از اوايل
سدة ١٤ش رونق خود را بازيافت (بهرامى، ٤٤٩)، چنانكه امروزه قالىبافى
برخلاف بسياري ديگر از شاخههاي صنايع سنتى، جايگاه خاصى در نواحى روستايى
اين استان دارد؛ هرچند فعاليت روستايى در اين زمينه با بازارهاي شهري
پيوندي تنگاتنگ دارد (سلطانى، .(٧٥
بسياري از فعاليتهاي سنتى صنعتى در اين استان كه همواره از يكسو نمايندة
هنر ايرانى - اسلامى در كشور و جهان بوده، و از ديگرسو، جايگاه خاصى به اين
منطقه از كشور بخشيده، امروزه اهميت پيشين
خود را از دست داده است ( جغرافيا، همانجا)؛ نمونة بارز آن زريبافى است كه
از اوايل قرن حاضر رو به انحطاط كامل نهاده است (قس: بهرامى، ٤٥٤-٤٥٣).
امروزه اصفهان به عنوان يكى از مراكز اصلى صنايع كشور به شمار مىرود.
نتايج سرشماري عمومى ١٣٦٥ش نشان مىدهد كه ١/١٤% از خانوارهاي معمولى ساكن
استان داراي صنعت خانگى هستند كه ٧/٨٨% از آنها به بافتن قالى، قاليچه و
گليم اشتغال دارند ( سرشماري، نتايج، استان اصفهان، ١٣؛ قس: سلطانى، .(٧
مطابق همين آمار، شمار كارگاههاي آماربرداري شدة استان ٩٢٨ ،١٧١واحد بوده
است كه ١/٦٩% از آنها در نقاط شهري و ٩/٣٠% از آنها در نقاط روستايى قرار
داشته است ( سرشماري،نتايج، استان اصفهان، همانجا).
در كنار صنايع كوچك و سنتى اصفهان، صنايع كارخانهاي متعددي فعاليت دارند
كه از مهمترين آنها كارخانة ذوب آهن است. در ١٣٤٣ش موافقتنامهاي ميان
ايران و اتحاد شوروي در زمينة احداث كارخانة ذوب آهن در ايران به عمل آمد
(«مشخصات...»، ١٢٠) و از ١٣٤٦ش عمليات ساختمانى آن و تجهيز معادن و ايجاد
خطوط آهن آغاز شد. سرانجام در ١٣٥١ش كارخانة ذوب آهن اصفهان با روش كورة
بلند با ظرفيت اسمى ٥٠٠ ،٥ هزار تن در سال آغاز به كار كرد. پس از بررسيهاي
لازم، طرح گسترش اين كارخانه تا ظرفيت ٩/١ ميليون تن از ١٣٥٢ش آغاز، و
كورة بلند دوم آن نيز ساخته شد كه از اواخر سال ١٣٦٢ش بهرهبرداري از آن
شروع شد. ذوب آهن اصفهان علاوه بر تأسيسات مختلف مربوط به توليد آهن خام،
داراي دو كارخانة نورد ٦٥٠ و ٣٥٠ هزار تنى است كه ظرفيت سالانة هر كدام به
ترتيب ٥٥٠ و ٣٠٠ هزار تن است. گذشته از فعاليت مجتمع ذوب آهن اصفهان،
مجتمع فولاد مباركة اصفهاننيز چندي است كه مراحل پايانى را طى كرده، و
ظرفيت توليد آن ٤/٢ ميليون تن در سال پيشبينى شده است (نك: رزاقى،
٤٠٩-٤١١).
جلگة حاصلخيز اصفهان، از گذشتة دور محل تبادل كالا بوده، و همين امر سبب
ايجاد و گسترش راهها در اين منطقه شده است؛ به عنوان نمونه، از ناحية
قزوين تا جلگههاي دور دست فارس جادهاي وجود داشت كه از سرزمين باستانى
اصفهان مىگذشت. طى دورههاي بعدي، با گسترش بيشتر ارتباطات ميان تمدنهاي
آن زمان، بازرگانانى كه بين فلات و جلگههاي بينالنهرين و يا سواحل جنوب
آمد و شد داشتند، از اينگونه راهها عبور مىكردند و از اين طريق مالالتجارة خود
را به منطقة اصفهان مىرساندند كه از اينجا در نواحى مختلف كشور توزيع مىشد
(سيرو، ٦ -٧). اصطخري در سدة ٤ق مىنويسد: «در هيچ شهر آن مال نيست كه در
سپاهان و فرضة پارس و كوهستان و خراسان و خوزستان است و باركدة اين همه
اقليمها سپاهان است» (ص ١٦٤- ١٦٥). اينگونه راهها درگذر زمان گسترش و اهميت
بيشتري يافتند، تا جايى كه امروزه هنوز هم شبكة ارتباطى استان اصفهان با
ساير مناطق كشور - با توجه به موقعيت آن و نيز تمركز جمعيت و فعاليتهاي
گوناگون اقتصادي اين استان - از اهميت ويژهاي برخوردار است (قس: جغرافيا،
١/٣٤٧). به سبب وجود راههاي مختلف هوايى و زمينى (جادهها و راه آهن) اين
استان را يكى از مراكز مهم ارتباطى كشور مىتوان شمرد.
شبكة راههاي زمينى بين استان اصفهان داراي ٥ محور اصلى است: محور اصفهان -
تهران، اصفهان - شيراز، اصفهان - يزد، اصفهان - خرمآباد، و اصفهان - شهر كرد
(ساسان، ١٧٩-١٨٦). شبكة راههاي روستايى استان اصفهان در ميان راههاي
روستايى كشور و در مقايسه با ساير استانها، جايگاه ويژهاي دارد (همو، ١٩٥).
استان اصفهان - بجز شهر كاشان - تا ١٣٤٥ش از راه آهن محروم بود. در اين
سال از طريق راهآهن كاشان، به شبكة راهآهن كشور متصل شد و از ١٣٥٣ش عملاً
مورد بهرهبرداري قرار گرفت ( جغرافيا، ١/٣٤٨). مجموع راههاي آهن استان
اصفهان ٧٤٧ كم است كه از آن ميان ٦٢٦ كم خطوط اصلى و ١٢١ كم خطوط فرعى است
( سالنامه...، ٦١٠). اين خطوط به طور كلى در خدمت حمل و نقل صنعتى است
(ساسان، ١٦٧).
در حال حاضر استان اصفهان داراي دو فرودگاه كشوري و چند فرودگاه نظامى است
(همو، ١٦٤). نخستين فرودگاه اين استان در ١٣٣٠ش در جنوب شهر اصفهان ساخته
شد كه سپس در سالهاي ١٣٣٧ و ١٣٤٥ش گسترش يافت.
استان اصفهان داراي مراكز آموزشى گوناگونى است كه از آن جملهاند: دانشگاه
علوم پزشكى، دانشگاه اصفهان، دانشگاه صنعتى و سه واحد دانشگاه علامة
طباطبايى در شهرهاي اصفهان، نجفآباد و شهرضا ( آمارنامه، ١٣٦٦ش، ٧٢).
شهرستان اصفهان: يكى از شهرستانهاي ١٧ گانة استان اصفهان، واقع در قسمت
مركزي اين استان. اين شهرستان محدود است از شمال به شهرستانهاي محلات،
دليجان، كاشان و نطنز، از جنوب به شهرستانهاي شهرضا و آباده، از مشرق به
شهرستانهاي نايين و اردكان و از مغرب به شهرستانهاي گلپايگان و نجفآباد.
اين شهرستان با ٥/٠٦٥ ،٢١كم ٢ وسعت، داراي ٨ شهر و ٦ بخش است كه شامل ١٩
دهستان مىشود و در ١٣٦٥ش، ١٩٥ ،١آبادي را در خود جاي داده بود ( آمارنامه،
١٣٧٣ش، ٩؛ سرشماري، نتايج، شهرستان اصفهان، ١). مركز اين شهرستان، شهر
اصفهان است و در سرشماري عمومى كشور (١٣٦٥ش)، ٦١٣ آبادي آن خالى از سكنه
بوده است (همانجا).
جمعيت اين شهرستان در ١٣٥٥ش، به ١٧٩ ،٠٣٣،١نفر مىرسيد ( سرشماري، ١٣٥٥ش،
«ل») كه در ١٣٦٥ش به ٤٩٢ ،٤٢٠،١نفر افزايش يافت ( سرشماري، نتايج، شهرستان
اصفهان، همانجا). اين شمار در ١٣٧٠ش به ٨١٠ ،٤٣٧،١نفر رسيد كه ٩٩٥ ،٢٣٨،١نفر
(٢/٨٦%) از آنان در نقاط شهري و ٦٩٦ ،١٩٨نفر (٨/١٣%) درنقاط روستايى زندگى
مىكردند ( آمارنامه، ١٣٧٣ش، ٢٩-٣١). در اين شهرستان، بجز شهر اصفهان، شهرهاي
ديگري از جمله خوراسگان، رهنان، كوهپايه، ورزنه و هرند وجود دارند (همان،
٣٤؛ نيز نك: جدول ٣).
تراكم جمعيت در اين شهرستان (١٣٦٥ش) ٤/٦٧ نفر در كم ٢، و نسبت جنسى آن
(١٣٧٠ش) ٧/١٠٩ بود ( آمارنامه، ١٣٧٣ش، ٣١). مطابق آمار ١٣٦٥ش، ١/٤٢% از جمعيت
اين شهرستان كمتر از ١٥ سال سن داشته است ( سرشماري، نتايج، شهرستان
اصفهان، ١). همين آمار نشان مىدهد كه ٧٧% از جمعيت اين شهرستان در شهر يا
آبادي محل تولد خود زندگى مىكردند. بر همين اساس، ٥/٦% از جمعيت از روستا
به شهر، ٨/١١% از شهر به شهر، ٩/٠% از روستا به روستا و ٤/١% از شهر به روستا
مهاجرت كردهاند (همان، ٣).
شهرستان اصفهان داراي ٩٨٨ دبستان، ٣٢٠ مدرسة راهنمايى و ٩٥ دبيرستان است (
آمارنامه، ١٣٦٦ش، ٥٤) و جمعاً ٤٦٨ ،١٠نفر معلم
جدول ٣: مشخصات نقاط شهري شهرستان اصفهان ( سرشماري، نتايج، شهرستان
اصفهان، ١٨-٣٢)
نام شهر جمعيت با سواد وضع اشتغال جمعيت ١٠ ساله به بالا (%)
(نفر) (%) شاغل بيكار محصل خانهدار ساير
اصفهان ٨٦٣ ،٩٨٣ ٧/٧٩ ٨/٣٣ ٩/٤ ٣/٢٢ ٨/٣٢ ٧/٢
حبيبآباد ٨٥٦ ،٦ ٥/٦٢ ٩/٣١ ٩/٦ ١/١٥ ٨/٣٨ -/١
خوراسگان ٠٠٥ ،٥١ ٨/٦٩ ٩/٣٧ ٥/٢ ٧/١٩ ٥/٣٥ ١/١
خورزق ٧٢٠ ،٩ ٦/٦٦ ٧/٣٥ ٧/٣ ٦/٢١ ٤/٣٣ -/١
دستگرد برخوار ١٧٤ ،١٢ ٢/٦٣ ٧/٣٧ ٨/٢ ٩/١٩ ٩/٣٥ ٢/١
دولتآباد ٧٠١ ،١٦ ١/٦٤ ٣/٣٤ ٥/٣ ٥/١٨ ٥/٣٥ ٤/١
شاهينشهر ٣١٢ ،٤٩ ٩/٨٦ ٧/٢٩ ٥/٩ ٩/٢٢ ٣٢ ١/٤
كوهپايه ٨٠٤ ،٢ ٩/٧٢ ٥/٣٠ ٢/٥ ٤/٢٦ ٤/٣٢ ١/٢
گز ٣٠٤ ،١٧ ٥٩ ٦/٣٥ ٤/٢ ٧/١٩ ٦/٣٤ ٩/٠
ميمه ٨٤٦ ،٤ ٦٨ ٥/٣٥ ٢/٤ ٣/٢٢ ٣/٣٠ ٢/٢
ورزنه ٩٠٠ ،٧ ٧/٥٧ ٦/٤٧ ٦/٠ ٥/١٥ ٢/٢٣ ٧/٠
وزوان ٧٥٤ ،٤ ٤/٦٨ ٣/٣٤ ٣/٣ ٩/١٩ ٤/٣٨ ٧/٠
هرند ١٣٦ ،٥ ٦/٦٣ ١/٣٤ ٣/١ ٦/٢٥ ٩/٣١ ٨/١
در اين شهرستان زندگى مىكنند كه حدود ٤/٦% از آنها در نقاط روستايى، و بقيه
در شهر به سر مىبرند ( سرشماري، نتايج، شهرستان اصفهان، ٦).
نسبت جمعيت فعال شهرستان به كل جمعيت ٣/٣٩% است كه اين نسبت در نقاط
شهري ٨/٣٨% و در نقاط روستايى ٩/٤٢% است. از اين عده در سطح شهرستان، ٦/١١%
در بخش كشاورزي، ٤/٤٢% در بخش صنعت، و ١٣% به مشاغل علمى، فنى و تخصصى
اشتغال دارند ( سرشماري،نتايج، شهرستان اصفهان، ٧).
شهرستان اصفهان كه عمدتاً بر روي رسوبات زاينده رود قرار دارد، از گذشتة دور
به سبب حاصلخيزي خاك و فراوانى محصولات كشاورزي شهرت داشته است. به
گفتة حمدالله مستوفى «هر تخم كه از جاي ديگر آنجا برند و زرع كنند، اكثر بهتر
از مقام اول بود و در ريع نيز كمتر نباشد... و غله و صيفى نيكو آيد و
ميوههاي او به غايت خوب و نازك بود» ( نزهة، ٤٨-٤٩). ابن رسته پيش از او،
ضمن اشاره به مرغوبيت زعفران اصفهان (ص ١٨٥)، ميوههاي اين شهر را
مىستايد (ص ١٨٤؛ نيز نك: قزوينى، ٢٩٦).
قسمتى از محصولات كشاورزي ناحية اصفهان به نقاط و سرزمينهاي ديگر نيز صادر
مىشده است، چنانكه حمدالله مستوفى مىنويسد: «ميوههاي او تا هند و روم
برند» (همانجا). زمانى پنبه و تنباكو و خشخاش كه در اطراف اصفهان به عمل
مىآمد، از محصولات مهم اين ناحيه به شمار مىرفت (ديولافوا، ٢٨٠) و قسمتى
از اين محصولات به خارج از كشور صادر مىشد. مهمترين محصولات كشاورزي
صادراتى اين منطقه در دورة قاجار عبارت بودهاند از پنبه (٢٤٠ هزار خروار)،
تنباكو (٢٠ تا ٣٠ خروار)، ترياك (٤ تا ٥ هزار صندوق، هر صندوق حدود ٧٠ تا ٨٠
كيلو) و مقادير زيادي كشمش كه به كشورهاي مختلف، به خصوص روسيه و
هندوستان صادر مىشد (هولتسر، ١٧- ١٨). در همين دوره گياهان دارويى و صنعتى
ديگري نيز در اصفهان به عمل مىآمد كه مقداري از آن به خارج از كشور صادر
مىشد. پولاك اصفهان را از مراكز اصلى بارگيري روناس معرفى مىكند و از
كافيشه، پنبه و كتان ا¸ن نيز ياد مىكند (ص ٣٦٨-٣٧٠).
در حال حاضر شهرستان اصفهان كه حاصلخيزترين زمينهاي كشاورزي استان را
داراست، از لحاظ توليد و عرضة محصولات كشاورزي جايگاه خاصى در استان و كشور
دارد. سطح زيركشت محصولات سالانه (آبى) در اين شهرستان برابر ٨٤٤ ،٨٩هكتار
است كه با احتساب ٢٨٩ ،٦هكتار باغهاي ميوه و ٢٩٧ هكتار باغهاي غيرمثمر، جمعاً
به ٤٣٠ ،٩٦هكتار مىرسد. محصولات عمدة سالانة شهرستان اصفهان عبارتند از گندم
(١٨٨ ،٥١هكتار)، جو (٤٥٤ ،١٦هكتار)، شلتوك (٢٥٠ هكتار)، حبوبات (١١٦ هكتار)،
سبزيجات (١٧٤ ،٣ هكتار)، محصولات جاليزي (٨٥٠ ،٤ هكتار)، علوفه (٧٠٠ ،١١هكتار)
و دانههاي روغنى (٢٨٩ هكتار) ( آمارنامة كشاورزي، ١٣٦٧ش، ٧٧).
شهر اصفهان:
موقعيت: شهر اصفهان با ٥١ و ٣٨ طول شرقى و ٣٢ و ٣٨ عرض شمالى (پاپلى، ٦١) در
جلگة حاصل از آبرفتهاي زاينده رود كه از مهمترين حوضههاي رشته كوههاي
زاگرس به شمار مىرود (شارلا، واقع است. اين شهر با ارتفاع ٥٧٣ ،١متر از سطح
دريا (پاپلى، همانجا) در قسمت جنوب و غرب توسط كوههاي بختياري، و در قسمت
شرق به وسيلة حوضههاي كوير مركزي محصور است (فيشر، .(١٠٤ شهر اصفهان از طرف
شمال به ارتفاعات جعفرآباد، از غرب در امتداد كوههاي لاسميان، از جنوب به
كوه صفه و شاهكوه و از مشرق به تپههاي پراكندة جنوب گَوَرْت و كوههاي
حمام و سينبندي محدود است ( جغرافيا، ١/٣٠٤) و چون در مركز ايران قرار
گرفته، به عنوان كانون ارتباطىكشور، پيوستهداراي اهميتىخاص بوده
است(فيشر،همانجا).
پيشينه و شكلگيري: شهر اصفهان به سبب شرايط مناسب طبيعى - به ويژه
برخورداري از زاينده رود و رسوبات حاصل از آن - از ديرباز از مراكز مهم زيست
انسان در ايران بوده است (لسترنج، ٢٠٣ ؛ كيهان، ٢/٤١٢-٤١٣). احتمال مىدهند
كه در نيمة دوم هزارة ٤قم، آباديهاي كوچكى در محل فعلى شهر اصفهان و
سرتاسر درة زايندهرود وجود داشته است (شفقى، ١٦٨). بيرونى مىگويد: «تهمورث
٢٣١ سال پيش از وقوع آن [توفان] امر كرد تا جايى خوش آب و هوا در كشور او
بيابند و جز اصفهان جايى كه سزاوار اين دو وصف باشد، نيافتند و آنگاه امر كرد
كه علوم را در كتب تجليد كنند و در سالمترين جايهاي آن پنهان نمايند» (ص
٣٤- ٣٥؛ نيز نك: آوي، ١٥). حمزة اصفهانى به كتابهاي بزرگى اشاره مىكند كه
در زمان او از بناي فرو ريختهاي به دست آمده بودند كه خواندن آنها ممكن
نشد و خط آنها نيز به خطوط ملتهاي ديگر شباهتى نداشت (ص ١٨٤). ياقوت حموي
نيز از يافتن اجسادي كه هزاران سال سالم و بدون تغيير باقى مانده بودند،
خبر مىدهد ( بلدان، ١/٢٩٣). جابري انصاري نيز از يافتن قبوري در زمان معاصر
در برخى از محلات شهر اصفهان گزارش مىدهد كه حاوي مردگانى بوده است كه
در خمرههايى سفالين به حالت ايستاده قرار داشتند (ص ٦). گذشته از اينها، دو
معبد مسيحى كه آنها را به زمان خسرو و همسرش مريم رومى مربوط دانستهاند
(همو، ٧)، نشانة ديگري از قدمت و نيز تركيب مذهبى شهر اصفهان درگذشته است.
از سوي ديگر، ماكسيمسيرو معتقد است، آثار باقىمانده از دهكده هاي باستانى
كه شهر اصفهان كنونى را تشكيل دادهاند، در عمق ٤ تا ٥ متري زير آبرفتهاي
دشت اصفهان مدفون است (ص ٦، حاشية ١). همو ادعا مىكند كه طى كاوشهايى در
دو نقطه از شهر اصفهان، ديوارهاي ستبري از بناهاي باستانى را يافته است
(همانجا).
اينكه شهر اصفهان در چه زمانى و توسط چه كسى بنياد نهاده شده، در ابهام
تاريخى است. در اين باره ، معمولاً به داستانهاي تاريخى و شخصيتهاي
افسانهاي استناد مىشود. به عنوان نمونه، نويسندة مجمل التواريخ، آبادانى
اصفهان را به كيقباد (ص ٤٥)، و برخى ديگر برپايى اين شهر را به تهمورث،
معروف به ديو بند (اصفهانى، ١٣٩؛ خواندمير، ١/١٧٨)، اسكندر مقدونى
(«شهرستانها»، ٤٣٠؛ ابن فقيه، ٩٧)، فيروز پسر يزدگرد ساسانى (جابري انصاري،
٤٧٣؛ شوارتس، و جمشيد (حمدالله، نزهة، ٤٨) نسبت مىدهند. بنا بر قول حمزة
اصفهانى اين شهر در روزگار اسكندر به دست معماري به نام جى بن زرادة
اصفهانى بنا شد (نك: آوي، ١٦) و فيروز يزدگرد ساسانى باروي آن را تكميل كرد
(حمزه، ٥٣).
آنچه مسلم است اينكه تا سدههاي آغازين دورة اسلامى، و به گفتة لاكهارت تا
سدة ٤ق/١٠م (ص ١٩ )، شهري يكپارچه و واحد بهنام اصفهان وجود نداشته است.
اگرچه نام اصفهان (سپاهان) امروزي همان آسپاداناي مذكور توسط بطلميوس است
(نك: همو، ١٨ ؛ شاردن، ٨/١٢٨)، اما پيش از آنكه شهر اصفهان بعدي مطرح شود،
جى شهر اصلى منطقة اصفهان به شمار مىآمده است، چنانكه ابوريحان بيرونى
نيز جى را يكى از شهرهاي اصفهان مىخواند (ص ٣٥).
اصفهان در دورة خلفاي راشدين و بنى اميه از لحاظ ادارة امور زيرنظر حاكمان
عراق بود كه هم ايشان معمولاً حاكم اصفهان را تعيين مىكردند IV/٩٩) , ٢
.(EIبعد از زوال دولت امويان (١٣٢ق) و به هنگام خلافت ابوجعفر منصور اصفهان
از نو رو به آبادانى نسبى نهاد و به دنبال آن بسياري از توانگران عرب رو
به اين شهر نهادند و در آنجا ساكن شدند (اصفهانى، ١٧١-١٧٢). منصور در ١٥٢ق قصر
و مسجد جامعى در آنجا بنا نهاد و نيز بارويى به دور آن كشيد و شهر گسترش يافت
كه در عراق و خراسان آن روزگار، بزرگتر از آن وجود نداشت ( مجمل التواريخ،
٥٢٣، ٥٢٥). مافروخى «ديار اصفهان» را پيش از اين تاريخ شامل «ديههاي
پراكنده» و «شهرهاي خراب» مىداند (نك: آوي، ٢٠).
در خلافت هارونالرشيد (١٧٠-١٩٣ق) خراج اصفهان و قم با هم به بغداد فرستاده
مىشد، اما به سبب خودداري مردم قم از پرداخت بموقع ماليات، به دستور
هارون خراج اصفهان از قم جدا شد و از آن پس خراج اصفهان با خراج كرج
ابودلف ١٢ ميليون درهم تعيين گرديد (قمى، ٣١)، اما اين رقم در ٢٠٤ق ظاهراً
به علت قحطى عظيمى كه در ٢٠٠ و ٢٠١ق در اصفهان روي داد، به ١٠ ميليون و
٥٠٠ هزار درهم كاهش يافت ( ٢ ، EIهمانجا).
در اوايل خلافت معتصم (٢١٨- ٢٢٧ق) ظاهراً جنبش خرّمدينان و هرج و مرج
حاصل از آن كه به اصفهان نيز گسترش يافته بود، فرو نشست (همان، و پيشرفت
آبادانى اصفهان از اين زمان و در طول خلافت معتصم به اوج خود رسيد
(اصفهانى، ١٧٢). در همين زمان يحيى بن عبدالله بن مالك خزاعى بار ديگر شهر
را گسترش داد ( مجمل التواريخ، ٥٢٤). در ٢٨١ق معتضد، خليفة عباسى، به منطقة
جبال رفت و عمرو بن عبدالعزيز را به عنوان حاكم اصفهان برگزيد (مسعودي،
٤/٢٤٥).
در خلافت مقتدر (٢٩٥-٣٢٠ق) احمد بن مسرور يكبار ديگر به گسترش شهر پرداخت،
چنانكه در زمان تأليف مجمل التواريخ (در اوايل سدة ٦ق) آثار آن هنوز پا
برجا بوده است ( مجمل التواريخ، همانجا). در ٣٠١ق سامانيان مدتى كوتاه به
اصفهان دست يافتند، اما در ٣٠٤ق بار ديگر به دست خلفاي عباسى افتاد و احمد
صعلوك حاكم آنجا شد كه در خلال حكومت او خراج اصفهان به مقاطعه به وزير
مقتدر داده شد؛ هر چند در ٣١١ق احمد سر به شورش گذاشت، اما شكست خورد و كشته
شد ( ٢ ، EIهمانجا).
اصفهان در سدههاي آغازين دورة اسلامى به صورت شهري دوگانه شامل جى و
يهوديه با فراز و نشيب زياد همراه بود، و بنابر نوشتة صاحب حدود العالم به
عنوان يكى از شهرهاي مهم و پر نعمت منطقة جبال به شمار مىرفت (ص ١٤٠).
ابن حوقل آن را بزرگترين و پرنعمتترين شهرهاي منطقه مىداند كه از لحاظ
ثروت و جمعيت و شكوفايى اقتصادي سرآمد آنها بوده است (ص ١٠٦). در همين
زمان، شهر اصفهان داراي «خانههايى مجلل و كاخهايى» بوده است كه به
زايندهرود مشرف بوده، به آن زيبايى خاص مىبخشيدهاند (همو، ١٠٧). البته
پس از فتح اصفهان، جى رونق خود را به تدريج از دست مىدهد و در عوض،
يهوديه با اسكان جمعيت مسلمان در آن، رو به آبادي و وسعت بيشتر مىگذارد
(ياقوت، مشترك، ١٨٧). در ٣١٧ق مرداويج بن زيار پس از تصرف ولايت دينور و
قرماسين (كرمانشاه) و زبيديه، اصفهان را تصرف كرد (مسعودي، ٤/٣٨١). او مدتى
اصفهان را در دست داشت تا در ٣٢٣ق در همانجا توسط غلامان ترك خود در حمام
به قتل رسيد (همو، ٤/٣٨٢-٣٨٣). تا دهههاي پايانى سدة ٤ق و تا مدتى پس از
آن، دو شهر جى و يهوديه را بر رويهم شهر اصفهان مىخواندند (يعقوبى، ٤٩؛
ابن حوقل، ١٠٦؛ ياقوت، بلدان، ١/٢٩٢). اصطخري در اين باره به صراحت
مىنويسد: «سپاهان دو شهر است: يكى جهودستان، ديگر شهر سپاهان» (ص ١٦٤).
اگرچه در اين دوره، جى هنوز به عنوان يكى از بهترين رستاقهاي اصفهان به
شمار مىرفت و از لحاظ تجارت و ثروت برتر و بهتر از يهوديه بود (ابن حوقل،
١١١)، با وجود اين مىتوان گفت كه از سدة ٤ق يهوديه با رشدي سريعتر، از جى
پيشى مىگيرد و به شهري بزرگ و آبادان تبديل مىشود و با همدان آن روز
برابري مىكند (نك: اصطخري، همانجا).
پس از مرگ مرداويج (٣٢٣ق) اصفهان ميان پسران بويه دست به دست مىشد و از
همين زمان، آبادي دوبارة اين شهر موردتوجه قرار گرفت. وشمگير در ٣٢٧ق به
بازسازي اصفهان پرداخت، ليكن ركنالدوله حسن بن بويه بار ديگر شهر را تصرف
كرد و تا ٣٦٦ق آن را در دست داشت. در اين ميان، اصفهان در ٣٤٣ق به واسطة
هجوم لشكر خراسانى توسط بوعلى چغانى غارت شد ( ٢ ، EIهمانجا). مىتوان گفت،
در زمان آل بويه و به ويژه در دورة حكومت ركنالدوله شهر اصفهان رونق
تازهاي يافت؛ بناي قلعة طبرك و كشيدن باروي شهر را به او نسبت دادهاند
(اصفهانى، ١٧٤)؛ به گفتة حمدالله مستوفى محيط ديواري كه ركنالدوله پيرامون
اصفهان كشيد، ٢١ هزار گام بود ( نزهة، ٤٨؛ نيز نك: ناصرخسرو، ١١٧).
در ٣٩٨ق، علاءالدوله كاكويه از سوي سيده خاتون، مادر مجدالدوله، به حكومت
اصفهان منصوب شد. در ٤٢٠ق مسعود غزنوي اصفهان را متصرف شد و با گماردن
حاكمى بر اصفهان، شهر را ترك كرد، اما اهالى شهر در غياب سلطان غزنوي سر به
شورش برداشتند و حاكم منصوب غزنوي را به قتل رساندند. مسعود بار ديگر به
اصفهان بازگشت و به قتل عام اهالى پرداخت. سپس علاءالدوله در قبال
پرداخت مبالغى، حكومت اصفهان را بازپس گرفت و به انتظام امور شهر و نواحى
پيرامون آن كه به واسطة هجوم غزنويان خرابى بسياري ديده بود، پرداخت
(اصفهانى، ١٧٤، ١٧٥؛ ٢ ، EIهمانجا). او در ٤٢٩ق باروي شهر را از نو بنياد نهاد
(مافروخى، ٨١؛ اصفهانى، ١٧٤) كه آثار آن تا چندين سال قبل در ٣ نقطة شهر
اصفهان باقى بود (شفقى، ٢٠٥ بهبعد).
در ٤٣٣ق ابومنصور فرامرز - پسر علاءالدوله - پس از مرگ پدر، حاكم اصفهان شد.
وي از خواندن خطبه به نام طغرل سلجوقى سرباز زد و طغرل در ٤٤٢ق به منظور
سركوب وي به اصفهان آمد و در ٤٤٣ق شهر را متصرف شد. در همين زمان سلطان
سلجوقى پايتخت خود را از ري به اصفهان منتقل ساخت (بازورث، ٣٨ ؛ IV/١٠١ , ٢
.(EIطغرل حدود ١٢ سال پايان زندگى خود را بيشتر در اصفهان گذراند (لمتون، و
مبالغ بسياري صرف بناهاي عمومى و گسترش شهر و پيرامون آن كرد (مافروخى،
١٠١). به گفتة ناصرخسرو در همين روزگار اصفهان بازارهاي متعددي داشت كه هر
يك داراي دروازهاي جداگانه بود (همانجا). همو خبر مىدهد كه هر يك از
محلهها و كوچههاي شهر نيز داراي دروازههاي مستحكم و كاروانسراهاي پاكيزه
بود و تنها در يك كوچه از كوچههاي شهر، «پنجاه كاروانسراي نيكو» وجود داشت
كه در هر يك از آنها «بيّاعان و حجرهداران بسيار»ي به فعاليت مشغول بودند.
وجود بازار مهم صرافان با ٢٠٠ صراف و نيز كاروانسراهاي متعدد و تجار بسيار و
تسهيلات لازم براي ورود و خروج كاروانها و كالاهاي گوناگون آنگونه كه
ناصرخسرو ذكر مىكند (همانجا)، دليل محكمى بر جايگاه مهم شهري و بازاري
اصفهان در اين زمان است. ناصرخسرو ضمناً از بناهاي نيكو و مرتفع در شهر و
مسجد آدينهاي بزرگ در ميان آن خبر مىدهد (همانجا) و سرانجام مىگويد: «من
در همة زمين پارسىگويان شهري نيكوتر و جامعتر و آبادانتر از اصفهان نديدم»
(ص ١١٨).
