دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٥٣٠
| اشجع سلمى جلد: ٩ شماره مقاله:٣٥٣٠ |
اَشْجَعِ سُلَمى، ابوالوليد (يا ابوعمرو) اشجع بن عمرو (د پس از
٢٠٣ق/٨١٨م)، شاعر و مداح هارون الرشيد.
صولى در سدة ٤ق، حدود ١ ٤ از بخش اخبار الشعراي كتاب الاوراق خود (ص ٧٤-١٣٧)
را به شرح حال و نقل اشعار اشجع اختصاص داده، و ابوالفرج نيز در الاغانى،
غالباً به استناد صولى، به تفصيل دربارة وي سخن رانده است. از آن پس،
ديگر نويسندگان، جز بازگفتن سخنان اين دو، كاري نكردهاند و به ندرت
توانستهاند چيزي بر گفتههاي آنان بيفزايند (مثلاً نك: صولى، همان، ١٠٢-١٠٣؛
قس: ابن عساكر، ٣/٦١ - ٦٣، كه مديحة جعفر برمكى را كاملتر آورده است). پدرش
عمرو اهل بصره بود، ثروت و مكنتى داشت، و از اولاد شريدبن مطرود سلمى بود.
وي با زنى از اهالى يمامه ازدواج كرد و با او به يمامه رفت، اشجع در
همانجا به دنيا آمد. پس از مدتى عمرو درگذشت و همسرش به همراه فرزندان خود
براي تصرف ميراث شوهر به بصره بازگشت. اشجع از جوانى در محافلادبىبصره
حاضر مىشد و بهسرودن شعرمىپرداخت (صولى، همان، ٧٤؛ ابوالفرج، الاغانى،
١٨/٢١٢) و از همان روزگار توانست به محفل بزرگان راه يابد. او در اواخر
خلافت منصور، فرزند خليفه، جعفر را مدح گفت (صولى، همان، ٩١-٩٢؛ ابوالفرج،
همان، ١٨/٢٣٢). در آن هنگام، كشاكش و رقابت ميان قبايل عرب كه در پى
مفاخر و مناقب بيشتر بودند، اشجع را سودمند افتاد. قبيلة بزرگ قيس عيلان كه
از آغاز اسلام شاعر بزرگى به خود نديده بود (بجز بشار كه او هم از موالى
بود)، ادعاي نسبت شاعر به قيس را با خشنودي پذيرفت و قيسيان در رقابت با
يمنيان و ربعيان بر اين انتساب پاي فشردند و شاعر خويش را ارج نهادند و به
او افتخار كردند (صولى، همان، ٧٤؛ ابوالفرج، همان، ١٨/٢٩٢؛ نيز نك: ثعلب،
٢/٣٨٠). شاعر نيز به پاس اين پذيرش، آنان را بارها مدح گفت (صولى، همان،
١١٩، ١٢٢).
اشجع مداح هارون الرشيد و نيز خاندان برمكى به خصوص جعفر ابن يحيى بود،
اما اينكه نخست به بارگاه كداميك، هارون يا برمكيان، وارد شد، چندان مشخص
نيست (نك: امين، ٣/٤٤٩). بر اساس روايتى، شاعر جوان در يكى از مجالس ادبى
بصره با انس بن ابى شيخ نصري از ياران جعفر برمكى و يا به قولى مبارك از
استادان فضل برمكى آشنا شد و همو مقدمات ورود وي را بهبارگاه جعفر
فراهمساخت(ابوالفرج، همان، ١٨/٢١٨- ٢١٩). از آن پس اشجع از لطف و عنايت
بسيار جعفر و از صلههاي وي برخوردار شد (همان، ١٨/٢٢٤-٢٢٦)؛ حتى بنابر
روايتى، جعفر او را به مقامى دولتى نيز منصوب داشت، اما از آنجا كه به
مردم ستم مىكرد، نزد جعفر از او شكايت كردند؛ جعفر نيز او را عزل كرد (همان،
١٨/٢٣٠-٢٣١).
