دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٦٣٤
| اصول خمسه جلد: ٩ شماره مقاله:٣٦٣٤ |
اُصولِ خَمْسه، عنوانى براي ٥ اصل اعتقادي معتزله شامل توحيد، عدل، وعد و وعيد، منزلةٌ بينالمنزلتين، و امر به معروف و نهى از منكر.
اعتقاد به اين اصول، اختصاصى به معتزله ندارد، چنانكه برخى از اين عناصر به تنهايى وجه مميز فرقهاي ديگر به شمار رفتهاند. ابوالحسين خياط (د پس از ٣٠٠ق/٩١٢م) كه اثر او از قديمترين متون بازماندة معتزلى است، در اين باره مىگويد: «گروه بسياري با ما در باب توحيد موافقند، اما به جبر اعتقاد دارند، و بسياري نيز در توحيد و عدل با ما همداستانند، اما در موضوع وعيد و اسماء و احكام با ما موافق نيستند؛ هيچ يك از ايشان شايستگى عنوان اعتزال را ندارند، مگر آنكه به تمامى اين اصول پنج گانه مؤمن باشند» (ص ١٢٦؛ نيز نك: مسعودي، ٣/٢٢٢-٢٢٣). اما نحوة فهم معتزله از اين اصول - با توضيحى كه مىآيد - از آنچه گروههاي ديگر، و عمدهترين آنها اهل سنت و اصحاب حديث، نيز باور داشتهاند، كم و بيش متمايز بوده است:
١. توحيد كه اصلى بلامنازع در عقايد اسلامى است، در نظام فكري معتزله تأكيدي است بر نفى هر آنچه با شائبة شرك، و تركيب و حدوث در ذات خداوند و تشبيه او به مخلوقات همراه است (اشعري، ١٥٥- ١٥٦؛ قاضى عبدالجبار، شرح...، ١٢٨-١٢٩، المجموع...، ١/٢٦-٢٧؛ ملاحمى، ٥٠١ -٥٠٤). بخش بزرگى از ميراث عقلى معتزله بحثهاي مربوط به توحيد است كه از عوامل مهم گسترش آنها مقابله با مكاتب غيراسلامى بوده است. به عقيدة معتزله تصديق به صفات الهى را نبايد به اين معنا دانست كه علاوه بر ذات خداوند، صفاتى كه به او نسبت داده مىشوند، از حقيقتى مستقل برخوردارند، بلكه اصل توحيد ايجاب مىكند كه صفات خدا عين ذات او باشند. صفت «قديم» اختصاصىترين صفت خداست و بجزذات، به صفات ديگر نبايد هستيهاي جداگانة قديم نسبت داد (اشعري، ١٦٤- ١٦٥، ١٧٧؛ قاضى عبدالجبار، شرح، ١٨٢-١٨٤، ١٩٥ به بعد؛ شهرستانى، ١/٤٤-٤٥). اهل سنت و جماعت اين عقيده را در حكم نفى صفات الهى دانستهاند (نك: بغدادي، الفرق...، ٦٨؛ شهرستانى، ١/٤٦). جنبة ديگر تمايز معتزله از جريان سنت گرا اين است كه آنان هر صفتى را كه مستلزم جسم بودن يا انسان گونه بودن است و در ظاهر متون دينى به خداوند نسبت داده شده است، به معانى ديگر تأويل مىكردند (اشعري، ١٥٧، ٢١١، ٢١٢، ٢١٨؛ قاضى عبدالجبار، همان، ٢١٧-٢٣٢؛ شهرستانى، ١/٤٥). از مهمترين مصاديق اين ديدگاه انكار رؤيت خدا به چشم سر است كه اصحاب حديث به استناد برخى آيات قرآن، به وقوع آن در آخرت ايمان داشتهاند (اشعري، ١٥٧، ٢١٦؛ قاضى عبدالجبار، همان، ٢٣٢ به بعد؛ بغدادي، اصول...، ٩٧- ٩٨). از ديگر فروع اصل توحيد - كه سرانجام حادترين رويارويى معتزله با مخالفان و ماجراي محنه را به بار آورد - اعتقاد به مخلوق بودن قرآن است، بدين معنى كه نه تنها هيچ چيز جز ذات الهى قديم و ازلى نيست، بلكه كلام و كتاب الهى پديدهاي است زبانى و حادث به ارادة خداوند (اشعري، ١٩١-١٩٣، ٥١٦، ٥٨٢؛ قاضى عبدالجبار، همان ٥٢٨ به بعد، المجموع، ١/٣٢٧- ٣٢٨، ٣٣٤).
