ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٠ - چشمه آيات حسن
چشمه آيات حسن
رضا بابايى
اگر وعده ديدار، هنگام مرگ است، بيا كه وقت آن رسيده است. بيا و ببين كه اشك انتظار، دامن شب را پر از شكوفههاى آرزومند نسيم كرده است. تنها نه رنگ من، كه رنگ شب از اين همه غمهاى پريشان پريد.
از عمر، زمانى كمتر از پژمردن گل در هواى پاييزى مانده است؛ بيا!
اى يگانهترين رازى كه در رگهاى «بودن» مىجوشى، معماى ما را كه تهمت افسانه بر پيشانى دارد، بگشا![١]
ما انتظار دستهايى را مىكشيم كه نوازشگرى را نسيم از او آموخت؛ ماه و خورشيد به اشارت وى بالا و پايين مىروند و روز و شب، تفسير پشت و روى آناند.
ما وعده ديدار مردى را به دل دادهايم كه مرگ و حيات، در دو سوى او به خدمت ايستادهاند.
ما با تو بودن را گرچه نيافتيم، بىتو بودن را نيز برنتافتيم.
اى تمام آرزوهاى من! كاش يكى از آرزوهاى تو ما بوديم.
اى نگاهت چشمه آيات حسن!
باغ سبز عشق را ميوهاى شيرينتر از ياد تو نيست.
آيينه خورشيد، آه تو را تاب ندارد
پيش اشراق تو در پايان اوج، بس ستاره و خورشيد كه پايين مىريزند.
چشمآرزو را سرمهاى شفابخشتر از خاك سهله و سامرا نيست.
هنوز درخت موسى به «انا الله» ايستاده است، آيا كفشهاى غيبت را از پا در نمىآورى؟
هنوز نفس رحمان در مدينه سرگردان است، آيا برخاك يمن، غبارى از گرد راه نمىافشانى؟
هنوز كور لال و كر بسيارند، مسيح ظهور را به مداوا نمىفرستى؟
هنوز گريه اقبال را تا خنده خوشايندى، راه بسيار است، خضر را فرمان نمىدهى؟
هنوز در شوره زار ياس، نشانى از جنگل اميد را مىتوان كاويد، ايوب را دانه و داس نمىدهى؟
هنوز در ميان گردابهاى گمراهى، موجى از بانگ نجابتبلند است، نوح