دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٧٤٣
| افضلالدينمحمد جلد: ٩ شماره مقاله:٣٧٤٣ |
اَفْضَلُالدّينْ مُحَمَّد (يا محمود) (د رجب ٩١٠/دسامبر١٥٠٤)، وزير
سلطان حسين بايقرا و شاعر دورة تيموري. وي در خانوادهاي پرورش يافت كه
نسل اندر نسل در كرمان امارت و وزارت داشتند. پدرش ضياءالدين محمد نيز از
بزرگان اين شهر بود (دولتشاه، ٥١٣؛ ميرخواند، ٧/٨٥). افضل الدين ظاهراً در
آغاز جوانى زادگاه خود را ترك گفت و به سمرقند، تختگاه سلطان ابوسعيد
گوركان (حك ٨٥٤ - ٨٧٣ق/١٤٥٠- ١٤٦٨م)،فرمانروايتيموريرفتوبا
خواجهبرهانالدين عبدالحميد، وزير او پيوند خويشاوندي يافت و به ملازمتش
پيوست. سپس به واسطة همو به دربار راه يافت و چندي بعد، با اينكه هنوز
جوان بود، به رياست «استيفاي ديوان اعلى» منصوب شد (خواندمير، دستور
الوزراء، ٤٣٣-٤٣٤).
افضلالدين پس از قتل ابوسعيد گوركان، آهنگ خراسان كرد و به دربار سلطان
حسين بايقرا (حك ٨٧٣ -٩١١ق/١٤٦٨- ١٥٠٥م) كه به تازگى بر خراسان دست يافته
بود، پيوست و به زودي مقام او چندان فزونى يافت كه در ٨٩١ق/١٤٨٦م بر مسند
وزارت تكيه زد (ميرخواند، همانجا؛ قس: خواندمير، حبيب السير، ٤/١٦٧، دستور
الوزراء، ٤٣٤، كه بهرغم اقتباس كامل از عبارات ميرخواند، تاريخ وزارت
يافتن او را در ٨٧٨ق آورده است). از گفتههاي مورخان چنين بر مىآيد كه در
اين زمان دو تن با هم وزارت مىراندند: يكى افضل الدين و ديگري خواجه
نظام الملك. و اينان چنان از رقيب قدرتمند خود خواجه مجدالدين محمد نزد
سلطان حسين سعايت كردند كه سرانجام سلطان به عزل او از همة مناصبش فرمان
داد. با اينهمه، سلطان به سفارش برخى از درباريان بر آن شد تا خواجه
مجدالدين را بار ديگر بر مقامى بگمارد؛ اما به سبب مخالفت امير عليشير نوايى،
دولتمرد و شاعر برجستة دربار كه با افضل الدين روابط بسيار دوستانهاي داشت،
كاري از پيش نبرد؛ ولى هنگامى كه امير عليشير به حكومت استراباد گسيل شد،
در غياب او، سلطان دوباره با خواجه مجدالدين بر سر مهر آمد و در ٨٩٢ق/١٤٨٧م
امور ديوان را به او واگذارد (ميرخواند، ٧/٨٥ -٨٦، ١٠٥-١٠٦؛ عليشير نوايى، ١١٩؛
خواندمير، حبيب السير، همانجا). سپس افضل الدين كه هوشمندانه دريافته بود
خواجه مجدالدين در انديشة انتقام از اوست، با اجازة سلطان حسين براي ستاندن
اموال ديوانى به استراباد مأموريت يافت. خواجه مجدالدين نيز پس از آنكه
به وزارت نشست، همة كسانى را كه از زمان وزراي پيشين بر مقامى بودند، بر
انداخت و برخى را به زندان افكند و يا اموالشان را مصادره كرد. با اينهمه،
او كه حضور افضل الدين را در كنار اميرعليشير نوايى، رقيب قدرتمند خود در
استراباد، به هيچ روي بر نمىتابيد و اتحاد اين دو را تهديدي جدي براي خويش
به شمار مىآورد، سلطان را بر آن داشت تا افضلالدين را به هرات فرا خواند.
اما افضلالدين بر جان خود سخت بيمناك بود و به سفارش اميرعليشير نوايى كه
او را از توطئة خواجه مجدالدين آگاه كرده بود، به آذربايجان نزد سلطان
يعقوب بيك (حك ٨٨٣ -٨٩٦ق/١٤٧٨-١٤٩١م)، فرمانرواي آق قويونلو (ه م) روانه شد
و از سوي او به گرمى مورد استقبال قرار گرفت (ميرخواند، ٧/١٠٦-١٠٧، ١٠٩؛
خواندمير، همان، ٤/١٨١).