در واقع، از مدتها پيش، يهوديه رو به گسترش بيشتري مىگذارد، تا جايى كه
به صورت شهري بزرگ و آباد و پرجمعيت و شهري مهم از لحاظ بازرگانى درمىآيد
(مقدسى، ٢/٥٧٩). طى اين دوره، شهر جديد را از همدان بزرگتر و از ري آبادتر
دانستهاند كه به سبب برخورداري از موقعيتى مركزي ميان فارس، خوزستان، ري
و همدان، محل عبور كاروانهاي تجاري بوده است (همو، ٢/٥٨٠)؛ ابن حوقل اين
شهر را باركدة فارس، جبال، خراسان و خوزستان معرفى مىكند (ص ١٠٦) و به گفتة
ياقوت شهرستان (جى) اصفهان به تدريج ويران شد و بخش اندكى از آن برجاي
ماند و كوي يهوديه آبادان گشت و مسلمانان با آنان در آن جايگاه درآميختند و
آن را گسترش دادند و نام يهوديه بر آن باقى ماند ( مشترك، ١٨٧). همو با ذكر
اين نكته كه جى نام اصفهان كهنه است (همان، ٦١؛ نيز نك: جابريانصاري،
٣١٢)، مىنويسد: «شهر اصفهان كنونى»، يهوديه است (ياقوت، همان، ١٨٧) و جى
بعدها «شهرستانه» (شهرستان) ناميده شده است (همان، ٦١). به اين ترتيب،
نام اصفهان به عنوان شهر به يهوديه داده مىشود و جى با نام شهرستان به
صورت دهكدهاي رو به زوال، در كنار شهر جديد برجاي مىماند (نك: شوارتس،
.(٥٨٥-٥٨٦
پس از طغرل، الب ارسلان، دومين سلطان سلجوقى نيز اصفهان را به عنوان
پايتخت خود حفظ كرد (لمتون، و پسر و جانشين او، ملكشاه (٤٦٤- ٤٨٥ق) نيز به
اصفهان توجهى خاص داشت (لاكهارت، .(٢١ ملكشاه بناهاي متعددي در اصفهان و
پيرامون آن برپا داشت. علاوه بر او، خواجه نظام الملك، وزير ملكشاه نيز به
اقداماتى در زمينة رشد و گسترش شهر، از جمله احداث مدرسة نظاميه در محلة
دردشت اقدام نمود (همو، نيز لمتون، همانجاها). طى اين دوره اصفهان داراي
عمارتها و كوشكها و باغهاي بسياري بود كه از آن جملهاند: باغهاي چهارگانه
كه هر يك از آنها برابر هزار جريب مساحت داشت (آوي، ٢٦)؛ مهمترين اين
باغها باغ كاران بود كه دو قصر داشت: يكى مشرف بر زاينده رود و ديگري به
محاذات شهر بود و بين آنها قلعهها و عمارتهاي ديگر قرار داشت. محلة امروزي
خواجوي اصفهان را قسمتى از باغ كاران دورة ملكشاه دانستهاند (هنرفر،
گنجينه...، ٥٧). از كاخهاي اصفهان در اين دوره مىتوان از قصر فرقد بر در
شهر، قصر هارون، هفت در، قصر خصيب، و نيز قصر عبدويه بركنار زنده رود، قصر
كوهان درماربين و مانند آن نام برد (آوي، ٢٩).
در سالهاي آخر حكومت ملكشاه، اسماعيليه به رهبري داعى عبدالملك عطاش و
پسرش احمد در اصفهان فعاليت داشتند (ابن اثير، ١٠/٤٣٠-٤٣٤؛ بازورث، .(١٠١ با
مرگ ملكشاه در ٤٨٥ق اصفهان رونق و شكوفايى خود را از دست داد و آنچه سلطان
سلجوقى برپا داشته بود، توسط جانشينانش از ميان رفت (لمتون، ٢٥٥ ؛ جناب،
٢٣٤). در اين زمان، تركان خاتون، همسر ملكشاه پس از آنكه پسر خود، محمد را
سلطان خواند، به اصفهان رفت و تمامى خزاين را ميان اميران و سردارانش
تقسيم نمود (لمتون، همانجا). از سوي ديگر با مرگ او در ٤٨٧ق، بركيارق، پسر
زبيده خاتون همسر ديگر ملكشاه، به شهر وارد شد و كشاكش ميان او و محمد بالا
گرفت. اين كشمكش چند سال به طول انجاميد IV/١٠١) , ٢ .(EIدر همين زمان،
اسماعيليه قدرت بيشتري يافتند و شاهدز را تصرف كردند و تا ٤٩٤ق ماليات
پيرامون شهر و از جمله خان لنجان را گردآوري مىكردند (ابن اثير، ١٠/٤٣٠-٤٣١؛
٢ ، EIنيز بازورث، همانجاها). در ٤٩٥ق سلطان محمد در ري از بركيارق شكست خورد
و به اصفهان گريخت ( ٢ ، EIهمانجا). بركيارق اصفهان را محاصره كرد و به
واسطة طولانى شدن محاصرة شهر، ارزاق ناياب، و شهر دچار قحطى شد. سلطان محمد
از اصفهان گريخت و در پى فرار او، شهر به دست سربازان بركيارق غارت شد
(جناب، همانجا؛ بازورث، .(١١٠-١١١ با مرگ بركيارق در ٤٩٨ق، محمد بار ديگر به
اصفهان بازگشت IV/١٠٢) , ٢ .(EIاز اولين اقدامات او كاهش قدرت باطنيان بود
كه تا ٥٠٠ق با دستگيري و پوست كندن احمد بن عبدالملك عطّاش به طول
انجاميد (ابن اثير، ١٠/٤٣٤؛ ٢ ، EIهمانجا). اصفهان تا مرگ سلطان محمد در ٥١١ق
پايتخت باقى ماند و از آن پس مركز قدرت به خراسان انتقال يافت. در اين
زمان كشاكشهاي مذهبى افزايش يافت و در ٥٦٠ق درگيري ميان طرفداران آل خجند
و آل صاعد (ه م م) به اوج خود رسيد و خسارات جانى و مالى فراوانى به بار
آورد ( ٢ ، EIهمانجا).
اصفهان در ٥٩٠ق به دست خوارزمشاه تكش افتاد (همانجا). در ٦٢٣ق لشكر مغول
به فرماندهى جرماغون به اصفهان رسيد و خرابى بسياري به شهر وارد ساخت
(اصفهانى، ١٧٦). در رمضان ٦٢٥ جلالالدين براي دفع مغولان، اصفهان را مركز
اردوي خود قرار داد و موقتاً بر آنان پيروز شد (اقبال، ١/١٢٢-١٢٤؛ بويل، ٣٣٠ )،
اما سرانجام از آنها شكست خورد و اصفهان در ٦٣٣ق به عنوان آخرين شهر بزرگ
جبال به چنگ مغولان افتاد (منهاج، ٤٢٤-٤٣٣؛ اقبال، ١/١٢٧، ٣٨٦).
در دورة مغولان، اصفهان همانند شهرهاي ديگر صدمات فراوانى ديد. به گفتة
رشيدالدين فضلالله: «چندان خلق كه ايشان كشتهاند، كس نكشته» (ص ٣٤٩؛
اقبال، ١/١٠٣). در زمان غازانخان، اميرمحمد ايداجى حاكم اصفهان بود
(رشيدالدين، ٣٩-٤٠). در اين زمان كوششهايى براي آبادانى اصفهان به انجام
رسيد (همو، ٣٤٩) كه از آن جمله موقوفات مختلف و احداث دارالسياده را
مىتوان نام برد (همو، ١٩٠-١٩١).
در ٧٤٢ق امير پيرحسين كه بر فارس و اصفهان غلبه يافته بود، حكومت اصفهان
را به شيخ ابواسحاق برادر مسعود شاه اينجو كه به بغداد گريخته بود، واگذاشت
(اقبال، ١/٣٦١، ٤١١-٤١٢). در ٧٥٧ق امير مبارزالدين محمد مظفري به محاصرة شهر
اصفهان پرداخت و سرانجام بر آن دست يافت (جناب، ٢٣٧؛ اقبال، ١/٤٢١، ٤٢٣).
در ٧٨٩ق تيمور به اصفهان وارد شد. حاكم اصفهان و عدهاي از علما و سادات شهر
براي امان خواهى به بيرون شهر رفتند، اما هنگامى كه تيمور محصلان خود را
براي دريافت پول و هدايا به شهر فرستاد، مردم اصفهان آنان و عدهاي از
سربازان تيمور را به قتل رساندند. در مقابل تيمور نيز دستور قتل عام مردم
شهر را داد كه طى آن حداقل ٧٠ هزار نفر از سكنه كشته شدند و تيمور از
سركشتگان منارهها برپا ساخت (اقبال، ١/٤٣٧؛ اصفهانى، همانجا؛ نظامالدين،
١٠٤- ١٠٥؛ لاكهارت، همانجا).
به طور كلى در سدة ٧ق، اصفهان يكى از شهرهاي مشهور جهان به شمار مىآمد و
به عنوان يكى از مراكز مهم علوم و صنايع و هنر شهرت داشت (قزوينى،
٢٩٦-٢٩٧).
شهر اصفهان در آستانة سدة ٨ق/١٤م، و بهويژه در زمان غازان خان، گسترش
بيشتري يافت و تا نزديك زايندهرود كشيده شد؛ از اين رود نهرهايى در شهر
جاري بود (حمدالله، نزهة، ٤٨). در اين زمان، اصفهان داراي ٤٤ محله و دروازه
بود. حمدالله مستوفى شهر اصفهان را در اصل حاصل ادغام ٤ ديه و مزارع و
مضافات آنها برمىشمارد. اين ٤ ديه عبارت بودند از: كران، كوشك، جوباره و
دردشت (همانجا). انصاري دمشقى در اين زمان هنوز اصفهان را دو شهر مىداند:
يكى كهن كه بخش اعظم آن به صورت ويرانه درآمده (يعنى جى)، و ديگري كه
آبادان بوده (يهوديه)، و ميان آنها يك ميل (نيم فرسنگ) فاصله بوده است
(ص ٣١٢). از سوي ديگر، براساس گفتة حمدالله مستوفى (همانجا)، طى اين دوره
شهر اصفهان چنان گسترش يافت كه يهوديه، يعنى هستة اوليه شهر، خود به صورت
محلهاي از آن درآمد (نيز نك: تحويلدار، ٣٢-٣٣).
منابعبسياري بهخطا شهر اصفهانرا حاصلگسترش و بههمپيوستن دو شهر جى و
يهوديه دانستهاند (لاكهارت، ١٩ ؛ بلانت، .(٢٠ در واقع، جى و يهوديه در هيچ
زمان آنچنان وسعت نيافتند كه با از بين رفتن فاصلة ميان آن دو، در يكديگر
ادغام شوند و شهري يكپارچه و واحد را برپا سازند (شفقى، ١٧٨). انصاري دمشقى
از اوايل سدة ٨ق گزارش مىدهد كه «شهرستان» نام بعدي جى است كه در كنار
زاينده رود قرار داشت (همانجا)؛ هرچند نام جى به عنوان ناحيه باقى ماند.
به گفتة حمدالله مستوفى، شهرستان بزرگترين قريه در ناحية جى بود (همان،
٥٠). حتى شاردن در دورة صفويه نيز قرية شهرستان را يكى از بزرگترين
دهكدههاي جهان مىخواند (٨/٣٨) و بدينسان، آن را مجزا از شهر معرفى مىكند.
اصفهان در سدة ٨ق شهري بزرگ و زيبا با «مدارس و خانقاهات و ابواب الخير»
بسيار بوده است (حمدالله، همان، ٤٩؛ ابن بطوطه، ١/٢١١).
در ٨٥٦ق اصفهان به دست جهانشاه قراقويونلو افتاد و سال بعد شهر توسط او
ويران و غارت شد و مردم قتلعام گرديدند. به دنبال آن، در ٨٧٤ق اوزون حسن
آققويونلو بر آنجا دست يافت IV/١٠٢) , ٢ ؛ EIفرهنگ، ١٠/١٩). ونيزيانى كه در
زمان اوزون حسن از اصفهان ديدن كردهاند، آن را «شهري بسيار وسيع در دشتى»
پرنعمت معرفى كردهاند كه حصاري از خشت خام و خندقى پيرامون آن داشته
(كنتارينى، ١٤٠)، و محيط شهر ٤ ميل و با احتساب حومه، ١٠ ميل بوده است. در
اين زمان جمعيت شهر اصفهان ٥٠ هزار نفر تخمين زده شده است (همو، ٨٠ -٨١).
اگرچه پيش از دورة صفوي نيز اصفهان شهري بزرگ و پرجمعيت به شمار مىرفت،
اما اوج شكوفايى اين شهر به اين دوره بازمىگردد (فيشر، .(١٠٥-١٠٦ در
١٠٠٦ق/١٥٩٧م شاه عباس اول (سل ٩٩٦- ١٠٣٨ق) پايتخت را از قزوين به اصفهان
منتقل ساخت (اسكندربيك، ٥٤٤). برخلاف قزوين كه در طول دورة پايتختى خود از
گسترش چندانى برخوردار نشد، اصفهان در دورة كوتاهى - به گفتة شاردن - در شمار
يكى از بزرگترين شهرهاي جهان آن روزگار درآمد (٧/٤٩).
گسترش شهر اصفهان طى اين دوره با بنياد نهادن محلههاي تازه همراه بود.
شاه عباس اول در قسمت جنوبى شهر و در طول مسير زاينده رود و نيز آن سوي
زاينده رود، زمينهاي آزاد و وسيعى در اختيار داشت كه امكان طرح گسترش شهري
در سطحى وسيع را فراهم مىساخت (هيلنبراند، .(٧٧٥ طى همين دوره ميدان شاه
يا نقش جهان، به عنوان مركزي جديد مطابق با ضرورتهاي سياسى - فرهنگى تازه
ايجاد شد. اين مركز از طريق شبكهاي از حوزههاي فعاليت شهري به مركز قديمى
شهر - ميدان كهنه - متصل شد و نهايتاً فعاليتهاي شهري را به سوي خود جلب
نمود. اين ميدان در واقع به شكل همان ميدان كهنة شهر و با حفظ همان عناصر
اصلى برپا شد. اين عناصر عبارت بودند از: بازارها، مسجد، مدرسه، دولتخانه و
سرانجام يك فضاي باز و وسيع مركزي. اين طرحِ تازه از سوي ديگر، به دور از
مسائل و محدوديتهاي قسمت قديمى شهر، در فضاي باز و آزاد به اجرا درآمد
(شيرازي، .(٥٨٨
به گفتة تاورنيه پس از احداث و رونق ميدان جديد، ميدان كهنه به تدريج
اهميت خود را از دست داد؛ اگرچه هنوز دو قسمت آن آباد بود و كسبه در عمارات
سرپوشيدة آن جاي داشتند (ص ٣٨٤). كمپفر خبر مىدهد كه پيرامون اين ميدان را
كارگاهها، دكههاي هنرمندان و قهوهخانهها فراگرفته بود (ص ١٩٢). از اين
دوره به بعد، اين ميدان شكل اصلى خود را از دست داد و به خانهها و
مغازههاي تازه تبديل شد (نورصادقى، ٦٢؛ قس: كمپفر، همانجا، حاشيه ٢).
ميدان نقش جهان به گفتة شاردن يكى از زيباترين ميدانهاي جهان است (٧/١٠٧،
١١٢؛ نيز نك: ديولافوا، ٢٨٨-٢٨٩؛ فلاندن، ١٥٧؛ جكسن، ٣١٠-٣١١؛ كرزن، و كارِري
آن را با شكوهتر از ميدان سن ماركِ ونيز دانسته است (ص ٧٧). از آنجا كه
اين ميدان در مجاورت باغ معروف نقش جهان واقع بود، به نام ميدان نقش
جهان خوانده شد (نورصادقى، همانجا؛ طهرانى، ١٠٢). هنرفر عقيده دارد پيش از
ايجاد اين ميدان، در محل آن ميدانى به نام نقش جهان وجود داشته است (
اصفهان، ١٠٧). باغ نقش جهان ظاهراً باغ بزرگى بوده است كه عمارات هشت
بهشت و چهل ستون و ميدان شاه و كمى از بازارهاي بعدي را در برمىگرفته
است. اين باغ تا نزديك دروازة حسنآباد امتداد داشته، و ظاهراً دروازة كوشك
(درب كوشك)، دروازهاي از اين باغ بوده است (نورصادقى، ٨١). اصفهانى بناي
اين باغ را به شاه اسماعيل نسبت داده، مىگويد: از اين باغ در دورة قاجار
تنها نامى باقى مانده بود (ص ٣٣).
با ايجاد ميدان نقش جهان، گسترش اصفهان با طرح و برنامه ادامه يافت
(هيلنبراند، و به دنبال آن، بناهاي زيادي برپا شد و باعث رشد بيشتر اين شهر
گرديد. از همين زمان بود كه شهر اصفهان در خارج از حصارهاي قديمى خود گسترش
يافت (كمپفر، ١٨٥).
شهر اصفهان در سدة ١٢ق/١٨م داراي ويژگيهاي منحصر به فردي بود كه حتى در
نظر اروپاييانى كه بسياري از شهرهاي بزرگ دنياي آن زمان را به خوبى
مىشناختند، شهري بىهمتا به شمار آمده است (هيلنبراند، .(٧٧٧ شاردن اصفهان
را همانند شهرهاي بزرگ اروپا و از نظر شمار جمعيت، در رديف شهر لندن كه خود
در آن دوره پرجمعيتترين شهر اروپا بود، برمىشمارد (٧/٥١). كمپفر آن را
بزرگترين شهر آسيا در اين سوي رود گنگ به حساب مىآورد و پيرامون آن را با
احتساب حومه، بالغ بر حدود ٣٦ كم ذكر مىكند (همانجا).
تكوين شهر اصفهان را در اين دوره تا حد زيادي به سياست شاه عباس اول
نسبت دادهاند (رومر، .(٢٧١ اين سياست نه تنها تركيب سپاه را تغيير داد،
بلكه باعث دگرگونى در تركيب جمعيت در سطحى وسيع شد و مهارتهاي گوناگون
افراد در زمينههاي مختلف خود باعث گسترش بيشتر زندگى فرهنگى - اقتصادي شهر
اصفهان گرديد (همانجا). در اين باره، مىتوان به گسترش تجارت توسط ارامنة
جلفا، به ويژه تجارت با هندوستان اشاره كرد (نديم الملك، ١٦٠). در زمينة جا
به جاييهاي جمعيتى اقداماتى توسط شاه عباس صورت گرفت كه در تركيب جمعيت
شهر تأثير بسزايى داشت؛ از جملة اين اقدامات، انتقال ٣ هزار خانوار ارمنى از
آذربايجان (جلفا) به اصفهان بود كه در كنار زاينده رود اسكان داده شدند
(اسكندربيك، ٦٦٨). سيوري عقيده دارد كه شاه عباس اين عده را به منظور
بهرهگيري از تجربه و توان تجاري - صنعتى آنان به اين نقطه منتقل ساخت
(ص .(١٧٤ سكنة اين محلة تازه كه جلفا نام گرفت، در آغاز منحصر به ارمنيان
بود كه شمار آنان به حدود ٣٠ هزار نفر مىرسيد (كمپفر، ١٨٦). لاكهارت اين عده
را ٦ هزار خانوار نوشته است (ص ٥٣٩)؛ در مقابل، گرگوريان با تأكيد بر منابع
ارمنى، جمعيت اولية جلفا را ١٥ تا ٢٠ هزار نفر تخمين زده است كه تا ١٦٣٠م
به حدود ٣٠ هزار نفر رسيد (ص .(٦٦٧ در اين زمان حدود ٥٠ هزار ارمنى ديگر در ٢٤
روستاي پيرامون شهر اصفهان اقامت داشتند (همانجا). به گفتة تاورنيه مسلمانان
در اين زمان به دستور شاه حق اقامت در جلفا را نداشتند (ص ٤٠٧)؛ در مقابل،
ديولافوا نيز گزارش مىدهد كه ارمنيان از گذشته از اقامت در شهر ممنوع شده
بودند (ص ٢١٤).
جلفاي اصفهان در اين زمان داراي ١٣ كليسا و بيش از ١٠٠ نفر روحانى (مسيحى)
بود (كمپفر، همانجا). شاردن جلفا را شامل دو بخش معرفى مىكند: جلفاي كهنه،
ساخته شده توسط شاه عباس اول، و جلفاي نو، پرداختة شاه عباس دوم (٨/٨٣).
وي دو بخش جلفا را متشكل از ٥ كوچة بزرگ و موازي شرقى - غربى كه از
رودخانه به سوي كوه كشيده شده، و داراي كوچههاي بسيار با بازارها،
ميادين، گرمابهها و دو كاروانسراي كوچك است، معرفى مىكند (همانجا).
گذشته از مسيحيان (ارمنى)، بسياري از گرجيها نيز كه به عنوان اسير جنگى به
ايران آورده شده بودند، در شهر اصفهان اسكان داده شدند كه عدة آنها در سدة
١١ق/١٧م بالغ بر ٢٠ هزار نفر بود (كمپفر، ١٩٧؛ رومر، .(٢٧٢ در اين زمان، در
قسمت جنوبى جلفا، روستاي زردشتيان قرار داشت كه حدود ٦٠٠ خانوار كشاورز را در
خود جاي مىداد (كمپفر، ١٨٧). جمعيت شهر اصفهان را در اين دوره تا ٠٠٠
،١٠٠،١نفر نيز ذكر كردهاند (هالينگبري، ٥٩)، اما حداقل جمعيت اين شهر در اين
زمان را ٦٠٠ هزار نفر نوشتهاند (شاردن، ٧/٥٠).
طى همين دوره، به واسطة ايجاد راهها و كاروانسراهاي متعدد و گسترش تجارت در
كشور، شهر اصفهان به عنوان مركز مهم تجارت داخلى ايران درآمد (فراگنر، ٥٢٧ ؛
اسپونر، و تجار و شركتهاي متعدد خارجى از سراسر جهان در آنجا به كار اشتغال
داشتند (فلاندن، ١٥٧) كه از آن ميان مىتوان از تجار انگليسى، هندي،
فرانسوي و پرتغالى نام برد (كمپفر، ١٩٧). در همين دوره، مذاهب و فرق غربى
نيز نمايندگانى در شهر داشتند، از جمله كاپوسنها، كرمليها، اگوستينيها، يسوعيها و
دومينيكنها (كمپفر، ١٩٧- ١٩٨؛ سيوري، .(١٧٦
شهر اصفهان در دورة صفوي داراي كاخهاي با شكوه، كاروانسراهاي وسيع،
بازارهاي زيبا و خيابانهاي مستقيم و طويل و عريضى بود كه با درختكاري و
جويهاي آب روان به صورت دلپذيري درآمده بود (شاردن، ٧/٥٦). اين خيابانها،
به ويژه در محلههاي نوبنياد آن زمان، از جمله عباس آباد و جلفا، احداث
شده بود (كمپفر، ١٩٠). وجود درختان بسيار در شهر اصفهان، بنابر گفتة تاورنيه،
اين شهر را به صورت «جنگلى» درآورده بود (ص ٣٧٩؛ قس كارري، ٦٠). كوچههاي
شهر، برخلاف خيابانها، پيچ در پيچ و اغلب مسقف بود و از هر يك، كوچههاي
فرعى زيادي منشعب مىشد (كمپفر، تاورنيه، همانجاها). با گسترش شهر، شمار
محلههاي آن به بيش از ٤٠ محله رسيد؛ از جمله محلههاي نوبنياد آن زمان،
محلههاي عباسآباد، فرحآباد (تحويلدار، ٣١) و جلفا (كمپفر، ١٨٦) بود.
در اين زمان، پلهايى دو قسمت شهر در دو سوي رودخانه را به يكديگر متصل
مىساخت. اين پلها در اواخر دورة صفوي عبارت بودند از: ٤ پل بزرگ و ٢ پل
كوچك كه بجز يكى از پلهاي كوچك، بقية آنها هنوز پا بر جا هستند (لاكهارت،
٥٤١). جكسن شمار پلهاي زاينده رود را ٥ مىداند (ص ٣١٤). اولين اين پلها، پل
مارنان است كه محلة عباسآباد را با قسمت غربى جلفا مرتبط مىسازد (لاكهارت،
همانجا). احداث اين پل را به شاه طهماسب نسبت دادهاند (كمپفر، ١٨٨). ديگري
پل الله ورديخان است كه از آثار ارزشمند در معماري به شمار مىآيد (همو،
١٨٩) و چون محلة جلفا را به شهر متصل مىكرده است، آن را پل جلفا نيز
ناميدهاند (همانجا؛ تاورنيه، ٣٩٦). طول اين پل را ٩٦٨ پا و عرض آن را ٤٥ پا
دانستهاند (لاكهارت، همانجا؛ قس: كمپفر، همانجا). ديوارههاي بلند اين پل
حافظ كاروانها در برابر باد بوده، و اتاقها و فضاهاي تعبيه شده در آن، محل
پناه و استراحت مسافران به شمار مىرفته است (پوپ، .(III/١٢٣٥ اين پل را
سى و سه چشمه، چهار باغ (همو، و پل شاه عباسى (اصفهانى، ١٠٨) نيز
ناميدهاند. بعد از پل اللهورديخان، پل جويى (همانجا) يا جوبى (لاكهارت،
همانجا) قرار دارد كه بعضى به خطا آن را چوبى نوشتهاند (نك: جواهر كلام، ٢٧)
و چون بر روي اين پل جويى سنگى به منظور انتقال آب از يك سوي رودخانه
به طرف ديگر آن وجود داشته، به اين نام خوانده شده است (طهرانى، ٩٣؛
قس: اصفهانى، ١٠٨- ١٠٩). در پايين دست پل جويى، پل خواجو قرار دارد كه شاه
عباس دوم آن را در محل پلى كه آن را اوزون حسن بنا نهاده بود، ساخت
(لاكهارت، همانجا)؛ به همين دليل و نيز به سبب مجاورت اين پلها با محلة
حسنآباد، آن را پل حسنخان تركمان و پل حسنآباد (اصفهانى، ١٠٩، ١١١) هم
خواندهاند. جبهة خارجى پل خواجو داراي كاشىكاري و گچبريها و تزيينات
زيبايى است و ٢٤ چشمه دارد كه در پشت آنها سدهايى چوبى به منظور مسدود
ساختن آب تعبيه شده بود كه باعث مىشد درياچهاي در پشت پل ايجاد شود. به
اين ترتيب، اين پل در حكم بند نيز بوده است (كمپفر، ١٩٠؛ لاكهارت، ٥٤٢).
اصفهانى نويسندة نصف جهان، شمار پلهاي اصفهان را ١٢ پل مىنويسد (ص ١٠٦-
١٠٧).
اصفهان در پايان سدة ١١ق/١٧م، داراي ٨ دروازه بود (شاردن، ٧/٦١؛ قس
تاورنيه، ٣٧٩) و نهمين دروازة شهر موسوم به «دروازة مرگ» در زمان سياحت
كمپفر توسط مردم خراب شده بود (ص ١٨٧). به گفتة تاورنيه به سبب فروريختن
قسمتهايى از باروي شهر، براي ورود و خروج از شهر نيازي به عبور از دروازهها
نبوده است (همانجا). تاورنيه در زمان بازديد خود، شهر اصفهان را بيشتر به يك
«دهكده» شبيه مىداند (ص ٣٨٣).
شهر اصفهان در پايان دورة صفوي، شكوه پيشين خود را از دست داد. برخى تعصبات
دينى را از زمينههاي اصلى فروپاشى و ويرانى شهر اصفهان برمىشمارند (جناب،
٢٤٣). به گفتة اصفهانى از زمان شاه سليمان و شاه سلطان حسين امور مملكتى
به دست «امراي متفرقه و خواجه سرايان» افتاد و «امر مملكت مختل و نظام
امور گسيخته» شد (ص ١٨١، ١٨٣).
در ١١٣٤ق/١٧٢٢م در ٣ فرسنگى شهر اصفهان - در گلان آباد - شاه سلطان حسين از
افغانان شكست يافت و اصفهان به محاصرة افغانان درآمد (همو، ١٩٣- ١٩٦؛ رستم
الحكما، ١٣٣ به بعد) و پس از ٦ يا ٧ ماه تصرف شد (لاكهارت، ٢٨ ؛ IV/١٠٤ , ٢
.(EIدر ١١ محرم ١١٣٥ شاه سلطان حسين لباس سياه پوشيد و روز ١٣ محرم خود را
تسليم محمود افغان نمود و تاج شاهى را خود بر سر محمود نهاد (اصفهانى،
٢٠٥-٢٠٦). طى اين دوره صدمات فراوانى به شهر وارد آمد. به گفتهاي حدود ٢٠
هزار نفر به دست افغانان كشته شدند و شمار بسياري از گرسنگى و قحطى جان
باختند (قدوسى، ١٠٢؛ ٢ ، EIهمانجا).
در ١١٤٢ق پس از قدرت يافتن نادر و شكستن افغانان و پيشروي به سوي اصفهان،
اشرف - جانشين محمود افغان - پس از آخرين شكست از نادر در مورچه خورت، به
اصفهان پناه برد و از آنجا به شيراز گريخت. نادر در همان سال به اصفهان
وارد شد (استرابادي، ١٠٢-١٠٧؛ هنوي، ٤٠-٤٤). بدينسان، اگر چه اصفهان از جور
افغانان خلاص شد، ليكن به واسطة مالياتهاي متنوع و فراوانى كه مأموران
نادر مىگرفتند، صدمات فراوانى ديد (جناب، ٢٤٤؛ اصفهانى، ٢٥٧- ٢٥٩). پس از
مرگ نادر، اصفهان دستخوش ناآراميها و تاخت و تاز و غارت گروههاي مختلف مدعى
سلطنت بود (پري، ٩٣-٩٤، ١٠٤). علىمردان خان بختياري در ١١٦٣ق با كريم خان
زند متحد شد و شهر اصفهان را از چنگ ابوالفتح خان بختياري به درآورد.
كريمخان در ١١٦٥ق على مردانخان را عزل كرد و برادر خود صادقخان را به
حكومت اصفهان گماشت ( ٢ EI، همانجا). در اين زمان شهر اصفهان به طور نسبى
از خسارات در امان ماند و مردمى كه شهر را ترك كرده بودند، بازگشتند و
اصفهان يك بار ديگر رو به آبادانى نسبى نهاد؛ اما پس از مرگ كريم خان در
١١٩٣ق/١٧٧٩م يك بار ديگر هرج و مرج بر شهر اصفهان حاكم شد (اصفهانى،
٢٧٩-٢٨٠).
در ١١٩٩ق آقا محمدخان عازم اصفهان شد و آنجا را از دست جعفر خان زند بيرون
آورد و باقرخان خوراسگانى را به جاي او منصوب كرد. در ١٢٠١ق جعفر خان
دوباره بر اصفهان دست يافت، اما آقامحمدخان يكبار ديگر او را از شهر بيرون
راند و برادر ناتنى خود، جعفر قلى خان را حاكم اصفهان ساخت (لمتون، ٣١-٣٢).
در اين زمان پايتخت به تهران منتقل شد و اصفهان موقعيت تجاري خود را به
تدريج به تبريز واگذاشت ( ٢ ، EIهمانجا؛ كرزن، .(II/٤١
در زمان فتحعلىشاه (١٢١٢-١٢٥٠ق)، حاجى محمدحسين خان اصفهانى صدر اعظم او
حكومت و بازسازي اصفهان را بر عهده گرفت. در زمان او جمعيت شهر رو به
افزايش نهاد، اما پس از وي دوباره اصفهان دستخوش ويرانى و كاهش جمعيت شد
(اصفهانى، ٢٨٠- ٢٨١). در كنار كشاكشهاي سياسى، يكى از علل افت و خيز شكوفايى
شهر اصفهان قحطيهاي پى در پى آن بود (جناب، ٢٢٩-٢٣٠). به سبب كشاكشهاي
سالهاي ١٢٥٢ تا ١٢٥٥ق كه طى آن خسارات زيادي به اصفهان وارد آمد، محمدشاه
ناچار شد در ١٢٥٦ق به اصفهان سفر كند (اصفهانى، همانجا؛ IV/١٠٥ , ٢ EI). در
خلال حكومت ناصرالدين شاه يك بار ديگر در ١٢٦٥ق شورشهايى در شهر روي داد،
اما پس از بازديد او از شهر در ١٢٦٧ق/١٨٥٩م اوضاع رو به بهبود نهاد، ليكن در
قحطى سالهاي ١٢٨٨ و ١٢٨٩ق يك بار ديگر رشد شهر متوقف شد و جمعيت آن رو به
كاهش نهاد (همانجا). اصفهانى جمعيت شهر را در اين زمان ٨٠ هزار نفر برمىشمارد
و آن را كمترين رقم از آغاز شكلگيري شهر به شمار مىآورد (ص ٢٨٢).
جمعيت اصفهان را در آغاز سدة ١٩م (١٨٠٠-١٨٠١م) حداقل ٢٠٠ هزار نفر
(هالينگبري، ٥٩) و در آستانة سدة ٢٠م به اختلاف حدود ١٠٠ هزار نفر (فلاندن،
١٥٦)، ٦٠ هزار نفر (ماساهارو، ١٣٨؛ شفقى، ٢٩١) و نيز ٧٠ تا ٨٠ هزار نفر (گايگر، ؛
II/٣٨٣ كرزن، ٢/٥٣ - ٥٤) دانستهاند. ماساهارو در اين زمان براي اصفهان ١٧٢
مسجد، ٤٨ مدرسه، ٨٠٠ ،١كاروانسرا و ٢٧٣ حمام برمىشمارد (همانجا). از اين زمان
به بعد، بسياري از محلههاي شهر رو به ويرانى نهاد و خالى از سكنه شد، تا
جايى كه فلاندن بيش از پنج ششم خانههاي شهر را ويران معرفى مىكند
(همانجا؛ ماساهارو، ١٣٦؛ هالينگبري، همانجا).
كاهش تدريجى جمعيت و اعتبار شهر اصفهان را از سوي ديگر به جا به جايى
پايتخت از اصفهان به شيراز (در دورة زند) و سپس تهران (دورة قاجار) نسبت
دادهاند (شفقى، همانجا).