به نظر مىرسد كه جعفر مقدمات ورود اشجع به بارگاه هارون را فراهم ساخته
باشد (نك: همان، ١٨/٢١٢؛ خطيب تبريزي، ١/٣٥٤)، اما ظاهراً او به علت وابستگيش
به برمكيان (صولى، همان، ٧٩، ٨٠؛ ابن عساكر، ٣/٥٩) و يا شايد به سبب كراهت
منظر نتوانست توجه هارون را جلب كند (ابن معتز، ٢٥١). از اين رو، بيشتر به
مدح برمكيان مىپرداخت و در سفر و حضر ايشان را همراهى مىكرد و حتى در
مأموريت جعفر به شام، در كنار او حضور داشت (ازدي، ٢٨٩؛ صولى، همان، ٧٨- ٧٩؛
ابوالفرج، همان، ١٨/٢١٩؛ ابن عساكر، همانجا) و هرگاه از آنان دور مىشد، زبان
به شكوه و گله مىگشود (نك: صولى، همان، ١١٧، ١٢٧).
اشجع برمكيان را صادقانه مىستود و به هنگام عزل يحيى (نك: همان، ٨٧؛
ابوالفرج، همان، ١٨/٢٢٥-٢٢٦) و حتى در جريان گرفتاري و عزل برامكه نيز از
مدح و رثاي آنان فرو گذار نكرد (نك: مسعودي، ٣/٣٩١، ٣٩٢). پس از برمكيان،
فضل بن ربيع او را دوباره به عنوان بهترين شاعر دوران كه تا آن زمان به
برامكه دل مشغول داشته بود، به هارون معرفى كرد (نك: صولى، الاوراق، ٩٦؛
ابوالفرج، الاغانى، ١٨/٢٣٢-٢٣٤، كه اشجع خود نيز به اين مطلب اشاره
مىكند). از آن پس اشجع به عنوان شاعر مخصوص هارون در هر مناسبتى وي و دو
فرزندش امين و مأمون را مىستود (نك: صولى، همان، ٩٤؛ ابوالفرج، همان،
١٨/٢٢٦: مدح امين؛ همان، ١٨/٢٢٨- ٢٢٩: مدح مأمون) و به يمن صلههاي فراوان
خليفه، زندگانى را به آسودگى در بغداد، بصره و رقه (ييلاق هارون)
مىگذراند. گويا به سبب تردد ميان رقه، بصره و بغداد بود كه خطيب بغدادي
به اشتباه او را اهل رقه خوانده است (٧/٤٥؛ نيز نك: ابن خلكان، ٤/٨٩، كه
او را رقى و ساكن بصره مىداند).
تاريخ مرگ اشجع در دست نيست، اما گويا او آخرين قصايد خود را در مرگ هارون
(١٩٣ق) و مدح امين سروده است. با اينهمه، قصيدهاي در رثاي امام رضا(ع)
به او نسبت دادهاند كه اگر اين انتساب درست باشد، تاريخ مرگ او را بايد
پس از ٢٠٣ق (شهادت آن امام) دانست. صفدي (٩/٢٦٧) و ابن شاكر (١/١٩٧) كه از
مأخذ واحدي استفاده كردهاند، تاريخ مرگ او را، حدود ٢٠٠ق نوشتهاند. صولى در
الاوراق صريحاً وي را امامى مىداند (ص ٧٤) و ابن شهر آشوب نيز او را از
شاعران «متكلف» اهل بيت(ع) مىخواند (ص ١٥٣)، اما آنچه امروز دربارة تشيع
وي در دست است - بجز قصيدهاي كه در رثاي امام رضا(ع) بدو منسوب است -
تنها اشارة كوتاهى است كه طوسى در الامالى (ص ٢٨١-٢٨٢) دربارة ديدار وي با
امام جعفر صادق(ع) و سرودن دو بيت شعر در آرزوي بهبود آن حضرت و دريافت
صله از آن امام دارد (نيز نك: امين، ٣/٤٤٧- ٤٤٨).