٢. عدل خداوند نيز در ديدگاه مسلمانان، اصلى شبههناپذير است، اما معتزله با تأكيد بر اين اصل دربارة اينكه ملاك عادلانه بودن افعال الهى چيست، با اهل سنت و اصحاب حديث اختلاف داشتهاند. در نظر عموم اهل سنت هيچ حكم و قانونى، همانند جهان مخلوق، از دايرة اراده و حكم خداوند بيرون نيست و تعيين نيك و بد افعال نيز به خواست و تشريع الهى بستگى دارد. بنابراين، هيچ ضابطهاي حق مطلق خداوند را در تشريع احكام، و در افعال خويش محدود نمىسازد، جز آنچه خود او ما را از آن خبر داده است (نك: اشعري، ٢٩١-٢٩٢؛ بغدادي، همان، ١٤٥-١٤٩). معتزله در مقابل بر اين اعتقاد بودند كه عقل انسانى به درك احكام كلى اخلاقى تواناست و كار شريعت تأييد و تعيين حدود دقيق آنها بوده است. از اين عقيده به «حسن و قبح عقلى» تعبير مىشود. بر اين مبنا، معيارهاي عرفيى كه آدميان در مورد عدالت و به طور كلى دربارة نظام ارزشى افعال انسانى باور دارند، معيارهايى عام است كه فعل خداوند از آنها مستثنى نيست. بنابراين، اگر مثلاً تكليف مالايطاق يا كيفر دادن كسى به دليل عمل غيرارادي او در ميان انسانها كاري ناعادلانه و قبيح است، به همين گونه، نمىتوان پذيرفت كه پروردگار عادل - كه عمل قبيح از او سر نمىزند - با بندگانش چنين رفتار كند (قاضى عبدالجبار، شرح، ١٣٢-١٣٣، ٣٠٢، ٣١٣، ٤٠٠- ٤٠١، المجموع، ١/٢٢٨، ٢٥٣-٢٦١؛ شهرستانى، همانجا). مهمترين نتيجة اين ديدگاه به مسألة كهن و پيچيدة جبر و اختيار باز مىگردد، چنانكه از مهمترين وجوه شناسايى معتزله نفى جبر، و اعتقاد به سهم حقيقى انسان در افعال خويش است (قاضى عبدالجبار، شرح، ٣٣٢ به بعد، المجموع، ١/٣٥٦-٣٦٣؛ شهرستانى، ١/٤٧). معتزله به سبب اين اعتقاد مورد رد و انتقاد شديد اهل سنت و اصحاب حديث بوده، و به شرك و انكار قضا و قدر الهى متهم شدهاند (بغدادي، الفرق، ٦٨؛ شهرستانى، ١/٤٣؛ نيز نك: ه د، قدريه). برخى از ديگر عقايد مشهور معتزله مانند اينكه فعل خداوند بهترين است و او با حفظ اصل اختيار و تكليف بيشترين خيرها را به بندگانش مىرساند (نك: ه د، اصلح، نيز لطف)، از مصاديق اصل عدل به شمار مىآيند (نك: ابوالقاسم بلخى، ٦٤؛ اشعري، ٢٤٧؛ قاضى عبدالجبار، شرح، ٥١٨ -٥١٩، المجموع، ٢/٢٢٧ به بعد).