در دورة ٣٥ سالة حكمرانى ظل السلطان پسر ناصرالدين شاه بر اصفهان، اين شهر
رو به انحطاط نهاد (همانجا) و بسياري از محلههاي آن خراب و به كلى خالى از
سكنه شد (تحويلدار، ٣٢). ديولافوا علت كاهش جمعيت ارمنى شهر اصفهان را آزار
ايشان پس از دورة شاه عباس اول و مهاجرت شماري از آنان به هندوستان
مىداند (ص ٢١٧-٢٢٠؛ جكسن، ٣١٦).
اوژن فلاندن كه در بهار ١٨٤٠م از اصفهان ديدن كرده است، از خرابى روستاها
و مهاجرت روستاييان اطراف شهر و نيز ويرانى قسمتهايى از شهر خبر مىدهد (ص
١٣١-١٣٢). ديولافوا حدود ٤٠ سال بعد، اصفهان را «ويرانة غارت ديده»اي معرفى
مىكند كه داراي «كوچههاي تنگ و پر از كثافات» و «بازارهاي ويرانهاي است
كه همه خالى از سكنه مانده و ديوارها در شرف خرابى هستند» (ص ٢١٣). در
مقابل، جكسن در آستانة سدة ٢٠م، اگر چه رونق و شكوه از دست رفتة اصفهان را
تأييد مىكند، اما وضع عمومى مردم، آثار فعاليتهاي بازرگانى و تجارت رو به
ترقى شهر را اميدبخش مىداند (ص ٣٠٧). با اينهمه، به گفتة ملكالمورخين
كاشانى در ١٣٢٢ق، جمعيت شهر اصفهان حدود ٢٥٠ هزار نفر بوده است (ص ٨٤ - ٨٥).
اگر چه در اواخر دورة قاجار، شهر اصفهان داراي «قلعه و ديواربست صحيحى» نبود،
اما به گفتة اصفهانى ١٤ دروازه و ٣٧ محله داشته است (ص ٢٣، ٢٧). شيروانى در
١٢٣٧ق اصفهان را داراي ١٧ محله و حدود ١٥ هزار خانه دانسته است (ص ٦٠٥) و
ملك المورخين شهر اصفهان را داراي ١٩ محلة بزرگ كه «هر يك شعب مختلفه»
داشته، معرفى مىكند (ص ٢٩). نديمالملك نيز به ١٧ محله و ٨ دروازة شهر
اشاره دارد (ص ١٦٩).
شهر اصفهان امروزي با جمعيتى برابر ٨١٠ ،٤٣٧،١نفر (١٣٧٠ش) ( آمارنامه، ١٣٧٣ش،
٢٩)، همچنان در حال رشد و گسترش است. مركز فعال شهر بر محور چهارباغ، در
قسمت غربى ميدان امام (ميدان شاه سابق) شكل گرفته است و جمعيت كم
درآمدتر شهر هنوز در بخشهاي كهن شهر زندگى مىكنند. شرايط طبيعى و نيز تغييرات
فرهنگى - اجتماعى، عواملى را كه مىتوانست حافظ مركز قديمى شهر باشد، از
ميان برداشته است (شيرازي، .(٥٩٠ امروزه بسياري از عناصر اصلى و سنتى شهر،
مانند مدارس و حمامهاي قديمى، كارآيى خود را از دست دادهاند. سرايها كه از
عناصر اصلى بازار به حساب مىآمدند، نيز با دگرگونيهايى روبهرو شدهاند و با
ايجاد مغازهها و مراكز خريد جديد از اهميت بازارهاي سنتى كاسته شده است. با
وجود اين، بازار اصفهان با چند كيلومتر طول و سرايهاي متعدد و فعال و
صنعتگران و تجار هنوز به حيات اقتصادي خود ادامه مىدهد (بختيار، .(٣٣١-٣٣٢
آثار معماري و بناهاي تاريخى: در اصفهان از دورههاي مختلف تاريخى آثار و
بناهاي گوناگونى بر جاي مانده كه خود نمايانگر زندگى پرفراز و نشيب اين شهر
است. اهميت و تنوع اين آثار تا بدانجاست كه اصفهان را «موزة ايران» نام
نهادهاند (طهرانى، ٧٦). اين شهر در اوايل قرن حاضر داراي ١٦٩ مسجد، ١٢ كليسا،
١٢ كنيسه، ٢٨ مدرسة سنتى، ٧٢ حمام عمومى و ١٤٢ كاروانسرا و تيمچه بوده است
(همو، ٩٢-٩٣).
با وجود قدمت اصفهان، از دورههاي پيش از اسلام در اين شهر آثار زيادي بر
جاي نمانده است؛ تنها از دو سر ستون متعلق به دورة ساسانى با نقوش برجسته
مىتوان ياد كرد كه يكى از آنها در موزة ملى ايران (موزة ايران باستان) و
ديگري در عمارت چهل ستون اصفهان نگهداري مىشود (هنرفر، گنجينه، ٤- ٥). اين
دو سر ستون به سرستونهاي بيستون شباهت دارند (همانجا، حاشيه).
از ديگر آثار منسوب به ساسانيان بقاياي آتشكدهاي است كه بر فراز كوه منفرد
آتشگاه در مغرب شهر اصفهان و مشرف بر جادة اصفهان - نجف آباد قرار دارد
(بلانت، .(٢٨ جكسن تاريخ بناي اين آتشكده را به پيش از دورة ساسانى و به
عصر هخامنشى مربوط مىداند (ص ٢٩٩، حاشية ١). اين آتشكده ظاهراً بخشى از دژي
بوده است كه آن را به تهمورث نسبت دادهاند (ابن خردادبه، ٢٠؛ حمدالله،
نزهة، ٥٠). به گفتة ابن رسته در نزديكى اين دژ، قلعة قديمىتري منسوب به
كيكاووس وجود داشته است كه پس از نابوديِ آن، بهمنِ اسفنديار [اردشير] اين
دژ و آتشكدة آن را بر پا داشت (ص ١٨٠-١٨١؛ قس: حمزه، ٣٧- ٣٨). اين آتشكده تا
آغاز سدة ٤ ق داير، و آتش آن بر جا بوده است (ابن رسته، همانجا).
ساختمان اين آتشكده به شكل ٨ ضلعى است كه حدود ٤ متر بلندي و ٥/٤ متر قطر
داشته، و سقف آن در اصل گنبدي شكل بوده است (جكسن، ٢٩٣). اين بنا عمدتاً
از خشتهاي ضخيم مربع شكل كه به وسيلة ملاط رس و قطعات نى به يكديگر متصل
شدهاند، ساخته شده است. در اطراف آتشكده، بناهاي ديگري در جانب شرقى،
جنوب شرقى و شمال شرقى قرار داشته است كه ظاهراً در دورة اسلامى بدان
افزوده شده، و اقامتگاه موبدان و حريم آتشگاه و احتمالاً خزانة آتشكده بوده
است (همو، ٢٩٤؛ هنرفر، گنجينه، ٥).
از آثار ديگري كه به دورة ساسانى نسبت مىدهند، پل شهرستان، از پلهاي
قديمى زاينده رود است كه در ٣ كيلومتري شرق پل خواجو و مقابل ناحية جى
واقع است (همان، ٨). پوپ آن را يكى از پلهاي قديمى به سبك رومى مىداند
و احتمال مىدهد كه در جنوب ايران همانندهايى داشته است كه در طول زمان
از ميان رفتهاند .(III/١٢٣٠) اين پل را ساختة دست مهندسان رومى دانستهاند
كه همراه والرين به اسارت درآمده بودند (بلانت، همانجا). پل شهرستان را
كه به اين ترتيب با پلهاي شوشتر و دزفول قابل مقايسه است، در دورة
ديلميان و سلجوقيان تنها پل مهم زاينده رود دانستهاند (هنرفر، همان، ٨ - ٩).
بلانت تنها ساختمان قسمت بالايى اين پل را به دورة سلجوقى نسبت مىدهد
(همانجا). از جمله آثار ديگر پيش از اسلام، بقاياي ديوار شهر را كه تا آغاز
سدة ١٤ق در برخى قسمتهاي شهر باقى مانده بود، مىتوان ذكر كرد (نك: اصفهانى،
٣١).
از اولين آثار دورة اسلامى در شهر اصفهان مىتوان از مسجد خُشينان نام برد
(نك: ابن رسته، ٢٣٧). به گفتة ابن رسته اين مسجد را در جايى بنا كردند كه
ابو موسى در آنجا نماز گزارده بود (ص ٢٣٨). بعضى بناي اين مسجد را به عمر
بن خطاب نسبت دادهاند (نك: نور صادقى، ٥٢). قلعة طبرك يا تبرك (طهرانى،
١٤١) از بناهاي درخور توجهِ اصفهان پيش از دورة صفوي بود كه بناي آن را به
زمان آل بويه مربوط دانستهاند (هنرفر، گنجينه، ٣٧). اين قلعه تماماً از گل
و به شكل مربعى نامنظم ساخته شده بود (شاردن، ٧/٢٦٥)؛ ديوار بلند
كنگرهداري با برجهاي گرد اين قلعه را فرا مىگرفت و خندقى مجهز به يك
خاكريز با وضع دفاعى مناسب آن را احاطه كرده بود (همانجا). اين قلعه در
زمان ديلميان از طريق راههاي زيرزمينى به خانههايى كه در نزديكى ميدان
كهنه و ميدان مير قرار داشت، متصل مىشد (هنرفر، همانجا). اين راههاي زير
زمينى ظاهراً در زمان سلجوقى نيز وجود داشته است (همانجا). به گفتهاي اين
قلعه متعلق به دورة ساسانى بوده، و در زمان ديلميان بازسازي شده است (نك:
رفيعى، ١١؛ اصفهانى، همانجا).
شاردن در دورة صفوي اين قلعه را «بسيار باستانى» و متمايز از دژهاي اروپايى
و بيشتر شبيه يك زندان معرفى مىكند (٧/٢٦٦). همو نام ٤ برج از برجهاي اين
قلعه را ذكر مىكند: برج زنجير خانه، شاه زهرمار، برج اركلو و برج چهل
دختران (همانجا). كمپفر اين قلعه را اسلحهخانه (ص ١٩١)، و نديمالملك
«خزانه و جبهخانة سلاطين صفوي» معرفى مىكند (ص ١٥٥؛ قس: اصفهانى، همانجا).
قلعة اركى كه تاورنيه از آن ياد مىكند، ظاهراً همين قلعة طبرك است كه او
آن را «محل نگهداري اشياء نادر و نفيس متعلق به شاه» برمىشمارد (ص ٣٨٣؛
نيز نك: شاردن، ٧/٢٦٩-٢٧٠). همو اين قلعه را در زمان ديدار خود از اصفهان،
فاقد استحكامات تدافعى و تنها داراي چند برج خاكى مربع شكل معرفى مىكند
(همانجا).
قلعة طبرك كه آن را «به قدر شهر متعارفى» دانستهاند (اصفهانى، همانجا)، در
اصل داراي ٣٧٠ خانه، يك ميدان تسليحات، مسجد و حمام بوده، و منزل وزير را
نيز در خود جاي مىداده است. خانههاي اين قلعه در زمان صفوي محل زندگى
سربازان بوده است. مساحت اين قلعه را ١٠٠ هزار ذرع مربع دانستهاند
(شاردن، ٧/٢٦٧؛ طهرانى، همانجا). قسمتهايى از برج و باروي قلعة طبرك و مدخل
آن تا اوايل قرن حاضر برجاي بوده است؛ اما امروزه از برج و باروي اين
قلعه چيزي بر جاي نمانده است (اصفهانى، همانجا؛ هنرفر، گنجينه، ٤٠).
از ديگر بناهاي دورة اسلامى، مسجد جامع جورجير است كه آن را در مقابل مسجد
جامع عتيق كه جامع كبير خوانده مىشد، جامع صغير مىناميدند (همانجا).
مافروخى بناي اين مسجد را به صاحب بن عباد نسبت مىدهد (نك: آوي، ٦٣).
گُدار بناي آن را مربوط به سالهاي بين ٣٦٦ و ٣٨٥ ق مربوط مىداند (١/١٥٥).
منارة اين مسجد كه بزرگترين منارة اصفهان بوده، «١٠٠ گز» ارتفاع داشته است
(آوي، همانجا). اين مسجد در دورههاي بعد از ميان رفته، و در فاصلة سالهاي
١٠٦٧ تا ١٠٧٣ق به جاي آن، مسجد حكيم بنا شده است (هنرفر، همان، ٤١؛ قس:
گدار، ١٥٦).
از ديگر آثار متعلق به دورة ديلميان در شهر اصفهان مىتوان از صفة صاحب بن
عباد در مسجد جمعة اصفهان و نيز ٤ ستون گرد در مسجد جمعه كه با تزيينات
گچبري آرايش يافته، نام برد (هنرفر، همان، ٤٣-٤٤).
از مهمترين بناهاي دورة سلجوقى در ايران، مسجد جمعة اصفهان است (همان، ٦٧؛
قس: گدار، ١/١٠٩-١١٠؛ نك: ه د، اصفهان، جامع) كه مجموعهاي از شيوههاي
گوناگون معماري در دورههاي مختلف اسلامى است ( مساجد...، ١٨؛ قس: بلانت،
.(٣٠
از ديگر آثار تاريخى اصفهان مسجد على است كه در مجاورت ميدان كهنه و مسجد
جمعه قرار دارد (هنرفر، همان، ٣٦٩). اين مسجد در دورة سلطان سنجر (سال ٥١٥ق)
بنا شده (نورصادقى، ١٠٠؛ قس: طهرانى، ١٢٣)، و در دورة شاه اسماعيل اول با
كاشىكاري و مقرنسهاي گچى آراسته، و بازسازي شده است (هنرفر، همانجا). منارة
آجري و بلند اين مسجد حدود ٣٠ متر ارتفاع دارد ( لغتنامه...، ذيل اصفهان).
ملك المورخين ارتفاع آن را ٣٥ ذرع نوشته است (ص ٣٠) و كمپفر آن را
بزرگترين منارة شهر اصفهان به شمار آورده است (ص ١٩٢). بناي اين مسجد را
بعضى به عليشاه تكش خوارزمشاه، والى اصفهان در ٥٩٥ق، منسوب دانستهاند
(طهرانى، همانجا).
از ديگر آثار و بناهاي پيش از زمان شاه عباس اول مىتوان از بناهاي هارون
ولايت نام برد كه بقعه و سر در كاشىكاري آن مورخ ٩١٨ق، و از اماكن مقدسه
و زيارتگاههاي عمدة شهر اصفهان است. اين محل هم مورد احترام مسلمانان و هم
محل زيارت يهوديان بوده است (طهرانى، ١٢٧). كمپفر آن را مورد احترام
مسيحيان نيز معرفى كرده است (ص ١٩٢). ملك المورخين كاشانى اين امامزاده
را از اولاد امام موسى كاظم(ع)، و بناي آرامگاه را به پيش از صفويه مربوط
مىداند و گزارش مىدهد كه يهوديان اصفهان اين مقبره را آرامگاه هارون
برادر حضرت موسى(ع) مىدانند (ص ٣٢-٣٣).
ايوان جنوبى هارون ولايت داراي محرابى با كاشىكاري معرق و نفيس است
(هنرفر، گنجينه، ٣٦٠-٣٦١) و در گذشته يك شيرسنگى بزرگ و قديمى در پشت اين
ايوان وجود داشته است (ملك المورخين، همانجا). اين بنا از سمت غربى از
طريق دري به محوطة مدرسة كوچكى باز مىشود (هنرفر، همانجا) كه همان مدرسة
سلطان محمد سلجوقى است. اين مدرسه امروزه در حال ويرانى، و به مدرسة حاج
حسن موسوم است (همان، ٣٧٩).
در محلة احمدآباد يك مدرسة متروكه است كه به مقبره يا تكية پايچنار و نيز
به مقبرة نظامالملك شهرت دارد. در ايوان وسيعى كه در جنوب اين مدرسه
واقع است، دو قبر هست كه يكى از آن دو به خواجه نظامالملك و ديگري به
ملكشاه سلجوقى منسوب است (همان، ٢٣٣- ٢٣٤).
از ديگر آثار اين دوره مىتوان از دو مسجد قطبيه و ذوالفقار نام برد. مسجد
قطبيه، متعلق به دورة شاه طهماسب اول است كه كاشيهاي نفيس آن
بهساختمان جديدي در ضلع جنوبى باغ چهلستون منتقل شدهاست (هنرفر،
گنجينه، ٣٨٠) و مسجد ذوالفقار واقع در بازار اصفهان، در ٩٥٠ق بنا شده، و بر
روي ديوارهاي گچى شبستان آن تصوير چند شمشير دو سر (ذوالفقار) نقاشى شده
است (همان، ٣٨٤). همچنين بايد از مسجد درب جوباره،معروف بهمسجد پير پينهدوز
كه در ٩٥٥ق بنا شده است، نام برد. سر درِ قديمى اين مسجد نيز به باغ چهل
ستون انتقال يافته است (همان، ٣٨٦-٣٨٧). افزون بر اينها، از اين آثار نيز
مىتوان نام برد: بقعة شاه زيد واقع در شرق محلة ترواسكان مربوط به سال
٩٩٤ق كه در ١٠٩٧ق تعمير شده است (همان، ٣٨٩)؛ مسجد سلطان ابوسعيد بهادر خان
متعلق به سدة ٨ق (همان، ٢٩٣)؛ بقعة جعفريه (امامزاده جعفر) كه از بناهاي
برج مانند سدة ٨ق است (همان، ٣٠٠)؛ مدرسة باباقاسم يا مدرسة اماميه از
قديمىترين مدارس طلبهنشين شهر اصفهان (همان، ٣٠٣)؛ بقعة شهشهان مجاور مسجد
جمعة اصفهان (همان، ٣٣٣)؛ و درب امام از دورة جهانشاه قراقويونلو مربوط به
٨٥٧ق كه در واقع آرامگاه دو امامزاده است (همان، ٣٤١-٣٤٣).
اوج شكوفايى معماري در شهر اصفهان به دورة صفوي، به ويژه شاه عباس اول،
باز مىگردد. طى اين دوره، با اجراي طرح نوين و ايجاد بناهاي تازه اصفهان
گسترش و اهميت خاصى يافت و شيوة منحصر به فردي از معماري در آنجا پديد آمد.
با وجود اينكه معماران، صنعتگران و هنرمندان شيوههاي سنتى را در نظر داشتند،
اما با طرح شيوهاي خاص، باعث اوج گيري تمامى معيارهاي زيباشناسى سراسر
دورة خود شدند و خلاقيت هنرمندانة دنياي اسلامى را يكبار ديگر به اوج رساندند
(رومر، .(٢٧٠-٢٧١
شهر اصفهان در دورة صفوي - به ويژه در زمان شاه عباس اول - با ايجاد باغها
و قصرهايسلطنتىو مساجد با شكوهو پلهايزيبا و ميدانها و خيابانهاي نو و
كاروانسراها و بازارها و منازل زيبا، چهرة تازهاي يافت، تا آنجا كه در سدة
١٢ق به صورت يكى از شهرهاي آباد و زيباي جهان آن روز درآمد (نك: هنرفر،
همان، ٧٢٥).
بسياري از بناها در اين دوره، پيرامون ميدان نقش جهان - كانون اصلى توسعة
شهري آن زمان - ساخته شد كه از آن جملهاند مسجد شاه (مسجد امام فعلى)،
عمارت عالى قاپو و مسجد شيخ لطف الله (رومر، همانجا). علاوه بر اينها، بنابر
گفتة كمپفر، شهر اصفهان در اين دوره داراي يك بيمارستان، بيش از ١٠٠ مسجد و
مدرسه و شمار بسياري حمام و مسافرخانه بود كه هر يك از آنها از لحاظ معماري،
زيبا و هنرمندانه به شمار مىآمد (ص ١٩١).
مسجد شاه (مسجد امام فعلى) يا مسجد جامع عباسى (اصفهانى، ٦٢) را از لحاظ
عظمت بنا و معماري و كثرت تزيينات، زيباترين مسجدي دانستهاند كه تا به
حال در ايران ساخته شده است (پوپ، .(III/١١٨٥-١١٨٨ بناي اين مسجد در ١٠٢٠ق
به فرمان شاه عباس اول شروع شد و در ١٠٢٥ق ساختمان سردر و تزيينات
كاشىكاري آن به پايان رسيد (هنرفر، همان، ٤٢٧).
در ضلع شرقى ميدان نقش جهان، مسجد شيخ لطفالله قرار دارد كه آن را نيز از
آثار برجستة معماري ايران به شمار آوردهاند. پيش از برپايى اين مسجد، در
محل آن مسجد ديگري وجود داشته است (پوپ، ؛ III/١١٨٩ قس: طهرانى، ١٠٠). اين
مسجد با كاشىكاريهاي معرق داخل و خارج گنبد و نيز كتيبههاي عالى كه برخى
از آنها به خط عليرضاي تبريزي عباسى است، زيبايى و ظرافت كم نظيري دارد
(هنرفر، همان، ٤٠١).
از بناهاي ديگر اطراف ميدان، عمارت عالى قاپوست. اين كاخ از بناهاي شاه
عباس اول است كه در ربع اول سدة ١١ق ساخته شده است (همان، ٤١٦) و آن را
علىقاپو، الله قاپو، الاقاپى (كمپفر، ٢٠٥)، اعلاقاپو (ملك المورخين، ٨٠)، على
قاپى (نديم الملك، ١٦٢) و عالىقاپو (كارري، ٧٨؛ طهرانى، ١٠٣) خواندهاند.
اين كاخ را همانند باب عالى عثمانى به معناي «دروازة بزرگ» دانستهاند
(پوپ، .(III/١١٩٣
در ضلع شمالى ميدان نقش جهان، مقابل مسجد شاه، سر در قيصريه و بازار قرار
دارد كه در ١٠٢٩ق ساخته شده است (همانجا). هنرفر تاريخ احداث بازار و سردر
را ١٠١٤ق دانسته است (همان، ٤٦٥-٤٦٦). در سردر ياد شده هنوز هم تزيينات
نقاشى ديوارها و سقف مقرنس آن قابل مشاهده است. نقاشى روي ديوارها كه
تصاويري از جنگهاي شاه عباس اول با ازبكان بوده (نك: شاردن، ٧/١٣٠)، تا
اوايل سدة حاضر وجود داشته است (طهرانى، همانجا؛ قس: هنرفر، همان، ٤٦٥).
نقاشيهاي جبهة غربى سر در، معرف شكارگاه شاه عباس است كه به قلم رضا
عباسى است (همانجا). كاشىكاري جبهة فوقانى سر در قيصريه نمايشگر برج قوس
است و چون مورخان بناي شهر اصفهان را در اين برج مىدانستهاند (همانجا؛
قس: حمدالله، نزهة، ٤٨)، استادان كاشىكار دورة صفوي اين نقش را به صورت
نيمه انسانى در حال تيراندازي و نيمه ببري كه دمش به صورت اژدهاست،
نمايش دادهاند (هنرفر، همانجا؛ قس: شاردن، ٨/١٢٩-١٣٠).
در دورة صفويه در طرفين جلوخان سردر قيصريه عمارتى به نام نقاره خانه وجود
داشته كه تا اواخر دورة قاجار باقى بوده است (هنرفر، همانجا؛ شاردن،
٧/١١١-١١٢؛ كرزن، .(II/٢٧-٢٨ اصفهانى بازار قيصريه را از نظر استحكام و زيبايى
در تمام ايران بىنظير مىداند (ص ٣٣-٣٤). اين بازار محل اجتماع فروشندگان
انواع قلمكار و بافتنيهاي دستى اصفهان است و در قسمت وسط آن، چهار سوي
زيبايى از دورة شاه عباس وجود دارد كه مهمترين و زيباترين چهارسوهاي
اصفهان است (هنرفر، همانجا).
به دستور شاه عباس اول از محل دروازه دولت تا دامنة كوه صفه، خيابان
طويل و عريض مشجري احداث شد كه گردشگاه خانوادة سلطنتى، درباريان و اهالى
شهر بود (همان، ٤٧٩-٤٨٠) و چون قبلاً در آن محل ٤ باغ به نامهاي باغ
فلارن، باغ احمد سياه، باغ بكر و باغ كاران در امتداد يكديگر واقع شده
بودند، اين خيابان به چهارباغ معروف شد ( لغتنامه ).
خيابان چهار باغ در اصل به دو قسمت تقسيم مىشود: چهار باغ عباسى يا چهار
باغ كهنه و چهار باغ عليا (چهار باغ بالا). چهار باغ كهنه تا سى و سه پل
امتداد دارد و از آنجا چهار باغ بالاست كه طرح آن از شاه عباس اول است،
اما بعد از او ساختهاند. چهار باغ بالا طويلتر از چهارباغ كهنه است و به
باغ عباس آباد در نزديكى كوه صفه ختم مىشده است (اصفهانى، ٤٠-٤٢).
زيبايى اين خيابان را به سبب چنارهاي دو سوي آن و نهري كه از وسط آن
مىگذشته، دانستهاند (كمپفر، ١٩٥). به گفتة كمپفر در كنار نهر ياد شده،
قهوهخانهها و ميهمانخانههايى وجود داشته است كه در آنها شاعران و نقالان و
هنرمندان به سرگرم كردن مردم مىپرداختهاند (همانجا). طول خيابان چهار باغ
با احتساب طول پل الله ورديخان، جمعاً بالغ بر ٣١٠ ،٤ گام بوده است (همو،
١٩٦).
در اطراف خيابان چهارباغ و زاينده رود ٣٠ باغ وجود داشته است (همو، ١٩٦) كه
تاورنيه تمامى آنها را متعلق به شاه مىداند (ص ٣٩٤). باغهاي مشهور چهارباغ
عبارت بودهاند از: باغ تخت (٤٠ جريب)، باغ كاج، چهار باغ (٣٠ جريب)، باغ
باباامير، باغ توپخانه، باغ نسترن، باغ چهل ستون (٧٠ جريب)، باغ بلبل يا
باغ هشت بهشت (٨٥ جريب)، باغ فتح آباد (٦٠ جريب)، باغ گلدسته (٣٠ جريب)،
باغ طاووسخانه و باغ پهلوان حسين (هنرفر، گنجينه، ٤٨٦-٤٨٧). اين باغها هر
يك داراي عمارات و قصرهاي كوچك زيبايى بودهاند (كمپفر، همانجا).
از ديگر باغهاي مشهور اصفهان در دورة صفويه باغ هزار جريب است كه مربع شكل
بوده، و بيش از ١٣٠٠ئ١٣٠٠ گام مساحت داشته است (همو، ٢١٥). ٤ كبوتر خانه در
٤ گوشة اين باغ بوده است (كمپفر، ٢١٧) كه امروزه تنها يكى از آنها پا بر
جاست. از اين باغ كه در دورة صفويه به باغ عباس آباد معروف بوده، و نيز
از قصري كه در وسط آن قرار داشته، هيچگونه اثر قابل توجهى باقى نمانده
است (هنرفر، همان، ٤٨٩).
در حاشية شرقى خيابان هاتف و در قديمىترين قسمت شهر اصفهان، مجموعهاي
نفيس از معماري و تزيينات دورههاي سلجوقى و صفوي ديده مىشود كه به
امامزاده اسماعيل شهرت دارد. اين مجموعه شامل يك مسجد بسيار قديمى به
نام مسجد شعيا و مقبرة امامزاده اسماعيل و رواق و سر در و صحن آن است كه
يك گنبد بزرگ آجري زيبا از نوع گنبدهاي چهارسوهاي اصفهان برفراز سر در آن
قرار دارد (همان، ٥٢١). امامزاده اسماعيل را از اولاد امام موسى كاظم(ع)
دانستهاند (ملك المورخين، ٣١-٣٢). درِ اين امامزاده از فولاد و طلاكوب است
كه در اصفهان نظير ندارد ( لغتنامه ).
از مهمترين آثار دورة شاه عباس دوم كاخ چهلستون است كه ويژة پذيراييهاي
رسمى بوده، و تاريخ اتمام بناي آن ١٠٥٧ق است (هنرفر، همان، ٥٥٧). اين
كاخ در باغى به همين نام ساخته شده، و معماري و تزيينات آن تركيبى از
معماري ايرانى، چينى و غربى است (اصفهانى، ٣٤- ٣٥؛ قس: نديمالملك، ١٥٨).
كاخ چهل ستون داراي ٢٠ ستون است كه هر يك از آنها از تنة يك چنار كه بر
روي آن قشر نازكى از تختة رنگ شده قرار گرفته، ساخته شده است. اين ستونها
در گذشته به آينه و شيشههاي رنگى مزين بوده است (هنرفر، همان، ٥٥٨ -٥٥٩).
ظاهراً انعكاس تصوير اين ٢٠ ستون در آب استخر مقابل آن سبب شده است تا
اين عمارت را چهل ستون بنامند (ملك المورخين، ٢٦-٢٧؛ كرزن، ؛ II/٣٢ قس:
هنرفر، همانجا).
مساحت اين كاخ را ٧٥ئ٤٨ گام و ارتفاع آن را حدود ٢٥ متر دانستهاند (ملك
المورخين، ٤٣؛ قس: كمپفر، ٢٠٦؛ هنرفر، اصفهان، ١٢٦). استخر مقابل اين كاخ ١١٠
متر طول و ١٦ متر عرض دارد كه داراي فوارههاي سنگى بوده، و مجسمههاي ٤
شير - منسوب به دورة ساسانى - در ٤ گوشة آن قرار داشته است (همو، گنجينه،
٥٥٩ - ٥٦٠؛ قس: كيهان، ٢/٤١٧؛ لغت نامه ). سقف كاخ از شيروانى، و سقف
شاهنشين آن از آينه و مزين به طلا بوده است (ملك المورخين، همانجا).
تمامى ديوارهاي اين كاخ مزين به آينههاي بزرگ و شيشههاي رنگى و
نقاشيهاي زيباست و درها و پنجرهها تماماً منبت و خاتمكاري است (هنرفر،
همان، ٥٥٩). ضمن تعميراتى در ١٣٣٥ش، ٣ اتاق نقاشى شده از زير گچ بيرون آمد
كه از آثار رضا عباسى بودند (همان، ٥٦٢).
كاخ چهل ستون يك بار در ١١١٨ق دچار حريق شد و در دورههاي بعدي نيز
خرابيهايى به آن وارد آمد ( لغت نامه ). اين كاخ در دورة قاجار
«دارالحكومه» بوده، و اتاقهاي اطراف آن ادارات دولتى به شمار مىرفته است
(ملك المورخين، ٢٦، ٤٢).
علاوه بر كاخها و عمارات دورة صفوي، قصرها و عماراتى نيز در دو طرف زاينده
رود و حد فاصل بين دو پل جويى (جوبى) و پل خواجو قرار داشتهاند كه از ميان
رفتهاند. بسياري از اين عمارات در باغ وسيع سعادتآباد ساخته شده بود كه
معروفترين آنها عمارت هفت دست، آينهخانه و عمارت نمكدان بوده است
(هنرفر، همان، ٥٧٦).
عمارت آينهخانه يا عمارت آينة سعادت آباد (اصفهانى، ٤٤- ٤٥) واقع در ساحل
جنوبى زاينده رود، شامل تالاري عالى و ١٨ ستون مزين به آينهكاري بوده
است (هنرفر، همانجا). پوپ شمار ستونهاي اين كاخ را ١٦ و ديولافوا آنها را ١٢
ستون نوشته است (ص ٣١٨). اين عمارت را شبيه كاخ چهلستون دانستهاند
(پوپ، همانجا).
عمارت هفت دست در اصل شامل ٧ ساختمان بوده است كه در اواخر دورة قاجار
تنها يكى از آنها باقى مانده بود (قس: اصفهانى، ٤٤). اين كاخ به عمارت
آينهخانه متصل بوده، و دورتادور ا¸ن اتاقهايى تو در تو وجود داشته كه به
گچبريهاي زراندود و ميناكاري مزين بوده است. كف قصر و ازارههاي آن از
سنگ مرمر شفاف بوده، و حوضهايى از سنگ مرمر و سنگ سماق داشته است (هنرفر،
همان، ٥٧٨). اين كاخ را نيز شبيه كاخ چهل ستون دانستهاند (پوپ، همانجا).
به فاصلة ١٥٠ متري جنوب عمارت آينهخانه، عمارت نمكدان به شكل دايره بر
روي زمين مرتفعى بنا شده بود. اين عمارت به صورت ٨ ضلعى در ٣ طبقه ساخته
شده بود كه از طبقة بالايى آن، منظرة زاينده رود ديده مىشده است (هنرفر،
همان، ٥٨٠).
كاخ هشت بهشت به صورت كاخى كوچك در وسط باغى موسوم به باغ بلبل در
١٠٨٠ق و دورة سلطنت شاه سليمان ساخته شد. اين كاخ را در نوع خود از كاخهاي
بىنظير دورة صفوي دانستهاند (همان، ٦٢٢؛ قس: شاردن، ٧/٣٢٦). كاخ هشت بهشت
داراي سنگهاي مرمر و كاشىكاريهاي فراوان منقش به اشكال متناسب انواع
جانوران و پرندگان بوده است (نك: همو، ٧/٣٢٦- ٣٢٨؛ كمپفر، ٢١٤). اين كاخ و
باغ آن تا اواخر دورة قاجار باقى بوده است (اصفهانى، ٣٥)، اما در حال حاضر
جز يك عمارت، اثري از آن باقى نيست ( لغت نامه ).
