سياست و مهدويت - بهروز لک، غلامرضا - الصفحة ١٣٧
خرد ابزارى خويش، عرصه جامعه و سياست را جولانگاه خواستهها و خواهشهاى خويش قرار داد و به جدايى عرصه دينى و سياست حكم كرد.
ثمره چنين تفكيكى، بحران معنا در عصر مدرن بود كه به دليل تعارض و تضادش با ساختار وجودى انسان پديد آمده بود. عصر مدرن، با تفكيك اين دو عرصه، زمينه تضاد درونى را در انسانها دامن مىزد. از يك سو، نفى دين موجب نقصان هويت وجودى انسان عصر جديد گرديد، و از سوى ديگر، حكم به تفكيك دين و سياست- به رغم پذيرش دين در عرصه خصوصى- موجب تضاد درونى هويت انسان مدرن شد.
برخلاف مكاتب عصر مدرن، از منظر اسلام، حيات فردى- اجتماعى انسانها در هم تنيده است و خداوند با زمينهسازى سعادت نهايى انسانها، و از روى لطف، براى زندگى فردى- اجتماعى دستورالعمل داده است. شكست مكاتب مدرن و سخن از عصر پساسكولار، همگى حاكى از ناكارآمدى نگرش سكولاريستى و تفكيك دين و سياست است.
در جامعه مهدوى، امام معصوم عليهم السّلام لطفى الهى است كه با هدايت خويش و اجراى احكام الهى در عرصه فردى و اجتماعى جامعه را به سوى سعادت رهنمون مىشود. از اينرو، ويژگى جامعه اسلامى عصر مهدوى تأكيد بر فضيلت و سعادت است؛ در حالى كه عصر جديد صرفا بر آزادى انسان مبتنى است و دغدغه فضيلت و سعادت بشر را ندارد (نك: بلوم، ١٣٧٣، ج ٢).
روىگردانى از عنصر فضيلت و سعادت، سبب گرديد كه عرصه زندگى اينجهانى و مادى، در تنظيم زندگى سياسى محوريت داشته باشد. بدين جهت ايدئولوژىهاى بشرى دوره مدرن، توان جهان شمولى و گستره جهانى يافتن را نمىيافتند (اين امر به ناهمخوانى اين نگرشها و مكاتب با فطرت الهى انسانها برمىگردد. نقدهاى سنتگرايانى چون سيد حسين نصر، فريتهوف شوان و رنه گنون بر دنياى جديد از اين قبيل است (نصر، ١٣٨٠). در