دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٥٤٨
| اشرف جهانگير جلد: ٩ شماره مقاله:٣٥٤٨ |
اَشْرَفِ جَهانْگير،
فرزند ابراهيم سمنانى، از عرفاي ايرانى تبار شبه قاره. وي در ميان سالهاي ٧٠٩-٧١٢ق/١٣٠٩-١٣١٢م در سمنان متولد شد (وحيد اشرف، ٢٨). پدرش ابراهيم حكومت سمنان را داشت و مادرش خديجه بيگم از اولاد خواجه احمد يسوي بود (يمنى، ١/٣٨٧، ٢/٩٠). او در ٧ سالگى قرآن را با ٧ قرائت حفظ كرد و تا ١٤ سالگى به تحصيل علوم متعارف زمان خود پرداخت و در ١٥ سالگى پس از درگذشتپدرش بهجاياو بهامارتسمناننشست (همو، ٢/٩٠ -٩١).اشرف در ايام حكومت به سير و سلوك در عوالم معنوي و مطالعة كتابهاي عرفانى رغبت نشان مىداد و با مشايخ صوفيه نشست و برخاست و مصاحبت داشت (همو، ٢/٩٢). او ١٠ سال حكومت كرد، ولى در ٢٥ سالگى در پى رؤيايى به سوي زندگانى صوفيانه و سير و سلوك كشيده شد و حكومت را به برادر خود سلطان محمد واگذاشت و رهسپار هندوستان شد. شيخ علاءالدولة سمنانى كه از نزديكان او بود، تا چند منزل وي را همراهى كرد (همو، ١/٨٧، ٢/٩٢ -٩٣). اشرف از راه بخارا و سمرقند به شهر اوچ رفت و در آنجا به خدمت جلالالدين حسين بخاري معروف به مخدوم جهانيان جهانگشت (د ٧٨٥ق/١٣٨٣م) رسيد. جلالالدين با نيكى و محبت از او استقبال كرد (همو، ٢/٩٤). اشرف از آنجا راهى پندوه، از شهرهاي بنگال، شد و به خدمت علاءالدين عمر بن اسعد بنگالى (د ٨٠٠ق/١٣٩٨م) رسيد و دست ارادت به او داد. وي ١٢ سال در خدمت علاءالدين طى طريق سلوك كرد و از او لقب «جهانگير» گرفت (همو، ٢/٩٤ - ٩٩؛ غلام سرور، ١/٣٧٢-٣٧٣). علاءالدين، اشرف را مأمور ارشاد در جونپور كرد. او از بنگال بدان ناحيه رفت و پس از چندي كه در ظفرآباد ماند، محلى به نام بهدوند را كه امروزه رسولپور كچهوچهه ناميده مىشود، براي اقامت برگزيد (يمنى، ٢/١٠٠-١٠١، ١٠٦؛ وحيداشرف، ٧٨).
اشرف جهانگير پس از مدتى باز به سير و سفر پرداخت و ٣٠ سال در هندوستان و سرزمينهاي همجوار مسافرت كرد (يمنى، ١/٢٨٩). سبب سفرهاي بسيار او شايد اين باشد كه در نظر او «كسى كه مشايخ بسيار را ديده باشد، فضل دارد بر كسى كه مشايخ اندك را ديده است» (نك: همو، ٢/٢٢) و نيز گفته است كه «اين فقير را از ١١٤ مشايخ نعمت رسيده است و به هر كسى از اين طايفه كه نزديك و دور شنيده، صحبت ورزيده، و از بصر و بصيرت لقاي ايشان ديده...» (نك: همو، ١/٣٢٧). وي به شهرهاي ماوراءالنهر، فارس، عراق، روم، شام، فلسطين و تركستان سفر كرد و با مشايخى چون امام عبدالله يافعى، شيخ قثم، خليل اتا، بهاءالدين نقشبند، سيدعلى همدانى، كبيرالدين فرزند فخرالدين عراقى، پسر سلطان ولد ملاقات كرد. گزارش اين ديدارها در لطائف اشرفى (همو، ١/٢٠، ٥٤، ١٠٩، ٣٠٣، ٢/٢٦، ٣١) آمده است. بنابر روايتى هنگامى كه اشرف جهانگير به شيراز رسيد، با حافظ نيز ملاقات كرد و مدتى با او مصاحبت داشت (همو، ١/٨١). اشرف جهانگير با آنكه از مشايخ طريقتهاي متعدد بهرههاي معنوي برده بود، خود را پروردة طريقة چشتيه مىدانست (همو، ١/٣٥٤).
