لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٢٧ - کوچة دوم
کوچة دوم کجاست؟
خوب چشمانت را باز کن، بيست سال از کوچة اول فاصله گرفتهاي. ميداني چرا وارد اين کوچه شدهاي؟ ميداني از اينجا چه ميخواهي؟
دربهدر افتادهاي به دنبال نوزاد بيست سال پيش. همان نوزاد هفتماههاي که غذايش يک قطره شير بود و پوشاکش يک مشت پنبه، اما حالا يک دانشجوي تيزهوش و قبراق است.
تو او را در کجا يافتهاي؟ در دانشگاه اروميه؟
بسيار خوب. حالا بگو اين همه دانشجو چرا اين همه ذوق زدهاند؟ چرا اين همه کودکانه ميخندند؟ چون دانشجو هستند؟
پس آن جوان نحيف و لاغر چرا نميخندد؟ چرا به جاي دهان، چشمانش باز است؟
ميگويي مادرزادي است؟
ولي نه! من ميگويم نه. تو هم اگر خوب نگاه کني، ميگويي نه.
اين چشمها دارند از حدقه بيرون ميزنند. اين چشمها ميخواهند چيزي به من و تو بگويند. باور نميکني؟ خوب رفتارش را نگاه کن. با اين که قد و هيکلش از بسياري دانشجوهاي ديگر کوتاهتر است، اما چنان برافراشته قدم برميدارد که گويي پشتبام دانشکده را هم ميبيند.
اين سر و گردن کوتاه، از سقف سر استادها هم بالاتر است. او چيزي