٣. براساس اصل وعد و وعيد، خداوند مؤمنان را به آنچه وعده داده است، پاداش مىدهد (وعد)، و كافران و فاسقان را به سزاي موعودشان كه خلود در آتش است، مىرساند (وعيد). بنابراين، مؤمنانى كه به گناه آلوده شدهاند، از كيفر الهى جز به توبه رهايى نمىيابند، اما جزاي آنان از كافران خفيفتر است (همو، شرح، ١٣٥-١٣٦؛ شهرستانى، ١/٤٥). اين اصل نيز در كليت خود عقيدة خاص معتزله نيست و اعتقاد ضروري به صادق بودن خداوند آن را ايجاب مىكند. اما ويژگى معتزله در اين است كه تحقق وعدههاي الهى و نظام مكافات عمل را لازمة اصل عدل، و تابع ضرورتى حاكم بر فعل الهى دانستهاند، در حالى كه به اعتقاد اهل سنت اگرچه خداوند از وعدهاش تخلف نمىكند، هيچ اصلى مالكيت مطلق او را بر ثواب و عقاب محدود نمىسازد (قاضى عبدالجبار، همان، ١٣٦، ٦١٤ -٦٢١؛ بغدادي، اصول، ٢٣٧، ٢٣٩). جنبة مهم اين اصل معتزلى تأكيد بر مسئوليت عقلى و عملى انسان و آزادي او در تعيين سرنوشت ابدي خويش است، زيرا علاوه بر اينكه تحقق وعد و وعيد نتيجة عادلانة اعمال است، برپاية اعتقاد به حسن و قبح عقلى، آنچه ثواب و عقاب را به دنبال مىآورد، محدود به عملى است كه انسان با آگاهى از تكليف الهى خويش انجام مىدهد.
٤. بنابر اصل منزلةٌ بين المنزلتين، شخص مؤمنى كه به گناه كبيره دست بزند، مادام كه توبه نكرده است، نه مؤمن شمرده مىشود و نه كافر، بلكه حكمى ميان آن دو دارد (ابوالقاسم بلخى، همانجا؛ اشعري، ٢٦٩-٢٧٠، ٢٧٤؛ قاضى عبدالجبار، همان، ١٣٧-١٤٠، ٦٩٧ - ٦٩٨). مسألة مرتكب كبيره كه به نحوة تلقى متكلمان از مفهوم «ايمان» وابسته است و از آن در مبحث «اسماء و احكام» (ه م) سخن مىرود، سابقهاي دراز در بحثهاي كلامى داشته، و بيش از مسائل ديگر داراي نتايج عملى بوده است. عقيدة معتزله در اين باره واكنشى در برابر دو گرايشِ يكسونگرانة رايج در آن زمان است: نخست عقيدة خوارج كه گناه كبيره را باعث زوال ايمان مىشمردند و حكم به كفر گناهكاران مىدادند؛ و ديگري گرايشى كه به «ارجاء» شهرت داشته است و معتقدانش مرجئه ناميده شدهاند. در اين نگرش عمل از ايمان جداست و مرتكب كبيره را مىتوان در عين فسق، مؤمن شمرد (خياط، ١٦٤-١٦٧؛ اشعري، ٨٦، ١٣٢ به بعد؛ شهرستانى، ١/١١٤، ١٣٩). ديدگاه معتزله در واقع نتيجة توالى فاسدي است كه آنان در اين داوريهاي مطلق تشخيص دادهاند. اصل منزلةٌ بين المنزلتين در عين آنكه به ظاهر با اشكالى منطقى روبه روست، زمينهاي براي كوششهاي معتزله در توضيح مفهوم ايمان بوده است (نك: اشعري، ٢٦٦-٢٦٩؛ قاضى عبدالجبار، همان، ٧٠٧-٧٠٩، ٧٢٧-٧٢٩).
٥. امر به معروف و نهى از منكر كه از واجبات دينى است، در كلام معتزلى تأكيد بيشتري مىيابد. ويژگى اين تكليف در نظر معتزله دامنة گستردة آن است كه همة افعال فردي و اجتماعى را در برمىگيرد. معتزله تأكيد داشتند كه همة مؤمنان در حد توان خود مكلف به اقامة احكام شرعند و بايد در امر به معروف و نهى از منكر به حسب لزوم، شيوههاي مختلف اجراي آن را كه شامل قيام مسلحانه نيز هست، به كار گيرند (ابوالقاسم بلخى، ٦٤؛ اشعري، ٢٧٨، ٤٥١، ٤٦٦؛ قاضى عبدالجبار، همان، ٧٤١-٧٤٦). اين حكم به معنى آزادي و مسئوليت اجتماعى عموم مؤمنان، و نفى مشروعيت ذاتى اعمال حاكمان است. بدينگونه، اصل امر به معروف و نهى از منكر - كه در ذيل آن از مبحث امامت سخن به ميان آمده است - ديدگاه سياسى معتزله را باز مىتاباند (براي توضيح بيشتر دربارة اين اصول، نك: ه د، معتزله).
