امام سجاد در آيينه شعر فارسى - نقوى، محمد باقر - الصفحة ١٤٩ - شيخ محمّد جواد خراسانى «محولاتى»
|
پس عنان برتافت آن سلطان دين |
تا كند ديدار زين العابدين |
|
|
در حَرَم مدهوش بيمارش بُدى |
عمّهاش زينب پرستارش بدى |
|
|
گاه از تب داشت افغان و خروش |
گهبُرون از هوش و گه بودى بهوش |
|
|
پس بناگه ديده را از هم گشود |
عمّه را از قصد شَه اگه نمود |
|
|
گفت عمّه گرچه هستم ناتوان |
در بغل گيرم مرا بر جا نشان |
|
|
زانكه ميايد ولى كِردگار |
مىرسد الآن باب تاجدار |
|
|
در حضور نور چشم مصطفى |
نيك نبود من بخوابم بر قفا |
|
|
بود با زينب هنوز اندر كلام |
شاه وارد گشت و بنمودش سلام |
|
|
شاه پرسيدى كه حالت چون بود |
گفت بابا عِلّتم افزون بود |
|
|
بعد از آن بيمار كرد از شه سئوال |
چون بظاهر او نبُد واقف ز حال |
|
|
او ز سوز تب بخود مشغول بود |
بيخبر از قاتل و مقتول بود |
|
|
گفت پس كار شما و اين سپاه |
عاقبت چون شد جوابش داد شاه |
|
|
عاقبت شيطان بر ايشان شد سوار |
ياد حق بُردند و شد بر كار زار |
|
|
گفت امروز از چه بى يار آمدى |
از چه بابا بى عَلَمدار آمدى |
|
|
كوُ هلال و كو حبيب و كُو زُهير |
مُسلم بن عوسجت كو، كو بُرير |
|
|
شاه فرمودى كه اى آرام جان |
كشته گشتندى همه پير و جوان |
|
|
گفت عبّاس عمويم پس چه شد |
گفت صبرت باد عمّت كشته شد |
|
|
گفت عمّوها و عمّوزادگان |
چونشدند گفت رفتند از جهان |
|
|
گفت پس چونشد على اكبرم |
نامدى امروز بالين سَرَم |
|