لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٢٩ - کوچة دوم

مسلمان‌هاست. آن هم براي چه کسي؟ صهيونيست‌ها! از جيم تا الفمان، همه نوکريم. تازه وقتي الف مي‌شويم، نوکري‌مان غلامانه‌تر مي‌شود. بيچارگي در اين است که صهيونيست‌ها چشم در چشم شما، دست در جيبتان کنند تا پول فاکتور سلاح‌هايي را بپردازند که سينة برادران مسلمان شما را در فلسطين دريده است...

خوب گوش دادي؟ حواست کجاست؟ نگران چه هستي؟ اگر غلامحسين هم مثل تو نگران آن جاسوس بيچاره‌اي بود که دوان دوان خودش را به دفتر رييس دانشکده رساند، آن وقت نمي‌توانست کامش را بسته، چشمش را بگشايد.

لب و لوچه‌ها را ببين! دارد گس مي‌شود؛ فرو مي‌خوابد. انگار غلامحسين به يک‌باره بر صورت آنها اکسير بيداري پاشيد.

         ـ    مگر مي‌شود؟ اسلحه، با پول ما، آن هم براي قتل عام برادران ما؟... امکان ندارد!

         ـ    مي‌بينيد که شده است. مي‌بينيد که امکان دارد. يزيد بوزينه‌باز بود؛ نه همجنس‌باز! هيچ مي‌دانيد نخست‌وزير شما مسلمانان، هم بهايي است و هم همجنس‌باز! مي‌بيني که گردن‌ها رفته‌رفته دارد صاف و برافراشته مي‌شود! صداي خنده و ريسه، جايش را به فرياد رهايي مي‌دهد. مي‌بيني چشم‌ها دارد از حدقه بيرون مي‌زند! از اين به بعد، همة اين دانشجوها هنگام راه رفتن برافراشته قدم خواهند برداشت. هرچند برافراشتگي آنها منجر به اخراج غلامحسين از دانشگاه شود.و تو مي‌تواني اسم درس اين کوچه را بگذاري درس بصيرت؛ درس برافراشتگي!