معتزله اعتقاد به اصول خمسه و دعوت همگان به آن را تكليفى مىشمردند كه اصل امر بهمعروف و نهى از منكر بر خود آن جاري است. با تمسك به اين اصل بود كه آنان در واداشتن ديگران به پذيرش اصول خمسه از بهكار بستن سختترين روشهايى كه براي امر به معروف و نهى از منكر قائل بودند، ابايى نداشتند (اشعري، ٤٦٦؛ قاضى عبدالجبار، همان، ٧٤٧).
بحث در اينكه طرح كدام يك از اين اصول از جهت تاريخى بر ديگر اصول مقدم بوده است، ارتباط مستقيمى با موضوع خاستگاه و تاريخچة اعتزال دارد. بنابر روايتهاي گوناگونى كه دربارة منشأ عنوان «معتزله» و عقايد شاخص نخستين معتزليان آمده است، پيدايش اين گروه را مىتوان بيش از عوامل ديگر به زمينهاي سياسى نسبت داد. اگر در درستى حكاياتى كه دربارة چگونگى ظهور معتزله نقل شده است، ترديد كنيم، آنچه از غالب اخبار به دست مىآيد، اين است كه آنان در اوايل كار به واسطة داوري خاصى در مسألة مسلمانان گناهكار شهرت يافتند، يعنى آنچه در اصل منزلةٌ بين المنزلتين بيان شده است. اين موضوع به ويژه ناظر بود به عرصة كردارها و منازعات شخصيتهاي معتبر در تاريخ اسلام كه بحث در ايمان يا كفر برخى از آنها از زمانهاي پيش صفبنديهاي عمده را در جامعة مسلمانان سبب شده بود (نك: مسعودي، ٣/٢٢٢، ٤/٢٢؛ سيدمرتضى، ١/١٦٥-١٦٧؛ شهرستانى، ١/٤٧-٤٩؛ نالينو، ١٨٠ به بعد؛ گارده، ٥٠ ,٤٧ -٤٦ ؛ نيز نك: ه د، معتزله).
اجماع معتزليان بر اصول خمسه، البته به معنى وحدت نظر تفصيلى نيست و تنوع عقايد و آراء آنان را در زمينة اين اصول كه گاه به اختلافهاي شديدي نيز منجر شده است، مىتوان از ويژگيهاي معتزله به شمار آورد (نك: اشعري، ١٥٧- ٢٧٨). علاوه بر اين، مفهوم «اصل» در اصطلاح «اصول خمسه» بيش از آنكه بر كليت و اهميت منطقى اين ٥ موضوع دلالت كند و اجزائى هم ارز را در منظومهاي فكري نشان دهد، حاصل تأكيد معتزله بر اين معانى و فهم خاصى از آنهاست، چنانكه برخى از آنها را مىتوان فرع برخى ديگر محسوب كرد. به همين دليل، آنان در اين باره اعتبارهاي متفاوتى قائل شدهاند. از جمله قاضى عبدالجبار - كه خود كتابى دربارة اصول خمسه نوشته است - در كتاب بزرگ المغنى همة عقايد معتزله را ذيل دو اصل بنيادي توحيد و عدل جاي داده است كه با شهرت معتزله به «اهل عدل و توحيد» نيز مناسبت دارد. به نظر وي عامة مردم بايد دست كم به اين دو اصل معرفت داشته، و از اصول ديگر نيز به نحو اجمال - از آن رو كه اين علم اجمالى لازمة معرفت صحيح به توحيد و عدل است - آگاه باشند (نك: مانكديم، ١٢٣-١٢٤). وي از سوي ديگر در رسالهاي كه «المختصر فى اصولالدين» نام گرفته است، از توحيد، عدل، نبوت و شرايع به عنوان اصول چهارگانة دين سخن مىگويد و عقيده به وعد و وعيد، منزلةٌ بين المنزلتين و امر به معروف و نهى از منكر را نتايج اصل عدل به شمار مىآورد (١/١٩٧، ١٩٨) و در عين حال در باب شرايع به آنها مىپردازد.
