لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٠٢ - بيسکويت انفجاري
«بابا مهمات کجا بود؛ قاقا ليلي واسهمون آوردن!»
حسن جا خورد. با اين حال به روي خودش نياورد و گفت: «کاميون تو ديد عراقيهاست. زود بايد خاليش کنيم. در ضمن ارزش بيسکويت براي نيروي گرسنه کمتر از مهمات نيست. بچههاي تدارکاتو صدا کنين، اينا رو سريع برسونن خط مقدم.»
آنگاه خودش پيش از همه دست به کار شد. حسي از درون به او ميگفت؛ همة بار کاميون اين بيسکويتها نيست! اين حس به قدري قوي بود که هر لحظه انتظار داشت لابهلاي کارتن بيسکويتها به جعبههاي مهمات برسد. اما کف کاميون هم نمايان شد بدون اينکه خبري از مهمات باشد.
حسن با خستگي کمر راست کرد. فرماندهان براي اينکه حال او را رعايت کنند، زود راهشان را کشيدند و رفتند.
راننده و شاگرد با احتياط از سنگر بيرون آمدند. راننده در حالي که لاستيكها را بازرسي ميکرد، شاگردش را خطاب کرد.
ـ اوهوي بچه! زود بپر بالا که هوا خيلي پَسه.
وقتي شاگرد از رکاب بالا ميرفت، سوت خمپارهاي آسمان قرارگاه را خراش داد. راننده جيغي کشيد و خيز رفت پشت لاستيک. شاگرد وقتي صداي سوت و جيغ را شنيد، جهيد زير داشبورد و گوشهايش را گرفت.
حسن داشت به طرف سنگر فرماندهي ميرفت که خمپاره در چند مترياش منفجر شد.
راننده در حالي که اطرافش را ميپاييد، دويد به طرف کابين، در