ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨١ - اينو ميگن بچّه شيعه
در مقابل خداى عزّ وجلّ ايستاده است، تشبّه به اهل كفر (يعنى مجوس) نمىورزد.»[١]
در خاتمه يادآورى مىكنيم كه آقاى دكتر على سالوس بعد از نقل نظريّات و فتاواى فقهاى شيعه و سنّى، (در مورد نهادن دستها بر يكديگر در حال نماز) به كسانى كه دست روى دست گذاشتن را حرام مىدانند، حمله كرده و مىگويد:
كسانى كه قائل به حرمت و مبطل بودن اين عمل هستند يا تنها آن را حرام مىدانند، به واسطه تعصّب مذهبى، بين مسلمانان اختلاف و تفرقه ايجاد مىكنند.[٢]
جا دارد از ايشان پرسيده شود: اگر تلاش و بررسى وتحقيق در كتاب و سنّت، شيعه را به اين نتيجه رسانده كه گرفتن دست در نماز، امرى است كه بعد از نبى اكرم (ص) پيدا شده و مردم در زمان خلفا به آن امر مىشدند، گناه شيعه چيست؟ و در اين صورت هر كس گمان كند كه آن عمل جزئى از نماز است، چه واجب باشد يا مستحب، تحقيقاً در دين امرى را بدعت نهاده كه از دين نيست. آيا جزاى كسى كه در كتاب و سنّت اجتهاد و تحقيق نمايد اين است كه با تير اتّهام به تعصّب مذهبى و ايجاد اختلاف، مورد هدف قرار گيرد؟
اگر اين اتّهام به جا باشد، آيا امام مالك را نيز مىتوان اين گونه متّهم كرد؟ زيرا او گرفتن دست را مطلقاً، يا در نمازِ واجب، مكروه مىداند. آيا مىتوان امام دارالهجره را به تعصّب مذهبى و ايجاد خلاف متّهم كرد؟
به چه دليل دست بسته نماز خواندن را نشانه تعصّب مذهبى و ميل به اختلاف بين مسلمانان نمىدانيد؟ قضاوت با شماست.
پىنوشتها:
[١]. محمّد جواد مغنيه: الفقه على المذاهب الخمسه، ص ١١٠، وملاحظه شود «رساله مختصرة السدل» ا از دكتر عبدالحميد، ص ٥.
[٢]. محمد حسن نجفى، جواهر الكلام: ١١/ ١٥- ١٦.
[٣]. تورك عبارت است از اين كه انسان در حال نشستن بر روى پاى چپ بنشيند، و روى پاى راست را بر كف پاى چپ قرار دهد.
[٤]. سنن بيهقى: ٢/ ٧٢، ٧٣، ١٠١، ١٠٢؛ سنن أبى داود: ١/ ١٩٤، باب افتتاح الصّلاة، حديث ٧٣٠- ٧٣٦؛ سنن ترمذى: ٢/ ٩٨، باب صفة الصّلاة.
[٥]. شيخ حرّ عاملى: وسائل الشيعه، ٤، باب ١ از ابواب افعال نماز، حديث ١، و باب ١٧، حديث ١ و ٢.
[٦]. صحيح بخارى، ج ١، ص ١٨٩، شماره ٧٩٣؛ صحيح مسلم: ٢/ ١١.
[٧]. شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه: ٤، باب ١٥ از ابواب قواطع الصّلاة، حديث ١، ٢ و ٧.
[٨]. فقه الشيعة الإماميه ومواضع الخلاف بينه و بين المذاهب الأربعه: ١٨٣.
اينو ميگن بچّه شيعه
سر ظهر بود و خسته و كوفته داشتم از مدرسه برمىگشتم. خدا را شكر خيابان وليعصر (عج) مثل هميشه به خاطر درختان بلند و قشنگى كه وارد، خنك بود. غرق در تفكّرات خودم بودم و هزار و يك جور افكار ريز و درشت از ذهنم عبور مىكرد.
يك دفعه ديدم صداى اذان مىآيد. تعجّبم به خاطر اين بود كه مثل هميشه صداى اذانگو از پشت بلندگو نمىآمد. آن اطراف هم تا كيلومترها هيچ مسجدى نبود. دور و اطراف را كه نگاه كردم، ديدم يك پسر جوان، در آن سمت خيابان ايستاده و بلند بلند اذان مىگويد. خيلى تعجّب كردم. از خيابان رد شدم و ايستادم به تماشا كردنش. انصافاً صداى قشنگ و رسايى هم داشت. چيزى كه ناراحتم كرد، نگاههاى پر از تمسخر بعضى از عابرها بود؛ امّا انگار او توى يك دنياى ديگر بود. اذانش كه تمام شد، كيفش را از زمين برداشت و رفت. ولى من الآن بيشتر از چهار ساله كه هر وقت از آن منطقه رد مىشوم، به يادش مىافتم و از خودم خجالت مىكشم. آخر هنوز هم آن حوالى، هيچ صداى اذانى وقت نماز را ياد آدمها نمىاندازد.