مىتوان گفت كه ميان معتزله تا مدتها در برشمردن اصول بنيادي عقايدشان روش واحدي وجود نداشته، و استفاده از چارچوب اين ٥ اصل براي بيان عقايد، در جريان تكامل مكتب اعتزال شكل گرفته است، چنانكه دليلى نمىتوان يافت كه بنيانگذاران انديشة معتزلى بر عقايد خود در مسائل گوناگون چنين نامهايى نهاده باشند و چه بسا كه در همة اين موضوعات پنجگانه به بحث و نظر نپرداختهاند. از قديمترين شواهد كاربرد اصطلاح اصول خمسه رسالة كوتاهى است به همين عنوان از قاسم بن ابراهيم رسّى، فقيه و متكلم زيدي معتزلى (د ٢٤٦ق/٨٦٠م) كه در آن بدون ذكر عنوانى براي هر يك از اصول به بيان ٥ اصل در اين موضوعات مىپردازد: توحيد، عدل، صادق بودن خداوند در وعد و وعيد، اينكه قرآن فصل محكم است و خلافى در آن راه ندارد، حرمت تصرف در اموال و اقدام به تجارت در صورتى كه منجر به تعطيل حكمى، يا غصب مالى شود (قاسم بن ابراهيم، ١/١٦٨-١٦٩).
محتواي اين اصول مؤيد اين نكته است كه قالب معروف اصول خمسه دست كم در تعاليم طبقة نخست معتزليان بيان نشده است. به همين دليل، از اينكه اصطلاح اصول خمسه در برخى گزارشهاي مربوط به خاستگاه معتزله به كار رفته است، نمىتوان نتيجهاي دربارة سابقة آن به دست آورد. از اين نمونه است روايت ملطى (د ٣٧٧ق/٩٨٧م) دائر بر اينكه بشر بن معتمر، پيشواي معتزلة بغداد به بصره رفت و نزد دو شاگرد واصل بن عطا، بنيانگذار مكتب معتزله، كلام معتزلى را فرا گرفت و «اعتزال و اصول خمسه را به بغداد آورد» (ص ٤٢-٤٣).
از ابوالهذيل علاف (د ح ٢٣٠ق/٨٤٥م) نيز كه پايهگذار كلام فلسفى معتزله است، رسالهاي با عنوان الاصول الخمسه گزارش شده است (نك: فان اس، ، III/٢٢٣ به نقل از نسخة خطى بحرالكلام ابوالمعين نسفى؛ قس: ملطى، ٤٣، كه گويا مقصود وي از كتاب الحجة ابوالهذيل كه مىگويد: آن را دربارة «اصول» نوشت، همين اثر بوده است). به گفتة نسفى، در روزگار ابوالهذيل معتزليان به هر كس مىرسيدند، پنهانى از او مىپرسيدند: آيا اصول خمسة [ابوالهذيل] را خواندهاي؟ اگر مىگفت آري، مىدانستند كه او بر مذهب ايشان است (نك: فان اس، همانجا). نقل شده است كه هشام بن عمرو فوطى شاگرد ابوالهذيل علاف و جعفر ابن حرب (د ٢٢٦ق/٨٤١م) نيز هر يك اثري با اين عنوان داشتهاند (ابن نديم، ٢١٤؛ ابن مرتضى، ٧٣). با اينهمه، چنانكه دربارة اثر قاسم رسى گفته شد، نمىتوان يقين داشت كه دربارة تعيين اصول ميان ابوالهذيل و معاصران او نيز اجماعى وجود داشته است. اما اصول خمسه با عناوين مشهور آن قطعاً در نيمة دوم قرن ٣ق/٩م معرف عقايد معتزلى بوده است، چنانكه كسانى چون اشعري (ص ٢٧٨، جم) و مسعودي (٣/٢٢١-٢٢٢) از آنها سخن گفتهاند.
