لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٤٥ - تنهاترين سرباز
سرگرد بيحال نشست روي صندلي.
بنويسيد کار همين پدرسوخته بوده.
نظرعلي گفت: «ولي قربان! هيچکدام از خطها شبيه خط...»
سرگرد عصباني شد و فرياد کشيد: «خفهشو احمق. مگه اون مثل تو نادانه که دو تا خط رو با يه دستخط بنويسه؟ اون يک خرابکار سياسيه. ميفهمي سياسي يعني چي؟ کسي که حاضر ميشه دست به خلافي بزنه که حکمش اعدامه، آدم معمولي نيست!»
سروان که از تعجب چشمانش از حدقه درآمده بود، پرسيد: «قربان! همون دکتر خنگه رو ميگين؟»
سرگرد با عصبانيت فرياد کشيد: «خفه شو گوسالة بيعرضه. خنگ پدرته. هنوز خيلي مونده تا اون جونورو بشناسي!»
سرگرد وقتي اين جملهها را گفت، خودش هم احساس ترس کرد. مدام چهرة سربازي در نظرش مجسم ميشد که در ظاهر ساده بود و به حسابنيامدني، اما در واقع اندوختههاي چندين و چند سالة او را به خطر انداخته بود. در اوضاع به هم ريختة سياسي، تشويق سربازان به فرار از سربازخانه، آن هم با فرمان خميني...!
سرگرد بايد براي نجات خودش کاري ميکرد. اگر کمي بيگدار به آب ميزد، نه تنها فرماندهي پادگان، بلکه خودش را هم ممکن بود ببازد. بايد هر چه زودتر پروندة آن فلفل جانسوز را که هستياش را آتش زده بود، تحويل ساواک ميداد. علاوه بر اين نبايد از تأثير اعلاميه غافل ميشد. آن اعلاميه راه را نشان سربازان داده بود. اگر تنها يک نفر موفق به طي کردن آن ميشد، محاکمة نظامي سرگرد حتمي بود...