عدالت صحابه در پرتو قرآن، سنت و تاريخ - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٧٢ - فصل دوم عدالت صحابه از ديدگاه ابن ابى الحديد و نقيب ابو جعفر
همسايه و دوستش نمىرسيد، كه مردم عامه ما درباره على عليه السّلام دارند. معاويه و عمروعاص چنين ديدى نداشتند و به كمتر از جنگ با على، لعن او و اولادش و خانوادهاش و كشتن اصحابش راضى نشدند.
آن حضرت هم آن دو را در نمازهاى واجب لعن مىكرد و همراه آن دو ابو الاعور سلمى و ابو موسى اشعرى را نيز لعن مىكرد كه هردو از صحابه بودند.
سعد بن ابى وقاص، محمد بن مسلمه، اسامه بن زيد، سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل، عبد اللّه بن عمر، حسّان بن ثابت و انس بن مالك در جنگ جمل نه همراه على آمدند و نه طلحه و زبير؛ زيرا آنان ترس از اين داشتند كه على عليه السّلام اشتباه كرد و دچار لغزش شده باشد. آنان همين نظر را درباره طلحه و زبير نيز داشتند.
عثمان، ابو ذر را به «ربذه» تبعيد كرد، كارى كه با اهل زنا، فحشا و ريب انجام مىشود.[١] عمار و ابن مسعود با عثمان ملاقات كردند تا او را موعظه كنند، ولى عثمان با
[١] . بلاذرى مىنويسد: وقتى خبر فوت ابو ذر به عثمان رسيد، گفت خدا او را رحمت كند: عمار گفت البته كه خداوند همه ما را رحمت كند[ شايد كنايهاى باشد به تبعيد ابو ذر توسط عثمان] عثمان به عمار گفت: يا عاض اير ابيه[ مترجم از برگردان اين دشنام شرم دارد] و خواننده را به اصل آن ارجاع مىدهد. نگهبانان به دستور عثمان وى را با پشت بر زمين انداختند و عثمان گفت: تو هم ملحق به ابو ذر شو. آماده شد كه وى را نيز تبعيد كند. بنى مخزوم خدمت على عليه السّلام آمدند و از آن حضرت خواستند كه دراينباره با عثمان صحبت كنند؛ على عليه السّلام فرمود: اى عثمان از خدا بترس چراكه مرد صالح و درستكارى از مسلمانان را تبعيد كردى و او در تبعيد جان داد. اكنون مىخواهى او( عمار) را نيز تبعيد كنى؟ بين آنان بحث درگرفت. تا اينكه در آخر عثمان به على گفت: تو سزاوارتر از او به تبعيد هستى. على عليه السّلام گفت: اگر مىخواهى اين كار را انجام بده. مهاجران مقابل عثمان اجتماع كردند و گفتند: سزاوار نيست كه هركه با تو سخن گفت و اعتراض كرد او را تبعيد كنى. بعد از اين بود كه از تبعيد عمار منصرف شد؛ بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٥، ص ٥٤.
در تاريخ يعقوبى آمده است: عمار بن ياسر بر جنازه مقداد نماز خواند و او را دفن كرد و بنا به وصيت خود مقداد، عثمان را خبر نكرد. غضب عثمان بر عمار شعلهور شد و گفت: نفرين بر فرزند سياهپوست. البته بين عثمان و عمار ماجريى دردناكتر از اين رخ داد، كه تفصيل آن در كتابهاى تاريخ آمده است.[ قضيه از اين قرار است كه] به دستور عثمان غلامان او عمار را گرفتند و او را با دست و پايش بر زمين كشيدند و عثمان با لگد بر عمار زد،-- به حدى كه ضرب عثمان« على مذاكره فاصابه الفتق» و عمار بيهوش شد ...؛ احمد بن اسحاق يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ٣ ١٤٧.