ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩٣ - فهرست مطالب يك ساله موعود (شماره هاى ١٠ تا ١٧)
پيرمردى هراسان بازوى او را گرفت و گفت:
- اينچه حال و روزىاست جوان؟
و آن ديگرى پرسيد: چه بلايى به سرت آمده؟ با كسى دعوا كردهاى؟
اسماعيل بزحمت گفت: نه ... نه ... چهار سوار را ديدم كه ... شما بگوييد آنها كه بودند؟
پيرمرد گفت: ممكن است از سادات و بزرگان سامرا باشند.
اسماعيل ناليد: نه آنها از بزرگان سامرا نبودند. يكى از آنها حضرت صاحبالامر بود.
همه با تعجب به هم نگاه كردند: اسماعيل را دوره كردند تا همه ماجرا را بگويد: پيرمرد پرسيد:
- زخمت را به او نشان دادى؟
اسماعيل گفت: بدون آنكه من حرفى بزنم او خودش زخم را ديد و آن را فشار داد، درد هم گرفت.
پيرمرد با تعجب روى زخم اسماعيل را باز كرد. ماجراى درد اسماعيل و شوراى اطباى بغداد و حله را همه مىدانستند و همه شنيده بودند كه عمل اسماعيل مرگ او را به همراه دارد. اما وقتى روى زخم را باز كردند اثرى از آن نبود. اسماعيل تازه متوجه شد. خودش هم تعجب كرد. به شك افتاد كه پاى راستش بود يا پاى چپش. پاى ديگرش را هم نگاه كرد. اثرى از زخم نبود. مردم كه متوجه شدند بر سر و رويش بوسه زدند و فرياد شوق از همه برخاست و لحظاتى نگذشت كه فرياد همهمه آنان بقيه مردم شهر را متوجه كرد و همه دست از كار كشيدند و دور اسماعيل جمع شدند. ناظر بينالنهرين كه مامور خليفه در سامرا بود از پنجره اتاقش متوجه ازدحام جمعيت و فريادهاى شوق و شادى آنها شد. دست از كار كشيد و با شتاب به سراغ اسبش رفت و سوار شد و خود را به جمعيت كه جلوى دروازه شهر جمع شده بودند رساند. مردم با ديدن او كنار كشيدند. ناظر دهانه اسبش را گرفت و فرياد زد:
- اينجا چه خبر شده؟
مردى از ميان جمعيتبه صداى بلند جواب داد: صاحبالامر اسماعيل هرقلى را شفا داده است.
ناظر ماجراى بيمارى اسماعيل را شنيده بود. صدا زد: اسماعيل كدام يك از شماست؟
اسماعيل دستبلند كرد و گفت: من هستم.
ناظر از اسب فرود آمد. جلو رفت و ماجرا را پرسيد. مردم بشدت به هيجان آمده بودند و هر كس حرفى مىزد. ناظر فرياد زد: آرام باشيد. بايد دقيقا ماجرا را خود اسماعيل بگويد تا براى خليفه در بغداد گزارش كنم. اسماعيل جلو رفت. ناظر با نهايت دقت جزئيات ماجرا را پرسيد، حتى از لباس و ظاهر چهره سواران هم سؤال كرد و وقتى در جريان همه چيز قرار گرفتبا شتاب سوار بر اسب به محل كارش برگشت تا همانطور كه گفته بود ماجرا را دقيقا براى خليفه بنويسد. هر لحظه بر تعداد جمعيت اضافه مىشد و اسماعيل در حلقه مردم امكان هيچ حركتى را نداشت. پيرمردى كه براى اولين بار او را بعد از شفايافتن ديده بود و بيش از بقيه متوجه حال روحى و نياز او به آرامش بود، بزحمت از بين جمعيت او را خلاص كرد و به خانهاش برد. اسماعيل كه بشدت نياز به سكوت و آرامش داشت محبت پيرمرد را از جان و دل پذيرفت و با او به خانهاش رفت. پيرمرد وسايل راحتى او را فراهم كرد تا شب را در سامرا مهمان او باشد و فردا به بغداد برود.
شب اما خواب از چشمان اسماعيل رفته بود. به شب قبل مىانديشيد و به ساعات طولانى و بدون پايانى كه در سرداب مطهر اشك ريخته بود و امام زمان، عليهالسلام، را صدا كرده بود. با همه رنجى كه كشيده بود، دلش مىخواست زمان به عقب برگردد و صبح دوباره با همان صفايش تكرار شود. ياد چهره و كلام مهربان حضرت، لحظهاى از خاطرش دور نمىشد. بىاختيار بلند مىشد ميان بستر مىنشست و با دست روى پايش جاى زخم دست مىكشيد و اشك مىريخت. زخمى كه تا همين امروز صبح غرق خون و چرك بود و چند سال او عاصى كرده بود و حالا اثرى از آن نبود.
اما آنچه بيش از ياد آن بيمارى و شفا دل او را آتش مىزد، ياد چشمانى بود كه ديده بود و صدايى كه شنيده بود ...
ادامه دارد
پىنوشت:
\*. نام ديگر سيد بن طاووس رضىالدين است.