لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٩٩ - بيسکويت انفجاري
حسن داشت از درون منفجر ميشد. چه ميشد اگر خدا به او بالي ميداد، تا تن سنگينش را با همين دستها و پاهاي بسته از زمين بلند ميکرد، از روي حلقة آتش ميگذشت و به بالين دخترش ميرفت؟
حسن بايد ميرفت! يا با دخترش ميسوخت، يا با او نجات مييافت.
ـ خوب! برادر باقري کاري با ما نداري؟ من به نيروهام قول دادم زود برگردم و برگههاي مرخصي و تسويه حسابشونو امضاء کنم. حسن آقا!... حسن آقا!... صداي منو ميشنوي؟
آتش حالا دامن دخترک را فرا گرفته بود.
ـ برادر باقري! آيا درسته که ميگن امام خميني گفته؛ خرمشهر بايد آزاد بشه؟... برادر باقري!...
حسن در خود بالي احساس کرد که اگر آن را به حرکت وا ميداشت، پرواز ميکرد. پرواز! نه پروازي سبک در نسيم خنک آسمان؛ بلکه پروازي سنگين بر روي آتشفشان.
حسن مثل گوي غلتان بر روي آتشفشان ميغلتيد و به آخرين و کوچکترين حلقة آتش نزديک ميشد. او حالا خودش آتش بود، آتشي که تنوره ميکشيد و به پيش ميرفت. نه دهانش بسته بود و نه دست و پايش.
ـ آقاي باقري! شما حالتون خوبه؟
حسن به خود آمد. صورت داغ و عرق کردهاش را بالا آورد و گفت: «بله.»
فرماندهان وقتي چشمان آتشين او را ديدند، پي به حرارت درونش بردند. آنها هر چند از دادن پاسخ منفي شرم داشتند، اما راه ديگري پيدا