مدرسة چهار باغ يا مدرسة سلطانى و كاروانسراي مادرشاه و نيز بازارچة بلند از
بناهاي معروف دورة شاه سلطان حسين در اصفهان است (هنرفر، همان، ٦٦٠).
ساير آثار اين دوره عبارتند از: مسجد حكيم مربوط به ١٠٧٣ق، مدرسة جلاليه
ساخته شده در ١١١٤ق، مدرسة مريم بيگم مربوط به ١١١٥ق كه از ميان رفته
است، مدرسة نيمآورد، مدرسة شمسآباد مربوط به ١١٢٥ق، مسجد عليقلى آقا مربوط
به ١١٢٢ق (همان، ٦١٢، ٦٦٠، ٦٦٢، ٦٨٣، ٦٨٤) و بسياري آثار ديگر كه هر كدام در
نوع خود داراي ارزشهاي هنري و معماري است.
در دورة قاجار دگرگونيهايى در بناها و عمارات شهر اصفهان به وجود آمد. از يك
سو، محمدحسين صدر اصفهانى، حاكم اصفهان در دورة فتحعلىشاه، تعميراتى در
مساجد و مدارس و تكاياي اصفهان به عمل آورد و آثاري بنا نهاد كه برخى از
آنها تا به امروز پابرجاست كه از آن ميان، ٣ مدرسة مشهور به صدر - يكى در
بازار بزرگ، ديگري در محلة پاي قلعه و سومى در خيابان چهار باغ خواجو - و
نيز خيابان چهار باغ نو (چهار باغ صدر) كه نقشة آن از خيابان چهار باغ صفوي
الگوبرداري شده، درخور ذكر است (همان، ٧٤٣-٧٤٤؛ قس: نديمالملك، ١٥٩-١٦٢)؛ از
سوي ديگر، در حكومت تقريباً ٣٠ سالة ظلالسلطان پسر ناصرالدين شاه در اصفهان
عمارتها و كاخهاي بسياري نابود شد (همو، ١٦٠) كه كيهان بيش از ٣٠ تا از آنها
از جمله هشت بهشت، نقش جهان و هفت دست را نام برده است (٢/٤١٩).
در دورة قاجار، در اصفهان ٤٠٠ مسجد از دورههاي مختلف وجود داشته است
(اصفهانى، ٦٠). برخى از مساجدي كه در اين دوره بنا شدند، عبارتند از: مسجد
حاجى ميرزا محمد صادق مربوط به ١٢٤٢ق، مسجد سيد كه بهترين نمونه براي
بررسى كاشىكاري دورة قاجار به حساب آمده است، مسجد حاج محمد جعفر واقع در
بازار، مسجد صفا در محلة شهشهان مربوط به ١٢٩٠ق، مسجد رحيمخان، مسجد
ركنالملك، مسجد آقا ميرزا محمد هاشم در محلة چهارسو، مسجد آقاميرزا محمد باقر
چهار سوقى و مسجد رضوان (هنرفر، همان، ٧٦١، ٧٦٤، ٧٨٩، ٧٩٣، ٧٩٦، ٨٠٥، ٨٢٢، ٨٢٥،
٨٣٧).
شهر اصفهان داراي چند كليساست كه قديمىترين آنها كليساي هاكوپ است كه
تاريخ بناي آن به ١٠١٤ق/١٦٠٥م باز مىگردد و در حال حاضر در گوشة شمال
غربى صحن فعلى كليساي مريم قرار دارد (همان، ٥٠٨). كليساي گئورگ يا كليساي
غريب نيز كه در محلة ميدان كوچك واقع است، از كليساهاي قديمى محلة جلفاي
اصفهان به شمار مىآيد. در يكى از بناهاي ضميمة اين كليسا ١٣ قطعه از سنگهاي
كليساي قديمى ارمنستان (اوچ كليسا) وجود دارد و بههمين سبب، اين كليسا در
نزد ارامنةاصفهان اهميت خاصى يافته است (همانجا)؛ ديگر كليساي مريم است كه
به سبب گسترش كليساي هاكوپ ايجاد شده، و از كليساي معروف وانك قديمىتر
است. تاريخ شروع بناي اين كليسا به سال ١٠١٨ق/١٦١٠م باز مىگردد (طهرانى،
١٤٦؛ هنرفر، همان، ٥١٠ - ٥١١). در مجاورت اين كليسا، كليساي ديگري به نام
بيد خم يا بيت لحم قرار دارد كه معماري و تزيينات طلا كاري گنبد آن بسيار
جالب و تماشايى است و تاريخ بناي آن ١٠٣٦ق/١٦٢٧م است (همان، ٥١١ - ٥١٢).
مهمترين كليساي جلفاي اصفهان از لحاظ معماري و تزيينات و نقاشى، كليساي
سن سور يا كليساي وانك است كه در محل كليساي قديمىتري كه در ١٦٠٥م بنا
شده بود، ساخته شده است. اين كليسا را آمِنا پِركيچ (به معناي نجات
دهنده) نيز مىنامند (همان، ٥١٤).
مآخذ: آمارنامة استان اصفهان (١٣٦٦ش)، سازمان برنامه و بودجة استان اصفهان،
تهران، ١٣٦٧ش؛ آمارنامة استان اصفهان (١٣٧٣ش)، سازمان برنامه و بودجة استان
اصفهان، تهران، ١٣٧٥ش؛ آمارنامة كشاورزي (١٣٦٥ش)، وزارت كشاورزي، تهران،
نشرية شم ٢٩٣/٦٦؛ آمارنامة كشاورزي (١٣٦٧ش)، وزارت كشاورزي، تهران؛ آوي،
حسين، ترجمه و تحرير محاسن اصفهان مافروخى، به كوشش عباس اقبال، تهران،
١٣٢٨ش؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن بطوطه، سفرنامه، ترجمة محمدعلى موحد، تهران،
١٣٦١ش؛ ابن بلخى، فارسنامه، به كوشش علينقى بهروزي، شيراز، ١٣٤٣ش؛ ابن
حوقل، محمد، صورة الارض، ترجمة جعفر شعار، تهران، ١٣٤٥ش؛ ابن خردادبه،
عبيدالله، المسالك و الممالك، ليدن، ١٨٨٩م؛ ابن رسته، احمد، الاعلاق
النفيسة، ترجمة حسين قرهچانلو، تهران، ١٣٦٥ش؛ ابن فقيه، احمد، مختصر
البلدان، ترجمة ح. مسعود، تهران، ١٣٤٩ش؛ ابوالفدا، تقويم البلدان، ترجمة
عبدالحميد آيتى، تهران، ١٣٤٩ش؛ ابونعيم اصفهانى، احمد، ذكر اخبار اصبهان،
ليدن، ١٩٣١م؛ استرابادي، مهدي، جهانگشاي نادري، به كوشش عبدالله انوار،
تهران، ١٣٤١ش؛ اسكندر بيك منشى، عالم آراي عباسى، تهران، ١٣٥٠ش؛ اصطخري،
ابراهيم، مسالك و ممالك، ترجمة كهن فارسى، به كوشش ايرج افشار، تهران،
١٣٤٧ش؛ اصفهانى، محمد مهدي، نصف جهان فى تعريف الاصفهان، به كوشش منوچهر
ستوده، تهران، ١٣٤٠ش؛ اعتماد السلطنه، محمد حسن، تطبيق لغات جغرافيايى
قديم و جديد ايران، به كوشش هاشم محدث، تهران، ١٣٦٣ش؛ همو، مرآت البلدان،
به كوشش پرتو نوري علاء و محمدعلى سپانلو، تهران، ١٣٦٤ش؛ اقبال آشتيانى،
عباس، تاريخ مفصل ايران، تهران، ١٣٥٦ش؛ انصاري دمشقى، محمد، نخبة الدهر،
ترجمة حميد طبيبيان، تهران، ١٣٥٧ش؛ بديعى، ربيع، جغرافياي مفصل ايران،
تهران، ١٣٦٧ش؛ بكران، محمد، جهاننامه، به كوشش محمدامين رياحى، تهران،
١٣٤٢ش؛ بلاذري، احمد، فتوح البلدان، ترجمة آذرتاش آذرنوش، تهران، ١٣٤٦ش؛
بهرامى، تقى، جغرافياي كشاورزي ايران، تهران، ١٣٣٣ش؛ بيرونى، ابوريحان،
آثار الباقيه، ترجمة اك بر دانا سرشت، تهران، ١٣٦٣ش؛ پاپلى يزدي، محمدحسين،
فرهنگ آباديها و مكانهاي مذهبى كشور، مشهد، ١٣٦٧ش؛ پتروف، جغرافياي طبيعى
ايران، ترجمة حسين گل گلاب، تهران، ١٣٣٤ش؛ پري، جان ر.، كريمخان زند،
ترجمة علىمحمد ساكى، تهران، ١٣٦٥ش؛ پولاك، ياكوب ادوارد، سفرنامه ( ايران و
ايرانيان )، ترجمة كيكاووس جهانداري، تهران، ١٣٥٠ش؛ تاورنيه، ژان باتيست،
سفرنامه، ترجمة ابوتراب نوري، تهران، ١٣٣٦ش؛ تحويلدار، حسين، جغرافياي
اصفهان، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٤٢ش؛ جابري انصاري، حسن، تاريخ
اصفهان و ري و همة جهان، اصفهان، ١٣٢٢ش؛ جغرافياي كامل ايران، وزارت
آموزش و پرورش، تهران، ١٣٦٦ش؛ جكسن، ا.و.و.، سفرنامه ( ايران در گذشته و
حال )، ترجمة منوچهر اميري و فريدون بدرهاي، تهران، ١٣٥٢ش؛ جناب، على،
الاصفهان، اصفهان، ١٣٧١ش؛ جواهر كلام، على، زنده رود يا جغرافياي تاريخى
اصفهان و جلفا، تهران، ١٣٤٨ش؛ حدود العالم، بهكوشش منوچهر ستوده، تهران،
١٣٦٢ش؛ حمدالله مستوفى، تاريخ گزيده، به كوشش عبدالحسين نوايى، تهران،
١٣٦٢ش؛ همو، نزهة القلوب، به كوشش گ. لسترنج، تهران، ١٣٦٢ش؛ حمزة اصفهانى،
تاريخ پيامبران و شاهان، ترجمة جعفر شعار، تهران، ١٣٦٧ش؛ خواندمير،
غياثالدين، حبيب السير، تهران، ١٣٣٣ش؛ دايرة المعارف فارسى؛ دهگان،
ابراهيم، گزارشنامه يا فقه اللغة اسامى امكنه، اراك، ١٣٤٢ش؛ دياكونوف،
ايگور، تاريخ ماد، ترجمة كريم كشاورز، تهران، ١٣٤٥ش؛ دياكونوف، ميخائيل،
تاريخ ايران باستان، ترجمة روحى ارباب، تهران، ١٣٤٦ش؛ ديولافوا، ژ.ر.،
سفرنامه، ترجمة فرهوشى، تهران، ١٣٦١ش؛ رزاقى، ابراهيم، اقتصاد ايران،
تهران، ١٣٦٧ش؛ رزمآرا، على، جغرافياي نظامى ايران (اصفهان و بختياري)،
تهران، ١٣٢٥ش؛ رستمالحكما، محمدهاشم، رستمالتواريخ، تهران، ١٣٤٨ش؛
رشيدالدين فضلالله، تاريخ مبارك غازانى، بهكوشش كارل يان، لندن، ١٩٤٠م؛
رفيعى مهرآبادي، ابوالقاسم، آثار ملى اصفهان، تهران، ١٣٥٢ش؛ ساسان،
عبدالحسين، اقتصاد جابهجاگري و پژوهشى در راههاي استان اصفهان، تهران،
١٣٦٤ش؛ سالنامة آماري كشور (١٣٦١ش)، مركز آمار ايران، تهران، ١٣٦٢ش؛ سرشماري
عمومى نفوس و مسكن (١٣٥٥ش)، استان اصفهان، مركز آمار ايران، تهران، ١٣٥٩ش؛
سرشماري عمومى نفوس و مسكن (١٣٦٥ش)، نتايج تفصيلى، استان اصفهان، مركز
آمار ايران، تهران، ١٣٦٨ش؛ همان، شهرستان اصفهان؛ سيرو، ماكسيم، راههاي
باستانى ناحية اصفهان و بناهاي وابسته به آن، ترجمة مهدي مشايخى، تهران،
١٣٥٧ش؛ شاردن، ژان، سياحتنامه، ترجمة محمد عباسى، تهران، ١٣٤٥ش؛ شفقى،
سيروس، جغرافياي اصفهان، بخش نخست، اصفهان، ١٣٥٣ش؛ «شهرستانهاي ايرانشهر»،
مجموعة نوشتههاي پراكندة صادق هدايت، تهران، ١٣٣٤ش؛ شيروانى، زينالعابدين،
رياض السياحة، به كوشش اصغر حامد، تهران، ١٣٣٩ش؛ طبري، تاريخ؛ طلا مينايى،
على اصغر، تحليلى از ويژگيهاي منطقهاي در ايران، تهران، ١٣٥٣ش؛ طهرانى،
جلالالدين، گاهنامة ١٣١٢، تهران، ١٣٥١-١٣٥٢ق؛ عبدالمؤمن، صفىالدين، مراصد
الاطلاع، بيروت، ١٣٧٣ق/١٩٥٤م؛ عطايى، منصور، «گزارش اقتصادي دربارة
زراعتهاي استان دهم»، تحقيقات اقتصادي، ١٣٤٣ش، شم ٩-١٠؛ فاموري، جلال و م.
ل. ديوان، خاكهاي ايران، تهران، ١٣٥٨ش؛ فرهنگ جغرافيايى ايران، سازمان
جغرافيايى كشور، ١٣٥٥ش؛ فلاندن، اوژن، سفرنامه، ترجمة حسين نورصادقى،
تهران، ١٣٥٦ش؛ فندريابل، ژ.ت.، ايترپرسيكوم، ترجمة محمود تفضلى، تهران،
١٣٥١ش؛ قدوسى، محمدحسين، نادرنامه، مشهد، ١٣٣٩ش؛ قزوينى، زكريا، آثار البلاد
و اخبار العباد، بيروت، ١٩٦٠م؛ قمى، حسن، تاريخ قم، ترجمة حسن بن على
قمى، به كوشش جلالالدين طهرانى، تهران ١٣٥٣ق؛ كارري، ج.، سفرنامه، ترجمة
عباس نخجوانى و عبدالعلى كارنگ، تبريز، ١٣٤٨ش؛ كارنامه و خلاصة گزارش
فعاليتهاي يك سالة ١٣٦٦، وزارت كشاورزي، تهران، ١٣٦٧ش؛ كرزن، ج. ن.،
ايران و قضية ايران، ترجمة غ. وحيد مازندرانى، تهران، ١٣٦٢ش؛ كريستن سن،
آرتور، ايران در زمان ساسانيان، ترجمة رشيد ياسمى، تهران، ١٣٤٥ش؛ كمپفر،
انگلبرت، سفرنامه، ترجمة كيكاووس جهانداري، تهران، ١٣٦٠ش؛ كنتارينى،
آمبروزيو، «سفرنامه»، سفرنامههاي ونيزيان در ايران، ترجمة منوچهر اميري،
تهران، ١٣٤٩ش؛ كولسنيكف، آ. ا.، ايران در آستانة يورش تازيان، ترجمة م. ر.
يحيايى، تهران، ١٣٥٥ش؛ كيهان، مسعود، جغرافياي مفصل ايران، تهران،
١٣١٠-١٣١١ش؛ گدار، آندره، آثار ايران، تهران، ١٣١٤ش؛ گزارش مشروح حوزة
سرشماري اصفهان، وزارت كشور، تهران، ١٣٣٧ش؛ گوتشميد، آلفردفن، تاريخ ايران
و ممالك همجوار آن، ترجمة كيكاووس جهانداري، تهران، ١٣٥٦ش؛ لاكهارت، لارنس،
انقراض سلسلة صفويه و ايام استيلاي افاغنه در ايران، ترجمة مصطفى قلى عماد،
تهران، ١٣٤٣ش؛ لغتنامة دهخدا؛ لمتون، آ.ك. س.، ايران عصر قاجار، ترجمة
سيمين فصيحى، تهران، ١٣٧٥ش؛ ماساهارو، يوشيدا، سفرنامه، ترجمة هاشم
رجبزاده، تهران، ١٣٧٣ش؛ مافروخى، مفضل، محاسن اصفهان، به كوشش
جلالالدين طهرانى، تهران، ١٣١٢ش؛ مبشري، فريدون و رحيم اتحاد، ارزيابى
وضع موجود و امكانات توسعة منابع آب، تهران، ١٣٥١ش؛ مجمل التواريخ و
القصص، به كوشش محمدتقى بهار، تهران، ١٣١٨ش؛ مساجد جامع ايران، مسجد جامع
اصفهان، بنياد فرهنگ و هنر ايران، ١٣٥٨ش؛ مسعودي، على، مروج الذهب، به
كوشش محمد محيىالدين عبدالحميد، قاهره، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ «مشخصات فنى و
اقتصادي نخستين طرحهاي ايجاد صنايع گداز آهن در ايران»، تحقيقات اقتصادي،
تهران، ١٣٤٨ش، شم ١٩ و ٢٠؛ مقدسى، محمد، احسن التقاسيم، ترجمة علينقى منزوي،
تهران، ١٣٦١ش؛ ملك المورخين كاشانى، عبدالحسين، سفرنامة اصفهان، نسخة عكسى
موجود در كتابخانة مركز؛ منهاج سراج، عثمان، طبقات ناصري، كلكته، ١٨٦٤م؛
ناصر خسرو، سفرنامه، به كوشش نادر وزينپور، تهران، ١٣٦٢ش؛ نديم الملك،
حيدرعلى، «تاريخ مختصر اصفهان»، فرهنگ ايران زمين، تهران، ١٣٣٢-١٣٥٣ش، ج
١٢؛ نظامالدين شامى، ظفرنامه، تهران، ١٣٦٣ش؛ نورصادقى، حسين، اصفهان،
تهران، ١٣١٦ش؛ هالينگبري، ويليام، روزنامة سفر هيأت سرجان ملكم به دربار
ايران، ترجمة امير هوشنگ امينى، تهران، ١٣٦٣ش؛ هنرفر، لطفالله، اصفهان،
تهران، ١٣٥٦ش؛ همو، گنجينة آثار تاريخى اصفهان، ١٣٤٤ش؛ هنوي، ج.، زندگى
نادرشاه، ترجمة اسماعيل دولتشاهى، تهران، ١٣٦٥ش؛ هولتسر، ارنست، ايران در
يك صد و سيزده سال پيش، بخش نخست: اصفهان، ترجمة محمد عاصمى، تهران،
١٣٥٥ش؛ ياقوت، بلدان؛ همو، برگزيدة مشترك، ترجمة محمد پروين گنابادي، تهران،
١٣٣٦ش؛ يعقوبى، احمد، البلدان، ترجمة محمد ابراهيم آيتى، تهران، ١٣٥٦ش؛ نيز:
Arrian, The Campaigns of Alexander, tr. A. de S E lincourt, London, ١٩٧٨;
Bakhtiar, A., X The Royal Bazaar of Isfahan n , Iranian Studies, ١٩٧٤, vol. VII,
nos. ١-٢; Beaumont, P., The Middle East: A Geographical Study, London, ١٩٧٦;
Blunt, W., Isfahan, Pearl of Persia, London, ١٩٧٤; Bosworth, C. E., X The
Political and Dynastic History of the Iranian World (A.D. ١٠٠٠-١٢١٧) n , The
Cambridge History of Iran, Cambridge,١٩٦٨, vol.V; Boyle,J.A., X Dynastic and
Political History of the Il-Kh ? ns n , ibid; Curzon, G.N., Persia and the
Persian Question, London, ١٩٦٦; Ehlers, E., Iran, Grundz O ge einer
geographischen Landeskunde, Darmstadt, ١٩٨٠ ; EI ٢ ; Fisher, W. B., X Physical
Geography n , The Cambridge History of Iran, Cambridge, ١٩٦٨, vol. I; Fragner,
B., X Social and Internal Economic Affairs n , ibid, ١٩٨٦, vol. VI; Frye, R.N.,
The Golden Age of Persia, London, ١٩٧٧; Geiger,W. and E.Kuhn, Grundriss der
iranischen Philologie, Berlin, ١٩٧٤; Gregorian, V., X Minorities of Isfahan: The
Armenian Comm- unity of Isfahan ١٥٨٧-١٧٢٢ n , Iranian Studies, ١٩٧٤, vol. VII,
nos. ١-٢; Herodotus, The History, tr. H. Cary, London, ١٨٩٨; Herzfeld, E.E.,
Iran in the Ancient East, Oxford, ١٩٧٨; Hillenbrand, R., X Safavid Architecture
n , The Cambridge History of Iran, Cambridge, ١٩٨٦, vol. VI ; Lambton , A. K.
S., X The Internal Structure of the Saljuq Empire n , ibid, ١٩٦٨, vol. V; Le
Strange, G., The Lands of the Eastern Caliphate, Cambridge, ١٩٣٠; Lockhart, L.,
Persian Cities, London, ١٩٦٠; Marquart, J., Er ? n l ahr, Berlin, ١٩٠١; Nyberg,
H.S., A Manual of Pahlavi, Wiesbaden, ١٩٧٤; Pope, A.U., A Survey of Persian Art,
London, ١٩٦٧; Roemer, H. R., X The Safavid Period n , The Cambridge History of
Iran , Cambridge , ١٩٨٦ , vol. VI; Savory , R. , Iran Under the Safavids ,
Cambridge , ١٩٨٠ ; Scharlau , K. , X Geomorphology n , The Cambridge History of
Iran, Cambridge, ١٩٦٨, vol. I; Schwarz, P., Iran im Mittelalter, Hildesheim,
١٩٦٩; Shirazi, B., X Isfahan, the Old, Isfahan, the New n , Iranian Studies,
١٩٧٤, vol. VII, nos. ١-٢; Soltani-Tirani, M.A., Handwerker und Handwerk in
Esfahan, Marburg, ١٩٨٢; Spooner, B., X City and River in Iran n , Iranian
Studies, ١٩٧٤, vol. VII, nos. ١-٢; Spuler, B., Iran in fr O h- islamischer Zeit,
Wiesbaden, ١٩٥٢; Zahedi, M., Explanatory Text of the Esfahan Quadrangle Map
١:٢٥٠٠٠, Tehran, ١٩٧٦.
عباس سعيدي
.II حيات فرهنگى
زبان و گويش: يكى از مهمترين مداركى كه در مورد زبان منطقة اصفهان در عصر
پيش از اسلام بايد بدان اشاره كرد، گفتار ابنمقفع در طبقهبندي زبانهاي
فارسى است. وي زبانهاي فارسى (به معنى اعم) را بر ٥ زبان پهلوي، دري،
فارسى (به معنى اخص)، خوزي و سريانى بخش كرده، و در توضيح زبان پهلوي،
آن را زبان رايج در منطقة بزرگ پَهله مشتمل بر اصفهان، ري، همدان، نهاوند
و آذربايجان دانسته است (نك: ابننديم، ١٥؛ نيز نك: ابنخردادبه، ٥٨).
بخش مهمى از اطلاعات موجود در بارة گويش كهن اصفهان در دورههاي گوناگون
تاريخى، نامهاي شخصى و جغرافيايى مربوط به منطقه است كه به شكلى معرّب
يا دست كم با رسمالخط عربى به دست رسيده است. با تحليل اينگونه نامها
مىتوان در زمينة آواشناسى تاريخى و واژهشناسى گويش اصفهانى گامى مؤثر
برداشت. افزون بر تكواژهها، در آثار نويسندگان متقدم اصفهانى مىتوان برخى
از تركيبها و جملههاي فارسى را نيز بازجست كه از نظر بررسى گويش تاريخى
اصفهان شايان توجه است. احمد تفضلى در مقالهاي در بارة گويش كهن اصفهان،
نمونههايى از اين واژهها و عبارتهاي ضبط شدة اصفهانى را گردآوري و تحليل
كرده است (نك: ص ٨٨ به بعد). وي در اين تحقيق، نمونههايى از الاعلاق
ابنرسته، احسن التقاسيم مقدسى، محاسن اصفهان مافروخى و ترجمة آن، حكاية
ابىالقاسم البغدادي ابومطهر ازدي، اشعار عبيد زاكانى و اوحدي مراغهاي، و
نيز يادكردهاي برخى منابع لغت فارسى را استخراج كرده است. آذرتاش آذرنوش
نيز در بررسى عبارات و كلمات فارسى حكاية ابىالقاسم البغدادي در مقالة
«ابومطهر ازدي»، مجموعهاي فراگير از واژگان و عبارات اصفهانى كتاب را به
دست داده است (نك: ه د، ٦/ ٢٥٩-٢٦٢). افزودههاي دو كتاب طبقات المحدثين
باصبهان ابوالشيخ اصفهانى و اخبار اصبهان ابونعيم اصفهانى را نيز على اشرف
صادقى بررسى كرده است (نك: ص ٤٣-٤٤، جم). به اين موارد، بايد اشارات گذراي
بديع الزمان همدانى در مقامات (ص ٤٩)، و واژههاي منقول در بلدان يعقوبى
(ص ٢٧٥) و انساب سمعانى (١/٤٤٣) را نيز افزود. گفتنى است كه قوام السنه
ابوالقاسم تيمى (د ٥٣٥ق/١١٤١م) از عالمان اصفهان، در كنار نوشتههاي تفسيري
خود به عربى، تفسيري نيز به «زبان اصفهانى» داشته است (نك: سيوطى، ٣٨) كه
هنوز اثري از آن شناخته نيست.
از ويژگيهاي آوايى گويش تاريخى اصفهان كه در منابع مورد توجه قرار گرفته
است، بايد گرايش به مدّ را ياد كرد، گرايشى كه به حكايت بديع الزمان
همدانى، حتى در قرائت قرآن ايشان نمود داشته است (همانجا؛ نك: مقدسى، ٣٠٥).
ويژگى ديگر كه به صراحت از آن سخن نيامده است و بديعالزمان در كنار مد،
آن را از ويژگيهاي بارز در «قرائت» اصفهانيان شمرده، گرايش به تلفظ همزه
است (نك: همانجا). به عنوان تأييدي بر اين نكته مىتوان برخى نامهاي
جغرافيايى در تاريخ اصفهان چون «براآن» و «فارفاآن» را مورد توجه قرار داد
كه همزه به طور آشكار در آنها به كار رفته است (براي نامها، نك: ابنفقيه،
٢٦٣؛ يعقوبى، همانجا؛ حمدالله، ٥١).
در بررسى واژگانى، كاربرد برخى واژههاي كهن كه در زبان ادبى فارسى منسوخ
يا متروك بودهاند، در گويش كهن اصفهان شايان توجه است؛ واژة اَشْته (قس:
پهلوي: astag = فرستاده، مكنزي، به عنوان نامى پركاربرد در اصفهان، از اين
نمونههاست. در نمونههاي برجاي مانده از واژگان اين گويش، گاه واژهاي
غريب رخ مىنمايد كه در صورت تحليل ممكن است پيوستگى خاص اين گويش با
گويشهاي منطقة باستانى پهله را روشنتر سازد. به عنوان نمونه مىتوان به
واژة «ليبه» اشاره كرد كه به گفتة يعقوبى اشراف اصفهان آن را بر طبقات
پست اطلاق مىكردهاند (نك: همانجا). اين واژه با برخى دگرگونيهاي آوايى
قابل انتظار در گويشهاي منطقة پهله كاربردهايى مشابه دارد و به عنوان نمونه
مىتوان به كاربردهاي ليوه در كاشان، قزوين، كرمانشاه (نك: آنندراج، ذيل
ليوه؛ لغتنامه...، ذيل ليت و ليوه؛ درويشيان، ٣٦٨)، و با ياي مجهول در
آذربايجان (تحقيقات ميدانى) اشاره كرد.
بر پاية تحليل تفضلى، گويش كهن اصفهان همزمان با مركزيت يافتن اصفهان و
انتخاب آن به عنوان پايتخت در سدة ١١ق/١٧م، تحت تأثير فارسى ادبى قرار
گرفته، و بهتدريج از تداول افتاده است. بر پاية اين تحليل، گويش كنونى
كليميان اصفهان دنبالة گويش كهن اين شهر است، يا دست كم ارتباط نزديكى با
آن دارد (نك: ص ٨٧).
در ميان گويشهاي كنونىِ منطقة اصفهان، آنچه به عنوان لهجة اصفهانى شناخته
مىشود و دامنهاي بسيار گستردهتر از شهر اصفهان دارد، گويشى نسبتاً نزديك به
زبان معيار فارسى نواست كه برخى وجوه تمايز آوايى، واژگانى و ساختواژهاي
دارد، ولى براي آگاهان به زبان ادبى به خوبى دريافتنى است و بيشترين
نمود اين تفاوت در شنيدار و مربوط به مشخصات آوايى است. از جمله محسوسترين
ويژگيها مىتوان به نظام جابهجايى همخوانها اشاره كرد كه در آن ، dz ، ts j
و c به ترتيب جايگزين ، j ، c g و k مىگردد. در اداي كلمات و جملات آهنگى
خاص نيز شنيده مىشود (نك: كلباسى، ١٧ به بعد). برخى از كاربردها در اين
گويش، مانند اداي es (و نه براي «است» و o براي «وَ» در بررسيهاي تاريخى
زبان فارسى، داراي اهميت است.
گويش اصفهانى اخيراً موردمطالعه قرار گرفته است و كسانى چون ناصر دادمان در
دستور زبان و تطور و فرهنگ لهجة اصفهان (اصفهان، ١٣٥٥ش)، اسميرنوا در «گويش
اصفهانى١» (مسكو، ١٩٧٨م)، و كلباسى در فارسى اصفهانى (تهران ، ١٣٧٠ش) به
بررسى آن پرداختهاند. همچنين بايد به كتاب سوم از مجموعة شناسايى گويشهاي
ايران (تهران، ١٣٧٤ش) از مسعود پوررياحى اشاره كرد كه به مطالعة گويشهاي
شهرستان شهرضا و فريدن اختصاص يافته است.
در حوزة فرهنگى اصفهان، برخى گويشهاي ايرانى با مشخصاتى نسبتاً دور از زبان
معيار فارسى و با سخنگويان محدود يافت مىشوند كه از نظر زبانشناسى، در
طبقهبندي گويشهاي مركزي ايران از گروه زبانهاي ايرانى غربى به شمار
مىآيند. در شمارش اين گويشها مىتوان از گويشهاي گزي و سويى در روستاهاي گز
و سو در شمال اصفهان، سدهى در منطقة سده، قمشهاي در روستايى به نام قمشه
در شمال اصفهانو نيز گويشهايكفرونى و خرزوغىدر نزديكىاصفهانياد كرد.
نخستين مطالعة زبانشناختى دربارة اين گويشها، مربوط به ژوكُفسكى بود كه در
پى سالها كوشش در بررسى گويشهاي نواحى مركزي ايران، ٣ گويش گزي، سدهى و
كفرونى را در جلد دوم از مجموعة «موادي براي مطالعة گويشهاي فارسى٢» (١٩٢٢م)
شناسانيد. وي در اين اثر نمونههايى از شعر گزي سرودة درويش عباس را نيز
منتشر كرد. در مرحلة بعد، بايد به هانداك اشاره كرد كه در ضمن مطالعة گويشهاي
مناطق مركزي ايران، به موازات بررسى گويش قهرودي، زبان سويى را نيز كه
با آن پيوستگى داشت، بررسى كرد و حاصل كار خود را در اثري با عنوان
«لهجههاي خوانسار، ...، سو قهرود٣» منتشر كرد (١٩٢٦م). پس از آن، بيلى طى
مقالاتى چند كه در دهة ١٩٣٠م منتشر كرد، به بررسى گويشهاي حوزة اصفهان
پرداخت و افزون بر بهرهگيري از دو اثر پيشين، اطلاعات قابل ملاحظهاي را
نيز مبتنى بر تحقيقات ميدانى در ١٩٣٢م بدان افزود (نك: «ايرانى غربى...٤»،
٢٦٦ .(٢٦٥- آگاهيهاي بيلى در بارة گويشى چون قمشهاي جديد بود و در مورد
گويشهاي ديگر چون گزي و سويى، بررسيهايى تكميلى يا تصحيحى بود (نك: همو،
«گويشهاي غربى ...٥»، .(٢٣٣-٢٣٩ از بررسيهاي پسين نيز بايد به مقالهاي از
بهرام فرهوشى با عنوان «تحليل سيستم فعل در لهجة سدهى» ( مجلة دانشكدة
ادبيات تهران، ١٣٤٢ش) اشاره كرد.