دربارة قصيدة ياد شده نمىتوان نظر قاطعى ابراز داشت. ٧ بيت از آن را صولى
در رثاي هارون آورده (همان، ١٢٩)؛ ابوالفرج در الاغانى به آن اشاره
نكرده، اما در مقاتل (ص ٥٦٨ -٥٧٠؛ قس: امين، ٣/٤٤٨) همة آن را كه ٢٢ بيت
است، آورده، مىافزايد كه چون قصيده شهرت بسيار يافت، اشجع - احتمالاً از
ترس - آن را به نام هارون گردانيد. از آنجا كه پيكر مبارك امام را در كنار
هارون به خاك سپردند، ناچار مفهوم بسياري از ابيات چنان مىشود كه در آنها
مىتوان ممدوح را امام رضا(ع)، يا خليفه هارون پنداشت. در هر حال معلوم
نيست كه آيا شعر، در اصل، مدح امام(ع) بوده كه به نام هارون تغيير
يافته است، يا بر عكس؟ اشجع شاعري تواناست (نك:ابنعساكر،٣/٥٩؛خطيببغدادي،
همانجا) و قصايد بسياري از وي در مناسبتهاي مختلف برجاي مانده كه بيشتر آن
را مديحه سرايى تشكيل مىدهد. اين اشعار، روان، و داراي عباراتى متين و در
عين حال ساده و به دور از هرگونه تصنع است و حتى در آنها نسيب جاي به
تغزلى لطيف و بىپيرايه مىدهد.
اشجع در جرگة شعراي نوخاستة (محدَثين) دوران عباسى است كه به اغراق گاه
در ميان برترين شعراي اين دوره جاي گرفته است (نك: صولى، اخبار...، ١٧٢؛
خطيب تبريزي، ١/٣٥٤؛ قلقشندي، ١/٢٩٢) و حتى گاه در مقايسه، او را از ابونواس
هم برتر نهادهاند (نك: ابوالفرج، الاغانى، ١٨/٢٢٠-٢٢١؛ بديعى، ٣٠١-٣٠٢). اما
شايد بهترين وصف و تعريف از اشعار وي، نظر صريح و دقيق بحتري باشد كه با
توجه به نقد على بن جهم مىگويد: اشعار اشجع ظاهري زيبا دارد، اما ميان
تهى است (نك: صولى، همان، ١٧٢، ١٧٣؛ مرزبانى، ٤٥٢). با اينهمه، سرودههاي
وي پيوسته مقبول نويسندگان مجموعههاي ادب بوده است (نك: ابن قتيبه،
عيون...، ١/١٢، ٣١، ٩٠، الشعر...، ٣٧٣-٣٧٦؛ مبرد، ٢/٥١٧، جم؛ ثعلب، ٢/٣٧٩؛ ابن
عبدربه، ١/٣٨؛ حصري، ١/٧٥، جم؛ ابن عبدالبر، ١(١)/٢٦٧، جم؛ ابو هلال، ١/١٠٢) و
حتى برخى از ابياتش حكم مثل يافتهاند (نويري، ١٣/٨٧)؛ به خصوص دو بيت در
مدح هارون كه بيشتر جلب توجه كرده است (نك: جاحظ، ١/١٦٠؛ باخرزي، ١/٥٦٢؛
بصري، ١/٣٠-٣١؛ ثعالبى، ٣٥٩-٣٦٠). قصايد او داراي همان ساختار قصيدة كلاسيك
عرب است و در آنها، مضمون غالب، همانا مديحه است. وي علاوه بر خاندان
برمكى و هارون (نك: صولى، الاوراق، نيز ابوالفرج، الاغانى، جم؛ نيز نك: ابن
معتز، ٢٥٣)، به مدح كسانى چون فضل بن ربيع، ابراهيم و عثمان پسران نهيك،
محمد بن منصور بن زياد، طاهر بن حسين و ديگران پرداخت (صولى، همان، ٨٢، ٨٤
- ٨٥، جم). غزلش اگرچه لطيف و دلنشين است، اما از نسيب تجاوز نمىكند. گاهى
آن را هم، گويا از بيم اطاله، يا مراعات حال مجلس، فرو مىنهد (همان ٧٥-٧٦؛
ابوالفرج، همان، ١٨/٢١٢-٢١٣). در ميان آثار اشجع مرثيه سرايى نيز در كنار
مدح، از جايگاه ويژهاي برخوردار است (نك: صولى، همان، ١٢٨-١٣٦). افزون بر
مدح و رثا، البته هجا هم در شعرش بسيار است و مثلاً هرگاه در پرداخت صله
تأخيري رخ مىداد، شاعر لب به عتاب مىگشود (همان، ٨٨، ١١٨- ١١٩، جم). اشجع
با ابونواس رابطة خوشى نداشت، چندانكه از تير زهرآگين هجاي او در امان نماند
(ابن نباته، ٤٢٤؛ ابن حجه، ١١-١٢).
