سياست و مهدويت - بهروز لک، غلامرضا - الصفحة ٣٩
كردند. هرچند برخى همچون آنلمبتون (١٣٧٨) معتقدند كه تمدن اسلامى به دليل غلبه وحى و آموزههاى دينى فاقد فلسفه سياسى بوده و كلام سياسى جاى فلسفه سياسى را گرفته است، يا كسان ديگرى از زوال فلسفه سياسى در تمدن اسلامى سخن گفتهاند، اما بايد اذعان نمود كه انديشمندان اسلامى، به ويژه متفكران شيعى، با روىكرد عقلى به بسط و گسترش مباحث فلسفى پرداختهاند و در حدّ امكان آن را در سنت اسلامى تداوم بخشيدهاند. در اين راه موانعى وجود داشته است، اما نمىتوان تلاشهاى صورت گرفته را در احياى فلسفه سياسى در دورههاى مختلف، از جمله: در سنت حكمت متعاليه صدر المتألهين ناديده گرفت.
فلسفه سياسى درصدد كشف و تبيين حقايق سياسى است. از يك منظر فلسفه سياسى درصدد نشاندن يقين و علم به جاى ظن در عرصه سياسى اجتماعى است (اشتراوس، ١٣٧٣: ١٥- ٩). فيلسوف سياسى برخلاف متكلم سياسى درصدد بررسى حقايق است و برخلاف متكلم سياسى، دغدغه او اثبات يا دفاع از آموزههاى دينى به هر روش ممكن نيست. بدين جهت فيلسوف سياسى درصدد بررسى حقيقت است و سعى مىكند بدون دغدغه اثبات موضع يا مدعاى خاصى كار خويش را آغاز كند؛ و دوم آن كه تنها به روش عقلى به بررسى پديدههاى سياسى مىپردازد.
مباحث فلسفه سياسى، به دليل عقلى بودن، جهان شمول و كلى است و احكام عقلى خاص مردمان و جغرافياى مشخصى نيست، باوجود اين، گونهها و مكاتب فلسفه سياسى مختلفى در طول تاريخ ظهور كرده است. گاه به دليل ماهيت اعتقادى- باور مبنايى آموزههاى دينى و رواج آنان در اجتماعهاى ديندار، ادعا شده است كه نمىتوان در اين جوامع از فلسفه سياسى سخن گفت، يا دستكم در صورت امكان طرح فلسفه سياسى در اين جوامع نمى- توان از فلسفه سياسى مسيحى يا اسلامى سخن گفت و فلسفه سياسى