بر اساس طرحى كه بيلى براي طبقهبندي گويشهاي فارسى ارائه كرده است،
سويى در كنار گويشهاي ميمهاي، قهرودي و كشهاي از منطقة كاشان گروهى را
تشكيل مىدهد، در حالى كه مىتوان ديگر گويشهاي منطقة اصفهان مشتمل بر گزي،
سدهى، كفرونى، قمشهاي و خرزوغى را گروهى مجزا تلقى كرد (نك: بيلى، «زبانها
...٦»، ٣٠٥ -٣٠٤ ؛ نيز نك: ردار، .(١٠٩-١١٠
در سخن از گويشهاي اصفهان، همچنين بايد از گويشهاي مربوط به اقليتهاي مذهبى
در اين منطقه سخن گفت. نخست بايد به گويش كليميان اصفهان به عنوان يك
گويش فارسى اشاره كرد كه ويژگيهاي زبانشناختى آن در آثاري چون رسالة
«گويشهاي يهوديان همدان و اصفهان١» از آبراهاميان (١٩٣٦م)، مقالة «فارسى
يهودي در اصفهان٢» از مكنزي (١٩٦٨م) و كتاب گويش كليميان اصفهان از ايران
كلباسى (تهران، ١٣٧٣ش) بررسى شده است. اين گويش كه كتابت آن با الفباي
عبري است، از سابقهاي ادبى برخوردار بوده، و برخى پرداختههاي ادبى بدان
گويش مورد مطالعه قرار گرفته است (براي معرفى اين آثار، نك: نوابى،
.(II/٥٥٠-٥٦٠
اقليت مسيحى اصفهان كه از روزگار صفويه به اين شهر كوچ كردهاند و تمركز
آنان در ناحية جلفا بوده است، ارمنى زبانند. زبان گفتوگوي آنان گويشى از
زبان ارمنى است كه به دليل محدود بودن ارتباط آن با سرزمينهاي اصلى
ارمنيان و زيست چندصد ساله در اصفهان، در ميان گويشهاي زبان ارمنى وجوه
تمايز خود را داراست. گرابار يا زبان ارمنى كلاسيك، اگرچه امروزه زبانى
تاريخى محسوب مىشود، ولى اصفهان از جمله مراكزي است كه سنت آموزش اين
زبان را نگاه داشته است. زبان ارمنى نوين يا آشخارهابار امروزه زبان
متداول گفتار و نوشتار در ميان ارمنيان است و جلفاي اصفهان صحنة پيدايى آثار
ادبى قابل توجهى به هر دو زبان كلاسيك و نوين ارمنى بوده است (نك: ه د،
٧/ ٧٠٠-٧٠١).
مآخذ: آنندراج، محمد پادشاه، تهران، ١٣٣٥ش؛ ابنخردادبه، عبيدالله، المسالك
و الممالك، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ ابنفقيه، احمد، البلدان، به كوشش دخويه،
ليدن، ١٨٨٥م؛ ابننديم، الفهرست؛ بديعالزمان همدانى، مقامات، بيروت،
١٨٨٩م؛ تفضلى، احمد، «اطلاعاتى در بارة لهجة پيشين اصفهان»، نامة مينوي،
تهران، ١٣٥٠ش؛ حمدالله مستوفى، نزهة القلوب، به كوشش گ. لسترنج، ليدن،
١٣٣١ق/١٩١٣م؛ درويشيان، على اشرف، فرهنگ كردي كرمانشاهى، تهران، ١٣٧٥ش؛
سمعانى، عبدالكريم، الانساب، به كوشش عبدالله عمر بارودي، بيروت،
١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ سيوطى، طبقات المفسرين، به كوشش على محمد عمر، قاهره،
١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛ صادقى، على اشرف، «تأملى در دو تاريخ قديم اصفهان»، مجلة
باستانشناسى و تاريخ، ١٣٦٩ش، شم ٨ و ٩؛ كلباسى، ايران، فارسى اصفهانى،
تهران، ١٣٧٠ش؛ لغتنامة دهخدا؛ مقدسى، محمد، احسن التقاسيم، بيروت،
١٤٠٨ق/١٩٨٧م؛ يعقوبى، احمد، البلدان، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٩٢م؛
تحقيقات ميدانى؛ نيز:
Bailey , H. W., X Modern Western Iranian ; Infinitives in Gaz / and So / n , X
Persia, Language and Dialects n , X Western Iranian Dialects n , Opera Minora,
ed. M. Nawabi, Shiraz, ١٩٨١, vol. I; MacKenzie, D.N., A Concise Pahlavi
Dictionary, London, ١٩٧١; Nawabi, M., A Bibliography of Iran, Tehran, ١٩٨٧;
Redard, G., X Other Iranian Languages n , Current Trends in Linguistics, ed. Th.
A. Sebeok, The Hague/ Paris, ١٩٧٠, vol. VI.
احمد پاكتچى
اديان در اصفهان: اصفهان از ديرباز صحنة بروز اعتقادات و انديشههاي گوناگون
بوده است. برخى از اديان پيشين چون يهوديت و مسيحيت از ديرباز در اين
سرزمين مجال گسترش يافته، و داراي پيروانى بودهاند (نك: ابن فقيه، ٥٣٠؛
ابوالشيخ ، ١/٢١١)؛ پس از ورود اسلام نيز اين ناحيه محل تجمع گروندگان به
مذاهب مختلف بوده است (نك: ياقوت، ١/٢٩٥).
پيش از ظهور اسلام دين زردشتى در سراسر ايران دين رسمى بوده است و
دينداران زردشتى در اصفهان نيز داراي جايگاهى ويژه بودند. با ظهور اسلام،
بسياري از زردشتيان، بر دين خود باقى ماندند و تا چند سده حضور آنان ادامه
يافت و آتشكدهها و معابدشان داير بود (نك: ابن رسته، ١٥٣؛ ابن حوقل، ٢/٣٦٥؛
مسعودي، مروج...، ٢/٢٢٨). در منابع از برخى زردشتيان اصفهانى كه از اديبان
زبان عربى به شمار مىرفتند و يا با دستگاه خلافت در ارتباط بودند، ياد شده
است (مثلاً نك: مافروخى، ٦ -٧، ٦٦).
بيرونى در گفت و گو از جشنهاي ايرانيان از برخى از اعياد زردشتيان اصفهان
چون جشن آفريچگان (= آبريزگان)، و چگونگى برگذاري آنها در آن شهر ياد مىكند
(ص ٢٢٨). از اين گفتة بيرونى و نيز سخنى از گرديزي (ص ٥٢٦) برمىآيد كه تا
اواسط سدة ٥ق/١١م زردشتيان اصفهان - و طبعاً نقاط ديگر ايران - آزادانه به
آداب و اعمال دينى خود مىپرداختهاند. در دورههاي بعد بسياري از زردشتيان
به شهرهايى چون يزد و كرمان كوچانده شدند؛ و امروزه شمار اندكى از آنان در
اصفهان به عنوان يكى از اقليتهاي دينى، مسكن دارند و بر اساس سرشماري سال
١٣٧٥ش، شمار آنان ٠٢/٠% جمعيت استان برآورد شده است ( سرشماري...، ١٨).
اصفهان چندگاهى در اوايل سدة ٣ق/٩م محل تبليغ و فعاليت خرمدينان بود (نك:
مسعودي، التنبيه، ٣٥٣، مروج، ٢/٢٩٤). معتصم عباسى لشكري به اين ناحيه
فرستاد و آنان را سركوب كرد. خرمدينانى كه از اين واقعه جان سالم به در
بردند، در ارمينيه و آذربايجان مستقر شدند (نك: گرديزي، ١٧٥).
پيروان دين يهود از قديمترين ساكنان اصفهان به شمار مىآيند؛ در روايات
چنين آمده است كه در ٥٨٦قم بخت نصر با فتح بيتالمقدس يهوديان آن ديار
را به اصفهان كوچاند (مثلاً نك: ابن فقيه، ٥٣٠؛ ياقوت، ١/٢٩٥). بنابر همين
روايات، يهوديان از همان زمان در يهودية اصفهان ساكن شدند و اين ناحيه در
طول تاريخ يكى از مراكز مهم اين قوم بوده است. يهوديه را در قديم و پيش
از ظهور اسلام «كوي جهودان» مىناميدند (نك: ابونعيم، ١/١٦).
از رويدادهاي قابل ذكر در ميان يهوديان اصفهان، ظهور فرقة «عيسويه» يا
اصفهانيه در سدة ٢ق/٨م در اواخر دوران اموي و اوايل عصر عباسى بود كه مؤسس
آن، ابوعيسى اصفهانى، نخست ادعاي نبوت داشت و چون گروهى در اطراف او جمع
شدند، با مسلمانان به محاربه پرداخت و سرانجام، در ري به قتل رسيد
(شهرستانى، ١/١٩٦-١٩٧؛ مقريزي، ٢/٤٧٨- ٤٧٩). وي خود را رسول مسيح منتظر
مىدانست و مىگفت كه ٥ رسول پيش از مسيح ظهور خواهد كرد و او برتر از همة
آنهاست. وي مدعى بود كه خداوند با او سخن گفته، و او را مأمور و مكلف كرده
است كه قوم يهود را از زير بار ظلم و تعدي اقوام ديگر نجات دهد. او مىگفت
كه در معراج خود محمد(ص) را ملاقات كرده، و به او ايمان آورده است. به
گفتة او خداوند عيسى(ع) را بر بنىاسرائيل و محمد(ص) را بر فرزندان اسماعيل
مبعوث كرده است. وي با بسياري از احكام تورات مخالفت داشت، و يهوديان
اصفهان او را دجال مىدانستند (نك: شهرستانى، همانجا؛ ابن حزم، ١/١٧٩؛
مقريزي، همانجا). ظهور اينگونه فرقهها در ميان كليميان اصفهان را مىتوان در
سدههاي بعد نيز مشاهده كرد. نهضت ابوسعيد ابن داوود از همين دست است. وي
در زمان هجوم مغولان و بروز سختيهايى براي كليميان، به نام «منجى يهود»،
پديدار گشت (لوي، ٣/٤٠).
شمار كليميان اصفهان از ديرباز نسبت به مسيحيان بيشتر بوده (مثلاً نك:
مقدسى، ٣٩٤)، ولى در دورههاي حكومتى مختلف ايران، تغيير مىكرده است.
آنان در برخى دورههاي تاريخى همچون زمان هجوم مغولان، طبعاً مهاجرت را
ترجيح مىدادهاند (نك: لوي، ٣/٥٨، حاشيه)؛ دورههاي شكوفايى فرهنگ كليميان
اصفهان را به ويژه بايد در زمان ايلخانان، صفويه و قاجاريه جستوجو كرد. در
دورة صفويه، اصفهان عملاً مركز عالمان و روحانيان يهود بود و نخستين ترجمة
تورات و زبور به زبان فارسى در همين زمان صورت پذيرفت (نك: همو، ٣/٤٢٢-٤٢٣،
حاشيه). كليميان در اصفهان به ويژه از زمان قاجار به بعد وضع بهتري
داشتهاند و كنيسههاي آنان تا اين زمان برقرار و پررونق است. بر اساس
سرشماري سال ١٣٧٥ش، شمار آنان ٠٣/٠% جمعيت استان است ( سرشماري، همانجا).
يكى از مهمترين آثار فرهنگى كليميان ايران ادبيات يهودي - فارسى است كه
يهوديان اصفهان نيز در گسترش آن سهم بزرگى داشتهاند. اين آثار كه به
زبان فارسى و خط عبري است، در موضوعات گوناگون به ويژه موضوعات دينى
نوشته شده، و دوران اوج ترقى و رواج آن عصر ايلخانان بوده است.
نسخههايى بسيار از ترجمههاي كتاب مقدس و آثاري ديگر از اين نوع در
كتابخانههاي مختلف جهان يافت مىشود و بسياري از آنها در اصفهان تأليف
شدهاند (فيشل، ١٤٢ ؛ نيز نك: واترفيلد، .(٦٠ ادبيات فارسى - يهودي تا زمانهاي
متأخر در اصفهان ادامه داشته است (نك: پژند، ١٦٣-١٧٠؛ مكنزي، .(٦٨-٧٥
حضور مسيحيان در ايران كه به سدههاي نخستين ميلادي باز مىگردد، به ويژه
در سدههاي ٥ و ٦م به فزونى گراييد. تقابل دو گرايش نسطوري و مونوفيزيت
بيزانسى، موجب شد كه مسيحيان نسطوري بهسوي شهرهاي ايران روي آورند (نك:
على، ٢/٦٢٦ - ٦٢٩؛ دانيلو، .(٣٦٩-٣٧١ نشانههايى از حضور آنان در اصفهان، در
اواسط سدة ٤ق/١٠م به صورت نوشتههايى كهن به زبان يونانى در صندوقهايى در
ديوار شهر پيدا شد كه ابن عميد (د ٣٦٠ق/٩٧١م) بعضى از دانشمندان مسيحى را
به استخراج مفاد و ترجمة آنها گماشت (نك: ابن نديم، ٣٠٢؛ شيخو، ٢٣١). مهاجرت
مسيحيان به ايران، و حضور ايشان پس از ظهور اسلام نيز ادامه داشته، و
چنانكه از شرح احوال سلمان فارسى برمىآيد، در زمان او كليساهاي مسيحيان در
اصفهان داير و پررونق بوده است (نك: ابوالشيخ، ١/٢٠٩-٢١١). پس از آن نيز بر
اثر مهاجرت خانوادههايى مسيحى از روم و ديگر نقاط مسيحى نشين به سوي
اصفهان كه در برخى منابع به آنها اشاره شده است - همچون خاندان ابن
عبدالمسيح كه نوادگان وي تا زمان ابوالشيخ مىزيستهاند (نك: همو، ١/١٦٤) -
شمار مسيحيان اصفهان افزايش مىيافته است.
شاه عباس گروههايى از مسيحيان ارمنى را از جلفاي ارس به اصفهان كوچاند
(اسكندر بيك، ٢(٢)/٦٧٠؛ تاورنيه، ٤٠٠؛ ديولافوا، ٢١٥ به بعد) و در منطقهاي در
كنار زاينده رود - كه به مناسبت موطن اصلى آنان، جلفا خوانده شده است -
سكنى داد. حضور اين جامعة ارمنى در اصفهان از همان روزگار موجب فعاليتهاي
اقتصادي و بازرگانى در اين شهر گرديد. هم اكنون نيز جلفاي اصفهان يكى از
مراكز اصلى ارمنيان ايران به شمار مىآيد (براي اطلاعات بيشتر، نك: شاردن،
٨/٨٢ به بعد).
موقعيت اصفهان در دوران صفويه، به عنوان پيوندگاه شرق و غرب و نقطة اتصال
و ارتباط اروپا با هندوستان و آسياي جنوبى، و نيز رونق و اهميت بازرگانى و
سياسى آن، و تشويق پادشاهان صفوي از بازرگانان و جهانگردان و هنرمندان
خارجى، و سرانجام وجود جامعة نسبتاً بزرگ مسيحيان ارمنى و مراكز دينى آنان
در اين شهر، كلاً موجب شده بود كه اصفهان براي مردم غرب جاذبهاي خاص
داشته باشد و خصوصاً هيأتهاي تبليغى و تبشيري فرق مختلف مسيحى به آنجا آمد
و شد كنند و گروههايى از رهبانان يسوعى و كرملى در آنجا ديرهايى تأسيس نمايند
(نك: ابونا، ٣/١٤٩، ٢٢٨؛ شاردن، ٨/٩٢ به بعد؛ گراف، .(IV/١٧٦
در ١٠١٣ق/١٦٠٤م پاپ پل پنجم، هيأتى از كاتوليكهاي كرملى را به ايران
گسيل داشت و اينان نخستين پايگاه تبليغاتى خود را در اصفهان بنا نهادند (نك:
همانجا؛ جعفري مذهب، ١٣؛ ابونا، ٣/٢٢٨؛ نيز نك: يتيم، ٣٦٥-٣٦٦). گفتنى است كه
در همين سده به دستور شاه عباس، انجيلهاي رسمى توسط جان تادئوس پيشواي
مبلغان كرملى به فارسى ترجمه شد (لوي، ٣/٤٢٢-٤٢٣، حاشيه). امروزه مسيحيان،
به ويژه ارمنيان در اصفهان پرشمارند و بسياري از كليساهاي مهم ايران،
همچون كليساي وانك در اين شهر قرار دارد (نك: رايس، ١٨٩ ؛ نيز واترفيلد، .(٨٣
بر اساس سرشماري سال ١٣٧٥ش، مسيحيان استان اصفهان ٢١/٠% از كل جمعيت آن
ناحيه را در بر مىگيرند ( سرشماري، ١٨).
مآخذ: ابنجوزي، عبدالرحمان، تلبيس ابليس، بهكوشش جميلى، بيروت، ١٤٠٩ق/
١٩٨٩م؛ ابن حزم، على، الفصل، به كوشش محمد ابراهيم نصر و عبدالرحمان
عميره، عكاظ، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ ابن حوقل، محمد، صورة الارض، به كوشش كرامرس،
ليدن، ١٩٣٩م؛ ابن رسته، احمد، الاعلاق النفيسة، به كوشش دخويه، ليدن،
١٨٩١م؛ ابن فقيه، احمد، البلدان، به كوشش يوسف هادي، بيروت،
١٤١٦ق/١٩٩٦م؛ ابن نديم، الفهرست؛ ابوالشيخ اصفهانى، عبدالله، طبقات
المحدثين باصبهان، به كوشش عبدالغفور عبدالحق حسين بلوشى، بيروت،
١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ ابونا، البير، تاريخ الكنيسة السريانية الشرقية، بيروت، ١٩٩٣م؛
ابونعيم اصفهانى، احمد، ذكر اخبار اصبهان، ليدن، ١٩٣٤م؛ اسكندر بيك منشى،
عالم آراي عباسى، تهران، ١٣٥٠ش؛ بيرونى، ابوريحان، الا¸ثار الباقية، به
كوشش ادوارد زاخاو، لايپزيگ، ١٩٢٣م؛ پژند، عزيز، «پوريم»، نشرية دانشكدة
ادبيات اصفهان، ١٣٤٥ش، س ٢، شم ٢-٣؛ تاورنيه، سفرنامه، ترجمة ابوتراب نوري،
به كوشش حميد شيروانى، ١٣٥٤ش؛ جعفري مذهب، محسن، «كتاب مقدس سن لويى در
اصفهان...»، كتاب ماه، تهران، ١٣٧٧ش، س ٢، شم ١؛ ديولافوا، سفرنامه، ترجمة
فرهوشى، تهران، ١٣٦١ش؛ سرشماري عمومى نفوس و مسكن (١٣٧٥ش)، نتايج
تفصيلى، استان اصفهان، مركز آمار ايران، تهران، ١٣٧٦ش؛ شاردن، ژان، سياحت
نامه، ترجمة محمد عباسى، تهران، ١٣٤٥ش/ ١٩٦٦م؛ شهرستانى، محمد، الملل و
النحل، به كوشش محمد بن فتح الله بدران، قاهره، ١٩٥١م؛ شيخو، لويس، علماء
النصرانية فى الاسلام، به كوشش كميل حشيمه، بيروت، ١٩٨٣م؛ على، جواد،
المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، بيروت/بغداد، ١٩٦٨م؛ گرديزي،
عبدالحى، تاريخ، به كوشش عبدالحى حبيبى، تهران، ١٣٦٣ش؛ لوي، حبيب، تاريخ
يهود ايران، تهران، ١٣٣٩ش؛ مافروخى، مفضل، محاسن اصفهان، به كوشش
جلالالدين طهرانى، تهران، ١٣١٢ش؛ مسعودي، على، التنبيه و الاشراف، به
كوشش دخويه، ليدن، ١٨٩٣م؛ همو، مروج الذهب، به كوشش يوسف اسعد داغر،
بيروت، ١٣٨٥ق؛ مقريزي، احمد، الخطط، بولاق، ١٢٧٠ق/١٨٥٣م؛ ياقوت، بلدان؛
يتيم، ميشل و اغناطيوس ديك، تاريخ الكنيسة الشرقية، بيروت، ١٩٩١م؛ نيز:
Dani E lou, J. & H. Marrou, The First Six Hundred Years, tr. V. Cronin, The
Christian Centuries, vol. I, New York, ١٩٦٤; Fischel, W. J., X The Beginnings of
Judeo - Persian Literature n , M E langes d'orientalisme offerts H Henri Mass E
, Tehran, ١٩٦٣; Graf, G., Geschichte der christlichen arabischen Literatur,
Vatican, ١٩٥١; MacKenzie, D. N., X Jewish - Persian from Isfahan n , JRAS, ١٩٦٨;
Rice, C. C., Mary Bird in Persia, London, ١٩١٦; Waterfield, R. E., Christians in
Persia, London, ١٩٦٠.
فرامرز حاج منوچهري
علوم و معارف در اصفهان:
الف علوم قرآنى و حديث: از آنجا كه طبيعت علوم قرآنى و حديث، آن را با
مذاهب و فرق اسلامى مربوط مىسازد، تاريخ اين علوم در اصفهان، پيوستگى
انكارناپذيري با تشكلهاي مذهبى و رقابتهاي ميان فرق دارد. در سدههاي
نخستين اسلامى، هنگامى كه اصفهان به عنوان يكى از مراكز تجمع افراطيان ضد
شيعه شهرت يافته بود (مثلاً نك: بديعالزمان، ٥٠ -٥١؛ مقدسى، ٣٠٦) - و البته
اين خصوصيتى نبود كه قابل تعميم به تمامى محافل مذهبى اصفهان بوده باشد
- شماري از عالمان شيعه هر گونه فشاري را تحمل مىكردند تا در مركزي
اينچنين پراهميت، تعاليم و آثار شيعى را تداول بخشند. به عنوان نمونه،
ابراهيم ثقفى براي نشر آثار خود، به خصوص المعرفه در اصفهان سكنى گزيد و
دعوت مصرانة شيعيان قم براي رفتن بدان شهر را نپذيرفت (نك: نجاشى، ١٧).
با اينكه از سدة ٢ق/١٨م مىتوان ريشههايى از پىجويى حديث را در اصفهان
ملاحظه كرد، دانستهها در حدي اندك است. در ميان محدثانى كه احاديث آنها در
كتب معتبر اهل سنت يافت مىشود، مىتوان محدثانى اصفهانى از سدة ٢ق را باز
شناخت كه برخى از مهاجران عرب و شماري از بوميان اصفهان بودهاند (نك:
ابنحجر، شم ١٠٩٠، ١٣١٩، ١٥٥٥، جم). در سدة ٣ق/٩م، به روزگاري كه در ديگر بلاد
اسلامى محدثان به تأليف كتب - به ويژه كتابهاي سنن و مسند - توجهى خاص
داشتند، تنها آثار محدودي در اصفهان پديد آمد (براي نمونهها، نك: كتانى، ٦٨،
٧٢، ٩٥)؛ در حالى كه در منابع رجالى، شماري از محدثان اصفهانى در اين دوره
نامبردار بودهاند (مثلاً نك: ابنحجر، شم ٢٨٩٠، ٤٢٩٤، ٧٦٦٠، جم).
از سدة ٤ق/١٠م، همزمان با چيرگى آلبويه بر اصفهان و شايد تا اندازهاي
متأثر از آن، اوضاع فرهنگى تحولى چشمگير يافت. در سدههاي ٤ تا ٦ق، اصفهان
صحنة شكوفايى مكتبى در دانش حديث بود كه از نظر علو اسانيد و از نظر كثرت
روايات با بغداد مقايسه مىشد (نك: ذهبى، الامصار...، ١١٥). در اين دوره
محدثانى در اصفهان پديدار گشتند كه اثري جاودانه و فرابومى در فرهنگ اسلامى
برجاي نهادند. از آن ميان مىتوان كسانى چون ابوالشيخ اصفهانى،
ابنمردويه، ابنمقري، ابونعيم اصفهانى، ابنمنجويه، ابوموسى مدينى (ه م
م) و اعضاي خاندان ابنمنده (ه م) با آثار پرشمار و متنوع را نام برد.
ابوطاهر سلفى از محدثان اصفهان در ميانة سدة ٦ق/١٢م، با كوشش فرابومى خود
توانست مكتبى را در اسكندرية مصر تأسيس كند كه تا چند نسل مكتبى معتبر به
شمار مىآمد (نك: ذهبى، همان، ٣١-٣٢؛ نيز ابننقطه، ١/٢٠٨-٢٠٩).
در طيف شيعه نيز بايد سخن را از سدة ٢ق آغاز نمود و به شخصيتهايى اشاره كرد
كه در شمار اصحاب امام صادق (ع) نام برده شدهاند (نك: برقى، ٤٩٢؛ طوسى،
رجال، ١٥٠، ٢٨٨). در سدة ٣ق، در ميان محدثان امامى اصفهان شماري از اصحاب
ائمه (ع) يافت مىشدند و اصفهان آن اندازه نزد محدثان قم، اهميت داشت كه
كسانى چون احمد بن خالد برقى و ابنهمام اسكافى را به سوي خود جلب مىكرد
(نك: كلينى، ١/ ٣٢٦؛ طوسى، همان، ٣٩٨، ٥٠٨ ، الفهرست، ٨، ٨١، ١٢٧، تهذيب...،
٣/٨٧؛ نجاشى، ٨٨). دانستهها در بارة محدثان امامى در سدههاي ٤ و ٥ق بسيار
اندك است و چنين مىنمايد كه پيوندي ميان آنان و قميان و بغداديان برقرار
نبوده است؛ دانستههاي محدود در اين باره مرهون اسانيدي چند در آثار قميان
و بغداديان است (مثلاً نك: خزاز، ١٣٢؛ طوسى، همان، ٣/٨٦ -٨٧؛ نيز نك:
منتجبالدين، ٢٨، ٩٥، ١٩٨: سدة ٦ق).
علوم قرآنى به موازات حديث در اصفهان موردتوجه بوده، و حوزة قرائت و تفسير
آن - هر چند نه به اندازة حوزة حديث - يكى از مراكز مهم مطالعات قرآنى در
ايران به شمار مىآمده است. در زمينة گزينش قرائات، در اصفهان قرائت كوفىِ
حمزه غالب بوده، و اين وضع دست كم تا سدة ٤ق دوام داشته است (نك:
بديعالزمان، ٤٩؛ ابنخير، ٣٨). در سدههاي ٤ تا ٦ق، اصفهان يكى از مراكز
آموزش قرائت در ايران بوده، و در محيط آن مقريانى چون ابناشته (نك: داك،
ه م) با تأليف آثاري چند در قرائت، و احمد بن فضل باطرقانى با تأليف كتاب
طبقات القراء (حازمى، ٧٣: نقل از آن) پرورش يافتهاند (براي مقريان ديگر،
نك: ذهبى، معرفة ...، ١/ ٢٤١، ٣٥٦، جم).
در زمينة تفسير، نخست بايد به چند كتاب تفسيري از طيف محدثان، از آن جمله
تفاسير ابنتوبه، ابوالشيخ و ابنمردويه (نك: كتانى، ٧٢، ٧٦، ٧٧؛ نيز
ابنملاحمى، ٤٦٦)، و در دورهاي پسين، تفسير كبير قوام السنه ابوالقاسم تيمى
(د ٥٣٥ق/١١٤١م) اشاره كرد (نك: سيوطى، شم ٢٣). در زمينة تفسير درايى، نمونة
شاخص در ميان آثار اصفهانى، تفسير ابومسلم اصفهانى (ه م) با عنوان جامع
التأويل لمحكم التنزيل است كه مؤلف آن عالمى معتزلى (د ٣٢٢ق/٩٣٤م) است
و به عنوان الگويى مهم مورد توجه ديگر نويسندگان تفاسير درايى از مذاهب
گوناگون قرار گرفته است. در اين بخش، همچنين بايد از راغب اصفهانى (د
٥٠٣ق/١١٠٩م) ياد كرد كه با وجود مفقود شدن آثار تفسيري وي، كتاب پراهميت او
با عنوان مفردات الفاظ القرآن خود مبنايى مهم براي مطالعات درايى در قرآن
است. پديد آوردن تفاسيري از قرآن به سبك واعظانه، به سان بخشهايى ديگر از
ايران، در نيمة اخير سدة ٥ و سراسر سدة ٦ق در اصفهان نيز مورد توجه بوده، و
نمونههايى متعدد از چنين تفاسيري به ثبت رسيده است (نك: سيوطى، شم ٨٧، ٩٠،
١١٧، ١٢٥، ١٢٩).
ب - فقه و اصول: دربارة تاريخفقه در اصفهان در سدههاي٢ و٣ق، با تحليل
اشارات مقدسى (ص ٣٠٣) دربارة رسم اقامه، مىتوان گمانه زد كه فقه
حديثگراي اصفهان در سدههاي نخستين، از فقه بومى كوفى تأثيري ويژه گرفته
است. مقدسى ضمن اينكه غالب مردم اصفهان را در نيمة دوم قرن ٤ق اهل سنت
و جماعت دانسته، آنان را حنبليانى افراطى خوانده است (ص ٢٩٨).
مكتب خاص اصحاب حديث كه در نيمة نخست سدة ٣ق در بغداد به پيشوايى احمد بن
حنبل به وجود آمد، راهى تدريجى را به سوي اصفهان گشود و يكى از شخصيتهاي
مؤثر در اين انتقال، ابوعبدالله ابنمنده (د ٣٠١ق/٩١٤م) بود كه در زمرة
شاگردان احمد شمرده مىشد (نك: ابنابىيعلى، ١/ ٣٢٨). پس از ابوعبدالله
فرزندان او نيز در راه گسترش اين مذهب در اصفهان نقشى بسزا داشتند (نك: ه د،
ابنمنده) و توانستند در مدتى كمتر از يك قرن، مذهب حنبلى را در آن شهر،
اقتدار بخشند. اين جريان به طبع نوعى رويارويى ميان اصحاب حديث متقدم و
اصحاب حديث حنبلى را ايجاد كرده بوده، اما با وجود غالب آمدن حنبليان،
حاصل آن الزاماً اضمحلال مكتب پيشين اصحاب حديث نبوده است (براي وجوه
تمايز دو مكتب، نك: ه د، اصحاب حديث). از بازماندگان مكتب اصحاب حديث متقدم
در اصفهان در عصر مقدسى، شايد بتوان ابنمقري (د ٣٨١ق/٩٩١م) را برشمرد؛
شخصيت ابنمقري به خصوص به دليل تأليف مسند ابىحنيفة (براي نسخة خطى آن،
نك: I/٢٠٥ و ارتباط نزديكش با طحاوي (نك: ه د، ٤/ ٦٥٩) در بررسى آشتى محدثان
اصفهان با مذهب حنفى شايان تأمل است. از ديگر شخصيتها بايد ابوالشيخ
اصفهانى (د ٣٦٩ق/٩٧٩م) را نام برد كه آثاري متعدد در موضوعات گوناگون فقهى
چون الاذان، الاموال، النكاح و الفرائض به شيوة اصحاب حديث متقدم تأليف
كرده بوده است (نك: كتانى، ٤٦-٤٩).
با كاستى منابع براي تعيين دقيق زمان ورود دو مذهب حنفى و شافعى به
اصفهان، اجمالاً دانسته است كه در سدههاي ٥ و ٦ق/١١ و ١٢م، اين دو مذهب،
ديگر مذاهب فقهى را از ميدان رانده بودند و به عنوان دو رقيب متخاصم،
محافل فقهى اصفهان را در اختيار داشتند. بايد توجه داشت كه هر دو مذهب در
اين دوره، در نواحى پيرامون اصفهان پيروانى پرشمار داشتهاند (مقدسى، ٢٨٠،
٣٠٣، جم) و رشد آنها در اصفهان مىتوانسته است در راستاي طبيعى گسترش مذهب
بوده باشد، هرچند جريانهاي سياسى عصر سلجوقى نيز در اين جريان بسيار مؤثر
بودهاند (براي تأييد، نك: راوندي، ١٨). آنچه مطالعهاي افزون مىطلبد، حضور
مبلغانى از سرزمينهاي دوردست است كه از آن ميان مىتوان به خاندان مهم
آلخجند اشاره كرد؛ اين خاندان كه از خجند ماوراء النهر به اصفهان آمده
بودند و مذهب شافعى را تبليغ مىكردند، در طول سدههاي ٥ تا ٧ق/١١ تا ١٣م،
از نفوذ اجتماعى عميقى در اصفهان برخوردار بودند (نك: ه د، ١/٦٩٤ - ٦٩٨). در
جناح حنفى، به خصوص بايد از قضات آل صاعد ياد كرد كه آنان نيز خاندانى
اصفهانى - خراسانى بودهاند (نك: ه د، ٢/٤٢- ٤٥).
از جمله فقيهان برجستة اصفهان در مذهب شافعى در اواخر سدة ٦ق، ابوالفتوح
عجلى (ه م) است كه آثار متعددي در فقه پديد آورد و از آن ميان به ويژه
كتاب تتمة التتمة او براي مدتى مبناي عمل مفتيان در اصفهان بوده است (نك:
ابنخلكان، ١/ ٢٠٩). در دورة پس از حملة مغول، اگرچه برخى رجال قابل ذكر
مانند فقيهان حنفى آل تركه (ه م) شناخته شدهاند، اما با فرارسيدن عصر صفوي
ديگر مجالى براي بقاي مذاهب حنفى و شافعى - كه جنگهاي خشونتبار و طولانى
(نك: رشيدالدين، ١/ ٣١٩، ٣٢٢، ٣٥٤؛ ابناثير، ١١/ ٣١٩، جم)، و فقدان شخصيتهاي
علمى برجسته آن را روي به اضمحلال برده بود - باقى نمانده بود.