يمنى تاريخ وفات اشرف جهانگير را ٢٨ محرم ٧٩٨ق/١٠ نوامبر ١٣٩٥م ذكر كرده است (٢/٤٠٧، ٤١٠)، اما با توجه به اينكه جانشين وي عبدالرزاق نورالعين ٤٠ سال خلافت داشت و در ٨٤٨ق/١٤٤٤م درگذشت (همو، ٢/٤١٣-٤١٤)، تاريخ وفات وي بايد در حدود سال ٨٠٨ق/١٤٠٥م بوده باشد؛ چنانكه برخى منابع ديگر نيز وفات او را در ٢٧ يا ٢٨ محرم ٨٠٨ ضبط كردهاند (نك: چشتى، ١٠٥٩؛ غلام سرور، ١/٣٧٧)؛ اما وحيداشرف درگذشتاو را در ميانسالهاي ٨٢٩ -٨٣٢ق/ ١٤٢٦- ١٤٢٩م مىداند (ص ٢٨). اشرف جهانگير در همان قرية كچهوچهه بهخاك سپردهشد و مرقداو زيارتگاهمردماست (عبدالحق، ١٧٢؛ چشتى، ١٠٦٠؛ غلام سرور، همانجا). از خلفاي جهانگير، شمسالدين اودهى، كبير عباسى و عثمانبن خضر را نام بردهاند (يمنى، ١/٣٩٨-٤١٢)، اما مهمترين ايشان عبدالرزاق نورالعين بغدادي است كه جانشين او شد (فخرالدين، ٢/٤١٣).
آثار: سيد عبدالرزاق نورالعين با بيانى مبالغه آميز مىنويسد كه «آن مقدار تصنيفات عجايب و تأليفات غرايب از حضرت قدوة الكبري سر بر زده، معلوم نيست كه در عرصة روزگار از هيچ عالمى... صادر شده باشد» (نك: وحيد اشرف، ٢٠٧). نام ٣٠ اثر او در دست است (همو، ٢٠٧- ٢٠٩) كه از آن ميان فقط مجموعة مكاتبات و چند رساله محفوظ مانده است. چنانكه از لطائف اشرفى بر مىآيد (نك: يمنى، ١/١٧، ١٠٦، ٢١٣)، سيد اشرف چند اثر مستقل داشته كه از جملة آنهاست: رسالههاي بشارت الاخوان، ارشاد الاخوان، فوائد الاشرف، اشرف الفوائد، رساله در بحث وحدت وجود، و رسالة غوثيه. در پايان لطائف، رسالههاي «حجة الذاكرين» (نك: همو، ٢/٤٢٥ به بعد)، معروف به «نصيحت نامه»، «بشارت المريدين» و نيز «رسالة قبريه» درج شده است (منزوي، ٣/١٨٣٤).
افزون بر آنچه ذكر شد، بايد از دو رسالة اصطلاحات او نيز سخن گفت. اشرف مىگويد كه در صالحية دمشق به خدمت كبيرالدين پسر فخرالدين عراقى رسيده، و شروحى را كه او در تفسير مثنوي از اصطلاحات صوفيه بيان كرده بوده، جمع آوري كرده است. اين مجموعه با عنوان «اصطلاح نامة مختصر تصوف»، در لطائف اشرفى مندرج است (نك: يمنى، ٢/٣١-٣٧). علاوه بر اين، مجموعة اصطلاحات ديگري نيز در لطائف (همو، ١/٢١٣-٢٥٢) درج شده است كه به گفتة يمنى، عبدالرزاق كاشانى آنها را از ابنعربى شنيده، و اشرف از او گرفته، و بر يمنى املا كرده است. شرح برخى از اصطلاحات اين مجموعه منطبق است با آنچه در اصطلاحات الصوفية منسوب به ابن عربى(قاهره، عالمالفكر) ديدهمىشود، اما اينشرحكلاًبا اصطلاحات الصوفية عبدالرزاق كاشانى مطابقت بيشتري دارد.
بجز اين آثار دو كتاب ديگر نيز به اشرف جهانگير مربوط است، يكى لطائف اشرفى كه سخنان وي و شرح احوال، مقامات و كرامات اوست، به جمعآوري يكى از مريدانش به نام نظام الدين غريب يمنى در ٧٨٧ق (دهلى، ١٢٩٧ق) و ديگر مكتوبات اشرفى است، مشتمل بر نامههاي اشرف جهانگير به امرا و بزرگان عصر او، گرد آوردة عبدالرزاقنورالعينحسنىحسينىسمنانىدر ٨٦٩ق (لكهنو،١٣٩٠ق) (منزوي، ٣/١٩٧٨- ١٩٧٩).
