سياست و مهدويت - بهروز لک، غلامرضا - الصفحة ١٢٢
به نظر رونالد رابرتسون، جهانى شدن فرايندى است كه از عصر رنسانس و قرن پانزدهم آغاز گشته است. او پنج مرحله مختلف را براى سير تطور مفهوم جهانى شدن پىگيرى كرده است:
الف) مرحله نخست، مرحله تكوين و شكلگيرى اوليه است كه از اوايل قرن پانزدهم تا قرن هجدهم در اروپا آغاز گشته است و بدينسان نظام فراملى قرون وسطايى فرو ريخت و اجتماعات ملى، تحكيم مفاهيم فردى و فردگرايى و ايدههاى مربوط به بشريت و انسان ظهور پيدا كرد؛
ب) مرحله دوم، مرحله آغاز جهانى شدن از نيمه دوم قرن هجدهم تا دهه ١٨٧٠ است. در اين مرحله، گرايش شديدى پديد آمد به مفاهيمى، چون: ايده دولت واحد همگن، تبلور انگاره روابط رسمى بينالمللى و فراملى، تلقى فرد به عنوان شهروند، تأكيد فراوان بر حقوق انسان و نوع بشر، گسترش پيمانها و نمايندگىهاى مرتبط با تنظيم روابط بينالمللى و فراملى، و ترازبندى موضوعات در چارچوب ملى و بينالمللى؛
ج) مرحله سوم يا مرحله خيزش، دهه ١٨٧٠ تا ١٩٢٠ را دربر مىگيرد. در چنين مقطعى، چهار مرجع اصلى مطرح است: جوامع ملى، فرد، جامعه بينالمللى و بشر (در يك مجموعه واحد). نمودهاى جهانى شدن در اين دوره عبارت است از: رسميت مفهوم بشر در سطح بينالمللى، رشد جنبشهاى وحدت جهانى، نزديك شدن به پذيرش جهانى تقويم واحد و ...؛
د) مرحله چهارم يا مرحله مبارزه براى هژمونى، نيمه دهه ١٩٢٠ تا ١٩٦٠ را شامل مىشود. مهمترين ويژگىهاى اين دوره عبارت است از: تأسيس جامعه و سازمان ملل متحد، تثبيت استقلال ملى و ...؛
ه) مرحله پنجم به اواخر دهه ١٩٦٠ تا پايان قرن بيستم برمىگردد كه رابرتسون پديده جهانى شدن را به معناى خاص خود در اين معنا به كار مىبرد. در اين مرحله طبق نگرش رابرتسون، آگاهى به جهان، تبديل حقوق