در مروري بر تاريخ فقه اماميه در اصفهان در سدههاي نخستين، نمىتوان با
مدارك موجود جريان فقهى قابل توجهى را پىگيري كرد؛ در حالى كه اصفهان پس
از پشت سر نهادن انحطاط عصر مغول و با آغاز دورة جديد شكوفايى فرهنگى در عصر
صفوي، عرصة پيدايى حوزهاي مهم در فقه اماميه بوده است كه جريانى مهم در
تاريخ فقه اين مذهب به شمار مىآيد. از فقيهان اين حوزه در سدههاي ١١ و
١٢ق/١٧ و ١٨م كه از نظر روش اصولى آنان را در مكتب محقق كركى جاي
دادهاند، مىتوان كسانى چون بهاءالدين عاملى، معروف به شيخ بهايى،
ميرداماد، آقاجمال خوانساري و فاضل هندي را برشمرد. به موازات اين جريان،
جريانى اخباري نيز وجود داشته است كه از شخصيتهاي برجستة آن مىتوان
محمدتقى مجلسى و محمد باقر مجلسى را نام برد (نك: مدرسى طباطبايى، ٥٢ -٥٠ ،
جم). از ديگر شخصيتهاي برخاسته از حوزة اصفهان در مراحل تاريخى بعد، مىتوان
كسانى چون حجتالاسلام شفتى (د ١٢٦٠ق/١٨٤٤م)، شيخ الشريعة اصفهانى (د
١٣٣٩ق/١٩٢١م) و شيخ محمدحسين كمپانى (د ١٣٦١ق/١٩٤٢م) را نام برد.
ج كلام و عقايد: اصفهان دستكم از سدة ٣ق به عنوان يكى از مراكز نفوذ
معتزله به شمار مىرفته (نك: قاضىعبدالجبار، ٢٧٦)، و تا سدة ٥ق اين جايگاه
خود را حفظ كرده است (نك: ابننقطه، ١/ ٨٦، ١٩٩). در ميان رجال معتزلى
اصفهان مىتوان نام كسانى چون ابومسلم اصفهانى (ه م)، ابوالفتح اصفهانى
(نك: منصور بالله، ١/١٣٩) و احمد ابن محمد بن رزا اصفهانى (ذهبى، ميزان،
١/١٥٥) را به ميان آورد. در كنار معتزله بايد از وجود برخى متكلمان امامى
نزديك به معتزله، و در ميان آنان، به طور مشخص از ابنمملك اصفهانى ياد
كرد كه وي افزون بر تأليف دو اثر در باب امامت، به سبب مجالس كلاميش با
ابوعلى جبايى و حسن بن موسى نوبختى شهرت يافته است (نك: ابننديم، ٢٢٦؛
طوسى، الفهرست، ١٩٣؛ نجاشى، ٦٣).
در طيف كلامى ديگر، بايد اشاعره را ذكر كرد كه نقش آنان در اصفهان، بيشتر در
منابع بازتاب يافته است. به گزارش ابونعيم، يكى از شاگردان اصفهانى
اشعري به نام محمد بن قاسم شافعى در ٣٥٣ق/٩٦٤م به موطن خود بازگشت و در
آنجا به عنوان «متكلمى بر مذهب اهل سنت» به تبليغ مذهب اشعري پرداخت
(نك: ابونعيم، ذكر ...، ٢/ ٣٠٠؛ نيز ابنعساكر، ١٩٧، ٢٠٧- ٢٤٨). از جمله
شخصيتهاي شايان ذكر ابنفورك اصفهانى است كه در اواسط سد´ ٤ق به اصفهان
آمد و براي يك دهه، يكى از مهمترين حلقهها در تاريخ كلام اشعري را پديد
آورد (نك: ه د، ٤/٤١٧). در طول سدههاي ٥ و ٦ق و حتى پس از آن، مذهب اشعري
در اصفهان، گرايش كلامى غالب در ميان شافعيان بود (براي برخى رجال، نك:
ابنعساكر، ٢٤٩ به بعد)، ولى در بين آنها شخصيتهاي برجسته ديده نمىشد (براي
نقد اشعري بودن ابونعيم، نك: ه د، ٦/٣٣٨-٣٣٩).
در ميان اصحاب حديث اصفهان، نمايندگان گرايش متقدم در سدة ٣ق چون رُسته
در الايمان و ابومسعود رازي در الرد، در آثار اعتقادي خود مخالفان اصحاب
حديث، يعنى مرجئه و شيعه را مخاطب رديههاي خود قرار مىدادند (نك: ابونعيم،
همان، ٢/ ٤٩؛ سمعانى، ٥/ ٩٩؛ كتانى، ٤٥)، در حالى كه در سدههاي ٤ و ٥ق،
بدعتى كه خاندان حنبلى ابنمنده با آن مبارزه مىكردند، بيشتر انديشههاي
اشعري بود (نك: ابنمنده، سراسر كتاب؛ نيز ذهبى، سير، ١٨/ ٣٥٠، ميزان، ١/
١٥٩).
د - تصوف و عرفان: در زمينة تصوف و عرفان، نخست بايد به شخصيت محمد بن
يوسف بن معدان اصفهانى (سدة ٢ق) اشاره كرد كه انديشة او پيوندي آشكار با
مكتب زهد كوفى و نمايندگان آن چون سفيان ثوري داشته است (نك: ابونعيم،
حلية...، ٨/ ٢٢٥-٢٣٧).
در سدة ٣ق، گرايش به تصوف در محافل اصفهان هوادارانى داشت و كسانى چون
محمد بن يوسف بنا (د ٢٨٦ق/٨٩٩م) و شاگرد او على بن سهل اصفهانى (د
٣٠٧ق/٩١٩م) در رأس اين جريان قرار داشتهاند (نك: همو، ذكر، ٢/١٤، ٢٢٠؛ سلمى،
٢٢٩-٢٣٢). در دهههاي گذار از سدة ٤ به ٥ق، ظهور شخصيت صوفى مشرب، ابومنصور
اصفهانى بهسان پديدهاي پيچيده در تاريخ فرهنگى اصفهان است. ابومنصور خود
طريقة سلوكش را به محمد بن يوسف بنا و على بن سهل اصفهانى بازمىگرداند كه
تعاليم آنان از طريق اصحاب ايشان به وي رسيده است (نك: ص ٤١)، ولى
اينكه تعاليم بنا و على بن سهل تا چه حد در اصفهان ريشه دوانيده، و با چه
واسطهاي به ابومنصور رسيده، با ابهام روبهروست (نك: ه د، ٦/ ٢٨٠-٢٨١).
تصوف ابومنصور، تصوفى حنبلى قابل سنجش با تصوف خواجه عبدالله انصاري در
خراسان بود و با وجود سازگاري با اوضاع فرهنگى روزگار وي، در نسلهاي بعد با
اضمحلال مذهب حنبلى در اصفهان، ياراي مقاومت در برابر تصوف توانمند خراسانى
را نداشت. از اواخر سدة ٥ق، تصوف خراسانى محيط اصفهان را تحت تأثير خود گرفت
و طريقة ابومنصور اصفهانى را به تاريخ سپرد (نك: ه د، ٦/ ٢٨١).
در سدة ٥ق، همچنين بايد از ابونعيم اصفهانى سخن گفت كه عالمى از مكتب
معتدل اصحاب حديث بود و با پيوند سنت زاهدانة سلف و متقدمان اصحاب حديث با
تعاليم صوفيه در پى برقراري گونهاي الفت ميان آنها بود و اين انديشة خود
را در حلية الاولياء (قاهره، ١٣٥١- ١٣٥٧ق) با وجههاي تاريخى - تعليمى عملى
ساخت. كتاب الاربعين على مذهب المتحققين من الصوفيه (بيروت، ١٤١٤ق) از
ابونعيم نيز گامى ديگر در راستاي ارائة چهرهاي موجه از آموزش صوفيه است.
در سدههاي بعد، جريان تصوف جريانى پيوسته بود و در برخى مقاطع شخصيتهايى
نامدار چون شيخ نجمالدين اصفهانى (زنده در ٧٣٠ق/١٣٣٠م) در عرصة آن پديدار
گشتهاند (نك: حمدالله، ٦٧٦). از جمله عالمان اصفهان كه آثاري در بررسى
نظري تصوف و مباحث عرفان نظري نوشتهاند، صائنالدين تركه (د ٨٣٦ق/١٤٣٣م)
شايان ذكر است (براي آثار وي، نك: ه د، ١/٦٥٩). در دورة صفوي، برخوردهاي
نخستين با صوفيه را بايد برخوردهايى بيشتر سياسى انگاشت؛ از جمله حركتهايى
كه با اهداف سياسى - مذهبى صفويه در زمان شاه طهماسب صورت گرفته، تهذيب
كتاب صوفيانة صفوة الصفا توسط ابوالفتح حسينى است (نك: ه د، ٦/١٠٠).
با شكلگيري مكتب اصفهان در فقه و فلسفه، در ميان عالمان شيعى اصفهان
نسبت به تصوف و عرفان دو برخورد متفاوت وجود داشت: ميرداماد و مكتب فلسفى
او در بارة انديشههاي جهانشناختى اهل طريقت نگرشى مساعد داشتند و همين
نگرش مساعد زمينة بهرهگيري از انديشههاي عرفانى در پىريزي حكمت متعاليه
توسط صدرالدين شيرازي شد. در مقابل، عالمان گراينده به اخبار برخوردي تند با
تصوف از خود نشان مىدادند و مبارزه با صوفيه را وظيفهاي براي خود
مىشمردند؛ چندان كه محمد باقر مجلسى بحث دربارة صوفيه و نقض روش آنان را
در رسالة اعتقادي خود جاي داده است (نك: ص ٧٧ بهبعد).
ه - فلسفه و علوم: در زمينة فلسفه و علوم، بايد گفت سخن ابنرسته در سدة
٣ق، از سفر گروهى از «حكما و فلاسفه و اطبا» به اصفهان (ص١٥٦)، ممكن است تا
اندازهاي بزرگنمايى باشد، ولى به هر حال، در منابع تاريخى اطلاعات
گستردهاي در بارة رونق فلسفه و علوم در اصفهان در سدههاي متقدم اسلامى
ديده نمىشود. از جملةشخصيتهاي شناخته شده بايد به عامر بن احمد شونيزي (د
٣٠١ق/ ٩١٤م) اشاره كرد كه در حساب و جبر و مقابله چيرهدست بوده است (نك:
ابوالشيخ، ٣/٦٠١). همچنين در ميان رجال متقدم اصفهان مىتوان نام جمعى از
پزشكان نامشهور را بازجست (مثلاً نك: ابونعيم، ذكر، ٢/ ٢٨٦، ٢٨٧، ٣٠٤، ٣٠٧، ٣١٠،
جم).
در اواخر سدة ٤ و اوايل سدة ٥ق، بايد به ابنمندويه (ه م)، پزشك و داروشناس
اصفهانى اشاره كرد كه به گفتة ابنابىاصيبعه، رسالههايى چند براي پزشكان
اصفهانى نگاشته بوده است (٢/ ٣١-٣٢). از ميان دهها اثر منتسب به
ابنمندويه، چندين عنوان به صورت خطى در كتابخانههاي گوناگون يافت مىشود
(نك: III/٣٢٨-٣٢٩ .(GAS,
يك و نيم دهه حضور ابنسينا در اصفهان (٤١٤- ٤٢٨ق/١٠٢٣- ١٠٣٧م) كه به
تأليف و تدريسى تؤم با آرامش سپري شد (نك: قفطى، ٢٧٤ به بعد)، هم
خلاقترين برهة زندگى ابنسينا، و هم نقطة عطفى در تاريخ علوم اصفهان بود.
از شاگردان ابنسينا در اين دوره، مىتوان ابومنصور ابنزيلة اصفهانى (د
٤٤٠ق/١٠٤٨م) را ياد كرد كه طبيعيات شفا را مورد مطالعه قرار داده، و
تحقيقاتى نيز در رياضيات و موسيقى داشته است. در دورهاي پس از آن بايد از
ابوالفتح اصفهانى (د بعد از ٥١٣ق/١١١٩م) سخن گفت كه در رياضيات تحقيقاتى
داشته، و آثاري در مبحث مخروطات پديد آورده است (نك: ه د، ٣/٦٤٩ -٦٥٢، ٦/٩٤-
٩٥؛ نيز براي برخى پزشكان، نك: قفطى، ١٥٤، ٢١٥، ٢٢٤).
شكوفايى فرهنگى اصفهان در عهد صفويه، پديد آمدن مكتبى فلسفى را نيز به
همراه داشت كه بنياد آن را كسانى چون شيخ بهايى (د ١٠٣١ق/١٦٢٢م) و
ميرداماد (د ١٠٤٠ق/١٦٣٠م) نهادند و در كنار فلسفه، به برخى از شاخههاي علوم
چون رياضيات و طب توجه داشتند (براي برخى رجال رياضيات و طب، نك: حر
عاملى، ١/٧٠، ١٥٦، جم). از رجال فلسفى اين مكتب، مىتوان ميرفندرسكى (نك: ه
د، ابوالقاسم فندرسكى)، صدرالدين شيرازي، صاحب حكمت متعاليه ( اسفار )،
آقاحسين خوانساري (ه م) و آقاجمال خوانساري (ه م) را برشمرد. اين مكتب
تازه تأسيس با وجود اينكه با مخالفت عالمان اخباري اصفهان روبهرو بوده
(نك: مجلسى، ٧٦)، در طول سدههاي اخير نمايندگان مهمى چون آخوند كاشى و
ميرزا جهانگير خان قشقايى در اصفهان داشته است.
صبري احمد لافى غريري، در كتابى با عنوان الحركة الفكرية فى اصفهان، در بارة
جريان تاريخى علوم دينى و ديگر علوم در اصفهان در ٦ سدة نخستين اسلامى،
موادي را گردآورده است (بغداد، ١٤١٠ق/ ١٩٩٠م). اطلاعات گردآوري شده، به
ويژه از نظر مؤسسات آموزشى و رجال علوم دينى اهل سنت، غنى است.
مآخذ: ابن ابى اصيبعه، احمد، عيون الانباء، بهكوشش آوگوست مولر، قاهره،
١٢٩٩ق/١٨٨٢م؛ ابن ابىيعلى، محمد، طبقات الحنابلة، به كوشش محمد حامد فقى،
قاهره، ١٣٧١ق/١٩٥٢م؛ ابناثير، الكامل؛ ابنحجر عسقلانى، احمد، تقريب
التهذيب، به كوشش محمد عوامه، حلب، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ ابنخلكان، وفيات؛
ابنخير اشبيلى، محمد، فهرسة، به كوشش كودرا، بغداد، ١٩٦٣م؛ ابن رسته، احمد،
الاعلاق النفيسة، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٩١م؛ ابنعساكر، على، تبيين كذب
المفتري، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ ابنملاحمى، محمود، المعتمد، به كوشش مكدرموت
و مادلونگ، لندن، ١٩٩١م؛ ابنمنده، محمد، الايمان، به كوشش على فقيهى،
بيروت، ١٩٨٥م؛ ابن نديم، الفهرست؛ ابننقطه، محمد، التقييد، حيدرآباد دكن،
١٤٠٣-١٤٠٤ق/ ١٩٨٣- ١٩٨٤م؛ ابوالشيخ اصفهانى، عبدالله، طبقات المحدثين
باصبهان، به كوشش عبدالغفور بلوشى، بيروت، ١٤٠٧-١٤١٢ق؛ ابومنصور اصفهانى،
معمر، «المنهاج»، به كوشش نصرالله پورجوادي، معارف، تهران، ١٣٦٨ش، شم ٣؛
ابونعيم اصفهانى، احمد، حلية الاولياء، قاهره، ١٣٥١ق/١٩٣٢م؛ همو، ذكر اخبار
اصبهان، به كوشش ددرينگ، ليدن، ١٩٣٤م؛ بديعالزمان همدانى، مقامات،
بيروت، ١٨٨٩م؛ برقى، احمد، المحاسن، به كوشش جلالالدين محدث ارموي،
تهران، ١٣٣١ش؛ حازمى، محمد، ما اتفق لفظه و افترق مسماه فى الاماكن و
البلدان، چ تصويري، به كوشش فؤاد سزگين، فرانكفورت، ١٤٠٧ق/١٩٨٦م؛ حر
عاملى، محمد، امل الا¸مل، به كوشش احمد حسينى، بغداد، ١٣٨٥ق/١٩٦٥م؛
حمدالله مستوفى، تاريخ گزيده، به كوشش عبدالحسين نوايى، تهران، ١٣٦٢ش؛
خزاز، على، كفاية الاثر، قم، ١٤٠١ق؛ داك؛ ذهبى، محمد، الامصار ذوات الا¸ثار،
به كوشش محمود ارناؤوط، دمشق، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، سيراعلام النبلاء، به كوشش
شعيب ارنؤوط و ديگران، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، معرفة القراء الكبار، به
كوشش طيار آلتى قولاچ، استانبول، ١٤١٦ق/١٩٩٥م؛ همو، ميزان الاعتدال، به
كوشش على محمد بجاوي، قاهره، ١٣٨٢ق/١٩٦٣م؛ راوندي، محمد، راحة الصدور، به
كوشش محمد اقبال، ليدن، ١٩٢١م؛ رشيدالدين فضلالله، جامع التواريخ، به
كوشش محمد روشن و مصطفى موسوي، تهران، ١٣٧٣ش؛ سلمى، محمد، طبقات الصوفية،
به كوشش پدرسن، ليدن، ١٩٦٠م؛ سمعانى، عبدالكريم، الانساب، به كوشش
عبدالله عمر بارودي، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ سيوطى، طبقات المفسرين، به كوشش
على محمد عمر، قاهره، ١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛ طوسى، محمد، تهذيب الاحكام، به كوشش
حسن موسوي خرسان، نجف، ١٣٧٩ق؛ همو، رجال، به كوشش محمد صادق آل
بحرالعلوم، نجف، ١٣٨١ق/١٩٦١م؛ همو، الفهرست، به كوشش محمد صادق آل
بحرالعلوم، نجف، كتابخانة مرتضويه؛ قاضى عبدالجبار، «فضل الاعتزال»، فضل
الاعتزال و طبقات المعتزلة، به كوشش فؤاد سيد، تونس، ١٣٩٣ق/ ١٩٧٤م؛ قفطى،
على، اخبار العلماء باخبار الحكماء، قاهره، ١٣٢٦ق؛ كتانى، محمد، الرسالة
المستطرفة، استانبول، ١٩٨٦م؛ كلينى، محمد، الكافى، به كوشش علىاكبر غفاري،
تهران، ١٣٩١ق؛ مجلسى، محمدباقر، «الاعتقادات»، در حاشية اعتقادات
ابنبابويه،چ سنگى،تهران، ١٣٠٠ق؛ مقدسى،محمد، احسنالتقاسيم، بيروت،١٤٠٨ق/
١٩٨٧م؛ منتجب الدين رازي، على، فهرست، به كوشش عبدالعزيز طباطبايى، قم،
١٤٠٤ق؛ منصور بالله، قاسم، الاعتصام، صنعا، ١٤٠٨ق/١٩٨٧م؛ نجاشى، احمد،
الرجال، به كوشش موسى شبيري زنجانى، قم، ١٤٠٧ق؛ نيز:
GAS; Modarressi Tab ? tab ? 'i, H., An Introduction to Sh / q / Law, London,
١٩٨٤.
احمد پاكتچى
هنر و معماري در اصفهان: اصفهان از گذشتههاي دور به سبب رواج صنعت و هنر
در آن موردتوجه بوده است و بيشتر كسانى كه از اصفهان ياد كردهاند، به اين
ويژگى اشاره دارند. بناها و ساختمانهاي سترگ و بىمانندي كه نمونههاي آن
هنوز برجاست و همچنين ساختههاي هنري و صنايعدستى در زمينههاي گوناگون
مانند خطاطى، نقاشى، نساجى، منبتكاري، خاتمكاري، فرش بافى،
قلمزنى،فلزكاري و جز اينها نشانههايى از هنر و هنرمندي مردم اصفهان به
شمار مىآيد.
معماري: در يك طبقهبندي كلى، معماري اصفهان را از لحاظ مصالح به كار رفته
در ساختمانها و تزيينات آن مىتوان به ٤ دورة اصلى تقسيم كرد: دورة خشت
خام، دورة آجر، دورة گچ و دورة كاشى.
برپاية اطلاعاتى كه در دست است، بيشتر آثار قبل از اسلام تا حدود قرن
٣ق/٩م از خشت خام بوده است (نك: هنرفر، «تزيينات...»، ٣٦). كهنترين بناي
بازمانده از دورة پيش از اسلام در اصفهان آتشگاهى است كه آثار آن بر فراز
كوهى به همين نام، هنوز برجاست (همو، گنجينه ...، ٥ - ٨) و آتش آن تا سدة
٤ق/١٠م فروزان بوده است (ابن رسته، ٧/١٥٢-١٥٣؛ حمزه، ٢٨). گزارشهايى در
دست است كه در آنها به حضور مهندسان، معماران و بنايان هنرمند بسيار در
ساخت باروي شهر با بيش از ١٠٠ برج، و نيز دروازههاي متعدد در پيش و بعد از
اسلام بر گرد اصفهان اشاره شده است (ابونعيم، ١/١٥-١٦؛ ابن رسته،
٧/١٦٠-١٦١). همچنين از قلعهاي كهن به نام ساروق (يا سارويه) و نيز مسجد
خشينان و دو مسجد باذانه و اصرم در سدة ٤ق ياد شده است (همو، ٧/٢٠٠؛
ابونعيم، ١/١٦، ٣٧٥).
در زمان آلبويه، ركنالدوله بارويى گريد كه ظاهراً موجب بروز تغييراتى در
شكل كلى باروي قديم آن شد (حمدالله، ٤٨). در اين زمان ساختمانها و مساجد
اصفهان از گل ساخته شده بود. قصرهايى چون قصر ابوعلى ابن رستم و قصر ساباط
هم در اين زمان با استفاده از مصالحى مانند گچ و آجر ساخته شده بوده است
(مقدسى، ٣٨٨- ٣٨٩؛ ابن حوقل، ٢/٣٦٢-٣٦٣). مافروخى در سدة ٥ ق از كوشكهاي
بزرگ، حمامها، بازارها، مدرسهها و ميدانهاي گسترده و وسيع اصفهان ياد كرده
است (ص ٨٣).
در سدة ٦ق/١٢م هنر معماري اصفهان در مسجد جامع تجلى مىكند. اين بنا را
مىتوان از مهمترين بناهاي اين دوره به حساب آورد كه از بيشتر دورههاي
تاريخ معماري در خود نشان دارد (نك: ه د، اصفهان، مسجد جامع). در اين سده،
سبكى ويژه در ايجاد تزيينات «گوشوارههاي» بناي امامزاده كرّارِ بوزان كه
يادآور هنر ساسانى است، جلب نظر مىكند (زمانى، ١٤٩، ١٥٢). تزيينات كاشى سادة
فيروزهاي در بالاي منارهها در حدي اندك و حاشيههايى با مختصر گچبري در
بناها - به ويژه مربوط به دورة سلجوقيان - را مىتوان مشاهده كرد كه
نمونههايى از آن به ترتيب در سردر جامع جورجير (ساخته شده توسط صاحب بن
عباد)، گنبد نظامالملك، گنبد تاجالملك، منارة مسجد على، و منارههايى چون
چهل دختران، زيار، گار، سين و رهروان ديده مىشود (كيانى، ١٦؛ مخلصى، ٢٧٩
به بعد؛ گدار، .(٢٧
كاربرد كاشى در آثار تاريخى اصفهان كه از نيمة اول سدة ٧ق/١٣م مشاهده
مىشود در قرنهاي بعد رو به توسعه نهاد و در طى قرون تا نيمة نخست سدة
١٢ق/١٨م به اوج خود رسيد. نمونههاي عالى كاشىكاري در امامزاده بابا
قاسم (سدة ٨ق)، هارون ولايت، درب امام، مسجد شيخ لطفالله، مدرسة چهار باغ
و مسجد امام ديده مىشود (هنرفر، «تزيينات»، ٣٦؛ «هنرها...١»، .(٢٨٠ در سدههاي
٨ و ٩ق/١٤ و ١٥م شيوههاي معماري بر همان منوال پيشين تداوم يافت و از
نمونه بناهاي اين دوره مىتوان به مدرسة امامى، خانقاه ابومسعود و بخشهايى
از مسجد جامع اصفهان چون سر در شمالى اشاره كرد (نك: ويلبر، ١٩٧ ,١٨٣ ؛
گلمبك، ٣٨٨-٣٨٩ .(٣٧٨,
انتقال پايتخت به اصفهان در زمان شاه عباس (١٠٠٧ق/١٥٩٨م)، و توجه ويژة او
به هنر، سبب شد كه اين شهر از لحاظ معماري و هنر از جوانب مختلف به رشد
فراوانى برسد. وي به ساخت بناهاي جديد دست زد. طرح او كه مشتمل بر كاخها،
ديوانخانه، مسجدها، بازارها و باغها بود، در بخش جنوب غربىِ بافت قديم اجرا
شد (پرايس، ١٦٢). همزمان با ساخت و سازهاي ياد شده ايجاد محلة جلفا ويژة
ارامنه، در طرح تازة شهر قرار گرفت و كليساهايگوناگون كه اوج درخشش آن
كليساي
پارچة ابريشمى، اصفهان، آغاز سدة ١١ق/١٧م
وانك است، در زمان شاه عباس دوم ساخته شد (نديمالملك، ١٢/١٦٠؛ هنرفر،
گنجينه، ٥١٤ - ٥١٥).
به طور كلى، بايد گفت از اوايل سدة ١١ق/١٧م شيوهاي خاص در معماري ايران
رخ نمود كه به سبك يا شيوة اصفهانى شهرت دارد (نك: ه د، اصفهانى، سبك). از
بناهاي شاخص اين شيوه مىتوان از جامع عباسى، معروف به مسجد امام در
جنوب ميدان نقش جهان ياد كرد. بجز اين مسجد و مسجدهاي ديگر، بناي ٦ طبقة
عالى قاپو (در ضلع غربى ميدان نقش جهان) مخصوصاً از لحاظ طراحى و نقاشيهاي
ديواري و ديگر آرايهها شايان توجه است (نك: نديمالملك، ١٢/١٦٤- ١٦٥؛ هنرفر،
همان، ٤١٦-٤٢٠؛ گدار، .(٨٠-٨٨
در ذكر بناهاي ساخته شده به شيوة اصفهانى، مسجد شيخ لطفالله (در ضلع شرقى
ميدان نقش جهان) - كه توسط محمدرضا بن حسين بناي اصفهانى ساخته شده -
قابل ذكر است كه كتيبة آن از داخل و خارج، با كاشىكاري معرق تزيين شده،
و بر سر در و جلوخان آن خط ثلث و نستعليق عليرضا عباسى ديده مىشود (هنرفر،
همان، ٤٠١-٤٠٢؛ گدار، .(٩٦-٩٩ سر در قيصريه و بازارشاهى (در ضلع شمالى ميدان
نقش جهان) با سقف مقرنس و تزييناتى با نقاشى رضا عباسى و الحاقات تزيينى
در زمان ناصري (هنرفر، همان، ٤٦٥-٤٦٦) نيز شايان يادآوري است. عمارت چهل
ستون با نقاشى و آينهكاري ايوانِ آن، كاخ آينهخانه، كاخ هشت بهشت با
طاق مقرنس و غلام گردشهايش و نيز مدرسة چهارباغ نمونههايى ديگر از معماري
شيوة اصفهانى هستند (همان، ٥٧٤، ٦٨٥ به بعد). افزون بر آنچه ياد شد، پلهايى
چون اللهوردي خان، خواجو، شهرستان (جى)، فلاورجان و زمانخان از نمونههاي
برجستة معماري عصر صفوي به شمار مىآيند (نديمالملك، ١٢/١٦١؛ جابريانصاري،
٢٤٤- ٢٤٥؛ هنرفر، همان، ٥٨٢؛ گدار، .(١٤٢-١٤٦ در زمان قاجاريه نيز بناهايى چون
عمارت صدري، مدرسة صدر و عمارت هفت دست نو در اصفهان ساخته شد (نك:
نديمالملك، ١٢/١٥٠، ١٥٩-١٦٠؛ هنرفر، همان، ٧٥٠ به بعد، ٨٤٠ -٨٥٤؛ نيز نك: بخش
I همين مقاله).
هنرها و صنايع دستى: يكى از قديمترين هنرهاي قابل ذكر در اصفهان، خطاطى
بوده است. ابن نديم ضمن برشماري مصاحف گرد آمده با خطوط گوناگون در صدر
اسلام، به خط اصفهانى اشاره كرده است (ص ٩). اگرچه از چگونگى اين خط
نشانى در دست نيست، اما همين يادكرد، نشان از وجود شيوة خطاطى ويژهاي در
اين شهر دارد. خطاطى در اصفهان مخصوصاً از زمان سلاجقه با وجود خوشنويسى
نامدار چون ابوالمعالى نحاس اصفهانى قابل بررسى است. در دورة صفويه افزون
بر كسانى چون غياثالدين و باباشاه اصفهانى، نام بزرگانى مانند ميرعماد و
عليرضا عباسى و دهها خوشنويس ديگر كه در اصفهان گرد آمدند، اين شهر را به
مركز خوشنويسى تبديل كرد (رفيعى، ٢٧، ٤٦، ٥٢، ٥٦ -٦٦، ٨٣).
در نگارگري نيز وضع چنين بود. اصفهان پايتخت شاه عباس چون تبريز و قزوين
مركز گرد آمدن نگارگران شد. مكتب دوم نگارگري عصر صفويه با ظهور رضا عباسى
شكل گرفت. به تصوير كشيدن حداكثر دو چهره در نقاشيها، از نشانههاي اين سبك
است كه توسط شاگردان رضا عباسى همچون ميرافضل تونى و حبيبالله مشهدي
ادامه يافت. شمار بسياري از هنرمندان چون معين مصور، حيدر، محمديوسف،
تنگ ميناكاري شده، اصفهان، كار غلامحسين فيض اللهى (معاصر) محمدشفيع،
محمدقاسم و سرانجام محمدزمان مكتب دوم اصفهان را غنا بخشيدند. از آن پس
نفوذ هنر اروپايى را در دورههاي زنديه، افشاريه و قاجاريه مىتوان در اين
شاخه از هنر اصفهان مشاهده كرد (نك: حسن، ١٢١-١٢٢، ١٢٥-١٢٦؛ ديماند، ٦٧ - ٦٨؛
«هنرها»، .(٢٢٥-٢٣١
در ميان هنرهايى كه از قديم در اصفهان رايج بوده، موسيقى از اهميت خاصى
برخوردار است. وجود آلات مختلف موسيقى در سدههاي نخست اسلامى (نك: ابن
اثير، ٥/٣٩٩) و يادكرد ابن حوقل از خوانندگان اين شهر (٢/٣٦٤) و سرانجام وجود
نويسندهاي چون ابوالفرج اصفهانى مؤلف اغانى در موسيقى و نامگذاري يكى از
دستگاههاي موسيقى به نام اصفهان، و نيز انشعاب نغمة بيات اصفهان از دستگاه
همايون، همه از قدمت اين هنر در اصفهان خبر مىدهد (نك: عبدالقادر، ٥٦؛
معروفى، ٤٨). وجود نام بسياري از خوانندگان، رامشگران و موسيقىدانان و
كاربرد آلات گوناگون موسيقى در دورههاي بعد (نك: مشحون، ٣٣٠، ٤١٣-٤١٧) به
ويژه در زمان شاه عباس نشانة توجه مردم اصفهان به اين هنر است (فلسفى،
٢/٢٤٣- ٢٤٦؛ مشحون، همانجا؛ اسكندربيك، ١/١٩٠-١٩١؛ الئاريوس، ٢٠٠).
نساجى در اصفهان سابقهاي بسيار قديم دارد. براساس منابع موجود، انواع
پارچههاي ابريشمى و نخى، با رنگهاي گوناگون در اين شهر تهيه مىگرديده، و
غالباً به ديگر سرزمينها صادر مىشده، و بخش مهمى از بازرگانى اصفهان را
تشكيل مىداده است (نك: حدود العالم، ١٤٠؛ مقدسى، ٥٧٩؛ ابن حوقل، ٢/٣٦٣؛
قزوينى، ٢٩٧؛ زيدان، ٥٨١). در دورة تيموريان اصفهان را بهعنوان يكى از مراكز
مهم بافندگى مىشناختند (حسن، ٢٢٣). در دورة صفويه، پارچههاي اطلس و زري با
رشتههاي طلا و نقره مزين گشت (همو، ٢٣٩-٢٤٢) و در زمان شاه عباس، بافت
پارچههاي نخى، مخمل و ابريشم رونق درخور توجهى يافت (نك: «هنرها»، ١٦٨ ,١٦٦
؛ اكرمن، ٢١٢٨ به بعد). نساجى اصفهان پس از صفويه و در طى زمان جايگاه خود
را از دست داد و بافتههاي اين دوره بيشتر خريداران اروپايى داشت (حسن،
٢٣٤- ٢٣٥؛ تحويلدار، ٩٨-١٠٢).