به گفتة امير عليشير نوايى (ص ١١٩، ٢٩٦). سلطان يعقوب بر آن شد تا وزارت به
افضل الدين بسپارد، ولى او نپذيرفت و به جاي آن «امارت قافلة حج» (امير
الحاجى) را بر عهده گرفت (نيز نك: ميرخواند، ٧/١٠٩). افضل الدين پس از آنكه
چندي در آذربايجان به آسودگى روزگار گذرانيد، چون دريافت كه سلطان حسين
بايقرا - به احتمال بسيار با ميانجيگري امير عليشير نوايى - باز بر سر مهر
آمده است، در نيمة رمضان ٩٠٣/مة ١٤٩٨ آهنگ بازگشت خراسان كرد. مقارن بازگشت
افضل الدين، سلطان حسين بايقرا كه نسبت به وزير خود نظام الملك سخت كينه
مىورزيد، او را برانداخت و در شوال همان سال افضل الدين را وزارت داد و او
در مصادرة اموال بسياري از وابستگان وزير و متحد پيشين خود فعالانه شركت جست
(همو، ٧/١٥٧-١٦٠؛ قس: خواندمير، دستور الوزراء، ٤٣٦-٤٣٧). افضل الدين اين بار
چندان به سلطان تقرب يافت كه نخست منصب «اشرف وزرا» و بعد «امارت ديوان»
نيز به او واگذار شد (ميرخواند، ٧/١٦٠) و برخى از پسران، برادران و نزديكان او
نيز به مقامهاي مهم دست يافتند: پسرش ضياءالدين محمد در زمرة امراي ميرزا
مظفر حسين گوركان، پسر سلطان درآمد و برادر او، خواجه امينالدين محمود هم
مدتى وزارت سلطان حسين را بر عهده داشت (خواندمير، همان، ٤٣٩-٤٤١، حبيب
السير، ٤/٣٣٠). افضل الدين در هرات درگذشت و پيكرش را كنار مقبرة خواجه
عبدالله انصاري، و در مدرسهاي كه خود بنا نهاده بود، به خاك سپردند (همو،
دستور الوزراء، ٤٣٩-٤٤٠).
دولتشاه سمرقندي كه در حيات افضلالدين شرحى دربارة او نوشته، كاردانى و
كفايت وي را ستوده، و بر آن است كه او چون بر مسند وزارت نشست، «كار
مملكت رونقى تمام... يافت» (ص ٥١٣ -٥١٤). گفتهاند او به عمران و آبادانى
ملك نيز توجهى بسيار نشان مىداد و چندين مسجد و مدرسه و خانقاه در هرات به
فرمان وي ساخته شد (ميرخواند، ٧/١٦١؛ خواندمير، همان، ٤٣٨). افضل الدين «در
علم سياق و حساب دفتر و ضرب و قسمت بىنظير»، و افزون بر تصدي مشاغل
دولتى، در سرودن شعر نيز توانا بود (عليشير نوايى، ١١٩). او كه «افضل» تخلص
مىكرده (نك: عبدالغنى، ١٦)، به گفتة دولتشاه سمرقندي در «مدح پادشاه اسلام
[ظاهراً سلطان حسين بايقرا] قصايد غرايى» سروده است (ص ٥١٥). از اشعار او بجز
ابيات پراكندهاي كه در برخى منابع آمده (نك: عليشير نوايى، ٢٩٦؛ دولتشاه،
همانجا؛ رازي، ٢/٢٧٠-٢٧٢؛ اوحدي، ٨٤ - ٨٥)، ٩٥ بيت نيز در جُنگى به شمارة ٢٣٢٦
در كتابخانة مجلس شورا (نك: شورا، ٨/١٢-١٣) موجود است (نيز نك: منزوي، ٩/١٩٩٠).
مآخذ: اوحدي بليانى، محمد، عرفات العاشقين، نسخة خطى كتابخانة ملى ملك، شم
٥٣٢٤؛ خواندمير، غياث الدين، حبيب السير، به كوشش محمد دبيرسياقى، تهران،
١٣٦٢ش؛ همو، دستور الوزراء، به كوشش سعيد نفيسى، تهران، ١٣٥٥ش؛ دولتشاه
سمرقندي، تذكرة الشعراء، به كوشش ادوارد براون، ليدن، ١٣١٨ق/١٩٠٠م؛ رازي،
امين احمد، هفت اقليم، به كوشش جواد فاضل، تهران، ١٣٤٠ش؛ شورا، خطى؛
عبدالغنى خان، محمد، تذكرة الشعرا، به كوشش محمد مقتدي خان شروانى، عليگره،
١٩١٦م؛ عليشير نوايى، مجالس النفائس، به كوشش علىاصغر حكمت، تهران،
١٣٦٣ش؛ منزوي، خطى مشترك؛ ميرخواند، محمد، روضة الصفا، تهران، ١٣٣٩ش.
ابوالفضل خطيبى