لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٩٢ - بيسکويت انفجاري

«چيزي شده زهرا خانم؟»

زهرا گفت: «خانم! مي‌شه من يه نامه براي جبهه بنويسم؟»

خانم رحماني لبخندي زد و با مهرباني گفت: «چي از اين بهتر!»

بعد رو کرد به بچه‌هاي ديگر.

         ـ    بچه‌ها! شما هم اگر دوست دارين...

بچه‌ها ديگر نگذاشتند حرف معلم تمام شود. همه عجولانه کاغذي از دفتر جدا کرده، دست به کار شدند. ولي خانم رحماني از جايش تکان نخورد. همانجا ماند و به زهرا خيره شد. زهرا داشت تند و تند مي‌نوشت.

«اول سلام به امام امت. بعد سلام به شهيدان راه خدا و بعد رزمندگان اسلام که با ايثار، خون خود را فداي اسلام مي‌کنند.

من زهرا نقي‌زاده هستم.

من پدرم که در خيابان‌هاي تهران...»

نامه به قدري گرم و گيرا بود که چشم و دل خانم رحماني را گرفت و تا انتها با خودش برد. او وقتي به خود آمد که زهرا نامه را تا کرده، همراه بيسکويت تحويل داد.

خانم رحماني به بچه‌ها گفت؛ حتماً نامة زهرا را به بيسکويتش بچسبانند تا در راه از هم جدا نشوند. بعد ادامه داد: «اين بيسکويت همراه اين نامه، ديگه يه دونه بيسکويت نيست! يه کاميون بيسکويته. اصلاً يه کاميون مهماته!»

کاميون‌ها به دنبال هم صف کشيده بودند. راننده‌ها داشتند چادر روي