سياست و مهدويت - بهروز لک، غلامرضا - الصفحة ١٨٣
رنسانس در مغرب زمين شكل گرفت و تا اواخر قرن بيستم هم به نوعى سيطره داشت. سيطره مدرنيته به اين معناست كه در واقع پديدهاى كه در غرب به نام مدرنيسم شكل گرفته بود، سعى كرد خود را بر كل جهانيان تحميل كند و فرهنگها و ايدئولوژىهاى ديگر را به حاشيه براند كه در جهان اسلام هم تا اندازهاى چنين پديدهاى رخ داده است. در طول دو سده گذشته، يكى از واكنشهاى مسلمانان در برابر تهاجم و سيطره مدرنيته غربى، اصلاحطلبى و احياى فكر دينى است كه انقلاب اسلامى را اوج احياى فكر اسلامى برمىشمرند. به هر حال، مدرنيته غربى را نمىتوان پذيرفت و بايد ديدگاههاى خاص اسلامى را دنبال كرد، هرچند مدرنيته تا سال ١٩٧٩ (پيروزى انقلاب اسلامى و فزونى يافتن اسلامگرايى در كل جهان اسلام) سيطره داشته است.
اصول مدرنيته غربى، به تدريج در طول چند قرن و پس از رنسانس در غرب شكل گرفته است. در بررسى اجمالى آنها بايد به چهار ركن آن اشاره كنيم: نخستين ركن مدرنيته غربى با" اومانيسم" يا انسان محورى شكل گرفت كه برخى معتقدند چنين بحثى را دكارت بنيان نهاده بود. به هر حال، در مدرنيته غربى، انسان محورى مطرح است؛ محور و معيار قرار گرفتن انسان به جاى معيارهاى قبلى كه تنها بر آموختههاى كليساهاى كاتوليك مسيحى مبتنى بود. در واقع، درباره اين مسئله، به جاى آن كه سخن از مكلّف بودن انسان به ميان آيد، اين مسئله مطرح مىشد كه آيا اصلا دين و متوليان آن مىتوانند نيازهاى انسان را برطرف كنند يا نه؟ و به همين علت، بحث انتظار بشر از دين در الهيات و كلام مغرب زمين شكل مىگيرد. به هر حال، بنابر انسان محورى در اوج و افراطىترين حالتهاى خود كه در گفتار نيچه ظهور مىيابد،" خدا مرده است". يعنى اگر انسان محور باشد، ديگر خدا جايگاهى نخواهد داشت. از آن روى كه اساس تفكر قرون وسطاى مسيحى