قلمكارسازي كه از صنايعدستى قديم اصفهان است، در دورة صفويه رواج و اشتهار
فراوان يافت و در زمان قاجار رو به افول نهاد، اما امروزه اين هنر در
اصفهان از جايگاه ارزشمندي برخوردار است (نك: اصفهان...، ١١-١٤؛ نيز
بررسى...، ٢٤- ٢٥؛ «اصفهان...»، ٥٤). شايان توجه است كه برخى از هنرهاي
دستى بر روي پارچه چون سوزندوزي، سكمهدوزي، تكهدوزي، قلابدوزي از قديم
تا امروز، توسط استادان اصفهانى در اين شهر رواج دارد (نك: حسنبيگى، ٣٦٤،
٣٦٦، ٣٧٣؛ «اصفهان»، ٥٤ - ٥٥؛ اصفهان، ٣٠).
قالىبافى در اصفهان به سبب به كارگيري نوع پشم، تركيببندي رنگ و سبك
نقوش به ويژه طرحهاي اسليمى، ختايى و جز آن... داراي اهميت بسيار است.
اين هنر در زمان صفويه همچون ديگر هنرها، رشد فراوان كرد و در سدة اخير نيز
رونق درخور توجهى يافته است (آبادي باويل، ٤٥؛ سپهر، ٦٠-٦١؛ گانزرودن، .(٣٥٦
فلزكاري سابقهاي قديم در ايران دارد (نك: حسن، ٢٣٧، ٢٤٤) و هنرمندان
اصفهانى در پديد آوردن آثار برجسته و ماندگار فلزي نقشى بسزا داشتهاند. بر جا
ماندن اسطرلابهاي دقيق و ظريف كار هبةالله ابن حسين (ساخت ٥٢٥ق/١١٣١م) و
كار محمد بن ابى بكر بن محمد راشدي اصفهانى (ساخت ٦١٨ق/١٢٢١م) نشانة
مركزيت اصفهان در ساخت ابزارهاي دقيق علمى است («هنرها»، ١٧٧ ١٧٦, .(٣٢٣ به
روزگار تيمور هنرمندان اصفهانى به سرزمينهاي شرقى چون سمرقند گسيل شدند
(همان، و آثار بسياري از خود برجاي نهادند كه براي نمونه به اثر سنگاب
مانندي در مسجد جامع هرات ساخته شده از مفرغ توسط حسن بن على بن حسن بن
على اصفهانى در ٧٧٦ق/ ١٣٧٤م و شمعدان مفرغى مرصع ساخته شده توسط عزالدين
بن تاجالدين اصفهانى در ٧٩٢ق/١٣٩٠م مىتوان اشاره كرد (همان، ١٨٢ ؛ نيز
نك: احسانى، ١٨٦، ١٩٣). در زمان صفويه آثاري با ظرافت شكل، مزين به خطوط
فارسى و طرحهاي اسليمى ساخته شد (ملكيان، و هنر مشبكسازي پولاد براي
استفادههاي هنري و رزمى به كمال رسيد. از نمونههاي فلزكاري قابل يادكرد
در اين زمان، كتيبهها و تزيينات فولادي مشبك شده در بناي «درب امام»
اصفهان («هنرها»، ١٨٣ )، و الواح زرين كندهكاري شدة ضريح حضرت امام رضا
(ع) به خط عليرضا عباسى و قلمزنى استادانة مست على زرگر است كه هماكنون
در موزة آستان قدس رضوي نگاهداري مىشود (بيانى، ٢/٤٦١).
اسلحهسازي ايران با سابقهاي قديم به ويژه از سدة ١٠ق/١٦م در سطح جهان
مطرح شد كه از استادان نمونة اين زمان بايد به اسدالله اصفهانى (ه م)
اشاره كرد (براي اطلاع از شهرت سلاحهاي اصفهانى نزد اروپاييان، نك: موزر،
٢٧٠؛ بروگش، ٢١٣، ٣٩٢).
نقرهكاران و برنجكاران هنرمند صفوي، با به كارگيري نقوش مختلف نمونههاي
بسياري شامل ظروف گوناگون از خود برجاي نهادند؛ اما اين هنر پس از صفويان،
عملاً تا زمان قاجار چندان رونقى نداشت و در اين دوره هم تنها گروهى صنعتگر
به اين هنر مىپرداختند كه نمونههاي ظروف مينا با ويژگى رنگ قرمز و
بوتهسازي در درون آن از ويژگيهاي كار آنهاست (دبيري، ١٣- ١٥، ٢٥؛ «گفت و
گويى...»، ٩٥- ٩٩). گفتنى است كه آثار قلمزنى بسياري از اين شهر در
موزههاي جهان يافت مىشود كه نمونههايى از آن را مىتوان در موزة ويكتوريا
و آلبرت مشاهده كرد (نك: ملكيان، .(٣٤٢-٣٤٨
اصفهان به خصوص از دورة سلجوقيان به بعد، در هنر كار بر روي چوب مطرح
مىگردد. نمونة بارز آن، رحل ساختة حسن بن سليمان اصفهانى در ٧٦١ق/١٣٦٠م از
اين دست است كه هماكنون در موزة متروپوليتن نگاهداري مىشود (ديماند، ١٢٣).
آنچه امروزه به نام بازار زرگران اصفهان معروف است، در زمان صفويه بازار
خاتمكاران بود. اشيائى چون قاب آينه، در و پنجره، رحل و نيز صندوقهايى
براي اماكن مقدس مانند صندوق مرقد امام حسن عسكري(ع) در سامره توسط استاد
جعفر، در اين دوره ساخته شدهاند. پس از افول اين هنر در زمان قاجار،
خاتمسازان اصفهانى در دورة معاصر در ساخت اتاق خاتم كاخ مرمر تهران نقش
مهمى به عهده داشتند. امروزه اصفهان از نظر اهميت خاتمكاري پس از شيراز در
رتبة دوم قرار دارد (نك: طهوري، ١٨-١٩، ٢٢-٢٣؛ اصفهان، ٢٠-٢١).
مآخذ: آبادي باويل، محمد، ظرائف و طرائف، تبريز، ١٣٥٧ش؛ ابن اثير، الكامل؛
ابن حوقل، محمد، صورة الارض، به كوشش كرامرس، ليدن، ١٩٣٩م؛ ابن رسته،
احمد، الاعلاق النفيسة، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٩١م؛ ابن نديم، الفهرست؛
ابونعيم اصفهانى، احمد، ذكر اخبار اصبهان، به كوشش ددرينگ، ليدن، ١٩٣٤م؛
احسانى، محمدتقى، هفت هزار سال هنر فلزكاري در ايران، تهران، ١٣٦٨ش؛
اسكندربيك منشى، عالم آراي عباسى، تهران، ١٣٥٠ش؛ اصفهان پايگاهى رفيع
براي صنايع دستى ايران، وزارت صنايع، تهران؛ «اصفهان ميراث دار فرهنگ و
هنر نصف جهان»، دستها و نقشها، تهران، ١٣٧١ش، شم ١؛ الئاريوس، آدام،
سفرنامه، ترجمة احمد بهپور، تهران، ١٣٦٣ش؛ بررسى وضع صنايع دستى استان
اصفهان، وزارت اقتصاد، تهران، ١٣٥١ش؛ بروگش، هاينريش، سفري به دربار سلطان
صاحبقران، ترجمة كردبچه، تهران، ١٣٦٧ش؛ بيانى، مهدي، احوال و آثار
خوشنويسان، تهران، ١٣٦٣ش؛ پرايس، كريستين، تاريخ هنر اسلامى، ترجمة مسعود
رجبنيا، تهران، ١٣٤٧ش؛ تحويلدار، حسين، جغرافياي اصفهان، به كوشش منوچهر
ستوده، تهران، ١٣٤٢ش؛ جابري انصاري، حسن، تاريخ اصفهان و ري، تهران،
١٣٢١ش؛ حدود العالم، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٦٢ش؛ حسن، زكى محمد،
الفنون الايرانية، بيروت، ١٤٠١ق؛ حسن بيگى، م.، مروري بر صنايع دستى
ايران، تهران، ١٣٦٥ش؛ حمدالله مستوفى، نزهة القلوب، به كوشش گ. لسترنج،
ليدن، ١٣٣١ق/١٩١٣م؛ حمزة اصفهانى، تاريخ سنى ملوك الارض، برلين، ١٣٤٠ق؛
دبيري، على، كارگاه مينا، تهران، ١٣٥٥ش؛ ديماند، موريس، راهنماي صنايع
اسلامى، ترجمة عبدالله فريار، تهران، ١٣٦٥ش؛ رفيعى مهرآبادي، ابوالقاسم، خط
و خطاطان، تهران، ١٣٤٥ش؛ زمانى، عباس، تأثير هنر ساسانى در هنر اسلامى،
تهران، ١٣٥٥ش؛ زيدان، جرجى، مؤلفات، بيروت، ١٤٠١ق، ج ١٢؛ سپهر، عبدالحسين،
سفرنامة اصفهان، به كوشش رسول جعفريان، قم، ١٣٧٥ش؛ طهوري، دلشاد، هنر
خاتمسازي در ايران، تهران، ١٣٦٥ش؛ عبدالقادر مراغى، مقاصد الالحان، به
كوشش تقى بينش، تهران، ١٣٥٦ش؛ فلسفى، نصرالله، زندگانى شاه عباس اول،
تهران، ١٣٣٢ش؛ قزوينى، زكريا، آثار البلاد و اخبار العباد، بيروت،
١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ كيانى، يوسف و ديگران، مقدمهاي بر هنر كاشيگري ايران،
تهران، ١٣٦٢ش؛ «گفت و گويى با محمدتقى ذوفن...»، هنر و مردم، ١٣٥٢ش، شم
١٢٦؛ مافروخى، مفضل، محاسن اصفهان، به كوشش جلالالدين حسينى طهرانى،
تهران، ١٣٥٢ق؛ مخلصى، محمدعلى، «منارهها»، معماري ايران دورة اسلامى،
تهران، ١٣٦٦ش؛ مشحون، حسن، تاريخ موسيقى ايرانى، تهران، ١٣٧٣ش؛ معروفى،
موسى، رديف هفت دستگاه موسيقى ايرانى، تهران، ١٣٥٢ش؛ مقدسى، محمد، احسن
التقاسيم، به كوشش دخويه، ليدن، ١٩٠٦م؛ موزر، هنري، سفرنامة تركستان و
ايران، ترجمة على مترجم، به كوشش محمد گلبن، تهران، ١٣٥٦ش؛ نديمالملك
اصفهانى، حيدرعلى، «تاريخ مختصر اصفهان»، فرهنگ ايران زمين، ١٣٣٢-١٣٥٣ش، ج
١-٢٠؛ هنرفر، لطفالله، «تزيينات گچى در آثار تاريخى اصفهان»، هنر و مردم،
تهران، ١٣٤٧ش، شم ٧٢؛ همو، گنجينة آثار تاريخى اصفهان، اصفهان، ١٣٤٤ش؛ نيز:
Ackerman, P., X The Textile Arts n , A Survey of Persian Art, London, etc. ١٩٦٧,
vol. V; The Arts of Persia, ed. R.W. Ferrier, Ahmedabad, ١٩٩٠; Gans-Ruedin, E.,
Splendeur du tapis persan, Fribourg, ١٩٧٨; Godard, A., X I s fah ? n n , P th ?
r- E , ) r ? n, Paris, ١٩٣٦, vol. II(١); Golombek, L., and D. Wilber, The
Timurid Architecture of Iran and Turan, Princeton, ١٩٨٨; Melikian-Chirvani,
A.S., Islamic Metalwork from the Iranian World, London, ١٩٨٢; Wilber, D.N., The
Architecture of Islamic Iran, The Ilkh ? nid Period, Princeton, ١٩٥٥.
مهبانو عليزاده
ادبفارسى در اصفهان: تنها پساز ظهور حكومتايرانى مستقل از دارالخلافة
بغدادبود كهدراصفهان نيز، چون ديگرنقاط اينسرزمين، نظم و نثر فارسى پديد آمد
و با حمايت حاكمان فارسى زبان رو به رشد و گسترش نهاد. اصفهان كه به
گزارش ابن مقفع، پيش از اسلام در منطقة رواج زبان پهلوي قرار داشت (نك:
ابن نديم، ١٥؛ ياقوت، ٣/٩٢٥)، پس از غلبة اسلام تا چند قرن نتوانست خود را
از سلطة انحصاري زبان عربى برهاند. از اوايل قرن ٤ق/١٠م اين شهر به عنوان
بخشى از منطقة عراق عجم كه ري و همدان و آذربايجان را نيز دربرمىگرفت، به
تدريج از زير سيطرة بغداد بيرون آمد و تا يك قرن پس از آن و برآمدن دولت
غزنويان، ادب فارسى در آن مجال ظهور تمام نيافت؛ چه، زياريان چندان
پايدار نماندند و سلاطين و وزراي آل بويه نيز بيشتر به ادب و آداب عرب
توجه داشتند و دربند احياي زبان فارسى نبودند.
با اينهمه، رشد زبان فارسى دري در خطة خراسانِ تحت حكومت سامانيان، رو به
كمال نهاده، و دامنة گسترش آن به اصفهان نيز رسيده بود. همچنين برخى
گزارشهاي موجود حاكى از آن است كه مردم اصفهان در اوايل قرن ٥ق/١١م با
اشعار شعراي دريگو آشنا بودهاند (نك: ثعالبى، ١٤٥). مافروخى در كتاب محاسن
اصفهان كه آن را در فاصلة سالهاي ٤٦٥ تا ٤٨٥ق/١٠٧٣ تا ١٠٩٢م تأليف كرده
(نك: طهرانى، «ج»؛ اقبال، «ج - د»)، فهرستى از شاعران متقدم و معاصر پارسى
گوي اصفهان ترتيب داده است كه از اين لحاظ اهميت بسيار دارد (ص ٣٣ - ٣٤،
نيز نك: ترجمه، ١٢٥).
در واقع، گذشته از دانشنامة علايى ابن سينا كه بين سالهاي ٤١٣ تا ٤٢٨ق/١٠٢٢
تا ١٠٣٧م براي علاءالدولة كاكويه نگاشته شده، و منظومة ويس و رامين
فخرالدين اسعد گرگانى كه در حوالى سال ٤٤٦ق/١٠٥٤م سروده شده است (نك:
محجوب، ١١-١٢، ١٦-١٧)، تا حدود يك قرن و نيم به اثري برنمىخوريم كه تعلق
و بستگى مستقيم به اصفهان داشته باشد.
از نيمة دوم قرن ٦ق/١٢م اصفهان در حوزة ادبى عراق عجم قرار گرفت. در اين
دوره، نابسامانىِ اوضاع در سرزمينهاي شرقى و شمالى و برچيده شدن حكومتهاي
مقتدر آن نواحى كه حاميان علم و ادب بودند، موجب شد كه گروهى از شاعران و
اديبان به شهرهاي عراق عجم مهاجرت كنند و درپى آن مراكز مهم ادبى و علمى
در اين نواحى تشكيل شود. اين تغييرات سياسى و اجتماعى و تأثيرات محيطى و
محلى فكري و فرهنگى، باعث نوعى دگرگونى در شيوة بيان و سبك شعر و ادب شد
كه ويژگيهاي خود را داشت و بر پيروي از سبك شاعران دورة غزنوي و حتى
سامانى، چندان اصرار نمىورزيد. از خصوصيات اين شيوة نو - كه به سبك عراقى
معروف شد - يكى آرايش كلام به صنايع بديعى بود و ديگري آميختگى بيشتر با
لغات و تعبيرات زبان عربى.
تاريخ اين زمان به اسامى شاعران بزرگى چون جمالالدين محمد ابن
عبدالرزاق اصفهانى، فرزندش كمالالدين اسماعيل، شرفالدين عبدالمؤمن
شَفَرْوه، ظهيرالدين شفروه و رفيعالدين لنبانى مزين است كه همگى در اواخر
قرن ٦ تا نيمة اول قرن ٧ق مىزيستهاند، و غالباً به مدح شاهان سلجوقى
عراق عجم، به خصوص رجال دو خاندان آل خجند و آل صاعد (ه م م) كه در اين
دوران در اصفهان صدارت و اعتبار داشتند، مشغول بودهاند (نك: عوفى، ٢١٨-٢٢١،
٢٢٥-٢٢٦؛ دولتشاه، ١٤١- ١٤٥، ١٤٨-١٥٢، ١٥٤-١٥٧؛ رازي، ٢/٣٥٩-٣٦١، ٣٦٦-٣٦٧، ٣٧٣،
٣٨٣).
در اصفهان قرن ٧ و اوايل قرن ٨ق نشان از تحول خاصى نيست و ادبا و شعراي
آن سامان، همچون ديگر نقاط اين مرز و بوم، به پيروي و اقتفاي بزرگان ادب
در قرن ٦ق سخن مىگفتند. از شعراي اين عصر مىتوان فريدالدين احول،
نجيبالدين جرفادقانى، امامى هروي، بدرالدين جاجرمى و سعيد هروي را نام برد
(نك: مافروخى، ترجمه، ٢٩- ٣١، ٥٦ - ٥٨؛ دولتشاه، ١٦٦-١٧١، ٢١٩-٢٢٠؛ رازي،
٢/٣٨٦، ٤٧٩؛ واله، ١١٢، ٦١٤، ٨٣٩).
ترجمة كتاب محاسن اصفهان مافروخى از عربى به فارسى كه به قلم حسين بن
محمد آوي صورت گرفته، متعلق به همين دوره (٧٢٩ق/ ١٣٢٩م) است (نك: اقبال،
همانجا).
در نيمة اول سدة ٧ق، اصفهان نيز چون ديگر جايها از هجوم ويرانگر لشكريان
مغول بر كنار نماند و گزند بسيار ديد؛ حتى برخى از اهل ادب نيز، چون
كمالالدين اسماعيل، در حوادث اين دوران كشته شدند (نك: دولتشاه، ١٥٢؛
رازي، ٢/٣٧٣). در اواخر سدة ٨ق، هجوم امير تيمور به اين شهر، چندان قتل و
ويرانى به بار آورد كه ديگر مجالى براي رشد شعر و ادب و ظهور شاعران و
هنرمندان بزرگ باقى نماند. از اين پس منطقة شرقى ايران و به ويژه شهر
هرات كه در ساية توجه بازماندگان تيمور رونقى دوباره گرفته بود، شاعران و
ادبا را به سوي خود جلب كرد و مركزيت علمى و ادبى يافت. شايد اين نكته را
بتوان يكى از عللى دانست كه در سدههاي ٨ و ٩ق/١٤ و ١٥م در ناحية عراق
عجم و از آن جمله در اصفهان پيشرفت چشمگيري در موضوعات علمى و ادبى ديده
نمىشود. با اينهمه، در سدههاي ٩ و ١٠ق چند تن از دانشمندان بزرگ اين
دوره، چون صدرالدين و صاينالدين و افضلالدين تُركة اصفهانى از اين شهر
برخاستند؛ چنانكه در شيراز نيز ظهور دانشمندانى چون غياثالدين منصور و
صدرالدين محمد دشتكى و جلالالدين دوانى، و تشكيل مكتب علمى و فلسفى
منصوريه متعلق به اين دوران است. اين احوال بىشك در رشد علم و حكمت در
سدة ١١ق/١٧م و تشكيل مكتب فلسفى بزرگ و مهم اصفهان بىتأثير نبوده است.
حد فاصل اوايل قرن ١٠ق/١٦م تا حدود نيمة قرن ١٢ق/١٨م كه با استقرار حكومت
صفويان در ايران مقارن است، مهمترين دورة ادبى در تاريخ اصفهان به شمار
مىآيد. اصفهان در ايام سلطنت شاه عباس اول رسماً پايتخت كشور شد و طبعاً
گروهى از اهل علم و ادب و هنر در آنجا گرد آمدند، اما چون در همين دوران
دربار شاهان بابري هند شوكت و ثروت فراوان حاصل كرده بود و حمايت و تشويق
اين شاهان شعرا و دانشمندان و هنرمندان ايرانى را به آنسو جلب مىكرد، از
اين رهگذر رابطهاي خاص ميان اين شهر و دربار دهلى برقرار شد كه نتايج
فرهنگى و اجتماعى فراوان به همراه داشت.
در سدههاي ٩ و ١٠ق شعر فارسى به سبب اوضاع خاص اجتماعى و فرهنگى آن
روزگار دچار نوعى ضعف و ركود شده، و تكرار مضامين پيشين و تقيد به اشكال و
معيارهاي ادبى سنتى آن را از حركت باز داشته بود. در اين زمان گروهى از
شاعران سعىداشتند كه با آوردن مضاميننو و تركيبات بديع بىسابقه
درساختارلفظى و معنايى شعرفارسى تحولى ايجاد كنند و با شكستن عادتهاي ذوقى و
هنري رايج، چگونگى ادراك شعر و شيوههاي شاعري را دگرگون سازند. اهتمام
طرفداران اين «طرز نو» بر آن بود تا به جاي توجه به استحكام تركيبات و
گزيدگى كلمات برطبقموازينى كه پيشينيان بنيادنهادهبودند، به آفرينشمضامين
تازه و نكتهسنجيهاي دقيق و آوردن تصاوير ذهنى بديع و نو روي آورند.
در آغاز شاعرانى كه به اين شيوة نو سخن مىگفتند، غالباً از ايران به هند
رفته، در آنجا زندگى مىكردند و يا ميان شهرهاي ايران و هند در رفت و آمد
بودند؛ و از اين روي، اين طرز سخن به «سبك هندي» شهرت يافت. اما بايد
توجه داشت كه از يكى دو قرن پيش از اين، و بعد از آنكه شيوههاي قديم در
سدة ٨ق به سرحد كمال خود رسيده بود، كسانى چون جامى و بابافغانى و برخى
ديگر از سخن سرايان سدههاي ٩ و ١٠ق سعى در ايجاد نوعى دگرگونى در سبك و
سياق شعر و نوآوري در تعبيرات و مضامين داشتند، و نخستين جلوههاي اين طرز
سخن را مىتوان در اشعار اين شاعران باز شناخت. سبك مشهور به هندي، گرچه
از نظرگاه سخنشناسان سنتى نوعى بدعتگذاري و انحراف از راه و روش سخنوران
سلف به شمار مىرفت و باز، گرچه بعضى از پيروان اين سبك در آوردن تشبيهات
و استعارات دور از ذهن و مضامين پيچيده و تعبيرات تصنعى افراط كرده، و زبان
شعر را از خاصيتى كه بايد داشته باشد، دور نمودهاند، ليكن نمونههاي خوب
اينگونه سخن از لطف و زيبايى هنرمندانه خالى نيست و با ظهور اين طرز فصلى
تازه در تاريخ شعر و ادب فارسى گشوده مىشود.
از شمار شاعران اين عهد كه يا در اصفهان زاده شده، و يا در آن سكنى گزيده
بودند، بايد از زلالى خوانساري (د ح ١٠٢٥ق/١٦١٦م)، جلال شهرستانى، متخلص
به «اسير» (د بعد از ١٠٤٥ق/١٦٣٥م)، ميرزا محمد على صائب (د ١٠٨١ق/١٦٧٠م) و
محمد بن اسحاق بخارايى، متخلص به «شوكت» (د ١١٠٧ق/١٦٩٥م) نام برد (نك:
اوحدي، ٤٣٩؛ نصرآبادي، ٩٥-٩٦، ٢١٧- ٢١٨، ٢٣٠؛ لودي، ٧٥-٧٦، ٨٨ - ٨٩؛ سرخوش، ٦٢-
٦٥؛ واله، ٤٤٧، ٤٦٦؛ حزين، ١٦٢-١٦٤؛ آذر، چ سادات ناصري، ١٢٠-١٢٧، ٩٢٣،
١٠٥١-١٠٥٣؛ گوپاموي، ٤٧، ٣٨٦-٣٨٧، ٤٠٨-٤١٠؛ غنى، ١٣؛ صفا، ٥(٢)/٩٦٥ به بعد).
البته اصفهان در اين روزگار شاعرانى هم داشته است كه پايبند سبك كهن
بوده، و شيوة گويندگان قرن ٨ و ٩ ق را اقتفا كردهاند. سرآمد اينان حكيم
شرفالدين حسن، متخلص به «شفايى» (د ١٠٣٧ق/ ١٦٢٨م) است كه از شاعران طراز
اول عهد صفوي به شمار مىرود (نك: رازي، ٢/٤٢٩؛ اوحدي، ٥٨٥؛ فخرالزمانى، ٥٢٣
- ٥٢٥؛ نصرآبادي، ٢١١-٢١٢؛ آذر، همان چ، ٩٥٠-٩٥١؛ گوپاموي، ٩٧٣- ٩٧٤).
از موضوعاتى كه در شعر اين دوره بيش از ادوار پيشين ملاحظه مىشود، مرثيه
سرايى و نعت و مدح بزرگان دين و خاندان رسالت است كه بخش بزرگى از
ديوانهاي شاعران عصر صفوي را تشكيل مىدهد. آوردن موضوعات مربوط به حكمت و
عرفان نيز در اين دوران در اشعار كسانى چون شيخ بهايى، ميرفندرسكى،
ميرداماد و فيض كاشانى به نظر مىرسد.
در زمينة نثر نيز اصفهان اديبانى را پرورده است كه از مهمترين آنها مىتوان
اسكندربيك منشى (د ١٠٤٣ق/١٦٣٣م) نويسندة عالم آراي عباسى، تقىالدين اوحدي
بليانى (د پس از ١٠٣٦ق/١٦٢٧م) صاحب تذكرة عرفات العاشقين، على قلىخان
واله داغستانى (د ١١٧٠ق/ ١٧٥٧م) نگارندة تذكرة رياض الشعرا، محمدطاهر
نصرآبادي (د ١١٠٠ق/١٦٨٩م) صاحب تذكره و محمد يوسف بيگ واله مؤلف خلدبرين
را نام برد (نك: نصرآبادي، ٨٢، ٤٥٧-٤٦٣؛ واله، ٩٧٣-٩٧٩؛ گوپاموي، ٧٥٠-٧٥٤؛ صبا،
٨٨٨؛ افشار، مقدمه، ١-٦؛ گلچين، ١/٣٩٩- ٤٠٠، ٢/١٢-١٧، ٦١٨ -٦١٩؛ نفيسى،
تاريخ...، ١/٣٧٩-٣٨٠).
سرانجام، رواج سبك هندي در مجامع ادبى واكنشى ايجاد كرد و با حركت
«بازگشت» كه از اواخر قرن ١٢ق/١٨م شكل گرفته بود، شعر فارسى به شيوة
سرايندگان قرنهاي ٦ و ٧ق روي آورد؛ و گرچه نثر اين دوره، همچنان طرز مصنوع
و پرتكلّف قديم را ادامه مىداد، ليكن گروهى از اديبان و سخنوران اصفهان در
اين زمينه نيز سعى در ايجاد تحول داشتند و به ترويج سادهنويسى و اجتناب از
تكلف و كاربرد لغات و تعبيرات دشوار پرداختند. در ميان پيروان مكتب بازگشت
مىتوان از ميرسيد على مشتاق (د ١١٧١ق/١٧٥٨م) ياد كرد كه از قوة شاعري
برخوردار بود و به سبك قدما شعر مىسرود. او جمعى از شاعران جوان را نزد خود
گِرد آورد كه لطفعلى آذر بيگدلى (د ١١٩٥ق/١٧٨١م) مؤلف تذكرة آتشكده و هاتف
اصفهانى (د ١١٩٨ق/١٧٨٤م) از آن جمله بودند (نك: واله، ٨٢٦؛ آذر، چ شهيدي،
٤١٦، ٤٢٣، ٤٣٣-٤٣٤؛ گرجىنژاد، ١٦-١٧، ١٦٨، ٢٣٥-٢٣٦؛ گوپاموي، ٨٦؛ صبا، ٧٣٨، ٩١٥-
٩١٦؛ هدايت، ٤/١٥٩، ٥/٩٢٨، ٦/١١٧٥؛ گلچين، ١/١٤-١٧؛ قس: گوپاموي، ٦٦٤).
پس از مشتاق، نشاط (د ١٢٤٤ق/١٨٢٨م) كه دانشمند و اديبى توانا بود - پيش از
آنكه به تهران برود و به شعراي انجمن فتحعلى شاه قاجار بپيوندد - انجمنى
فراهم آورد و به ترويج راه و روش شاعري به شيوة سنتى پرداخت. سيدحسين
طباطبايى، متخلص به «مجمر» (د ١٢٢٥ق/ ١٨١٠م) از جمله اعضاي سرشناس انجمن
نشاط بود كه با او راه تهران در پيش گرفت. ديوان نشاط نخستين كتابى بود كه
در تهران به طريقة سنگى به چاپ رسيد (بهار، ٣/٣٤٤). گنجينة نشاط مجموعهاي از
نوشتههاي او را به نثر نيز دربر دارد كه در زمان دبيريش در دربار به قلم
آورده است. انشاي نشاط سرمشق همعصران وي بوده است و سبك نگارش او را
نمونة انشاي رسمى دربار و طرز ترسل زمان به شمار آوردهاند (نك: گرجىنژاد،
١٨٦-١٨٧؛ هدايت، ٥/٩٧١، ٦/١٠٥٤؛ مصاحبى، ١/٢٦٣؛ محيط طباطبايى، «يد - يو»، «كا -
كج»).
از اين پس تا اواخر قرن ١٣ق/١٩م سخنورانى در اصفهان برخاستند كه در شعر و
شاعري به اسلوب كهن استاد بودند. ميرزا نصرالله شهاب و ميرزا محمد على سروش
(د ١٢٨٥ق/١٨٦٨م) از بزرگان گويندگان پرشمار اين زمان محسوب مىشوند (نك:
اصفهانى، ٢٠٢-٢٠٦، ٢٤٤- ٢٤٨؛ هدايت، ٤/٤٠٦-٤٠٧، ٤٧٦؛ صفايى، ١٠٨- ١١١).
رفته رفته با برآمدن طليعة مشروطيت، اوضاع ادبى ايران رو به تحول گذارد.
گويندگان و سخنوران عصر كه از رجعت به شيوههاي قديم، جز خلق مجموعهاي از
آثار تقليدي طرفى نبسته بودند، براي بيان مسائل و موضوعات جديد به
جستوجوي زبان و سبك تازهاي پرداختند. انتقال پايتخت سياسى كشور به تهران
كه از مدتها پيش صورت گرفته، و موجب كوچ شمار بسياري از اهل ادب از ساير
نقاط بدانسو شده بود، اين شهر را به كانون گرم و پرتحرك افكار نوخواهان و
نوانديشان تبديل كرد. اصفهان كه در اين زمان ديگر مركز شعر و ادب زبان
فارسى نبود، اندك اندك تابع جريانهايى شد كه در تهران مىگذشت.
مقارن اين عهد، عدهاي از سرايندگان به كاربرد ادبيات عامه توجه پيدا كردند
و از جمله قالبِ تصنيف و ترانه را براي بيان اغراض خود به خدمت گرفتند.
سرآمد اينان ميرزا على اكبرخان شيدا بود كه كوشيد تصنيف سازي را اعتلا بخشد و
زمينه را براي ظهور استاد مسلم اين فن، عارف قزوينى فراهم آورد (نك: عارف،
٣٣٢؛ مصاحبى، ٣/١٣٠-١٣١).
در همين احوال كسانى هم چون محمد حسين «صفا» (د ١٣٢٢ق/ ١٩٠٤م) بودند كه
نه تنها به اسلوب گذشتگان وفادار ماندند، بلكه كوشيدند تا با نوآوريهاي خود
بر غناي آن بيفزايند (نك: سهيلى، «الف - د»، «ح - ك»؛ آرينپور، از صبا...،
٢/١٢-١٤؛ قس: اشراق، ٤٠٣- ٤٠٨).
درپى جنبش مشروطه خواهى، انشا و نگارش نيز همپاي ديگر فنون ادب، از انحصار
دربار و درباريان بيرون آمد. اين امر طبعاً به فراهم آمدن زمينة گسترش
مطبوعات و روي آوردن به آثار ترجمه شده از زبانهاي فرنگى انجاميد و ساختار
نثر فارسى را به سوي سادگى و آنچه فراخور درك عامة مردم بود، سوق داد. در
اين رهگذر بايد نامى از برخى كسان كه در اصل به اصفهان تعلق داشتهاند،
به ميان آورد. ميرزا حبيب اصفهانى (د ١٣١١ق/١٨٩٣م) شاعر و اديب معروف از
جمله كسانى بود كه در اين حركت جديد سهمى چشمگير داشت. ميرزا حبيب بر
مبناي آشناييش با چند زبان، كتاب با ارزشى در قواعد صرف و نحو زبان فارسى
نگاشت و براي نخستين بار نام دستور بر آن نهاد. ترجمة او از كتاب حاجى بابا
اصفهانى اثر جيمز موريه نيز در شمار بهترين نمونههاي نثر اين دوره است (نك:
خان ملك، ١١١-١١٤، ١١٧؛ افشار، «ميرزاحبيب...»، ٤٩١-٤٩٧، «آثار...»،
٨٠؛آرينپور، همان، ١/٣٩٥- ٤٠١؛ قس: بهار، ٣/٣٦٧- ٣٦٨).
