سياست و مهدويت - بهروز لک، غلامرضا - الصفحة ٨٣
جديد غرب به تفسير و توضيح سنت اسلامى مىپردازند. از نگاه اين افراد، تفسير سياسى از دين، امرى است كه در گذشته اسلامى به دليل تفاسير نادرست مسلمانان از سنت و سيره پيامبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رخ داده است.
على عبد الرازق از پيشگامان چنين جريانى در جهان اسلام در تحليل مسئله خلافت اسلامى به اين نكته اشاره مىكند. از نظر وى، اسلام درباره تشكيل حكومت اسلامى يا خلافت دستورى نداده است و در نتيجه، در عصر الغاى خلافت نيز ضرورتى دينى براى احياى خلافت نداريم. آنچه در طول تاريخ خلافت صورت گرفته، تنها بازتاب برداشت نادرست مسلمانان اين دوره از سنت اسلامى است (عبد الرازق، پيشين).
در نزد شيعيان نيز جريانها و ديدگاههايى پديد آمده كه به آموزه جدايى دين از سياست معتقدند. از نظر اين افراد، سياست امرى مربوط به دنيا و دين امرى قلبى و باطنى است كه دغدغه رضايت خالق دارد و به بعد فردى مربوط مىشود. از اينجهت، دين و سياست دو مقوله متفاوت و از هم جداست. در چنين ديدگاهى، دين كاملا از سياست جدا مىشود. برخى چون عبد الكريم سروش به همراه كسان ديگرى بر چنين اعتقادى رفتهاند (نك: سروش، ١٣٦٦). البته كسان ديگرى هم هستند كه از منظر تفكيك، اما با قرائتى متفاوت، به زندگى سياسى امروزى مىپردازند. طبق اين ديدگاه كه به نظريه «اشراف دين بر سياست» شناخته مىشود، دين به ارائه چگونگى تشكيل حكومت و ساختار و الگوى آن نپرداخته بلكه صرفا به ارشادات و ارائه رهنمودهاى كلى درباره زندگى اجتماعى و سياسى بسنده كرده است. از اين منظر، ارتباط دين با سياست ارتباط تفكيكى به معناى نخست نيست و در حدّ توصيههاى اخلاقى، كلان آموزههاى دينى در عرصه سياسى به كار گرفته مىشوند.
ديدگاه ديگرى را كه به ويژه در جامعه شيعى مىتوان يافت، نگاهى