مآخذ: ابن حجة حموي، احمد، ثمرات الاوراق، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم،
قاهره، ١٩٧١م؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن شاكر كتبى، محمد، فوات الوفيات، به
كوشش احسان عباس، بيروت، ١٩٧٤م؛ ابن شهر آشوب، محمد، معالم العلماء، نجف،
١٣٨٠ق/ ١٩٦١م؛ ابن عبدالبر، يوسف، بهجة المجالس و انس المجالس، به كوشش
محمدمرسى خولى، بيروت، ١٩٨١م؛ ابن عبدربه، احمد، العقد الفريد، به كوشش
احمد امين و ديگران، بيروت، ١٤٠٢ق/١٩٨٣م؛ ابن عساكر، على، التاريخ الكبير،
به كوشش عبدالقادر بدران، دمشق، ١٣٣١ق/١٩١٣م؛ ابن قتيبه، عبدالله، الشعر و
الشعراء، به كوشش مصطفى سقا، قاهره، ١٣٥٠ق/١٩٣٢م؛ همو، عيون الاخبار،
بيروت، ١٣٤٣ق/ ١٩٢٥م؛ ابن معتز، عبدالله، طبقات الشعراء، به كوشش عبدالستار
احمد فراج، قاهره، ١٣٧٥ق/١٩٥٦م؛ ابن نباته، سرح العيون، به كوشش محمد
ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٩٦٤م؛ ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، به كوشش محمد
ابوالفضل ابراهيم؛ همو، مقاتل الطالبيين، به كوشش احمد صقر، قاهره،
١٣٦٨ق/١٩٤٩م؛ ابوهلال عسكري، ديوان المعانى، به كوشش احمد سليمان معروف،
دمشق، ١٩٨٤م؛ ازدي، يزيد، تاريخ الموصل، به كوشش على حبيبه، قاهره،
١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ امين، محسن، اعيان الشيعة، به كوشش حسن امين،
بيروت،١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ باخرزي، على، دمية القصر، به كوشش محمد تونجى، دمشق،
١٣٩١ق؛ بديعى، يوسف، الصبح المنبى، به كوشش مصطفى سقا و ديگران، قاهره،
١٩٦٣م؛ بصري، على، الحماسة البصرية، حيدرآباد دكن، ١٣٨٣ق/١٩٦٤م؛ ثعالبى،
عبدالملك، خاص الخاص، به كوشش صادق نقوي، حيدرآباد دكن، ١٤٠٥ق/١٩٨٤م؛
ثعلب، احمد، مجالس، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٩٦٠م؛ جاحظ،
عمرو، البيان و التبيين، بيروت، دارالكتب العلميه؛ حصري، ابراهيم، زهر
الا¸داب، به كوشش على محمدبجاوي، قاهره، ١٣٧٢ق/١٩٥٣م؛ خطيب بغدادي، احمد،
تاريخ بغداد، قاهره، ١٣٤٩ق؛ خطيب تبريزي، يحيى، مقدمه و شرح ديوان الحماسة
ابوتمام، دمشق، ١٣٣١ق؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به كوشش يوزف فان
اس، بيروت، ١٣٩٣ق/١٩٧٣م؛ صولى، محمد، اخبار البحتري، به كوشش صالح اشتر،
دمشق، ١٣٧٨ق/١٩٥٨م؛ همو، الاوراق، به كوشش هيورث دن، قاهره، ١٩٣٤م؛
طوسى، محمد، الامالى، قم، ١٤١٤ق؛ قلقشندي، احمد، صبح الاعشى، قاهره،
١٣٨٣ق/١٩٦٣م؛ مبرد، محمد، الكامل، به كوشش محمد احمد دالى، بيروت،
١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ مرزبانى، محمد، الموشح، به كوشش علىمحمد بجاوي، قاهره،
١٩٦٥م؛ مسعودي، على، مروج الذهب، به كوشش محمد محيىالدين عبدالحميد،
بيروت، قاهره، ١٣٧٧ق/١٩٥٨م؛ نويري، احمد، نهاية الارب، قاهره،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م. مريم صادقى