از اين گروه كسان ديگري را نيز مى توان ياد كرد كه تا سالهاي اخير، همچنان
در پهنة ادب فارسى منشأ اثر بودهاند: حسن وحيد دستگردي (د ١٣٢١ش/١٩٤٢م)
نخست «انجمن ادبى ايران» و بعدها «انجمن ادبى حكيم نظامى» را در تهران
بنياد نهاد كه در آن زمان محل اجتماع اديبان و شاعران بود. وي ماهنامة
ارمغان را به مدت ٢٢ سال (از ١٢٩٨ش/١٩١٩م تا پايان عمر) انتشار داد كه
اغلب نويسندگان و محققان معاصر او با آن همكاري داشتند. محمد على جمالزاده
(د ١٣٧٦ش/١٩٩٧م) با نگارش مجموعههاي داستانى خويش به ويژه كتاب يكى بود
يكى نبود چشم انداز تازهاي فرا راه ادب معاصر گشود و پدر فن داستاننويسى
فارسى لقب گرفت (نك: نفيسى، «استاد...»، ١٠١؛ برهان، ٥٩ -٦١؛ آرين پور،
همان، ٢/٢٧٨-٢٨١، از نيما...، ٢٧٣- ٢٧٦، ٢٨٦-٢٩٧).
مآخذ: آذربيگدلى، لطفعلى، آتشكده، به كوشش حسن سادات ناصري، تهران،
١٣٣٦ش؛ همو، همان، به كوشش جعفر شهيدي، تهران، ١٣٣٧ش؛ آرينپور، يحيى، از
صبا تا نيما، تهران، ١٣٥١ش؛ همو، از نيما تا روزگار ما، تهران، ١٣٧٤ش؛ ابن
نديم، الفهرست؛ اشراق خاوري، عبدالحميد، «صفاي اصفهانى»، ارمغان، تهران،
١٣٠٥ش، س ٧، شم ٦ -٧؛ اصفهانى، طاهر، گنج شايگان، تهران، ١٢٧٢ق؛ افشار،
ايرج، «آثار ميرزا حبيب اصفهانى»، يغما، تهران، ١٣٤٢ش، س ١٦، شم ٢؛ همو،
مقدمه بر عالم آراي عباسى، تهران، ١٣٣٤- ١٣٣٥ش؛ همو، «ميرزا حبيب اصفهانى»،
يغما، تهران، ١٣٣٩ش، س ١٣، شم ١٠؛ اقبال آشتيانى، عباس، مقدمه بر ترجمة
محاسن اصفهان (نك: هم، مافروخى، ترجمه)؛ اوحدي بليانى، محمد، عرفات
العاشقين، نسخة خطى كتابخانة ملى ملك، شم ٥٣٢٤؛ برهان آزاد، ابراهيم، «وحيد
دستگردي»، پيام نوين، تهران، ١٣٤١ش، س ٤، شم ٧؛ بهار، محمد تقى، سبك
شناسى، تهران، ١٣٤٩ش؛ ثعالبى، عبدالملك، تتمة يتيمة الدهر، به كوشش مفيد
محمد قميحه، بيروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣م؛ حزين لاهيجى، محمدعلى، تذكرة المعاصرين،
به كوشش معصومه سالك، تهران، ١٣٧٥ش؛ خان ملك ساسانى، «ميرزا حبيب
اصفهانى»، ارمغان، تهران، ١٣٠٨ش، س ١٠، شم ٢-٣؛ دولتشاه سمرقندي، تذكرة
الشعراء، به كوشش ادوارد براون، ليدن، ١٣١٨ق/١٩٠٠م؛ رازي، اميناحمد، هفت
اقليم، به كوشش جواد فاضل، تهران، ١٣٤٠ش؛ سرخوش، محمد افضل، كلمات
الشعراء، به كوشش صادق على دلاوري، لاهور، ١٩٢٤م؛ سهيلى خوانساري، احمد،
مقدمه بر ديوان اشعار حكيم صفاي اصفهانى، تهران، ١٣٣٧ش؛ صبا، محمد مظفر
حسين، روز روشن، به كوشش محمد حسين ركنزاده آدميت، تهران، ١٣٤٣ش؛ صفا،
ذبيحالله، تاريخ ادبيات در ايران، تهران، ١٣٥٦-١٣٧٠ش؛ صفايى، ابراهيم،
«تحقيقى دربارة سروش اصفهانى»، ارمغان، تهران، ١٣٣٧ش، س ٢٧، شم ٣؛ طهرانى،
جلالالدين، مقدمه بر محاسن اصفهان (نك: هم، مافروخى)؛ عارف قزوينى،
ابوالقاسم، ديوان، به كوشش عبدالرحمان سيف آزاد، تهران، ١٣٤٧ش؛ عوفى،
محمد، لباب الالباب، به كوشش سعيد نفيسى، تهران، ١٣٣٥ش؛ غنى فرخآبادي،
محمد عبدالغنى، تذكرةالشعراء، به كوشش محمد مقتدي شروانى، عليگره، ١٩١٦م؛
فخرالزمانى قزوينى، عبدالنبى، تذكرة ميخانه، به كوشش احمد گلچين معانى،
تهران، ١٣٤٠ش؛ گرجى نژاد تبريزي، احمد، تذكرة اختر، به كوشش ع. خيامپور،
تبريز ١٣٤٣ش؛ گلچين معانى، احمد، تاريخ تذكرههاي فارسى، تهران،
١٣٤٨-١٣٥٠ش؛ گوپاموي، محمد قدرتالله، نتائج الافكار، بمبئى، ١٣٣٦ش؛ لودي،
شيرعلى، مرآة الخيال، به كوشش محمد ملكالكتاب شيرازي، بمبئى، ١٣٢٤ق؛
مافروخى، مفضل، محاسن اصفهان، به كوشش جلالالدين حسينى طهرانى، تهران،
١٣١٢ش؛ همو، همان، ترجمة فارسى كهن از حسين بن محمد آوي، به كوشش عباس
اقبال آشتيانى، تهران، ١٣٢٨ش؛ محجوب، محمدجعفر، مقدمه بر ويس و رامين
فخرالدين اسعد گرگانى، تهران، ١٣٣٧ش؛ محيط طباطبايى، محمد، مقدمه بر ديوان
مجمر، تهران، ١٣٤٥ش؛ مصاحبى نائينى، محمد على، مدينة الادب، تهران، ١٣٧٦ش؛
نصرآبادي اصفهانى، محمدطاهر، تذكره، به كوشش وحيد دستگردي، تهران، ١٣١٧ش؛
نفيسى، سعيد، «استاد سخن وحيد دستگردي»، ارمغان، تهران، ١٣٤٠ش، س ٣٠، شم ٣؛
همو، تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسى، تهران، ١٣٤٤ش؛ واله
داغستانى، عليقلى، رياض الشعرا، نسخة عكسى موجود در كتابخانة مركز؛ هدايت، رضا
قلى، مجمع الفصحا، به كوشش مظاهر مصفا، تهران، ١٣٣٦- ١٣٤٠ش؛ ياقوت، بلدان.
عبدالامير جابريزاده
ادبيات عرب در اصفهان: بيشتر نويسندگانى كه به اصفهان پرداختهاند، سرآغاز
كتاب خود را به «فضايل» اين شهر اختصاص دادهاند. اين فضايل، نخست معنوي،
و سپس مادي است. نعمات خدايى از دوران باستان شامل حال اصفهان بوده، و
كمتر نويسندهاي از ذكر اين دوران چشم پوشيده است (مثلاً نك: مافروخى، ٤-١٢؛
ابونعيم، ١/١-١٤، ٣٠ به بعد). اصفهان از دوران باستان از علم بهرهاي وافر
داشته است. در آن دوران گنجينهاي از كتابهاي پهلوي را در ديواري مدفون
كرده بودند كه در عصر اسلامى كشف شد (مافروخى، ٩١-٩٢؛ نيز نك: صادقى، ٤١-٤٢).
اما دانشمندان مسلمان، سعى بر آن دارند كه اصفهان را از فضيلت الهى و
مسلمانى نيز برخوردار سازند. به همين سبب، به استناد قول ابن سلمه آية «...
فَقالَ لَها وَ لِلاْرْضِ ائْتِيا طَوْعاً اَوْ كَرْهاً قالَتا اَتَيْنا
طائعينَ» (فصلت/٤١/١١) را به اصفهان مربوط مىكنند (مافروخى، ٥)، آنگاه از
صحابيان و امامان و مقدسانى كه به اين شهر روي آوردهاند، نام مىبرند. از
جمله گفتهاند كه سلمان فارسى، اصفهانى بوده است؛ و آنجا كه پيامبر(ص)
مىفرمايد: مردانى از «فرس» علم را - حتى اگر در ثريا باشد - به دست
مىآورند، مرادش همانا اصفهانيان بوده است (همو، ٢٣-٢٤).
در ميان اوصاف گوناگونى كه از اصفهان شده، سخن حجاج بن يوسف كه سندي
تاريخى به شمار مىآيد، از همه جالبتر است (همو، ٧؛ ابونعيم، ١/٣٦). وي
اصفهان را گستردهترين و آبادترين سرزمينها وصف كرده است.
اما اشعار عربى مربوط به اصفهان را بايد به دو دسته تقسيم كرد: دستهاي كه
در وصف اصفهان و نواحى گوناگون آن پرداخته شده است و از زمان فتوحات آغاز
مىشود؛ جز اينكه اشعار فتوح هيچگاه به خود اصفهان نپرداختهاند و عموماً
دلاوريهاي اعراب و شكست ايرانيان را وصف مىكنند (مثلاً نك: بلاذري، ٣٦٣-
٣٦٥، ٤٤٣-٤٤٤، ٤٤٧، ٤٥٠؛ نيز ابونعيم، ١/٢٦- ٢٨؛ مافروخى، ١٢-١٤؛ جابري، ١١-١٢).
اين نوع سرودهها تا قرنهاي ٥ و ٦ق/١١ و ١٢م ادامه مىيابند، هرچند كه بسيار
پراكندهاند. دستة دوم اشعاري است كه مردان اصفهانى سرودهاند و در
مجموعههايى چون يتيمة الدهر ثعالبى و خريدة القصر عمادالدين گرد آمدهاند.اما
نبايد پنداشت كه ايناشعار، چون ساختةدست اصفهانيانند، پس ناچار از خود
اصفهان نيز اطلاعاتى به دست مىدهند. اينگونه شعرها به پيروي از سنت عمومى
شعر عربى در ايران سروده مىشدند و اين شاعران، شعر را به قصد ابداع هنري و
در قالبهاي لفظى و معنايى معمول و مرسوم عربى مىپرداختند، چندان كه
شعرشان از نوع شخصى و ذاتى بيرون مىآمد و رنگ عام مىگرفت؛ بدينسان،
مثلاً آنچه دربارة نرگس اصفهانى سروده مىشد، با آنچه شاعران اندلسى در باب
نرگس اندلسى مىسرودند، تقريباً هيچ تفاوتى نداشت.
شعر اصفهان در سدههاي نخستين هجري بيشتر شعر اعراب مهاجري بود كه در اين
سرزمين مىزيستند، يعنى هنوز زبان عربى، در بيرون از مجامع حاكمان عرب،
چندان عموميت نيافته، و زبان همگانى ادب نشده بود. راست است كه در قرن
٢ق/٨م ابونواس قصيدهاي در باب چوگان در اصفهان سروده، يا كتابى به نام
آيين الضرب بالصولجة للفرس در آنجا تدوين شده بود (آذرنوش، «چوگان...»،
٢٣-٣١)، اما اين آثار براي عربها پرداخته مىشد و مخاطب آنها، عامة مردم
اصفهان نبودند. آغاز ادبيات عربى - اصفهانى را بايد قرن ٤ق/١٠م پنداشت. در
اين قرن و نيز قرنهاي ٥ و ٦ق/١١ و ١٢م ادب عربى در آن ناحيه به اوج خود
رسيد، اما در برابر زبان عامة مردم كه فارسى بود، چندان تاب نياورد و از قرن
٧ق/١٣م به بعد، جاي به فارسى داد، هرچند كه در اين زبان تأثيري بسيار
عميق نهاد، و گاه در كنار آن جلوههايى - هرچند متصنع و كم هنر - از خود بروز
مىداد، و سرانجام به زبان دين، در مدارس و مساجد منحصر گرديد.
دربارة اصفهان كه در سدة ٤ق، بغداد ثانى لقب يافته بود (متز، ١٧ )، انبوهى
كتاب نوشته شده است. قلائد الشرف فى مفاخر اصبهان و اخبارها از على بن
حمزة اصفهانى (ياقوت، ١٣/٢٠٤؛ مافروخى، ٢٧)، كتاب بسيار معروف اصفهان و
اخبارها از حمزة اصفهانى (د ٣٦١ق/ ٩٧٢م)، تاريخ اصبهان محمد ابن منده (د
٣٩٥ق/١٠٠٥م)، تاريخ اصبهان ابن مردويه (ه م)، تاريخ اصبهان ابن سهلان (ه
م) (هرچند كه انتساب اين كتاب به وي موردترديد است) و خلاصة تاريخ اصبهان
يحيى ابن منده (د ٥١١ق/١١١٧م) همه از ميان رفتهاند؛ اما هنوز چند اثر
ارزشمند كه از فرهنگ و ادب عربى در اصفهان سخن مىگويند، به جا مانده است:
طبقات المحدثين از ابوالشيخ اصفهانى (د ٣٦٩ق/٩٧٩م)، اخبار اصبهان ابونعيم
اصفهانى (د ٤٣٠ق/١٠٣٨م)، محاسن اصفهان مافروخى (اواخر قرن ٥) و نيز ترجمة
فارسى آن از آوي (ترجمه در ٧٢٩ق/١٣٢٩م).
در كنار اين كتابهاي خاص اصفهان، چند اثر ديگر هست كه بخشى از هر كدام از
آنها به شعراي اصفهان تعلق دارد، نخستين آنها يتيمةالدهر ثعالبى (د
٤٢٩ق/١٠٣٨م) است كه گنجينهاي معتبر به شمار مىآيد. ثعالبى فصلى به
«محاسن اشعار اهل العصر من اصبهان» اختصاص داده است (٣/٣٤٩) و در مقدمه
اظهار مىدارد كه از اصفهان بزرگان بىشماري برخاستهاند و نام بسياري از
آنان را حمزة اصفهانى نقل كرده است. ثعالبى از آن جمله خود ٣٥ نام را
مىآورد، ليكن تنها به ٦ تن از معاصران مىپردازد كه مشهورترينشان ابوسعيد
رستمى (ه م) است (نك: ٣/٣٥٠)؛ پس از آن فصل بزرگ ديگري مىگشايد و به
شاعرانى كه به خدمت صاحب بن عباد رسيدهاند، اختصاص دارد (٣/٣٩٩ به بعد)؛
از جملة اين شاعران، يكى ابن بابك (ه م) است كه ايرانى نژاد بوده، و بيش
از ديگران كلمات فارسى به كار برده است.
باخرزي (د ٤٦٧ق/١٠٧٥م) در دمية القصر نيز به اصفهانيان بسياري اشاره كرده،
اما فصلى معين به آنان اختصاص نداده است. برعكس، عمادالدين كاتب اصفهانى
(قرن ٦ق/١٢م) در خريدة القصر (بخش ايران) انبوهى شعر از شاعران اصفهانى را
كه غالباً همعصر خود او بودهاند، ذكر كرده است. شعر اين شاعران كه شمارشان
نزديك به ٧٠ است، ٢٩٢ صفحه از كتاب او را در برگرفته است.
كتاب ديگري كه مىتواند سخت مورداستفاده قرار گيرد، همانا حكاية ابى القاسم
البغدادي منسوب به ابومطهر ازدي (ه م) است. باخرزي در يك جا از استادي به
نام ابومطهر اصفهانى صاحب كتاب طراز الذهب ياد كرده (١/٢٦)، در جايى ديگر ١٩
بيت از اشعار او را نقل مىكند (١/٤٢٨-٤٣٠). همگان اين مرد را مؤلف حكاية
ابىالقاسم پنداشتهاند؛ ولى ما كوشيدهايم ثابت كنيم كه مؤلف واقعى، همانا
ابوحيان توحيدي بوده است (نك: ه د، ابوحيان توحيدي، نيز ابومطهر ازدي؛
آذرنوش، «نمايشنامه...»، ٢٤). در هر حال، مؤلف هر كه باشد، ترديد نيست كه
زبان فارسى (و شايد لهجة اصفهانى) زبان اصلى او بوده، اما مانند همة اديبان
زمان، عربى را زبان ادب خود ساخته بوده است. صحنة نمايشنامة ابوالقاسم
مجلسى در اصفهان است و در آن مردي گول و طفيلى تقريباً يك شبانه روز به
زبان عربى و با اندك گرايشى به لهجة بغدادي، از همه چيز سخن مىگويد: بخش
اول و اعظم كتاب به ستايش بغداد و انتقاد از اصفهان اختصاص دارد و بخش دوم
به ستايش از اصفهان و انتقاد از بغداد. در اين بخش است كه مؤلف در شعري
به اصفهان عشق مىورزد ( حكاية...، ١٠٥).
اينك آنچه شگفت مىنمايد، آن است كه چگونه ممكن است مردم اصفهان، در
قرن ٥ق، با زبان عربى آن هم زبان ادب غير دينى چندان آشنا باشند كه همة
نكتههاي بىپايان سخنان قهرمان كتاب را دريابند؟
گمان مىرود كه اينگونه عربىدانى، اگر در مجالس اديب مآبانة صاحب بن عباد
ميسر باشد، باري در مجالس مهمانى عامة اصفهانيان، يا حتى اشراف آنان به
هيچ وجه ميسر نمىتوانست بود. مؤلف كتاب شايد به سبب اصفهانى بودن، اين
شهر را صحنة نمايش خود ساخته است، اما مخاطب داستان او جز بغداد و اعيان و
اشراف آن، يا احياناً انبوه عربهايى كه در سراسر استان اصفهان پراكنده
بودند، كس ديگري نمىتواند بود. روايت جالب توجهى از مافروخى كثرت عربهاي
ساكن در اصفهان و حوالى آن را مىرساند. وي دربارة آبشخور قنات اسفيذاب
(فين كاشان) گويد: هيچ عربى نمىتواند آب آن را تحمل كند. «من خود همة
دهكدههاي آن ناحيه را گشتم و يك عرب نديدم» (ص ١٧). اين روايت نشان
مىدهد كه حضور عربها در نواحى ديگر، امري طبيعى و عادي بوده است.
براساس منابعى كه ذكر شد و برخى آثار ديگر مانند كتابهاي جغرافيايى (و به
ويژه معجم البلدان ياقوت) مىتوان دو دسته شعر اصفهانى، يعنى وصف اصفهان
و شعر اصفهانيان را به طور كلى بررسى كرد. ايجاد مدرسة نظاميه به دست
نظامالملك، وزارت ابن عميد و فرزندش ابوالفتح، وزارت ٧ سالة صاحب در
اصفهان، حضور ١٤ سالة ابن سينا در آن و تأليف انبوهى اثر، به ويژه دانشنامة
علايى و رسالة نبض به فارسى، و خلاصه كتابهاي ابوالشيخ و ابونعيم و
استادان و شاگردان ايشان، و نيز كشاكشهاي مذهبى، كثرت حنبليان و... همه بر
اعتبار علمى اصفهان دلالت آشكار دارند، چندانكه مىتوان فهرستى بزرگ از
نام مشاهير اصفهانى تدارك ديد. اما در اين آثار به ادبيات كمتر عنايت شده
است و در جست و جوي «توصيف اصفهان» ناچار بايد تا قرن ٥ق و محاسن اصفهان
مافروخى درنگ كرد. با اينهمه، پيش از آن نيز، جسته و گريخته اشعاري
مىتوان يافت.
شايد ابيات ابودلف عجلى (د ٢٢٥ يا ٢٢٦ق/٨٤٠ يا ٨٤١م) كهنترين شعر دربارة
اصفهان در كتابهاي ادب باشد. وي در اين ٣ قطعه (نك: مافروخى، ١٢-١٣) براي
اصفهان (كه از آن اخراج شده است) دلتنگى مىكند، اما اشكال اين روايت آن
است كه با وقايع تاريخى منطبق نيست.
بزرگ ديگري كه اصفهان را ستوده، صاحب بن عباد است. منابع اصفهانى، در
اصفهانى كردن او سخت مىكوشند و اصرار دارند كه قبرش نيز در آن شهر است؛
زيرا گويند: او به اصفهان و مردم آن علاقة وافر داشت و چون درگذشت به وصيت
خود او، كالبدش را از ري به اصفهان بردند (ابن خلكان، ١/٢٣١؛ قوبايى، ٤٣-٤٤)
و بدينسان، موضوع مرثية شريفرضى كه قبر صاحب را «باعلى الري» مىداند، حل
مىگردد (همو، ٥١). صاحب در دو قطعه، اصفهان وجى را ستوده است (ص ٢١٠، ٢٩٦؛
مافروخى، ١٣-١٤).
پس از حكاية ابى القاسم (شامل وصفهاي منثور مفصل و يك قصيده كه پيش از
اين به آن اشاره شد) و محاسن اصفهان مافروخى كه گنجينهاي بىمانند است،
چيز عمدهاي به چشم نمىخورد.
در محاسن كه سراسر وصف اصفهان است، حدود ٥٥ قصيده و قطعه (از ٢ بيتى گرفته
تا شعر ٢٨ بيتى) در ستايش اصفهان و زيباييهاي آن آمده است كه حدود ٣٠ تن
شاعر سرودهاند. بيشترين اشعار از آن احمد مافروخى (٧ شعر) و مفضل مافروخى،
مؤلف كتاب (٧ شعر) است. از ابوسعيد رستمى كه بزرگترين شاعر اصفهانى به
شمار مىآيد، نيز ٣ قطعه مذكور است.
موضوع برخى از اين اشعار و نيز نام چند تن از سرايندگان بسيار جالب توجه
است. مثلاً قطعهاي از ابوالحسن على در وصف «باغ احمد سياه» نقل شده كه
شامل چندين كلمة فارسى است. در بيت آخر آن به رقص «دستبند» اشاره شده (ص
٥٨ -٥٩) كه در شعر ابونواس نيز مذكور است (نك: ه د، ابونواس، بخش كلمات
فارسى) و احتمالاً از رقصهاي عصر ساسانى بوده است. جاي ديگر (ص ٧١ به بعد)،
موسيقى اصفهانى به شعر و نثر تشريح مىشود و از آهنگهايى سخن مىرود كه ديگر
هيچكدام شناخته نيستند: آهنگ در نبذ مجنّب (شايد بند مجنب)، قمى بند، تاجى
بند، عروسى، زير هشته، روشرميات، شبستانيات، كاكليات، نيروزيات، و نيز
خسروانيات (در شعر بزرگ اُميد). توصيف خوانندگان معروف (به ويژه زنان) نيز
فروگذار نشده است. اين اوصاف را در قطعههايى كه به آواز خوانده مىشد،
مىتوان يافت (اشعار ابوالفرج ابن على، احمد مافروخى، ابوالفتح ابن استاذ،
مفضل مافروخى، عبدالرحمان اصفهانى، ابوسعيد رستمى).
نام برخى از شاعران اصفهانى نيز جالب توجه و پرمعنى است. بزرگ اميد پسر
آذر گشنسب (بزرجوميذ بن آذرجشنس) (ص ٧١) شايد زردشتى بود، اما فرزندش
ابومنصور مسلمان شده بود. از او چند قطعه، به خصوص يك قطعة ٢٨ بيتى دربارة
اصفهان نقل شده (ص ٥٩ - ٦٠) كه شامل انبوهى كلمه و اسم فارسى است. نام
مافنة بن حسويه كه «مجوسى» توصيف شده است (ص ٦٦، به نقل از كتاب حمزة
اصفهانى)، نظر را جلب مىكند. در كنار اين مجوسان، شاعرانى مسيحى نيز جلوه
كردهاند. نام ايرانى - مسيحى نوشجان (= نوشگان) بن عبدالمسيح اصفهانى كه
شعري دربارة نوروز (با واژههاي جالب هرمز روز، هرماخوز) سروده است (ص ٦٥
-٦٦)، بر اين امر دلالت دارد.
در محاسن روايتى آمده است كه از گستردگى دانشهاي گوناگون در اين شهر
حكايت مىكند. مافروخى هنگام وصف جامع اصفهان و كتابخانة آن، اشاره مىكند
كه فهرست آن كتابخانه خود ٣ مجلد است و بر همهگونه كتاب، از تفسير، حديث،
نحو، ادب و شعر، تاريخ، علوم اوائل، رياضيات، طبيعيات و... شامل است (ص
٨٥).
دربارة شعر و ادب اصفهانى، خريدة القصر عمادالدين كاتب مهمترين مأخذ است،
زيرا در آن، بيش از ٦٠ برگ به شاعران اصفهان اختصاص داده شده است. همين
بخش خود كتاب مفصلى است كه شامل بيش از ٣٠٠ صفحه مىشود. وي در همين جا
شرح حال مفصلى از خود و خانوادة خود نگاشته، و به بخش اصفهان كتاب خريدة
عنايت خاص ورزيده است. وي اشاره مىكند كه پدرش ميل به نگارش كتاب
مفصلى دربارة اصفهان داشت. چون آن آرزو جامة عمل نپوشيد، او بنابه رغبت
پدر، دست به تأليف كتابى در اين زمينه زد. سپس در كشاكشهاي سياسى و سفر او
به بغداد، آن اوراق از دست رفت و در ٥٤٣ق/١١٤٨م كه در زيّ علما به
اصفهان بازگشت، ناچار شد دوباره به جمعآوري اشعار و روايات اصفهانى همّت
گمارد (ص ٤٢-٤٣).
عمادالدين چون در خدمت ابن هبيره به كار مشغول شده بود، شماري قصيده در
مدح او سرود كه بخشى را در خريدة خود (ص ٤٦-٦٠) نقل كرده است. در گزارش او
نزديك به ٧٠ تن شاعر مذكورند كه اشعار برخى از آنان نسبتاً مفصل و خود در حد
يك ديوان كوچك شعر است. اهميت كتاب عمادالدين به خصوص در آن است كه
بسياري از اين آثار را در جايى ديگر جز در كتاب او نمىتوان يافت. بخش
اصفهان نيز خود به چند بخش تقسيم شده است، مثلاً: «جماعتى از فضلاي
اصفهان» (ص ١٨٩-٢٣٣) و «جماعتى از اصفهان» (ص ٢٣٣-٣٠٧) كه عموماً شاعرانند.
در خريده كه حدود ١٠٠ سال پس از محاسن، يعنى در قرن ٦ق/١٢م تدوين شده،
نام خالص ايرانى كه بيشتر از آنِ زردشتيان بوده است - برخلاف محاسن -
اندك مىشود و تنها نام ابوالخير ابن شاپور بن بنيمان اصفهانى «كه اصلش
زردشتى بوده»، و عمويش ابوالعلاء بختيار ابن بنيمان (ص ١٥٠) به چشم
مىخورد.
فارسىسرايان، از زمان تأليف كتابِ محاسن موردتوجه بودهاند. مافروخى فهرست
كوچكى از فارسى گويان گذشته و معاصر به دست داده، اما شعري از ايشان
نياورده است (ص ٣٣-٣٤).
ملاحظه مىشود كه فارسىسرايى در زمان عمادالدين نيز رواج داشته است، اما
او كه همة آثارش را به عربى نگاشته، عنايتى به زبان مادري خود نكرده است
و تنها چيزي كه در سراسر كتاب خريده (بخش ايران) مىتوان يافت، اشاراتى
به فارسىدانى اين و آن است. در بخش اصفهان نيز دو روايت در همين باب
يافت مىشود: يكى مربوط به ابوبكر محمد و كتاب الروضة الزاهرة فى الامثال
السائرة اوست كه مضمون بيشتر اشعارش، امثال عجم بوده، و او آنها را به
عربى ترجمه مىكرده است (ص ١٦١) و ديگري مربوط به ابوالمناقب كوشيذي است
كه «يكه تاز ميدان فارسى و عربى» بوده است (ص ٢١٩).
حدود دو قرن پس از عمادالدين، كتاب مافروخى به فارسى ترجمه شد. تغييراتى
كه مترجم عربىدان و زبردست در اين كتاب وارد كرده، خود بسيار پرمعنى است.
شيوة كتاب نشان مىدهد كه در قرنهاي ٧ و ٨ق/١٣ و ١٤م زبان و ادب عربى
همچنان در اصفهان پابرجا بوده، اما ديگر آن گسترش قرنهاي نخست را نداشته
است. انبوهى شاعر در اين زمان قادرند قصيدة عربى بسرايند. از آن جمله،
مترجم كتاب است كه لااقل دو قصيدة نسبتاً مفصل به عربى در وصف اصفهان
سروده است (آوي، ٤٣، ١١٥). او قصيدهاي نيز از قاضى نظامالدين اصفهانى نقل
كرده كه در تاريخ ٦٧٨ق/١٢٧٩م سروده شده، و شامل ٤٣ بيت است (همو، ٥٩
-٦١). اما آنچه نخست چشمگير است، همانا كثرت اشعار فارسى است.
پيداست كه ادبيات عرب در منطقة اصفهان به اين افراد كه ياد شد، منحصر
نمىشده است؛ در همة كتابهاي بزرگ ادب مىتوان نام انبوهى شاعر اصفهانى را
نيز باز يافت. اگر نامهاي دانشمندان نيز به اين فهرست افزوده شود، فهرستى
نسبتاً عظيم فراهم مىآيد.
شعر اصفهانى شايستة بحثهاي هنري و پژوهشهاي فنى نمىنمايد، زيرا چنانكه
اشاره رفت، نبايد انتظار داشت كه در اين آثار، بيش از فوايد لغوي، به خصوص
در زمينة واژگان فارسى، اطلاعات مهمى گرد آمده باشد. تقليد بر سراسر اين آثار
حاكم است و تا آنجا كه ما بررسى كردهايم، ابداعى شايستة ذكر و بررسى در
آنها ديده نشد. اميد خوانندة ايرانى به خصوص در آن است كه شعر اصفهانى در
كنار توصيفات خستگىآور و تكراري «زيباييها»، گاه به گاه، در انواع شعر هجا،
فخر، تغزل و... به زندگى روزمره و واقعى مردم نيز عنايت كند، تا شايد آن
خلا´ي را كه در ادبيات فارسى است، پركند، اما متأسفانه كمالگرايى و
فصاحتجويى، همة اين شاعران را به شدت از واقعيات به دور نگه داشته است.
مآخذ: آذرنوش، آذرتاش، «چوگان به سبك ايرانى»، نامة فرهنگستان، ١٣٧٥ش، س
٢، شم ٢؛ همو، «نمايشنامه در يك پرده، شاهكاري ناخواندنى از قرن پنجم
هجري»، نشر دانش، ١٣٧٣ش، س ١٤، شم ٦؛ آوي، حسين، ملحقات بر ترجمة محاسن
اصفهان مافروخى، به كوشش عباس اقبال، تهران، ١٣٢٨ش؛ ابن خلكان، وفيات؛
ابونعيم اصفهانى، احمد، ذكر اخبار اصبهان، به كوشش ددرينگ، ليدن، ١٩٣١م؛
باخرزي، على، دمية القصر، به كوشش محمد تونجى، قاهره، ١٣٩١ق/١٩٧١م؛
بلاذري، احمد، فتوح البلدان، به كوشش عبدالله انيس الطباع، بيروت، ١٤٠٧ق/
١٩٨٧م؛ ثعالبى، عبدالملك، يتيمة الدهر، به كوشش مفيد محمد قميحه، بيروت،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ جابريانصاري، حسن، تاريخاصفهان و ري، اصفهان،١٣٢٢ش؛ حكاية
ابى القاسم البغدادي، منسوب به ابومطهر ازدي، به كوشش آدام متز،
هايدلبرگ، ١٩٠٢م؛ صاحب بن عباد، ديوان، به كوشش محمدحسن آل ياسين، قم،
١٤٠٢ق؛ صادقى، علىاشرف، «تأملى در دو تاريخ قديم اصفهان»، مجلة باستان
شناسى و تاريخ، شهريور ١٣٦٩ش، س ٤، شم ١؛ عمادالدين كاتب، خريدة القصر، بخش
شعراي ايران، به كوشش عدنان محمد آلطعمه، تهران، ١٣٧٧ش؛ قرآن كريم؛
قوبايى اصفهانى، احمد، «رسالة الارشاد فى احوال الصاحب الكافى اسمعيل بن
عباد»، همراه محاسن اصفهان (نك: هم ، مافروخى)؛ مافروخى، مفضل، محاسن
اصفهان، به كوشش جلالالدين طهرانى، تهران، ١٣١٢ق/١٩٣٣م؛ ياقوت، ادباء؛
نيز:
Mez , A. , introd . Abulk @ sim ein bagd @ der Sittenbild (vide: PB , V ik ? yat
...).
آذرتاش آذرنوش
اِصْفَهان، بَيات، نك: همايون، دستگاه.