سياست و مهدويت - بهروز لک، غلامرضا - الصفحة ٩٧
مستقيمى درباره چگونگى فرايند توسعه در كشورهاى جهان سوم مطرح نكردند. همچنين ذهن آنها عمدتا مشغول توسعه اقتصادى بود و نگاه مستقلى به توسعه سياسى نداشتند. از اينرو، عمده نظريههاى ايجابى در توسعه سياسى، به مطالعات صورت گرفته در دو مكتب كلاسيك و جديد نوسازى سياسى مطرح شده است. وجه اشتراك دو مكتب فوق را بايد مبتنى بودن بر مبانى مدرنيسم غربى دانست.
مدرنيسم غربى، برخلاف نگرش منفى غلبه يافته به قرون وسطاى مسيحى در دوران مدرن كه غالبا آن را عصر تاريكى و بىخبرى تلقى مى- نمود، از قرون وسطاى مسيحى سرچشمه مىگيرد و با نقد آن خود را بنا مىنهد (بديع، ١٣٨٠: ٣٧- ١٧). اين امر با مبتنى شدن بر آموزههاى جداانگارى امور كليسا و امپراتورى نهفته در مسيحيت صورت گرفت.
مهمترين اصول مدرنيسم را مىتوان اصول چهارگانه اومانيسم، سكولاريسم، عقلانيت خود بنياد روشنگرى و در نهايت قرائت كلان پيشرفت و توسعه بر اساس اصول دنياى مدرن دانست.
اومانيسم از نخستين پديدههاى جهان غرب مدرن است كه با تحولات بعدىاش، رنسانس غرب و زمينه مدرنيسم را فراهم مىسازد. سيموندز در قرن نوزدهم با اشاره به معناى جديد اومانيسم آن را چنين تعريف مىكند:
جوهر اومانيسم دريافت تازه و مهمى از شأن انسان به عنوان موجودى معقول و جدا از مقدرات الهياتى است و دريافت عميقتر از اين مطلب كه تنها ادبيات كلاسيك ماهيت بشر را در آزادى كامل فكرى و اخلاقى نشان داده است. اومانيسم تا اندازهاى واكنش در مقابل استبداد كليسايى و تا اندازهاى تلاش به منظور يافت نقطه وحدت براى كليه افكار و كردار انسان در چارچوبى ذهنى بود كه به آگاهى از قوه فائقه خود رجوع مىكرد (به نقل از: ديويس، ١٣٧٨: ٣١).
اومانيسم در غرب با كنار گذاشتن مرحله به مرحله خدا از زندگى اين