يكى از آثار مهم در كلام معتزله - كه ساختاري برپاية اصول خمسه دارد - شرح الاصول الخمسة قاضى عبدالجبار همدانى (د ٤١٥ق/ ١٠٢٤م) است. دربارة متن مبناي اين كتاب نظرهاي مختلفى طرح شده است. از جمله برخى احتمال دادهاند كه كار قاضى عبدالجبار، شرح و تكملة رسالهاي از ابوعلى ابن خلاد در توضيح اصول خمسه بوده است (نك: عثمان، ٢٧- ٢٨؛ ٦٢٥ I/٥٦٢, ؛ GAS, دربارة اثر ابن خلاد، نك: قاضى عبدالجبار، «فضل...»، ٣٢٤؛ ابن مرتضى، ١٠٥).
مآخذ: ابن مرتضى، احمد، طبقات المعتزلة، بهكوشش زوزانا ديوالد ويلتسر، بيروت، ١٣٨٠ق/١٩٦١م؛ ابن نديم، الفهرست؛ ابوالقاسم بلخى، عبدالله، «ذكر المعتزلة»، فضل الاعتزال و طبقات المعتزلة، بهكوشش فؤاد سيد، تونس، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ اشعري، على، مقالات الاسلاميين، به كوشش هلموت ريتر، بيروت، ١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ بغدادي، عبدالقاهر، اصولالدين، استانبول، ١٣٤٦ق/١٩٢٨م؛ همو، الفرق بين الفرق، بهكوشش محمد زاهد كوثري، قاهره، ١٣٦٧ق/١٩٤٨م؛ خياط، عبدالكريم، الانتصار، بهكوشش نيبرگ، قاهره، ١٣٤٤ق/١٩٢٥م؛ سيدمرتضى، على، امالى، بهكوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٣٧٣ق/١٩٥٤م؛ شهرستانى، عبدالكريم، الملل و النحل، بهكوشش عبدالعزيز محمد وكيل، قاهره، ١٣٨٧ق/١٩٦٨م؛ عثمان، عبدالكريم، مقدمة شرح الاصول الخمسة (نك: هم ، قاضى عبدالجبار)؛ قاسم بن ابراهيم رسى، «الاصول الخمسة»، رسائل العدل و التوحيد، بهكوشش محمد عماره، بيروت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨م؛ قاضى عبدالجبار، شرح الاصول الخمسة، به كوشش عبدالكريم عثمان، قاهره، ١٣٨٤ق/ ١٩٦٥م؛ همو، «فضل الاعتزال»، فضل الاعتزال و طبقات المعتزلة، بهكوشش فؤاد سيد، تونس، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ همو، المجموع فى المحيط بالتكليف، تدوين حسن بن احمد ابن متويه، به كوشش ژ.ژ. هوبن، بيروت، ١٩٦٥-١٩٨١م؛ همو، «المختصر فى اصول الدين»، رسائل العدل و التوحيد، بهكوشش محمد عماره، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ مانكديم، احمد، [ تعليق ] شرح الاصول الخمسة (نك: هم ، قاضى عبدالجبار)؛ مسعودي، على، مروجالذهب، به كوشش يوسف اسعد داغر، بيروت، ١٣٨٥ق/١٩٦٥م؛ ملاحمى خوارزمى، محمود، المعتمد فى اصول الدين، بهكوشش مكدرموت و مادلونگ، لندن، ١٩٩١م؛ ملطى، محمد، التنبيه و الرد على اهل الاهواء و البدع، بهكوشش محمد زاهد كوثري، قاهره، ١٣٦٨ق/١٩٤٩م؛ نالينو، كارلو آلفونسو، «بحوث فى المعتزلة»، ترجمة عبدالرحمان بدوي، ضمن التراث اليونانى، قاهره، ١٩٦٥م؛ نيز:
Gardet, L. and M. Anawati, Introduction H la th E ologie musulmane, Paris, ١٩٧٠; GAS; Van Ess, J., Theologie und Gesellschft im ٢. und ٣. Jahrhundert Hidschra, Berlin, ١٩٩٢.
محمدجواد انواري