اما دربارة اصالت اين دو اثر و به خصوص لطائف، گفت و گوهايى در ميان است: نخست ركن الدين همايون فرخ آن دو را كاملاً جعلى خوانده، و حتى وجود اشرف را منكر شده است (٥/٣٩٩٨-٤٠٠٧). وي هر دو كتاب را ساخته و پرداختة عبدالرزاق حسنى حسينى و متعلق به سدة ١٠ق دانسته است. به زعم اين نويسنده، وي شخصيتى را كه وجود خارجى نداشته است، جعل كرده، و خود را جانشين او نموده، و چنين آثاري را به او نسبت داده است تا شأن و مقامى براي خويش تحصيل كند. پرويز ناتل خانلري نيز هر دو كتاب را مجعول خوانده است (ص ٥٥١) و محمود عابدي نيز اصالت لطائف اشرفى را رد كرده، و آن را ساختة مريدان غير مخلصى دانسته است كه در سدة ١٠ق مطالبى را سرهم كرده، و اين كتاب را فراهم آوردهاند (ص ٣٣-٣٤). در مقابل، نذير احمد در اثبات اصالت لطائف و مكتوبات مقالاتى نوشته، و كوشيده است كه اين ترديدها را برطرف كند («اصالت...»، ١-٢٣، «گزارش...»، ٨٧٣ -٨٨٦، «نخستين...»، ٢٤٦- ٢٤٨).
موارد مشابهت، بلكه مطابقت برخى مندرجات لطائف و نفحات الانس جامى و اغلاط و مطالب نادرستى كه دربارة خواجه حافظ در آن كتاب راه يافته، اسباب اصلى ترديد در اصالت اين كتاب است. شك نيست كه بخش بزرگى از اين كتاب عيناً از نفحات الانس جامى نقل شده است و چون مطالب فراوانى مربوط به دورههاي بعد در آن ديده مىشود، شايد بتوان گفت كه اصل كتاب تأليف مختصري بوده، و در دورههاي بعد شخص يا اشخاصى ديگر مطالبى بدان ضميمه كردهاند.
باتوجه بهمرقد اشرفجهانگير در كچهوچههو زندگىافرادمعروفى از خاندان او در نواحى مختلف هند در زمان ما (نك: مقالات نذير احمد)، نمىتوان در وجود اشرف و سلسلة اشرفيه ترديد كرد و اقوال موجود منسوب بدو را كلاً جعلى خواند.
مآخذ: چشتى، عبدالرحمان، مرآة الاسرار، ترجمة چشتى صابري، لاهور، ١٤١١ق؛ عابدي، محمود، مقدمه بر نفحات الانس جامى، تهران، ١٣٧٠ش؛ عبدالحق محدث دهلوي، اخبار الاخيار فى اسرار الابرار، ديوبند، ١٣٣٢ق؛ غلام سرور لاهوري، خزينة الاصفيا، لكهنو، ١٨٧٣م؛ فخرالدين اشرفى دهلوي، «كوايف اشرفى»، همراه لطائف اشرفى (نك: هم، يمنى)؛ منزوي، خطى مشترك؛ ناتل خانلري، پرويز، ايران نامه، ١٣٦٨ش، س ٧، شم ٣؛ نذير احمد، «اصالت لطائف اشرفى و مكتوب ( مكتوبات ) اشرفى تأليف سيداشرف جهانگير سمنانى» (نك: مل ، ايندو ايرانيكا )؛ همو، «گزارش مختصري دربارة شخصيت واقعى جهانگير سمنانى سيداشرف»، هشتمين كنگرة مكتوبات تحقيقات ايرانى كرمان، به كوشش محمد روشن، ١٣٥٨ش، دفتر سوم، بيست و هفت خطابه؛ همو، «نخستين جايزة تاريخى - ادبى براي تعميم زبان فارسى»، آينده، تهران، ١٣٦٩ش، س ١٦، شم ١-٤؛ وحيد اشرف، حيات سيداشرف جهانگير سمنانى، لكهنو، ١٩٧٥م؛ همايونفرخ، ركنالدين، حافظ خراباتى، تهران، ١٣٥٢ش؛ يمنى، نظامالدين، لطائف اشرفى فى بيان طوائف صوفى، دهلى، ١٢٩٧ق؛ نيز:
Indo- Iranica, Calcutta, ١٩٧٩, vol. XXXII, nos. ٣-٤.
مسعود جلالى مقدم (ز) ٧/٢/٧٦ (ز) ن ١- ٢٧/٣/٧٦ (ز) ن ٢- ٢٢/٤/٧٦